ضرورت ندارد- و تنها بايد وجود خود قوه و امكان را در مقابل فعليت- و به عبارت ديگر- وجود قوه و استعداد را در مقابل صورت اثبات كرد- و على هذا آنچه به صورت اشكال- در آخر بند 4 گفته شد وارد نيست- .
به هر حال طرز فكر اين مقاله مبتنى بر انكار هيولى- بلكه مبتنى بر اثبات هيولى ولى متحد با صورت- كه آن هم فقط در حركت جوهرى متصور است- زيرا فقط در حركت است كه قوه و فعل در آن متحد است- به عنوان جوهرى علىحده است- .
10-عله المتغير متغير و عله الثابت ثابت- و لا بد ان ينتهى الى امر ثباته عين التغير- و تغيره عن نحو وجوده- و لا يحتاج الى كونه متغيرا الى عله غير عله وجوده- و هو الحركه عند القوم- و الجواهر المتغيره بالذات عند صدرا - .
11- آخوند در فصل فى حقيقه الان و كيفيه وجوده و عدمه- به تبعيت شيخ امور را سه قسم مىكند- آنى زمانى انطباقى و زمانى غير انطباقى- و مثال مىزند به مماسات و وصولات- به حدود مسافات و وصول بما اليه الحركه- و تربيع و تسديس براى اول- و به حركات قطعيه و هيئات غير قاره و اصوات براى دوم- و به حركات توسطيه و حدوث زاويه به حركت- و انفتاق و افتراق بين سطحين و خطين به تمام- و حدوث لا مماسه و لا وصول بالحركه براى سوم- و ضمنا مىگويد- آنكه حد مشترك و حد فاصل دو زمان است- در قسم اول مشغول به آن امور است- اگر از امور باقيه باشد كالتربيع و المماسه- چون اين قسم از امورى كه يتشابه حالها فى جميع الازمنه- و در قسم سوم و دوم غير مشغول به است- در اينجا يك سؤال است
كه- فرق بين قسم اول و قسم سوم چيست-[1]و چرا ما در قسم اول آن فاصل مشغول به است- و در قسم سوم نيست و در نتيجه اين اشكال پيش مىآيد كه- امور آنى الوجود غير آنى البقاء نداريم- .
12- صدرا در فصل فى كيفيه عدم الحركه- در مسئله وقوع حركت در حركت بحث كرده- و به ضميمه اين فصل مطالب فصلهاى پيش- و فصل ورق بعد تحت عنوان- فى نفى الحركه عن باقى المقولات الخمسه- بهتر واضح مىشود- .
13-آن حد مشترك است يعنى هم فاصل است و هم واصل- و به اعتبار فاصل بودن دو مفهوم بر آن منطبق مىشود- و به اعتبار واصل بودن فقط يك مفهوم- آخر فصل فى ان الان كيف يعد الزمان- و اساسا در موضوع اينكه عاد زمان هست يا نيست بحث شود 14-حكما مىگويند قد يكون للمكن امكانان- منظور امكان ذاتى و امكان استعدادى است- ما در مقاله 7 امكان ذاتى را به آن معنا كه حكما مىگويند- و آن را مناط احتياج معلول به علت مىدانند- يكباره منكر شديم و آن را با اصالت وجود مباين دانستيم- حال آيا چنانكه به نظر مىرسد امكان استعدادى را نيز- نمىتوان معلول طرز تفكر اصالت ماهوى دانست- بنا بر اصالت وجود مرتبه هر وجودى چه در زمان- و چه در غير زمان مقوم ذات آن
[1]بلكه از قسم آخوند فقط قسم دوم يعنى زمانى انطباقى متصور است و دو قسم ديگر هيچكدام متصور نيست به تفصيلى كه جداگانه تحت نمره خواهيم نوشت .
وجود است- نه بنا بر اصالت مهيت- و چه لزومى دارد كه ما امكان استعدادى را- به عنوان امرى زائد بر ذات موجودات فرض كنيم- و ماده را در خارج حامل آن بدانيم- و فرقهاى چندى بين اين دو امكان قائل بشويم- مگر آنكه فرق بگذاريم بين ناقص و كامل در قوس صعودى- و ناقص و كامل در قوس نزولى- ولى اين فرق مصحح هيولا است- و آيا مصحح امكان استعدادى هم هست- .
15- صدرا در فصل كوچكى در مباحث قوه و فعل به عنوان- فى انه هل يجب سبق العدم على الفعل فى كل فاعليه- قبل از فصل فى ان القدره ليست بمزاج- مناط احتياج به علت را- تقريبا موافق تحقيق بيان كرده است- .
16-رجوع شود به فصل- فى ان كل حادث يسبقه قوه الوجود در قوه و فعل- .
17-اساسا مىتوان گفت قول به امكان استعدادى- منافى با امكان ذاتى است زيرا اگر بنا شود- شىء در ذات خود لا اقتضاء از وجود و عدم باشد- و در عين حال وجودش مشروط به شروط- و زمان خاصى باشد تناقض است- مگر آنكه همه شروط را از قبيل اعدام موانع بگيريم- كه البته آن هم درست نيست اگر گفته شود فرق است- بين لا اقتضائيت به حسب ذات- و عدم امكان به حسب امور زائد بر ذات- مىگوئيم اساسا ذاتى و امور زائد بر ذاتى- كه از لحاظ حكم با هم مختلف باشند معنا ندارد- اگر گفته شود آيا ممكن است كه- شىء در يك زمان ممتنع بالذات باشد- و در زمان ديگر ممكن بالذات- مىگوئيم بنا بر اصالت وجود ممكن
است- ولى بنا بر اصالت ماهيت ممكن نيست- على هذا اصالت ماهيتىها نمىتوانند بگويند- با نبودن شرائط شىء ممتنع است- و با پيدايش شرائط شىء ممكن مىشود- ولى ما مىتوانيم بگوئيم- .
18- صدرا در فصل...مىگويد- حركت معنائى نسبى است نظير حدوث- .
19- صدرا در صفحه قبل از مرحله ثامنه- تحت عنوان حكمت مشرقيه مىگويد كه- زمان و حركت و مسافت مقوله واحد است- يعنى فرق اين سه به اعتبار و عقل است- و نه در وجود و واقعيت- و اين تكثر در ذهن حاصل مىشود- يك بار ديگر معلوم مىشود كه تا ذهن را نشناسيم- نمىتوانيم فلسفه داشته باشيم- على هذا در حركات اينى زمان عين اين است- و در حركات كيفى عين كيف- و در حركات جوهرى عين جوهر است- .
و البته بايد بين مسافت در حركت اينى- كه كون تدريجى در مكان است- و بين مسافت به معناى بعد- فاصل بين دو جسم كه قائم به اجسامى است- يا قائم به نفس و مجرد است فرق گذاشت- .
آرى چيزى كه هست بايد گفت كه- در حركات اينى و وضعى علاوه بر شش چيز معروف- وجود اجسامى هم لازم است و گر نه حركت تحقق پيدا نمىكند- ولى اين جهت معلول احتياج ذات حركت نيست- بلكه معلول خصوصيت حركت در اين يا در وضع است- .
20-اگر كسى بگويد زمان عين حركت نيست- زيرا فلان جسم چه حركت بكند و چه نكند- زمان موجود است و مىگذرد- پس
حركت غير از زمان است- جواب مىگوئيم هر حركت زمانى دارد مخصوص به خود- همان طورى كه هر جسمى مقدارى دارد- .
21- حاجى در حواشى فصل- فى ان حدوث كل حادث زمانى يفتقر الى حركه دوريه-[1]صريحا نسبت مىدهد كه صدرا رابط حادث به قديم را- مراتب طبيعت سياله فلكيه مىداند- و سپس مىگويد- و اما كيفيه استناد وجود الطبيعه السياله- الى الثابت القديم...- .
22-شك نيست كه- اجمالا موجودات اين عالم قابل تغيير و تبديل هستند- يعنى اصل سكون و ثبات مطلق- بر موجودات اين جهان حكمفرما نيست- و تحقيقا فيلسوفى پيدا نمىشود كه اصل تغيير و تبديل را- در اين جهان منكر شود- انكار اصل تغيير به اينست كه بگوئيم- هر چيزى همان طورى كه از اول آفريده شده- تا آخر باقى خواهد ماند و يا آنكه بگوئيم- هر چيزى از ازل تا ابد يك نواخت است- بنا بر فرض اول بايد قائل شويم كه- ممكن است در وضع جهان اختلافى پديد آيد- و موجودى برود و موجود ديگرى جاى آن را بگيرد- ولى يك رابطه واقعى بين حالت معدوم شده- و وضع موجود شده بر قرار نيست- و درست مثل اينست كه- جهان را به منزله اطاقى فرض كنيم كه- يك عده اشخاص معين در آن وجود دارد- و گاهى يك نفر بيرون مىرود- و يك نفر ديگر جاى آن را مىگيرد- ولى البته شخص اول واقعا تبديل به شخص دوم نشده- و بنا بر فرض دوم اساسا بايد بگوئيم- هيچگونه اختلافى در وضع عالم از ازل تا به ابد رخ نداده- و نمىدهد و اگر هم
[1]صفحه 210.
تغييرى رخ بدهد خيلى سطحى است- و مثل اينست كه افراد اطاق جاى خود را عوض مىكنند- و يا در وضع لباسهاى خود تغييراتى مىدهند- و هرگز تغييرات تغييرات جوهرى و ريشهدار نيست- .
تحقيقا در ميان همه مردم جهان- حتى يك نفر هم نمىتوان پيدا كرد كه- مطلق تغييرات را حتى تغييرات سطحى را منكر بوده باشد- و عالم را تا اين اندازه جامد و بى حركت و ساكن فرض كند- ولى ممكن است واقعا كسانى پيدا شوند كه- تغييرات جهان را منحصر به تغييرات سطحى بدانند- و قائل به تغيير ذاتى و جوهرى نباشند- معمولا مردم عوام اختلاف وضع عالم را از قبيل- تغيير مادهاى به ماده ديگر نمىدانند- و رابطه اتصالى بين گذشته و آينده قائل نيستند- و گذشته و حاضر و آينده جهان را به صورت قطعات منفصل- و جدا فرض مىكنند و مخصوصا الهيون- شايد تصور ابتدائيشان اينست كه اراده غيبى- يك عده موجودات را از كتم عدم به صحنه وجود مىآورد- و دو مرتبه آنها را از صحنه و پرده وجود- به مخفيگاه عدم مىبرد- و اختلاف وضع حاضر و گذشته و آينده جهان- عينا مانند اختلاف وضع گذشته و حاضر و آينده يك اطاق- و يا افراد يك انجمن انتخابى- و يا نمايندگان يك مجلس شورا است- .
دسته دوم كسانى هستند كه- ذوات و مصالح اصلى عالم را ازلى و ابدى مىدانند- و تغيير را فقط در امور سطحى قائل هستند- از اين دسته در ميان فلاسفه هم زياد پيدا مىشود- و شايد طرفداران نظريه ذيمقراطيس را- بتوان از اين دسته شمرد و مطلق كسانى كه مىگويند- هيچ موجودى معدوم نمىشود- و هيچ معدومى موجود نمىشود نيز از اين
دستهاند- دانسته يا ندانسته- .
دسته سوم كسانى هستند كه- براى عالم تغييرات ذاتى و جوهرى قائلند- و معتقدند كه در حقايق و ذوات اين عالم تغيير راه مىيابد- و واقعا ذاتى و جوهرى معدوم مىشود- و ذات و جوهر ديگر موجود مىشود- اين دسته نيز دو دستهاند يك دسته كسانى كه- اين تغيير جوهرى را به صورت كون و فساد تصور مىكنند- و دسته دوم كسانى كه اين تغيير ذاتى را- به نحو حركت و سيلان تصور مىكنند- .
از اينجا معلوم مىشود كه- اثبات حركت جوهرى بعد از قبول اصل تغيير و اختلاف- متوقف است اولا بر ابطال تغييرات بى ارتباط- و قول به اينكه كل حادث مسبوق به ماده و مده- و يك رابطه قطعى و غير قابل انكار- بين حوادث گذشته و حاضر و آينده بر قرار است- و ثانيا متوقف است بر ابطال نظريه دوم- و اثبات اينكه تغييرات جوهرى و ذاتى در اين عالم هست- و اين مطلب متوقف است بر اثبات صور نوعيه- و حدوث و فناء آنها و براى اثبات اين مطلب- و ابطال نظريه دوم كه در بالا ذكر شد لازم است كه- ما كوشش كنيم و ثابت كنيم كه تشكيلات جهان- تنها يك تشكيلات ماشينى و صنعتى نيست- و اساس كار عالم تنها بر اصول جامدات و فيزيك نيست- و حيات و نمو و حس و حركت- مبداى ماوراء مبادىء حركات فيزيكى دارد- و شايد بتوان حتى اثبات كرد كه- در جهان فيزيك نيز تغييرات جوهرى هست- .
و ثالثا متوقف است بر ابطال نظريه كون و فساد- .
حالا بايد ببينيم براى ابطال هر يك از سه نظريه كلى بالا-
چه قدمهايى بر داشته شده- و بلكه اول فلاسفه طرفدار هر نظريهاى را بشناسيم- .
طرفدار نظريه اول متكلميناند- و فلاسفه قدمهاى بزرگى براى ابطال نظريه آنان بر داشتهاند- كه از راه برهان لمى و انى آن را باطل كردهاند- و طرفدار نظريه دوم آتميستها هستند- و ماديين قرن 18 جدا از اين نظر پيروى مىكردند- ولى ظاهرا با پيشرفتهائى كه مخصوصا امروز- در زيست شناسى و غير آن شده- ديگر جهان را روى اصول مكانيسم نمىتوان توجيه نمود- و فلاسفه قديم در مسائل مربوط به صور نوعيه- گامهاى نسبتا مفيدى در اين راه بر داشتهاند- و طرفدار نظريه سوم عموم حكماء بعد از ارسطو مىباشند- و مخصوصا ابن سينا را بايد طرفدار جدى اين نظريه دانست- براهين اثبات حركت جوهريه- و مخصوصا برهان قوه و فعل- به سبكى كه آقاى طباطبائى - در مقاله عربى قوه و فعل آن را بيان كردهاند- براى اثبات اين منظور- و ابطال نظريه ابن سينا و غير آن كافى است 23-ما در بحث منظومه اثبات كرديم كه- تركيب انضمامى معنى ندارد- و تركيب حقيقى ملازم با اتحاد است- و بنا بر اين نمىتوان ماده را در خارج ضميمه- صورت فرض كرد بلكه بايد واقعا ماده و صورت را- دو مرتبه از يك واحد دانست- و حالا بايد ديد اين نظر جز با فرض حركت- در جواهر صوريه قابل فرض هست يا نيست- قبلا گفتيم كه جز در حركت اتحاد قوه و فعل متصور نيست- .
24-ما قبل از اينكه در مقام اثبات حركت جوهريه برآييم- و ابطال كون و فساد بكنيم بايد ببينيم- اساسا معناى قوه و فعل و امكان و فعليت