بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 215

معنايش انقلاب است مثل انقلاب النطفه انسانا- .

42-از اين مطالب مى‌توان حدس زد كه- قوه شىء جز مرتبه ضعيفه وجود شىء چيزى نيست- و قوه و فعل از سنخ وجود هستند- يعنى از دو مرتبه از وجود واحد متصل انتزاع مى‌شوند- كه از هر حدى دو ماهيت انتزاع مى‌شود- ماهيت نطفه و ماهيت انسان مثلا- و از حيثيت وجودى بما هى حيثيت وجودى- در اينگونه موارد به طور عموم- دو مفهوم قوه و فعل انتزاع مى‌شود- و هم از اينجا مى‌توان حدس زد كه حامل قوه- يعنى هيولا لازم نيست كه جوهرى مستقل فرض شود- يعنى مانعى ندارد كه از صورت بما هى صورت- به اعتبار ضعف مرتبه وجود انتزاع قوه شود- .

43-تحقيق در باره اينكه از چه چيزى- به طور طبيعى يا صناعى- چه چيزى درست مى‌شود- و چه چيزى ممكن است به صورت چه چيز ديگرى در بيايد- وظيفه علم و تجربه است و خط حس و علم است- و از قلمرو تحقيقات فلسفى بيرون است- ولى خط فلسفه و تعقل اينست كه- صرفا پس از ثبوت اين مطلب كه- همه چيز براى شدن چيز ديگر با هم يكسان نيستند- و نظامى از اين جهت در كار است- و اجمالا بعضى چيزها به صورت بعض چيزهاى ديگر در مى‌آيند- و بعضى ديگر به صورت بعض ديگر و اينطور نيست كه- بلا واسطه همه چيز صحت شدن همه چيزرا- به طور طبيعى يا صناعى داشته باشد- هر چند مع الواسطه ممكن است- همه چيز به صورت همه چيز در آيد...- على هذا نبايد چنين پنداشت كه- اين مثالهاى ساده ابتدائى مبناى اين مطلب فلسفى شده- و آنگاه كسى مناقشه در


صفحه 216

اين مثالها را- مناقشه در مبناى اين اصل فلسفى بپندارد- و به خيال خود اين اصل فلسفى را منهدم نمايد- زيرا فرضا در اين مثالها مناقشه‌اى وارد شود- در اين مطلب كلى نمى‌شود مناقشه كرد كه- همه چيز در همه شرائط و همه حالات- امكان شدن همه چيز را ندارد- ما با طرز استنباط فلسفى از همين اصل شروع كرده- به تحليل مى‌پردازيم و وجود چيزى به نام قوه- و امكان استعدادى را ثابت مى‌كنيم- بعد در ماهيت قوه به تحليل مى‌پردازيم و مى‌بينيم- آن را نمى‌توان چيزى جز يك مرتبه ضعيفه از فعليت دانست- و از همين جا اثبات مى‌كنيم وحدت اتصاليه اين دو را- و از همين جا اثبات مى‌كنيم كه در هر جاى جهان- و هر قسمتى كه از قوه به فعل رسيدنى موجود باشد- جز از راه حركت نيست- و چون تغيير به معناى اعم را- حتى در جواهر عالم نمى‌توان منكر شد- پس حركت در سراسر عالم اصل اصيل است- و از همين جا ما مى‌فهميم كه مفاهيم كثيره- و متمايزه ذهنيه ما- از خاصيت طرز انديشه سازى ذهن ما پيدا شده- و الا آنچه در اين عالم حقيقت دارد جز قوه و فعل- و يا از قوه به فعل رسيدن تدريجى چيزى نيست- و چون اثبات مى‌كنيم كه قوه و فعل- و خروج از قوه به فعل دو حقيقت متمايز نيست- و دو فعليت جدا نيستند پس هم مى‌توانيم بگوئيم كه- اين عالم مجموعه‌اى از قوه و فعل‌ها است- و هم مى‌توانيم بگوئيم اين جهان يكپارچه خروج از قوه به فعل- يا سلوك از قوه به فعل است- آنچه از ارسطو رسيده فقط همين است كه- اين عالم مجموع قوه و فعل‌ها است- و آنچه از حركت جوهريه صدر المتالهين ثابت مى‌شود- اينست كه عالم صرف خروج از قوه و فعل است- .


صفحه 217

44-براى مطالب مربوط به امكان استعدادى- رجوع شود به جلد اول اسفار صفحات 35 و 43- و 56 و 97 و 118 و 167 و 172 و 203 و 221- و جلد دوم صفحه 33- .

45-از صفحه 35 جلد اول اسفار استفاده مى‌شود كه- امكان استعدادى يك نوع كيفيت است- كه قابل شدت و ضعف است- و با امكان ذاتى و ساير مواد ثلاث فرق مى‌كند- كه امور اعتبارى عقلى هستند و او امرى است كه- حادث مى‌شود به حدوث بعض اسباب و شرائط- و دوام پيدا مى‌كند و بعد با حدوث خود شىء منقطع مى‌شود- كزوال النقص بعد حصول التام- و رفع الابهام عند تعيين الامر على ما فى فلسفتنا- من ان نسبه الماده باستعدادها الى الشىء الحادث- نسبه النقص الى التمام- در اينجا هر چند تعبير به كيفيت شده- و به ظاهر مى‌نماياند كه آخوند - امكان استعدادى را از معقولات اوليه- و جزء نمودها و پديده‌ها مى‌داند- ولى قرائن بعدى كاملا نشان مى‌دهد كه- آخوند امكان استعدادى را از سنخ وجود مى‌داند- و شدت و ضعفش را نيز- از قبيل شدت و ضعف وجود مى‌داند- نه از قبيل اشتداد و تضعيف مقوله كيف- يعنى نمى‌خواهد بگويد كه حركت در مقوله- و در نوع كيف استعدادى واقع مى‌شود- كيف گفتن به امكان استعدادى از قبيل مسامحاتى است- كه احيانا در باره وحدت و كثرت و علم نيز گفته مى‌شود- در اينجا حاجى حاشيه ندارد- .

در صفحه 43 آخوند - موجود بودن امكان استعدادى را مسلم مى‌گيرد- و وعده مى‌دهد كه بعدها از نحوه وجود او بحث خواهد كرد- و لكن به مناسبت اينكه اين فصل- براى ابطال عينيت مواد ثلاث


صفحه 218

منعقد شده- مى‌گويد چون آينده در هر زمان غير متناهى است- پس بايد در هر زمانى- امكانات عينى غير متناهيه موجود باشد- و بعد در جواب خصم كه- اين امكانات غير متناهيه مترتبه نيست- با سه برهان ثابت مى‌كند كه- حتى با عدم ترتب هم اشكال باقى است- و حاصل برهان اول اينست كه- امكان در ذات خود يكى است- و كثرت يا از ناحيه ماده است مستعد- يا از ناحيه مستعد له است- اما ماده در ذات خود نسبتش با همه يكى است- و ناچار بايد گفت كه اين كثرت از ناحيه مستعد له موجود شده- و حال آنكه مستعد له معدوم است- و معدوم ملاك تميز واقع نمى‌شود- حاجى در حاشيه متنبه مى‌شود كه- عين اين اشكال در امكان استعدادى هم هست- در مقام جواب مى‌گويد كه- اولا مصنف منكر وجودى بودن امكان استعدادى است- و بعد دو قسمت از كلام آخوند را شاهد مى‌آورد- ص 97 و 203 و بعد مى‌گويد- بر فرض وجودى بودن هم كما هو الحق- لكونه نفس الاستعداد الذى فى المستعد- و لكن مضافا الى المستعد له- و من حيث ان المستعد وجود ضعيف من المستعد له- و ان الهيولى موجوده- و ليست سوى استعداد متجوهر- و كما يظهر من بعض عباراته انه كيف او اضافه...- اشكال مندفع است- زيرا امكانات استعداديه شيئا فشيئا حادث مى‌شود- به خلاف امكانات ذاتيه بر فرض عينيت- و بعد مى‌گويد ممكن است- علت اختلاف امكانات استعداديه را- هيوليات ثانيه بگيريم- .

جواب حاجى به هيچ وجه صحيح نيست- زيرا اولا اين اشكال باقى است كه- اگر امكان استعدادى كيف يا اضافه باشد- بايد مسبوق به امكان ديگرى باشد- همان طورى كه آخوند بعدا در رد قائلين-


صفحه 219

به حدوث امكانات ذاتيه مى‌گويد و تسلسل لازم مى‌آيد- و ثانيا كثرت هيوليات ثانيه- ناشى از كثرت امكانات استعداديه است- و اگر عكس فرض كنيم دور لازم مى‌آيد- پس عمده در اين باب آن اشكال آخوند است كه- اگر امكانات استعداديه امور وجوديه باشد- بايد تعين و تكثر آنها از راه حوادث معدومه مستقبله باشد- و اين محال است و اين همان مطلبى است كه- در مقاله 10 مورد استناد واقع شده- .

219 در صفحه 56 و 57 آخوند سخن را اينطور آغاز مى‌كند- فى ان الممكن قد يكون له امكانان - و بعد از اين راه وارد مى‌شود كه- بعضى ممكنات ذات و مهيتشان كافى است- براى آنكه افاضه وجود به آنها بشود مثل عقول مجرده- و اينگونه ممكنات وجودات ازليه و ابديه دارند- و نوع آنها نيز منحصر به فرد است زيرا تكثر ندارند- و اما بعضى از ممكنات- تنها مهيتشان كافى نيست براى افاضه وجود- و بايد قوه و استعدادى براى ماده- كه قبول وجود آنها را مى‌كند پيدا شود- كه به نام امكان استعدادى آنها ناميده مى‌شود- و اين امكان استعدادى متفاوت الوقوع است- و ماده حامل آن است و به واسطه همين امكان- استعدادات و اختلاف استعدادات است كه- كثرت افرادى پيدا مى‌شو بر اين مطلب چند ايراد وارد است- اول اينكه اين مطلب با اصالت ماهيت فقط سازگار است- زيرا بنا بر اصالت وجود چنانكه در مقاله 8 گفته‌ايم- امكان ماهيت به آن معنى كه قوم گفته‌اند معنى ندارد- و ثانيا اگر ما فرض كنيم كه- ماهيتى قبل از پيدايش استعداد صلاحيت وجود ندارد- پس ضمنا قبول كرده‌ايم كه- قبل از حصول اين


صفحه 220

استعداد ممتنع الوجود است- پس امكان ماهوى نيز ندارد- مگر آنكه گفته شود امكان ذاتى دارد و امكان وقوعى ندارد- زيرا امكان ذاتى و امكان وقوعى دو اعتبارند- و خارجا هر ممكن وقوعى ممكن ذاتى نيز هست- هر چند هر ممكن ذاتى ممكن وقوعى نيست- زيرا ممكن است يك ممكن ذاتى- ممتنع وقوعى يا واجب وقوعى باشد- پس مى‌توان گفت هر فردى كه در ماده پيدا مى‌شود- قبل از تهيؤ ماده امكان ذاتى دارد و امتناع وقوعى- و بعد از تهيؤ كامل ماده امكان وقوعى نيز پيدا مى‌كند- و شايد سر اينكه به امكان استعدادى- امكان وقوعى نيز گفته مى‌شود- و حال آنكه معناى امكان وقوعى- عدم لزوم محال از وقوع شىء است همين است كه- امكان استعدادى يكى از مصاديق امكان وقوعى است- .

جواب اين مطلب اينست كه- علت امتناع وجود شىء غير متهيؤ الاستعداد- لزوم امر محال ديگرى نيست جز قصور ذات آن شىء- از اينكه قبل از تهيؤ استعداد پيدا شود- .

و ثالثا تنها فرض امكان استعدادى- كثرت افرادى بالخصوص افراد عرضى را تصحيح نمى‌كند- سپس مى‌گويد اگر فرض امكان استعدادى نشود- باب خير و فيض منسد مى‌شود- اين مطلب نيز فى حد ذاته درست نيست- باب خير و فيض به واسطه حركت دوام دارد- و حركت متوقف بر فرض امكان استعدادى- به معناى معروف كه آن را كيف يا اضافه‌اى بدانيم نيست- .

سپس مى‌گويد هر اندازه بعد از منبع وجوب بيشتر باشد- امكان بيشتر است امكان ذاتى- و هر اندازه كه قرب بيشتر است


صفحه 221

وجوب و فعليت بيشتر است- و به واسطه سد باب اعدام و تحقق بعض شرائط- امكان استعدادى كه كمال ما بالقوه- من حيث هو بالقوه است حاصل مى‌شود- و اين امكان كمال موجود است در ظرف خارج- همان طورى كه امكان ذاتى كمال- ماهيت معراه است در ظرف ذهن- در مقابل امتناع كه نقص است- و امكان ذاتى اوغل در خفاء است از امكان استعدادى- زيرا امكان استعدادى- از غير آن جهت كه بالقوه است بالفعل است- سپس مثال به منى مى‌زند و در اينجا است كه- حاجى اشكال معروف خود را مى‌كند- .

اينكه در اينجا امكان استعدادى را- كمال ما بالقوه من حيث هو بالقوه خوانده- ظاهرا نه به اين معنى است كه حركت را كمال اول- ما بالقوه من حيث هو بالقوه خوانده‌اند- و شايد مقصود اينست كه- امكان استعدادى خود يك مرتبه فعليت ما بالقوه است- خصوصا بنا بر اينكه امكان استعدادى خارجا با حامل خود- و بلكه با صورت حامل خود يعنى موضوع خود مغاير نيست- و از همين جا مى‌توان حدس زد كه- اعتراض حاجى بر مثال منى- مبنى بر اينكه كلام در خود استعداد است كه عرض است- نه در موضوع استعداد درست نيست كما لا يخفى- .

خلاصه آنكه ايرادى كه در اينجا بر آخوند وارد است- در تصوير دو امكان است- نه در تصوير خصوص امكان استعدادى- زيرا تصوير امكان استعدادى آخوند قابل توجيه است- .

در آخر اين فصل اين قسمت را مى‌آوردو منهم من يرى ان المسمى بالامكان الاستعدادى- هو بعينه الكيفيه[1]المزاجيه و غيرها-

[1]و شايد از همين جهت هم كيف استعدادى خوانده شده .


صفحه 222

فمزاج النطفه اذ اعتبر بذاته- كان كيفيه مزاجيه- و اذا نسب الى الصوره الحيوانيه- كان استعدادا لها- و كذلك صحن الدار صفه الدار- و اذا اضيف فى الذهن الى عدد ما يسعه من الناس- كان امكانا له و ستسمع...فى فصل القوه و الفعل - .

در صفحه 97 در ضمن فصلى مى‌گويد- فى اقسام الممكن بعد اينطور توضيح مى‌دهد كه- ممكن يا ممكن الوجود فى ذاته است- و يا ممكن الوجود لغيره- و هر ممكن الوجود لغيره- ممكن الوجود لذاته هست به خلاف عكس- البته مقصود از ممكن الوجود لذاته- ممكن الوجود بوجود مطلق است- و مقصود از ممكن الوجود لغيره- ممكن الوجود بوجود رابطى است- و على هذا صحيح اين بود كه گفته شود- الممكن الوجود بوجود مطلق- اما ممكن الوجود لنفسه و اما ممكن الوجود لغيره- به معنى اينكه ماهيت ممكن- گاهى امكان وجود لنفسه دارد فقط مثل جواهر قائمه بنفسها- و گاهى امكان وجود لغيره دارد فقط مثل صور و اعراض- و از اينجا معلوم مى‌شود كه- معناى واجب الوجود لغيره و ممتنع الوجود لغيره نيز- دو نحو ممكن است فرض شود- يكى اينكه ماهيتى بالذات واجب الوجود- و مستغنى از علت باشد ولى در يك نحو خاص از وجود- كه مثلا وجود لنفسه يا وجود لغيره است- و ديگر اينكه ماهيت ممكن الوجود به لحاظ علت- واجب باشد كه نحو وجودش نحو وجود خاص باشد- به هر حال در اين مطلب تشويش زيادى هست- .

بعد مى‌گويد ممكن الوجود فى ذاته- يا امكان وجودش كافى در فيضان از علت هست- يا كافى نيست باز مقدمه‌اى مى‌چيند كه- چون واجب الوجود بالذات- واجب من جميع الجهات و الحيثيات است-