43-امكان استعدادى- .
44-تركيب انضمامى با وحدت ماهيت منافات دارد- .
45-حركت نمود نيست حركت از عوارض وجود است
[يادداشتهاى تفصيلى]
1-...تركيب يا اعتبارى است يا حقيقى- آنجا كه تركيب اعتبارى است وحدت هم اعتبارى است- و آنجا كه تركيب حقيقى است وحدت هم حقيقى است- على هذا شكى نيست كه- اگر تركيبى از ماده و صورت داشته باشيم- آن تركب اتحادى است و على هذا- ماده و صورت دو موجود علىحده و مستقل نيستند- بلكه صورت عبارت است از- حالت متحول شده ماده قبلى و حالت فعلى دو اعتبار دارد- به يك اعتبار صورت است و به يك اعتبار ماده- به آن اعتبار كه صورت است فعليت است- و به آن اعتبار كه مستعد پذيرفتن صورت ديگرى است- ماده است و اين جز با فرض حركت معقول نيست- و خود دليلى است بر حركت در جوهر- .
2-قول به جوهريت هيولى در مقابل صورت- با نظريه كون و فساد سازگار است- نه با نظريه تكونات تدريجى-[1]زيرا بنا بر كون و فساد همواره با پيدايش صورتى- صورت سابق از بين مىرود- و البته بايد جوهرى فرض كرد كه با هر دو صورت موجود است- ولى با نظريه
[1]و بلكه از آن طرف بايد گفت كه تنها با فرض حركت در جوهر است كه مىتوان تركب جسم از هيولا و صورت را فرض كرد كه شيء واحد به وحدت حقيقيه از يك نظر بالفعل و از يك نظر بالقوه باشد .
تكونات تدريجى- فرض هيولى و جوهر مستقل ضرورت ندارد- و شايد بتوان قبول هيولى را- به عنوان جوهر علىحده مستقل از طرف صدر المتالهين - غفلتى از او محسوب داشت- .
3-به هر حال ماده و صورت دو جزء طولى هستند نه دو جزء عرضى- و بلكه دو مرتبه از حركت هستند- و بدون اين فرض معنا ندارد- و نمىتوان به هر يك جداگانه اشاره حسى كرد- و فقط با اشاره عقلى است كه- هر كدام را مستقلا مىتوان مورد اشاره قرار داد- مثلا مىبينيم كه از مس آفتابه ساخته شده است- يعنى به ماده مس حالتى و شكلى و صورتى داده شده- كه فائده معين و اثر معين و خاصيت معين بر او مترتب است- و همين مس را مىتوان به صورت ديگرى در آورد- تا خاصيت ديگرى داشته باشد- و هم مىتوان ماده ديگرى غير از ماده مس را- به صورت آفتابه- يا ساير صورى كه مس به آن صورتها در مىآيد در آورد- از اينجا دو نكته استفاده مىشود- يكى اينكه ماده مس غير از صورت آفتابهاى است- به دليل اينكه اين ماده ممكن است به صورت ديگرى در بيايد- و اين صورت نيز در ماده ديگرى موجود شود- دوم اينكه هر مادهاى به هر صورتى در نمىآيد- مثلا ماده چوب را به صورت پيراهن- و يا ماده پارچه را به صورت آفتابه نمىتوان در آورد- پس يك رابطه خاصى بين ماده مس و ماده طلا- و آهن و بين صورت آفتابه هست- كه آن رابطه بين ماده پارچه و صورت آفتابه نيست- در صنايع هميشه بهترين مادهها را- براى صنعت انتخاب مىكنند و امر واضحى است كه- هر ماده به درد هر كارى نمىخورد- و در ميان چيزهايى كه به درد كارى مىخورند- بعضيها بهتر از بعضى ديگر
است- .
اين مثالها مثالهاى صناعى بود[1]در صنعت- هيچگاه صنعتگر صورتى به مادهاى افاضه نمىكند- و در حقيقت صنعتگر از صورت موجود در ماده- و خواص مترتب بر آن صورت بهترين استفادهها را مىكند- و به عبارت ديگر ماده و صورت موجود را استخدام مىكند- ولى در مركبات طبيعى و حقيقى- در حقيقت و واقع صورتى افاضه مىشود- و خاصيتى كه نبود پيدا مىشود- .
4-آيا اين استعداد چيست- و حامل استعداد ماده المواد است- و آيا بنا بر حركت جوهريه- مىتوان وجود ماده المواد را اثبات كرد- بلكه تنها با حركت جوهريه- ماده المواد فرض معقولى دارد- و اگر استعداد و قوه را امرى موجود در مقابل ماده بدانيم- پس فعليت را نيز مىتوانيم- امرى ديگر در مقابل صورت بپنداريم- .
5-بايد موضوع وراثت و كروموزومها را- به مناسبت مثال تخم سيب و انار مورد بررسى قرار داد- .
6-ارتباط ماده و صورت بعدى زائد بر ذات آن دو نيست- البته بنا بر حركت همينطور است- ولى بنا بر كون و فساد بايد گفت- زائد بر ذات آن دو است و امكان استعدادى- موجود منضم به ماده و صورت نيست- اين نيز فقط با فرض حركت قابل تصور است- و بر فرض كون و فساد بايد گفت منضم به آن دو است- و الا بايد يا ماده
[1]و همين مثالهاى صناعى بيشتر اسباب اشتباه مىشود و آدمى خيال مىكند همان طورى كه گفته شد ماده غير از صورت است و اينكه امكان استعدادى نيز حقيقى است خلاصه همان دو نتيجه گذشته آيا آقاى طباطبائى نيز مثل شيخ در اشتباه.
باشد يا صورت و حتى عرضى هم نيست- زيرا عرض نيز ماده قابله مىخواهد- و عروض امكان استعدادى- احتياج به ماده سابقه و قابله ندارد- .
7-مىتوان گفت كه- حامل استعداد همواره هيولاى اولى است بنا بر وجودش- و هم مىتوان گفت كه حامل استعداد- هيولاى ثانيه يعنى ماده متصوره است- و به هر حال استعداد و امكان استعدادى- امرى ضميمه ماده نيست بلكه اضافه- و نسبتى است بين ماده و صورت- نظير اضافه و نسبتى كه بين علت و معلول موجود است- .
و زائد بر ذات آن دو نيست- .
8-اين اضافه و نسبت تا هنگامى موجود است كه- فعليت تحقق پيدا نكرده و با تحقق فعليت از بين مىرود- و عجيب اين است كه هر اضافه متقوم به طرفين است- الا اين اضافه كه با آمدن يك طرف معدوم مىشود- زيرا به قول متن- تا هنگامى مىتواند به وجود خود ادامه دهد كه- صورت پيدا نشده و بعدا معدوم خواهد شد- ولى به تعبير ما- حدوث و فنائى واقعا براى استعدادات نيست- بلكه اين نسبت در حال بخصوصى صحت انتزاع دارد- و آن حالى است كه ماده در يك مرتبه خاص از وجود باشد- ولى در مرتبهاى كه واجد فعليت است- يا سنخيت بين ماده و صورت نيست- اين صحت انتزاع از بين مىرود- .
9-بنا بر نظريات ساير حكما- بايد ماده و صورتى قائل شويم- و ماده را حامل امكان و استعداد بدانيم- ولى بنا بر طرز فكر اين مقاله وجود ماده مستقل از صورت- كه حامل امكان و استعداد باشد
ضرورت ندارد- و تنها بايد وجود خود قوه و امكان را در مقابل فعليت- و به عبارت ديگر- وجود قوه و استعداد را در مقابل صورت اثبات كرد- و على هذا آنچه به صورت اشكال- در آخر بند 4 گفته شد وارد نيست- .
به هر حال طرز فكر اين مقاله مبتنى بر انكار هيولى- بلكه مبتنى بر اثبات هيولى ولى متحد با صورت- كه آن هم فقط در حركت جوهرى متصور است- زيرا فقط در حركت است كه قوه و فعل در آن متحد است- به عنوان جوهرى علىحده است- .
10-عله المتغير متغير و عله الثابت ثابت- و لا بد ان ينتهى الى امر ثباته عين التغير- و تغيره عن نحو وجوده- و لا يحتاج الى كونه متغيرا الى عله غير عله وجوده- و هو الحركه عند القوم- و الجواهر المتغيره بالذات عند صدرا - .
11- آخوند در فصل فى حقيقه الان و كيفيه وجوده و عدمه- به تبعيت شيخ امور را سه قسم مىكند- آنى زمانى انطباقى و زمانى غير انطباقى- و مثال مىزند به مماسات و وصولات- به حدود مسافات و وصول بما اليه الحركه- و تربيع و تسديس براى اول- و به حركات قطعيه و هيئات غير قاره و اصوات براى دوم- و به حركات توسطيه و حدوث زاويه به حركت- و انفتاق و افتراق بين سطحين و خطين به تمام- و حدوث لا مماسه و لا وصول بالحركه براى سوم- و ضمنا مىگويد- آنكه حد مشترك و حد فاصل دو زمان است- در قسم اول مشغول به آن امور است- اگر از امور باقيه باشد كالتربيع و المماسه- چون اين قسم از امورى كه يتشابه حالها فى جميع الازمنه- و در قسم سوم و دوم غير مشغول به است- در اينجا يك سؤال است
كه- فرق بين قسم اول و قسم سوم چيست-[1]و چرا ما در قسم اول آن فاصل مشغول به است- و در قسم سوم نيست و در نتيجه اين اشكال پيش مىآيد كه- امور آنى الوجود غير آنى البقاء نداريم- .
12- صدرا در فصل فى كيفيه عدم الحركه- در مسئله وقوع حركت در حركت بحث كرده- و به ضميمه اين فصل مطالب فصلهاى پيش- و فصل ورق بعد تحت عنوان- فى نفى الحركه عن باقى المقولات الخمسه- بهتر واضح مىشود- .
13-آن حد مشترك است يعنى هم فاصل است و هم واصل- و به اعتبار فاصل بودن دو مفهوم بر آن منطبق مىشود- و به اعتبار واصل بودن فقط يك مفهوم- آخر فصل فى ان الان كيف يعد الزمان- و اساسا در موضوع اينكه عاد زمان هست يا نيست بحث شود 14-حكما مىگويند قد يكون للمكن امكانان- منظور امكان ذاتى و امكان استعدادى است- ما در مقاله 7 امكان ذاتى را به آن معنا كه حكما مىگويند- و آن را مناط احتياج معلول به علت مىدانند- يكباره منكر شديم و آن را با اصالت وجود مباين دانستيم- حال آيا چنانكه به نظر مىرسد امكان استعدادى را نيز- نمىتوان معلول طرز تفكر اصالت ماهوى دانست- بنا بر اصالت وجود مرتبه هر وجودى چه در زمان- و چه در غير زمان مقوم ذات آن
[1]بلكه از قسم آخوند فقط قسم دوم يعنى زمانى انطباقى متصور است و دو قسم ديگر هيچكدام متصور نيست به تفصيلى كه جداگانه تحت نمره خواهيم نوشت .
وجود است- نه بنا بر اصالت مهيت- و چه لزومى دارد كه ما امكان استعدادى را- به عنوان امرى زائد بر ذات موجودات فرض كنيم- و ماده را در خارج حامل آن بدانيم- و فرقهاى چندى بين اين دو امكان قائل بشويم- مگر آنكه فرق بگذاريم بين ناقص و كامل در قوس صعودى- و ناقص و كامل در قوس نزولى- ولى اين فرق مصحح هيولا است- و آيا مصحح امكان استعدادى هم هست- .
15- صدرا در فصل كوچكى در مباحث قوه و فعل به عنوان- فى انه هل يجب سبق العدم على الفعل فى كل فاعليه- قبل از فصل فى ان القدره ليست بمزاج- مناط احتياج به علت را- تقريبا موافق تحقيق بيان كرده است- .
16-رجوع شود به فصل- فى ان كل حادث يسبقه قوه الوجود در قوه و فعل- .
17-اساسا مىتوان گفت قول به امكان استعدادى- منافى با امكان ذاتى است زيرا اگر بنا شود- شىء در ذات خود لا اقتضاء از وجود و عدم باشد- و در عين حال وجودش مشروط به شروط- و زمان خاصى باشد تناقض است- مگر آنكه همه شروط را از قبيل اعدام موانع بگيريم- كه البته آن هم درست نيست اگر گفته شود فرق است- بين لا اقتضائيت به حسب ذات- و عدم امكان به حسب امور زائد بر ذات- مىگوئيم اساسا ذاتى و امور زائد بر ذاتى- كه از لحاظ حكم با هم مختلف باشند معنا ندارد- اگر گفته شود آيا ممكن است كه- شىء در يك زمان ممتنع بالذات باشد- و در زمان ديگر ممكن بالذات- مىگوئيم بنا بر اصالت وجود ممكن