بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 22

ميان مى‌رود- .(6) چون حصول حاصل محال است- استعداد چنين امر محالى هم محال است- پس با آمدن هر فعليت- امكان و استعداد آن فعليت از ميان مى‌رود- .

اما اينكه چگونه از ميان مى‌رود- آيا واقعا مثل اينست كه موجودى برود- و موجود ديگرى جاى او را بگيرد يا به شكل ديگر است- مطلبى است كه عن قريب در خود متن توضيح داده مى‌شود (6)مطلب ديگرى كه بايد روشن شود اينست كه- آيا همچنانكه با آمدن فعليت بعدى- امكان قبلى از ميان مى‌رود- صورت قبلى نيز از ميان مى‌رود و پايان مى‌يابد يا نه- مثلا آيا همچنانكه امكان انسانيت كه- قبلا در نطفه بالخصوص موجود بود- با آمدن فعليت انسانيت از ميان خواهد رفت- صورت خاص نطفه كه منشا آثار بالخصوص بود- از ميان مى‌رود يا خير- .

البته مقصود از صورت پيشين شكل و هيئت پيشين نيست- مقصود آن فعليت خاصى است كه مبدا آثار اين شىء است- و مقوم ذات و مبدا فصل اخير او است- .

در اينكه گذشته صد در صد در آينده باقى نيست شكى نيست- مسلما نطفه كه انسان مى‌گردد- در حال حاضر حالت نطفه‌اى ندارد- و قسمتى از آثار خود را از دست داده است- تخم مرغ پس از جوجه شدن حالت تخم مرغى- و قسمتى از آثار خود را از دست مى‌دهد- .

همچنين در اينكه گذشته صد در صد در آينده معدوم نيست- و چيزى از گذشته در آينده موجود است باز بحثى نيست- آنچه در گذشته و آينده باقى است- و صورتهاى گوناگون را مى‌پذيرد- به اصطلاح فلاسفه ماده ناميده مى‌شود- هم او بود كه حامل استعداد صورت بود- سخن در اينست كه آيا با آمدن صورت پسين- صورت پيشين از ميان مى‌رود يا نه- باز در اينكه پس از آمدن صورت پسين ديگر- صورت پيشين شان و مقام خود را به عنوان صورت- و معرف حقيقت و ماهيت شىء نمى‌تواند حفظ كند بحثى نيست- زيرا اگر


صفحه 23

از بيان گذشته نتيجه‌هاى زيرين را مى‌توان گرفت- 1-نسبتى وجودى به نام قوه و امكان داريم- .(1) 2-قوه و امكان نيازمند به فعليتى است كه او را نگه دارد- صورت پيشين همان مقام اول خود را حفظ كند- لازم مى‌آيد شىء واحد در آن واحد داراى دو واقعيت جداگانه- و دو ماهيت جداگانه بوده باشد- .

اما بايد ببينيم آيا صورت پيشين كه- از مقام خود معزول مى‌گردد و صورت پسين جاى او را مى‌گيرد- به كلى معدوم مى‌شود و صورت جديد كاملا جديد است- يا فقط از مقام خود معزول مى‌شود اما از ميان نمى‌رود- بلكه جزء ماده شىء قرار مى‌گيرد- .

در اينجا دو نظريه است- نظريه معروف قدما نظير ابن سينا اينست كه- صورت پيشين به كلى معدوم مى‌گردد- مثلا نطفه كه حيوان مى‌شود- آن صورت و فعليتى كه ملاك نطفه بودن است معدوم- و از نو صورت كاملا جديدى بر ماده افاضه مى‌شود- و به اصطلاح آنچه در طبيعت رخ مى‌دهد- خلع و لبس است يعنى ماده جامه‌اى را مى‌كند- و جامه ديگرى كه احيانا كاملتر است مى‌پوشد- براى ماده ممكن نيست با داشتن جامه جامه ديگر بپوشد- اما نظريه ديگرى كه مورد تاييد صدر المتالهين است- اينست كه صورت پيشين به كلى معدوم نمى‌شود- بلكه فقط از مقام خود معزول مى‌شود- و ديگر صورت نيست و به اصطلاح آنچه در طبيعت رخ مى‌دهد- خلع و لبس نيست لبس فوق لبس است- و اساسا امكان ندارد كه ماده به كلى خلع صورت كند- و صورت ديگرى بپوشد هر چند زمانى فاصله نشود- .

در متن مقاله بعدا در باره اين مطلب بحث خواهد شد (1)پوشيده نماند كه چون علوم طبيعى در رهگذر خود- تنها از چيزهايى كنجكاوى مى‌نمايد كه قابل آزمايش مادى- كه با ابزار مادى انجام گيرد بوده باشد- و تا كنون ابزار مادى نتوانتسه از يك رشته از صفات- و نسب وجوديه مانند قوه و امكان و مانند وحدت- و تقدم و تاخر و جز آنها كنجكاوى كند- از اين روى فلسفه مادى و به ويژه ماترياليسم


صفحه 24

چنانكه متوجه به سوى فعليتى است كه او را مى‌خواهد- (7)مثلا قوه و ديالكتيك - كه به گمان خود پيرو- يا همراه علم و آزمايش راهپيمائى مى‌كند- به بحث از هويت اين موضوعات نپرداخته- و تنها به يك جمله هر چه هست ماده است- بجز ماده چيزى نيست قناعت ورزيده- با اينكه يك سلسله نظريات حساس- زير سر اين موضوعات مى‌باشد و با اينكه- به هر بحثى بپردازد خواه ناخواه- به استعمال واژه‌هاى امكان و فعليت- و حركت و زمان و وحدت و كثرت- و مانند آنها گرفتار خواهد شد- و ناچار بايد مفهومى را كه به ميان مى‌آورد- از مفاهيم ديگرى كه مشابه يا نزديك به اويند تميز بدهد- .مرحوم علامه طباطبائى (7)اين مطلب از آنچه گذشت به خوبى فهميده مى‌شود- پس از آنكه ثابت شد كه امكان وجود هر چيز- قبل از خودش وجود دارد و ثابت شد كه- قوه و امكان چيزى نيست كه بتواند مستقل الوجود باشد- بلكه هميشه به صورت يك صفت- در شىء ديگر وجود پيدا مى‌كند پس شىء ديگرى نيز- قبل از وجود شىء مورد نظر بايد وجود داشته باشد- كه حامل و نگهدارنده امكان آن شىء بوده باشد- پس هر چيز همانطور كه مسبوق است به قوه و استعداد- مسبوق است به حامل استعداد- كه اصطلاحا ماده ناميده مى‌شود- و قبلا گفتيم كه جمله معروف فلاسفه- كل شىء مسبوق به قوه و ماده تحملها- ناظر به همين مطلب است- .

چيزى كه كاملا بايد مورد توجه واقع شود اينست كه- تعبيراتى از قبيل حامل نگهدارنده به دوش گيرنده- نبايد ما را گمراه كند بپنداريم كه- واقعا در خارج دو چيز مجزا وجود دارد- كه به يكديگر ضميمه شده‌اند و يكى از آنها- ديگرى را به دوش گرفته و نگهدارى مى‌كند- يكى عرض است و ديگرى معروض- بلكه همچنانكه قبلا بيان نموديم دوگانگى اينها- عقلى و تحليلى است نه عينى و خارجى- و چنانكه در متن آمده است قوه يا امكان استعدادى- يك نوع نسبت است ميان حاضر و آينده- و مى‌دانيم كه نسبت وجود مستقلى از دو طرف ندارد- از اينجا معلوم مى‌شود كه- بحثى كه معمولا


صفحه 25

امكان سيب كه در تخم موجود است- به واسطه صورت تخم حفظ شده است- .

3-هر فعليتى فعليت ديگر را از خود مى‌راند- مثلا با پيدايش صورت سيب صورت تخم از ميان مى‌رود- .

و از همين نتيجه دو نتيجه ديگر نيز مى‌توان گرفت- اول در هر واحد خارجى جز يك فعليت- فعليتهاى ديگر جزء ماده هستند مثلا در فعليت كرسى- تنها صورت كرسى فعليت كرسى مى‌باشد- و فعليتهاى ديگر مانند فعليت چوب و تخته- و ميخ جزء ماده كرسى هستند- نه فعليتهائى در برابر فعليت كرسى- .

دوم حامل قوه و امكانها ماده شىء است نه صورت آن(8)زيرا براى اثبات لزوم ماده قبلى مى‌شود- مبنى بر اينكه امكان يا جوهر است يا عرض- ليكن جوهر نمى‌تواند باشد پس عرض است- آنگاه مى‌گويند اكنون كه عرض است- آيا از مقوله كيف است يا از مقوله اضافه- يا از مقوله ديگر قابل مناقشه است- زيرا چنانكه قبلا گفتيم استعداد يا امكان استعدادى- تعين خاص ماده است و به عبارت دقيقتر- استعداد همان ماده است با اعتبار تعين- يعنى استعداد عبارت است از ماده متعينه- يك واقعيت است كه هم مصداق ماده است- و هم مصداق استعداد- نه اينكه واقعيتى عارض بر واقعيت ديگر شده باشد- على هذا مفهوم استعداد از قبيل ساير مفاهيم فلسفى- يعنى وجود عدم ضرورت امكان...است- كه تحت هيچ مقوله‌اى در نمى‌آيند و از مقولات خارجند- و اگر بخواهيم عرض را اعم بدانيم- از آنچه در ظرف خارج عارض بر معروض مى‌شود- و آنچه در ظرف ذهن عارض مى‌گردد- شامل اينگونه امور نيز مى‌گردد- ولى در اين صورت بايد تعريف ديگرى از عرض بنمائيم- شايد به توفيق خدا در مقاله جوهر و عرض- مقاله 13 فرصتى براى اين بحث پيدا كنيم


صفحه 26

صورت پيشين- با پيدايش و فعليت صورت پسين از ميان مى‌رود- .

(8)مسئله‌اى كه مورد اتفاق تمام فلاسفه است اينست كه- گذشته و آينده از يكديگر گسسته نيستند- گذشته است كه به صورت آينده در آمده است- آنچه مورد اختلاف است يكى اينست كه- آيا واقعا صورت به مفهومى كه فلاسفه ارسطوئى معتقدند- وجود دارد يا نه ديگر اينكه- در تحولات و تغييراتى كه رخ مى‌دهد و قطعا گذشته- بدون تغيير و يكنواخت در آينده باقى نيست- آيا صورت ارسطوئى باقى است يا از ميان مى‌رود- به دنبال اين مطلب مطلب ديگر پيش مى‌آيد و آن اينكه- فرضا صورت را به مفهوم ارسطوئى پذيرفتيم- و جسم را مركب از ماده و صورت دانستيم- آيا آن چيزى كه حامل استعداد است- جزء مادى جسم است يا جزء صورى آن- .

مسلما اگر گفتيم- در خلال تغييرات جوهرى كه براى جسم پيش مى‌آيد- صورت پيشين از ميان مى‌رود- و صورت پسين جاى آنرا مى‌گيرد بايد بگوئيم- حامل امكان جزء مادى جسم يعنى جزء ثابت و باقى آن است- نه جزء صورى و غير باقى آن- زيرا حامل امكان همان است كه پذيرنده صورت پسين است- و همچنانكه در متن آمده است- معنى ندارد كه قابل و پذيرنده چيزى- با آمدن مقبول و مطلوب خود از ميان برود- .

البته بيان بالا مبتنى بر اينست كه- اولا نظريه ارسطوئى تركيب جسم از ماده و صورت را- به اين صورت بپذيريم كه جسم داراى دو جزء خارجى است- يكى مادى و يكى صورى و ثانيا چنين معتقد باشيم كه- در جريان تحولاتى كه رخ مى‌دهد- جزء صورى از ميان مى‌رود و جزء مادى باقى مى‌ماند- اما اگر اساس نظريه ارسطوئى را نپذيريم- يا اينكه آنرا به عنوان تركيب اتحادى- نه انضمامى توجيه كنيم- يا با قبول همه آنها قبول نكنيم كه- در جريان تحولات جسمانى- جزء صورى لزوما از ميان مى‌رود نظريه بالا- حامل امكان ماده شىء است نه صورت او- از ميان خواهد رفت يا شكل ديگر به خود خواهد گرفت- مطالب آينده اين مطلب را توضيح خواهد داد


صفحه 27

و معنى ندارد كه قابل و پذيرنده چيزى- با آمدن مقبول و مطلوب خود از ميان برود- .

4-با پيدايش فعليت امكان آن از ميان مى‌رود- .

مثلا تخم سيب كه امكان در آن مى‌باشد- با پيدايش صورت سيب- امكان مربوط به اين صورت سيب شخصى را از دست مى‌دهد- اگر چه نسبت به صورت ديگر- و صورتهاى مادى ديگر امكان را در بر دارد- زيرا چنانكه تخم سيب مى‌تواند سيب شود- سيب نيز مى‌تواند با تجزيه چيز ديگرى شود- و بالاخره در امتداد سير و تكاپوى طبيعى خود- دوباره سيب شود- .

و در نتيجه تخم سيب مثلا مى‌تواند- بى واسطه سيب اول و با واسطه كم يا زياد سيب دوم- و چيزهايى ديگر شود- .

و از همين جا دو نظريه ديگر روشن مى‌شود- اول ماده جسمانى امكان صور غير متناهى را دارد- .

تنها چيزى كه هست اينست كه- نسبت به هر يك از صورتها قبول خاصى دارد- و با دورى و نزديكى و داشتن و نداشتن واسطه- اختلاف پيدا مى‌كند- .

دوم ماده به واسطه امكان به دورى و نزديكى متصف مى‌شود- و اين خود گواه ديگرى بر ثبوت امكان مى‌باشد-(9)زيرا اين دورى و نزديكى صفتهائى هستند خارجى- و ناچار و ناگزير موصوف آنها نيز- مانند خود آنها وجود دارد- .

بايد دانست كه در هر جا نسبت و ارتباط وجودى پيدا شود- چون (9)حالتى نيست كه در آن حالت- تمام امكانات ماده جسمانى از وى سلب شود- ماده جسمانى نه معدوم مى‌گردد- و نه از وى سلب امكان مى‌شود


صفحه 28

چيزى را به چيزى بسته و مربوط مى‌سازد- دو طرف مى‌خواهد كه يكى را به ديگرى ببندد- اگر ارتباط در خارج است- دو طرف خود را در خارج مى‌خواهد و اگر در ذهن است در ذهن- و اگر به حسب فرض است در فرض- و از اين روى بايد قضاوت كرد كه- نسبت ميان موجود و معدوم محال است- .(10) از اينرو مى‌گوئيم- ماده جسمانى امكان صور غير متناهى را دارد- ولى نسبت ماده در هر حالى با هر يك از صور غير متناهى- كه حامل امكان آنها هست يكسان نيست- نسبت به بعضى اين امكان را دارد كه- قريبا آنها را بپذيرد- يعنى آمادگى كامل نسبت به آنها دارد- و نسبت به بعضى اين امكان را دارد كه- پس از پذيرفتن صورتهاى ديگر- آمادگى كامل پذيرش آنها را داشته باشد- اگر نسبت استعدادات و امكانات را- با بعضى از فعليتها بسنجيم مى‌بينيم كه- بعضى از آنها به آن فعليت نزديكند و بعضى دور- مثلا اگر استعداد نطفه را- نسبت به فعليت انسانيت بسنجيم مى‌بينيم- اين استعداد به فعليت انسانيت نزديكتر است- ولى اگر نسبت سيب را با آن بسنجيم- مى‌بينيم دور است يعنى ممكن است سيب انسان بشود- اما با اين ترتيب كه مراحلى از فعليتها را طى كند- تا اينكه جزء بدن انسان شود و تبديل به نطفه گردد- و نطفه انسان شود- پس استعداد سيب براى انسان شدن استعدادى است- كه با فعليت انسانيت فاصله زيادى دارد- .

همين اتصاف امكانات و استعدادات به دورى و نزديكى- و بالتبع اتصاف ماده حامل آنها- خود گواه ديگرى است بر اينكه اين امكانات- جنبه واقعى و حقيقى دارند- زيرا دورى و نزديكى از امور واقعى و خارجى مى‌باشند- و ناچار موصوف آنها يعنى امكانات و استعدادات نيز- واقعى و خارجى خواهند بود (10)در اينكه نسبت ميان موجود و معدوم محال است- نمى‌توان ترديد


صفحه 29

اكنون اگر اين نظريه را- پهلوى دو نظريه سابق الذكر بگذاريم- كرد نسبت رابطه است- رابطه بدون مرتبطين معنى ندارد- چيزى كه هست نحوه ثبوت و تحقق مختلف است- گاهى به اين نحو است كه- دو طرف نسبت وجود حقيقى دارند- و هر كدام از آنها از يك كمال وجودى حكايت مى‌كنند- وقتى كه آن دو را به يكديگر نسبت مى‌دهيم- در حقيقت حكم كرده‌ايم به نوعى ارتباط اتحادى- يا غير اتحادى ميان دو مرتبه از وجود- مثلا اگر حكم مى‌كنيم كه زيد دانا است- مفهوم زيد از يك شخصيت انسانى حكايت مى‌كند- كه به خودى خود موجود است- و مفهوم دانا از يك كمال وجودى ديگر حكايت مى‌كند- جمله زيد دانا است- از ارتباط اتحادى اين دو وجود حكايت مى‌كند- كه زيد در يك مرتبه از مراتب وجود خود- عين وجود دانا است- .

ولى ممكن است يكى از طرفين ارتباط- محمول محكوم به از يك كمال وجودى حكايت نكند- از يك امر اعتبارى و انتزاعى- و يا از يك جهت عدمى حكايت كند مثل اينكه مى‌گوئيم- زيد نابينا است نابينائى امر عدمى است مفهومى است- كه از فاقد بودن زيد بينائى را انتزاع شده است- وجود زيد به نحوى است كه- نابينائى از آن انتزاع مى‌شود- آنچنانكه مثلا خط متناهى به نحوى است كه- نقصان كه مفهومى عدمى است از او انتزاع مى‌شود- و خط نيم مترى به نحوى است كه- انقصيت نسبت به خط يك مترى از او انتزاع مى‌شود- و نابينائى موجود است- اما نه به وجود ديگرى غير از وجود زيد- بلكه به نفس وجود زيد- همچنانكه نقصان موجود است- اما نه به وجود ديگرى غير از وجود خط- همان طورى كه هر امر انتزاعى موجود است- ليكن به وجود منشا انتزاع- پس رابطه ميان زيد و نابينائى- از قبيل رابطه ميان موجود و معدوم نيست بلكه از قبيل- رابطه ميان موجود حقيقى و موجود انتزاعى است- آنچه محال است عبارت است از- رابطه ميان موجود و ميان معدومى كه- به هيچ نحو از انحاء وجود در ظرف نسبت موجود نيست