به حدوث امكانات ذاتيه مىگويد و تسلسل لازم مىآيد- و ثانيا كثرت هيوليات ثانيه- ناشى از كثرت امكانات استعداديه است- و اگر عكس فرض كنيم دور لازم مىآيد- پس عمده در اين باب آن اشكال آخوند است كه- اگر امكانات استعداديه امور وجوديه باشد- بايد تعين و تكثر آنها از راه حوادث معدومه مستقبله باشد- و اين محال است و اين همان مطلبى است كه- در مقاله 10 مورد استناد واقع شده- .
219 در صفحه 56 و 57 آخوند سخن را اينطور آغاز مىكند- فى ان الممكن قد يكون له امكانان - و بعد از اين راه وارد مىشود كه- بعضى ممكنات ذات و مهيتشان كافى است- براى آنكه افاضه وجود به آنها بشود مثل عقول مجرده- و اينگونه ممكنات وجودات ازليه و ابديه دارند- و نوع آنها نيز منحصر به فرد است زيرا تكثر ندارند- و اما بعضى از ممكنات- تنها مهيتشان كافى نيست براى افاضه وجود- و بايد قوه و استعدادى براى ماده- كه قبول وجود آنها را مىكند پيدا شود- كه به نام امكان استعدادى آنها ناميده مىشود- و اين امكان استعدادى متفاوت الوقوع است- و ماده حامل آن است و به واسطه همين امكان- استعدادات و اختلاف استعدادات است كه- كثرت افرادى پيدا مىشو بر اين مطلب چند ايراد وارد است- اول اينكه اين مطلب با اصالت ماهيت فقط سازگار است- زيرا بنا بر اصالت وجود چنانكه در مقاله 8 گفتهايم- امكان ماهيت به آن معنى كه قوم گفتهاند معنى ندارد- و ثانيا اگر ما فرض كنيم كه- ماهيتى قبل از پيدايش استعداد صلاحيت وجود ندارد- پس ضمنا قبول كردهايم كه- قبل از حصول اين
استعداد ممتنع الوجود است- پس امكان ماهوى نيز ندارد- مگر آنكه گفته شود امكان ذاتى دارد و امكان وقوعى ندارد- زيرا امكان ذاتى و امكان وقوعى دو اعتبارند- و خارجا هر ممكن وقوعى ممكن ذاتى نيز هست- هر چند هر ممكن ذاتى ممكن وقوعى نيست- زيرا ممكن است يك ممكن ذاتى- ممتنع وقوعى يا واجب وقوعى باشد- پس مىتوان گفت هر فردى كه در ماده پيدا مىشود- قبل از تهيؤ ماده امكان ذاتى دارد و امتناع وقوعى- و بعد از تهيؤ كامل ماده امكان وقوعى نيز پيدا مىكند- و شايد سر اينكه به امكان استعدادى- امكان وقوعى نيز گفته مىشود- و حال آنكه معناى امكان وقوعى- عدم لزوم محال از وقوع شىء است همين است كه- امكان استعدادى يكى از مصاديق امكان وقوعى است- .
جواب اين مطلب اينست كه- علت امتناع وجود شىء غير متهيؤ الاستعداد- لزوم امر محال ديگرى نيست جز قصور ذات آن شىء- از اينكه قبل از تهيؤ استعداد پيدا شود- .
و ثالثا تنها فرض امكان استعدادى- كثرت افرادى بالخصوص افراد عرضى را تصحيح نمىكند- سپس مىگويد اگر فرض امكان استعدادى نشود- باب خير و فيض منسد مىشود- اين مطلب نيز فى حد ذاته درست نيست- باب خير و فيض به واسطه حركت دوام دارد- و حركت متوقف بر فرض امكان استعدادى- به معناى معروف كه آن را كيف يا اضافهاى بدانيم نيست- .
سپس مىگويد هر اندازه بعد از منبع وجوب بيشتر باشد- امكان بيشتر است امكان ذاتى- و هر اندازه كه قرب بيشتر است
وجوب و فعليت بيشتر است- و به واسطه سد باب اعدام و تحقق بعض شرائط- امكان استعدادى كه كمال ما بالقوه- من حيث هو بالقوه است حاصل مىشود- و اين امكان كمال موجود است در ظرف خارج- همان طورى كه امكان ذاتى كمال- ماهيت معراه است در ظرف ذهن- در مقابل امتناع كه نقص است- و امكان ذاتى اوغل در خفاء است از امكان استعدادى- زيرا امكان استعدادى- از غير آن جهت كه بالقوه است بالفعل است- سپس مثال به منى مىزند و در اينجا است كه- حاجى اشكال معروف خود را مىكند- .
اينكه در اينجا امكان استعدادى را- كمال ما بالقوه من حيث هو بالقوه خوانده- ظاهرا نه به اين معنى است كه حركت را كمال اول- ما بالقوه من حيث هو بالقوه خواندهاند- و شايد مقصود اينست كه- امكان استعدادى خود يك مرتبه فعليت ما بالقوه است- خصوصا بنا بر اينكه امكان استعدادى خارجا با حامل خود- و بلكه با صورت حامل خود يعنى موضوع خود مغاير نيست- و از همين جا مىتوان حدس زد كه- اعتراض حاجى بر مثال منى- مبنى بر اينكه كلام در خود استعداد است كه عرض است- نه در موضوع استعداد درست نيست كما لا يخفى- .
خلاصه آنكه ايرادى كه در اينجا بر آخوند وارد است- در تصوير دو امكان است- نه در تصوير خصوص امكان استعدادى- زيرا تصوير امكان استعدادى آخوند قابل توجيه است- .
در آخر اين فصل اين قسمت را مىآوردو منهم من يرى ان المسمى بالامكان الاستعدادى- هو بعينه الكيفيه[1]المزاجيه و غيرها-
[1]و شايد از همين جهت هم كيف استعدادى خوانده شده .
فمزاج النطفه اذ اعتبر بذاته- كان كيفيه مزاجيه- و اذا نسب الى الصوره الحيوانيه- كان استعدادا لها- و كذلك صحن الدار صفه الدار- و اذا اضيف فى الذهن الى عدد ما يسعه من الناس- كان امكانا له و ستسمع...فى فصل القوه و الفعل - .
در صفحه 97 در ضمن فصلى مىگويد- فى اقسام الممكن بعد اينطور توضيح مىدهد كه- ممكن يا ممكن الوجود فى ذاته است- و يا ممكن الوجود لغيره- و هر ممكن الوجود لغيره- ممكن الوجود لذاته هست به خلاف عكس- البته مقصود از ممكن الوجود لذاته- ممكن الوجود بوجود مطلق است- و مقصود از ممكن الوجود لغيره- ممكن الوجود بوجود رابطى است- و على هذا صحيح اين بود كه گفته شود- الممكن الوجود بوجود مطلق- اما ممكن الوجود لنفسه و اما ممكن الوجود لغيره- به معنى اينكه ماهيت ممكن- گاهى امكان وجود لنفسه دارد فقط مثل جواهر قائمه بنفسها- و گاهى امكان وجود لغيره دارد فقط مثل صور و اعراض- و از اينجا معلوم مىشود كه- معناى واجب الوجود لغيره و ممتنع الوجود لغيره نيز- دو نحو ممكن است فرض شود- يكى اينكه ماهيتى بالذات واجب الوجود- و مستغنى از علت باشد ولى در يك نحو خاص از وجود- كه مثلا وجود لنفسه يا وجود لغيره است- و ديگر اينكه ماهيت ممكن الوجود به لحاظ علت- واجب باشد كه نحو وجودش نحو وجود خاص باشد- به هر حال در اين مطلب تشويش زيادى هست- .
بعد مىگويد ممكن الوجود فى ذاته- يا امكان وجودش كافى در فيضان از علت هست- يا كافى نيست باز مقدمهاى مىچيند كه- چون واجب الوجود بالذات- واجب من جميع الجهات و الحيثيات است-
پس اگر موجودى در يك مرتبه از مراتب محقق نشود- نقص از ناحيه قابل است نه از ناحيه فاعل- زيرا نسبت فاعل با همه متساوى است- و از طرفى مىبينيم بين موجودات- تقدم و تاخرهاى ذاتى و زمانى است- پس ناچار منشا را اختلافات امكانات ذاتى- و امكانات استعدادى بدانيم آنگاه مىگويد- اگر امكان ماهيت كافى بود در تحقق ماهيت- پس اين ماهيت ابداعى خواهد بود و اگر نه كائن خواهد بود- آنگاه مىگويد همين ابداعيات نيز- بعضى بر بعضى تقدم و اولويت دارند- و چون اين تفاوت از ناحيه فاعل نيست- پس قطعا از ناحيه قابل است- پس امكانات ماهوى متفاوت است- از لحاظ اولويت و اقدميت و اشديت- فان امكان العقل الثانى ليس كامكان العقل الاول...- آنگاه مىگويد و سياتى لك ما فى هذا المقام من الكلام- آنگاه مىگويد اگر اين امكان كافى نبود- و احتياج به شروط ديگرى داشت زائد بر اصل ماهيت- حتى تصير مستعدا بقبول الوجود- فلمثل هذا الممكن قسمان من الامكان- احدهما ذاتى للمهيه و هو كون الماهيه بحال- لا يلزم من فرض وجوده و لا من فرض عدمه محال- و الاخر استعدادى-و هو ايضا هذا المعنى بالقياس الى نحو خاص من وجوده...- فما قيل ان هذا معنى آخر من الامكان ليس بصحيح- نعم هما مختلفان بالموضوع- كما ستعلم فى مباحث القوه و الفعل- .
در اينجا چند مطلب است اولا بايد گفت- در اينجا آخوند روى سبك اصالت ماهيت بحث كرده- و حال آنكه قابل تطبيق و برگرداندن به اصالت وجود نيست- خود مراتب وجود و تقدم و تاخر
بين ممكنات- يكى از ادله متقنه اصالت وجود است- و مىتوان شعر معروف حاجى كذا لزوم السبق فى العليه را- به همين معنا ارجاع نمود كه بنا بر اصالت ماهيت- و اينكه مناط احتياج به علت امكان ماهوى است- همه ممكنات در صدور از ذات واجب على السويه است- بلكه نسبت هر معلولى با هر علتى- عين نسبت ساير معاليل است با آن علت و بالعكس- و اساسا تفاوت امكانات و تشكيك در امكانات- چه معنى دارد و البته خود آخوند قبلا گفته كه- امكان ذاتى قابل شدت و ضعف نيست- و حاجى هم در حاشيه توجيهى كرده- ولى عين همين اشكال در امكان استعدادى نيز هست- يعنى همان طورى كه- تقدم و تاخر مراتب وجود در سلسله طولى- ذاتى و مقوم مرتبه آنها است- در سلسله عرضى و قوس صعودى نيز اين تقدم و تاخر- و مرتبه آنها مقوم آنها است و اگر فرض كنيم- فلان موجود در زمانى غير زمان خودش موجود شود- خودش خودش نيست نه اينكه خودش خودش هست- و شرط وجودش كه زائد بر وجودش است- و امكان استعداديش كه مغاير با وجودش است- موجود نيست حقيقت اينست كه- شرائط و معدات و موانع براى حقائق وجوديه- به اين معنى كه وجود شىء وجود شىء باشد- و شرط اين وجود موجود نباشد ابدا معنى ندارد- و اين مطلب زائيده اصالت ماهيت است- و از قياس به امور اعتبارى و قانونى و قراردادى پيدا شده- .
و اينكه در ذيل كلام مىگويد و هو ايضا هذا المعنى بالقياس الى نحو خاص من وجوده - ظاهر اينست كه مىخواهد بگويد كه- بعضى امور مثل صور و اعراض ممكن الوجود لذاته هستند- ولى
قبل از حصول شرائط ممتنع الوجود لغيره مىباشند- ولى دانسته شد كه اين تقسيم از اول درست نيست- .
حاصل مطلب اينكه همان طورى كه- تقدم و تاخر موجودات در سلسله طولى- و مرتبه هر يك از آنها مقوم آنها است- و معلل به چيزى نيست تقدم و تاخر- و مرتبه موجودات در سلسله عرضى- و قوس صعودى نيز چنين است- در صفحه 118 فصلى تحت عنوان- فى تحقيق اقتران الماده و الصوره منعقد كرده- و در ضمن آن فصل مىگويد- ماده در هر چيزى امرى مبهم و لا متحصل است- و تحصلى جز تحصل قوه بودن- اينكه مىشود چيز ديگر بشود ندارد- و مثلا خشب مستعد سرير شدن هست- ولى نه از جهت صوره خشبيه- زيرا او از اين جهت حقيقتى از حقايق است- و از اين جهت ماده چيزى نيست- و ماده بودنش فقط از جنبه صلاحيت سرير شدنش هست- و تعصى آن از چيز ديگر شدن مربوط به ماده نيست- بلكه مربوط به فعليت و صورتى است كه دارد- پس حقيقت خشبيه جهت نقصى دارد و جهت كمالى- از جهت نقصش ابائى ندارد از شدن هيچ چيز- و از جهت كمالش امتناع دارد كه كمال ديگرى بپذيرد- و از اين دو جهت و حيثيت تركيبى در ذات سرير پيدا مىشود- و مىگوئيم سرير مركب است از مادهاى و صورتى- و هم حقيقت خشبيه مركب است از ماده و صورتى- صورتش خشبيت است و مادهاش عناصر است- ولى از آن جهت كه عناصر ارض و ماء و غيرهاند- بل من حيث كونها مستعده بالامتزاج- لان يصير جمادا او نباتا او حيوانا...
در صفحه 167 تحت عنوان- فى العله العنصريه و اقسامها-
بعد از تقسيمى كه عنصر را مىكند- به اينكه عنصر يا بوحدته عنصر است يا با شركت غير...- در اواخر فصل به مناسبتى مىگويد- حق اينست كه عنصر من حيث هو عنصر- ماده من حيث هو ماده- در جميع موارد مذكوره نيست- مگر آنچه در ذاتش هيچ تحصلى جز تحصل قوه بودن نيست- فجهه كون العنصر عنصرا- سواء كان فى الدرجه الاولى من غير تخصص- او فى الدرجه الثانيه بسب انضمام ما يخصه- و اعتباره معه ليس الا العنصر الاول الذى هو بذاته...- .
آنچه در ضمن اين فصل استنباط مىشود- موافقت دارد با آنچه در فصل اقتران ماده و صورت- در مباحث ماهيت گفت كه قبلا بيان شد- و حاصل مطلب اينكه در ماده ثانيه نيز آنچه حامل قوه است- واقعا و بالذات همان هيولاى اولى است- و صورى كه ما آنها را جزء ماده فرض مىكنيم- واقعا ماده و حامل قوه نيستند- البته در اينجا اين سؤال باقى است كه- آيا آن صور واقعا جزء صورتند يا نه- و البته نمىتوانند نه جزء ماده و نه جزء صورت باشند- زيرا شىء واحد نمىتواند دو ماده- يا دو صورت مستقل داشته باشد- و بنا بر اينكه جزء صورت باشند به چه معنى است- آيا به اين معنى است كه آن صور بمرتبتها محفوظ است- و چون متقوم به صورت كامله هستند- به نحو كثرت در وحدت جزء صورت به شمار مىروند- و يا به اين معنى است كه- آن صور بمرتبتها محفوظ نيستند- بلكه بكماليتها محفوظ مىباشند- و اين مسئله عمده باب هيولا و صورت است- .
در صفحه 172- چندان مطلب تازهاى راجع به امكان استعدادى ندارد- .