بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 192

حركت غير از زمان است- جواب مى‌گوئيم هر حركت زمانى دارد مخصوص به خود- همان طورى كه هر جسمى مقدارى دارد- .

21- حاجى در حواشى فصل- فى ان حدوث كل حادث زمانى يفتقر الى حركه دوريه-[1]صريحا نسبت مى‌دهد كه صدرا رابط حادث به قديم را- مراتب طبيعت سياله فلكيه مى‌داند- و سپس مى‌گويد- و اما كيفيه استناد وجود الطبيعه السياله- الى الثابت القديم...- .

22-شك نيست كه- اجمالا موجودات اين عالم قابل تغيير و تبديل هستند- يعنى اصل سكون و ثبات مطلق- بر موجودات اين جهان حكمفرما نيست- و تحقيقا فيلسوفى پيدا نمى‌شود كه اصل تغيير و تبديل را- در اين جهان منكر شود- انكار اصل تغيير به اينست كه بگوئيم- هر چيزى همان طورى كه از اول آفريده شده- تا آخر باقى خواهد ماند و يا آنكه بگوئيم- هر چيزى از ازل تا ابد يك نواخت است- بنا بر فرض اول بايد قائل شويم كه- ممكن است در وضع جهان اختلافى پديد آيد- و موجودى برود و موجود ديگرى جاى آن را بگيرد- ولى يك رابطه واقعى بين حالت معدوم شده- و وضع موجود شده بر قرار نيست- و درست مثل اينست كه- جهان را به منزله اطاقى فرض كنيم كه- يك عده اشخاص معين در آن وجود دارد- و گاهى يك نفر بيرون مى‌رود- و يك نفر ديگر جاى آن را مى‌گيرد- ولى البته شخص اول واقعا تبديل به شخص دوم نشده- و بنا بر فرض دوم اساسا بايد بگوئيم- هيچگونه اختلافى در وضع عالم از ازل تا به ابد رخ نداده- و نمى‌دهد و اگر هم

[1]صفحه 210.


صفحه 193

تغييرى رخ بدهد خيلى سطحى است- و مثل اينست كه افراد اطاق جاى خود را عوض مى‌كنند- و يا در وضع لباسهاى خود تغييراتى مى‌دهند- و هرگز تغييرات تغييرات جوهرى و ريشه‌دار نيست- .

تحقيقا در ميان همه مردم جهان- حتى يك نفر هم نمى‌توان پيدا كرد كه- مطلق تغييرات را حتى تغييرات سطحى را منكر بوده باشد- و عالم را تا اين اندازه جامد و بى حركت و ساكن فرض كند- ولى ممكن است واقعا كسانى پيدا شوند كه- تغييرات جهان را منحصر به تغييرات سطحى بدانند- و قائل به تغيير ذاتى و جوهرى نباشند- معمولا مردم عوام اختلاف وضع عالم را از قبيل- تغيير ماده‌اى به ماده ديگر نمى‌دانند- و رابطه اتصالى بين گذشته و آينده قائل نيستند- و گذشته و حاضر و آينده جهان را به صورت قطعات منفصل- و جدا فرض مى‌كنند و مخصوصا الهيون- شايد تصور ابتدائيشان اينست كه اراده غيبى- يك عده موجودات را از كتم عدم به صحنه وجود مى‌آورد- و دو مرتبه آنها را از صحنه و پرده وجود- به مخفيگاه عدم مى‌برد- و اختلاف وضع حاضر و گذشته و آينده جهان- عينا مانند اختلاف وضع گذشته و حاضر و آينده يك اطاق- و يا افراد يك انجمن انتخابى- و يا نمايندگان يك مجلس شورا است- .

دسته دوم كسانى هستند كه- ذوات و مصالح اصلى عالم را ازلى و ابدى مى‌دانند- و تغيير را فقط در امور سطحى قائل هستند- از اين دسته در ميان فلاسفه هم زياد پيدا مى‌شود- و شايد طرفداران نظريه ذيمقراطيس را- بتوان از اين دسته شمرد و مطلق كسانى كه مى‌گويند- هيچ موجودى معدوم نمى‌شود- و هيچ معدومى موجود نمى‌شود نيز از اين


صفحه 194

دسته‌اند- دانسته يا ندانسته- .

دسته سوم كسانى هستند كه- براى عالم تغييرات ذاتى و جوهرى قائلند- و معتقدند كه در حقايق و ذوات اين عالم تغيير راه مى‌يابد- و واقعا ذاتى و جوهرى معدوم مى‌شود- و ذات و جوهر ديگر موجود مى‌شود- اين دسته نيز دو دسته‌اند يك دسته كسانى كه- اين تغيير جوهرى را به صورت كون و فساد تصور مى‌كنند- و دسته دوم كسانى كه اين تغيير ذاتى را- به نحو حركت و سيلان تصور مى‌كنند- .

از اينجا معلوم مى‌شود كه- اثبات حركت جوهرى بعد از قبول اصل تغيير و اختلاف- متوقف است اولا بر ابطال تغييرات بى ارتباط- و قول به اينكه كل حادث مسبوق به ماده و مده- و يك رابطه قطعى و غير قابل انكار- بين حوادث گذشته و حاضر و آينده بر قرار است- و ثانيا متوقف است بر ابطال نظريه دوم- و اثبات اينكه تغييرات جوهرى و ذاتى در اين عالم هست- و اين مطلب متوقف است بر اثبات صور نوعيه- و حدوث و فناء آنها و براى اثبات اين مطلب- و ابطال نظريه دوم كه در بالا ذكر شد لازم است كه- ما كوشش كنيم و ثابت كنيم كه تشكيلات جهان- تنها يك تشكيلات ماشينى و صنعتى نيست- و اساس كار عالم تنها بر اصول جامدات و فيزيك نيست- و حيات و نمو و حس و حركت- مبداى ماوراء مبادىء حركات فيزيكى دارد- و شايد بتوان حتى اثبات كرد كه- در جهان فيزيك نيز تغييرات جوهرى هست- .

و ثالثا متوقف است بر ابطال نظريه كون و فساد- .

حالا بايد ببينيم براى ابطال هر يك از سه نظريه كلى بالا-


صفحه 195

چه قدمهايى بر داشته شده- و بلكه اول فلاسفه طرفدار هر نظريه‌اى را بشناسيم- .

طرفدار نظريه اول متكلمين‌اند- و فلاسفه قدمهاى بزرگى براى ابطال نظريه آنان بر داشته‌اند- كه از راه برهان لمى و انى آن را باطل كرده‌اند- و طرفدار نظريه دوم آتميستها هستند- و ماديين قرن 18 جدا از اين نظر پيروى مى‌كردند- ولى ظاهرا با پيشرفتهائى كه مخصوصا امروز- در زيست شناسى و غير آن شده- ديگر جهان را روى اصول مكانيسم نمى‌توان توجيه نمود- و فلاسفه قديم در مسائل مربوط به صور نوعيه- گامهاى نسبتا مفيدى در اين راه بر داشته‌اند- و طرفدار نظريه سوم عموم حكماء بعد از ارسطو مى‌باشند- و مخصوصا ابن سينا را بايد طرفدار جدى اين نظريه دانست- براهين اثبات حركت جوهريه- و مخصوصا برهان قوه و فعل- به سبكى كه آقاى طباطبائى - در مقاله عربى قوه و فعل آن را بيان كرده‌اند- براى اثبات اين منظور- و ابطال نظريه ابن سينا و غير آن كافى است 23-ما در بحث منظومه اثبات كرديم كه- تركيب انضمامى معنى ندارد- و تركيب حقيقى ملازم با اتحاد است- و بنا بر اين نمى‌توان ماده را در خارج ضميمه- صورت فرض كرد بلكه بايد واقعا ماده و صورت را- دو مرتبه از يك واحد دانست- و حالا بايد ديد اين نظر جز با فرض حركت- در جواهر صوريه قابل فرض هست يا نيست- قبلا گفتيم كه جز در حركت اتحاد قوه و فعل متصور نيست- .

24-ما قبل از اينكه در مقام اثبات حركت جوهريه برآييم- و ابطال كون و فساد بكنيم بايد ببينيم- اساسا معناى قوه و فعل و امكان و فعليت


صفحه 196

چيست- و آيا واقعا ما مى‌توانيم اثبات جوهرى- به نام ماده المواد بكنيم كه اين حد بر او صادق باشد- جوهر هو محض قوه الصور-[1]و آيا اثبات حركت در جوهر- متوقف است بر اثبات جوهر هيولانى يا متوقف نيست- .

ما اول بايد ادله اثبات حركت در جوهر- و ادله مانعين حركت در جوهر را بفهميم كه چيست- كه از روى آنها نظريه بدهيم- كه آيا واقعا اثبات حركت در جوهر- و رفع اشكال از آن متوقف است بر اثبات هيولى- و يا آنكه امر به عكس است- يعنى اثبات هيولى متوقف است بر اثبات حركت در جوهر-[2]و يا لا اقل بعد از اثبات حركت در جوهر- مى‌توان وجود ماده المواد- و قوه محض جوهرى را نتيجه گرفت- همان طورى كه آقاى طباطبائى در مقاله عربى فصل پنجم- مسئله هشتم نتيجه گيرى كرده‌اند و خلاصه- حركت جوهريه هيولا را احيا كرد و از سقوط نجات داد- .

25-شك نيست كه قوه و فعليتى اجمالا هست- يعنى شك نيست كه هيولا به معناى اعم- چيزى است كه همه ملل او را قبول دارند- و حتى بنا بر نظريه جزء لا يتجزاى متكلمين- و بنا بر نظريه ذيمقراطيس نيز- حامل قوه و استعداد غير قابل انكار است- چيزى كه هست در نظريه متكلمين و ذيمقراطيس - شىء مقبول و مستعد له صورت جوهرى نيست- بلكه حالتى است خيلى ساده از ماده اصلى- كه همان

[1]گفتيم تنها با اثبات حركت جوهريه اثبات هيولا متصور و بلكه ضرورى است .

[2]كما هو الحق و عجيب اينست كه صدرا در جواهر و اعراض اصلات مسأله اثبات هيولا را بر مسأله حركت در جوهر متوقف نكرده و از آثار حركت جوهريه اثبات هيولا را ذكر نكرده .


صفحه 197

جواهر فرده يا ذرات صغار صلبه باشند- .

به هر حال قدر مسلم اينست كه- در اين عالم نظام خاصى در كار است كه- از شىء معين ممكن است شىء خاص ديگرى پديد آيد- يعنى مثلا از پارچه معين پيراهن در آيد- كه اين پيراهن از چوب حاصل نمى‌شود- همان طورى كه از اين پارچه در نمى‌توان ساخت- پس مى‌گوئيم كه اين پارچه مستعد است براى پيراهن- و اين چوب مستعد است براى در- اين خصوصيت و معنايى كه- در هر يك از پارچه و چوب موجود است- اسمش امكان و قوه و استعداد است- و اين امكان يك نوع اضافه است و يا يك نوع كيفيت است- .

26- ابن سينا در مبحث اتحاد عاقل و معقول- اتحاد بين نفس كه امرى بالفعل و متحصل است- با معقول كه آن نيز فعليت و تحصلى دارد محال مى‌داند- و از طرف ديگر اتحاد ماده و صورت را جايز مى‌داند- پس چه مانعى بوده از اينكه ابن سينا نفس را قوه- و ماده معقولات بداند ظاهرا اين از آن جهت است كه- ابن سينا قائل به كون و فساد است- و تلبس ماده را به صورتى بعد از صورتى جايز نمى‌داند- بلكه تلبس به هر صورتى را- متوقف بر خلع صورت قبلى مى‌داند- و خلع صورت ناطقه ممكن نيست- و اما صدرا كه تلبس بعد از تلبس را جايز مى‌داند- به عقيده او ماده ثانيه كه قبول صورت مى‌كند- عبارت است از هيولى مصوره بما هى مصوره- لكن اين سؤال باقى مى‌ماند كه- ابن سينا در باب اجناس و فصول چه مى‌گويد- و چگونه در تعريف انسان جوهر جسم نامى...را تصحيح مى‌كند- به علاوه ما هر صورتى را قابل خلع و انخلاع بدانيم-


صفحه 198

صورت جسميه را نمى‌توانيم- و هميشه صورت نوعيه روى صورت جسميه مى‌آيد- پس تصور قائلين به خلع و لبس در اينجا چيست- .

27-مسئله قيام ماده به واحد بالعموم صحيح نيست- رجوع شود به جلد اول اسفار ص 247- و اين خود دليل بر بطلان نظريه خلع و لبس است- يعنى يا بايد منكر تلبس جديد بشويم- و يا بايد قائل به تلبس بعد از تلبس بشويم- .

پس در مورد تغييرات و تبديلات در ماده خارجى- سه نظريه است- الف نظريه انكار صور نوعيه جوهريه- و طرفدارى از تغييرات عرضى- .

ب نظريه خلع و لبس- .

ج نظريه لبس بعد از لبس- .

28-آيا ابن سينا كه مى‌گويد- اتحاد بين دو چيز مطلقا محال است- پس در مورد عرض و موضوعش چه مى‌گويد- و آيا آن دو را متحد در وجود مى‌داند يا نمى‌داند- ظاهر اينست كه ابن سينا وجود عرض- و وجود موضوع را دو وجود مى‌داند نه يكى- .

29-بنا بر نظريه صدرا - تركيب انضمامى را مطلقا بايد انكار كرد- حتى بين عرض و موضوعش- و آن وقت بايد حساب كرد و فرق بين ماده و صورت- و جوهر و عرض را در اين صورت توجيه كرد- .

30-يكى از اهم مسائل مسئله تحقيق در باره صور نوعيه است- اين مسئله از طرفى پايه اثبات و نفى حركت جوهريه است- زيرا اگر صور نوعيه جوهريه نداشته باشيم- جاى نفى و اثبات نيست و از طرف ديگر- تا اندازه‌اى پايه مسئله تجرد نفس است- زيرا گفتگو


صفحه 199

در تجرد نفس- بعد از فراغ از جوهريت نفس است- هر چند به عكس نيز مى‌توان عمل نمود- و از پاره‌اى از ادله تجرد نفس- مى‌توان اثبات جوهريت نفس را نيز نمود- و همچنين تحقيق در معاد جسمانى نيز- قهرا مبتنى بر اثبات صور نوعيه است- و همچنين مبحث ماهيت فلسفه- و مبحث كليات خمس منطق و باب جنس و فصل نيز- مبتنى بر همين مسئله است- زيرا اگر صور نوعيه جوهريه نداشته باشيم- همه افراد موجودات افراد نوع واحد هستند- و اگر قائل به ماده اولى باشيم- آن نوع مركب است از جنس و فصلى- و اگر نه صرفا بسيط است ولى مى‌دانيم كه- اجناس و فصول بسائط مثل اعراضى پايه درستى ندارد- و اثبات انواع مختلف در بسائط بسيار مشكل است- و آنچه در اعراض گفته شده به تقليد جواهر گفته شده- و اساسا فرق بين انواع و اصناف گذاشتن- مبتنى بر اثبات صور نوعيه است- و گر نه ابدا نمى‌توان بين آنها فرق گذاشت- .

بحث در صور نوعيه در فلسفه قديم- همان بحث از ماده و قوه است كه در جديد مى‌شود- زيرا صورت نوعيه به همان معنى مبدا اثر شناخته شده- و قوه نيز جز مبدا اثر چيزى نيست- .

هيولى و صورت اعم است از ماده و قوه- زيرا صورت شامل هر فعليتى است- حتى فعليت صورت جرميه و جسميه- و هيولى به اصطلاح قدما ابسط از صورت جسميه است- كه در اصطلاح جديد به آن ماده گفته مى‌شود- .

قوه يا صورت نوعيه به اصطلاح قدما- يك امر جوهرى شناخته مى‌شود كه- متحد است با جوهر جسم- بلكه منوع و محصل جوهر نوعى