بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 225

قبل از حصول شرائط ممتنع الوجود لغيره مى‌باشند- ولى دانسته شد كه اين تقسيم از اول درست نيست- .

حاصل مطلب اينكه همان طورى كه- تقدم و تاخر موجودات در سلسله طولى- و مرتبه هر يك از آنها مقوم آنها است- و معلل به چيزى نيست تقدم و تاخر- و مرتبه موجودات در سلسله عرضى- و قوس صعودى نيز چنين است- در صفحه 118 فصلى تحت عنوان- فى تحقيق اقتران الماده و الصوره منعقد كرده- و در ضمن آن فصل مى‌گويد- ماده در هر چيزى امرى مبهم و لا متحصل است- و تحصلى جز تحصل قوه بودن- اينكه مى‌شود چيز ديگر بشود ندارد- و مثلا خشب مستعد سرير شدن هست- ولى نه از جهت صوره خشبيه- زيرا او از اين جهت حقيقتى از حقايق است- و از اين جهت ماده چيزى نيست- و ماده بودنش فقط از جنبه صلاحيت سرير شدنش هست- و تعصى آن از چيز ديگر شدن مربوط به ماده نيست- بلكه مربوط به فعليت و صورتى است كه دارد- پس حقيقت خشبيه جهت نقصى دارد و جهت كمالى- از جهت نقصش ابائى ندارد از شدن هيچ چيز- و از جهت كمالش امتناع دارد كه كمال ديگرى بپذيرد- و از اين دو جهت و حيثيت تركيبى در ذات سرير پيدا مى‌شود- و مى‌گوئيم سرير مركب است از ماده‌اى و صورتى- و هم حقيقت خشبيه مركب است از ماده و صورتى- صورتش خشبيت است و ماده‌اش عناصر است- ولى از آن جهت كه عناصر ارض و ماء و غيره‌اند- بل من حيث كونها مستعده بالامتزاج- لان يصير جمادا او نباتا او حيوانا...

در صفحه 167 تحت عنوان- فى العله العنصريه و اقسامها-


صفحه 226

بعد از تقسيمى كه عنصر را مى‌كند- به اينكه عنصر يا بوحدته عنصر است يا با شركت غير...- در اواخر فصل به مناسبتى مى‌گويد- حق اينست كه عنصر من حيث هو عنصر- ماده من حيث هو ماده- در جميع موارد مذكوره نيست- مگر آنچه در ذاتش هيچ تحصلى جز تحصل قوه بودن نيست- فجهه كون العنصر عنصرا- سواء كان فى الدرجه الاولى من غير تخصص- او فى الدرجه الثانيه بسب انضمام ما يخصه- و اعتباره معه ليس الا العنصر الاول الذى هو بذاته...- .

آنچه در ضمن اين فصل استنباط مى‌شود- موافقت دارد با آنچه در فصل اقتران ماده و صورت- در مباحث ماهيت گفت كه قبلا بيان شد- و حاصل مطلب اينكه در ماده ثانيه نيز آنچه حامل قوه است- واقعا و بالذات همان هيولاى اولى است- و صورى كه ما آنها را جزء ماده فرض مى‌كنيم- واقعا ماده و حامل قوه نيستند- البته در اينجا اين سؤال باقى است كه- آيا آن صور واقعا جزء صورتند يا نه- و البته نمى‌توانند نه جزء ماده و نه جزء صورت باشند- زيرا شىء واحد نمى‌تواند دو ماده- يا دو صورت مستقل داشته باشد- و بنا بر اينكه جزء صورت باشند به چه معنى است- آيا به اين معنى است كه آن صور بمرتبتها محفوظ است- و چون متقوم به صورت كامله هستند- به نحو كثرت در وحدت جزء صورت به شمار مى‌روند- و يا به اين معنى است كه- آن صور بمرتبتها محفوظ نيستند- بلكه بكماليتها محفوظ مى‌باشند- و اين مسئله عمده باب هيولا و صورت است- .

در صفحه 172- چندان مطلب تازه‌اى راجع به امكان استعدادى ندارد- .


صفحه 227

در صفحه 203 نظر مى‌دهد كه- امكان ذاتى و امكان استعدادى- مرجعشان به عدم مانع است- يعنى وجوب و امتناع- به منزله مانعى از تاثير علت به شمار مى‌روند- و همچنين صور متضاده موانع قبول يكديگر هستند- و الا ماهيت در ذات خود همه صور را قبول مى‌كند- .

آخوند در رساله حدوث تصريح مى‌كند كه- امكان ذاتى و امكان استعدادى- آن طور كه بعضى گمان كرده‌اند دو معنى نيستند- اشتراك لفظى بلكه يك معنى هستند مشترك معنوى- فرق اين دو از لحاظ منشا است- و منشا امكان استعدادى حالت و صفتى است كه- براى ماده حادث مى‌شود و گاهى مجازا- به خود اين صفتها نيز امكان استعدادى اطلاق مى‌شود رجوع شود- از رساله مبدا و معاد نيز- تقريبا همين معنى استنباط مى‌شود- .

ابن سينا در نمط پنجم اشارات كه در صنع و ابداع است- در مقام اثبات اينكه- هر حادثى مسبوق به ماده و مدتى است از راه اينكه- هر حادثى مسبوق به امكان ذاتى قبلى زمانى است- و اين امكان موضوع مى‌خواهد- كه همان ماده بالمعنى الاعم است وارد شده- و اين مطلب مورد ايرادات فخر رازى شده- و خواجه جوابهايى مى‌دهد- و خلاصه جوابهاى خواجه راجع به اينست كه- امكان استعدادى از اعتبارات عقليه است- و مى‌توان گفت با اينكه خواجه در ابتدا- عرض بودن امكان استعدادى را تسليم شده- در آخر منكر عرض بودن شده و تسليم فخر رازى شده- صاحب محاكمات به اشكالات كلام خواجه متوجه مى‌شود- و بعد از راه ديگرى اثبات امكان


صفحه 228

استعدادى- و موضوع استعداد مى‌كند- و آن همان راه معروفى است كه مى‌گويند- ممكن يا امكانش كافى است براى فيضان از علت- و يا كافى نيست الى آخره- و شايد اولين بار صاحب محاكمات - اين تقسيم را ابداع كرده و يا لا اقل- اين تقسيم را در مورد اثبات امكان استعدادى- و مسبوقيت حادث به ماده به كار برده- صدر المتالهين در مباحث امكان در فصل- اعلم انه قد يكون للمكن امكانان- از راه صاحب محاكمات - و در مباحث قوه و فعل در فصل كل حادث يسبقه قوه الوجود- از راه ابن سينا وارد شده حقيقت اينست كه- به دلائلى كه مى‌گوئيم راه صاحب محاكمات - و بلكه اصل آن تقسيم غلط است- و راه ابن سينا به بيانى كه خواهيم گفت قابل توجيه است- ولى بايد ديد آيا ابن سينا در فلسفه خويش- امكان استعدادى در مقابل امكان ذاتى قائل بوده- و اسمى از آن برده يا نه و به فرض اسم بردن- آيا امكان استعدادى را حقيقتى وجودى مى‌دانسته يا نه- .

46 در باب امكان استعدادى چند مطلب مسلم سبب شده- كه بين او و امكان ذاتى فرق بگذارند- يكى اينكه امكان استعدادى قابل شدت و ضعف است- و موضوع استعداد به سبب او- قرب و بعد به مستعد له پيدا مى‌كند و ديگر اينكه- امكان استعدادى با تحقق ممكن معدوم مى‌شود- به خلاف امكان ذاتى اين دو خاصيت را بايد در نظر داشت- .

حالا مى‌گوئيم در باب استعداد و امكان چند نظريه است- 1 استعداد و امكان استعدادى يك كيفيت عرضى است- و يكى از اقسام كيفيات اربعه است- و اين عرض حقيقتش قوه بودن


صفحه 229

است- و زائد بر ذات ماده است- و حدوث و فنا و شدت و ضعف دارد- و با آمدن فعليت از بين مى‌رود- و با آنكه با هيولاى اولى در قوه بودن شريك است- در جهاتى با او فرق دارد- يكى اينكه هيولاى اولى يا ثانيه موضوع اين قوه است- و اين قوه تهيؤ ماده است و هيولا جوهر است و اين عرض- يعنى ما دو قوه و دو استعداد داريم- استعداد جوهرى كه هيولا است- و استعداد عرضى كه امكان استعدادى است- و اين حقيقت دو جنبه دارد جنبه فعلى و جنبه قوه‌اى- و به عبارت ديگر جنبه كمالى و جنبه نقصى- و يا جنبه وجودى و جنبه عدمى- و جنبه وجوبى و جنبه امكانى ما شئت فسمه- از جنبه اول امرى بالفعل است- و از همان جنبه است كه استعداد و قوه ناميده مى‌شود- و به موضوع استعداد نسبت داده مى‌شود- و از اين جنبه داخل در مقوله كيف است- و از جنبه دوم به فعليت آتيه نسبت داده مى‌شود- و از آن جنبه امرى بالقوه است- و به او امكان استعدادى گفته مى‌شود- از اين جنبه داخل در مقوله اضافه است- و هم مى‌توان گفت نظير امكان ذاتى مفهومى عدمى است- و بلكه مى‌توان گفت عين امكان ذاتى است- زيرا امكان ذاتى از مرتبه فقدان ماهيت- وجود مطلق را انتزاع مى‌شود- و امكان استعدادى از جنبه فقدان ماده فعليت را- و شىء از آن جهت كه فاقد است بالقوه و ممكن است- و از آن جهت كه واجد است بالفعل و واجب است- و لهذا مى‌توان به امكان ذاتى قوه ماهوى- و به استعداد امكان استعدادى اطلاق كرد- مطابق اين نظريه مى‌توان گفت- امكان استعدادى امرى وجودى است- زيرا منشا انتزاعش كيفيتى است كه- وجودى و داخل در مقولات است- و هم


صفحه 230

مى‌توان گفت امرى عدمى است- زيرا در مفهومش عدم اخذ شده- .

2-استعداد و امكان استعدادى- چيزى ماوراء حقيقت ماده نيست- يعنى ما يك استعداد جوهرى به نام هيولا- و يك استعداد عرضى به نام قوه و امكان استعدادى نداريم- و امكان استعدادى از مرتبه فقدان و نقص هيولا انتزاع مى‌شود- و امرى قابل شدت و ضعف و حدوث و فنا نيست- زيرا ماده اولى منبع جميع استعدادات است- و از ناحيه صور تمانع و تضاد پيدا مى‌شود- و حدوث و زوال و شدت و ضعف امكان استعدادى- بالعرض و المجاز است- و مربوط است حقيقتا به زوال و عدم زوال موانع- .

3-استعداد و امكان استعدادى راجع است به سنخيت- و مناسبت صور متعاقبه متصله- و تهيؤ ماده چيزى جز مناسبت و سنخيت صور قبلى- براى صور بعدى نيست بنا بر اين نظريه- امكان استعدادى وجودى على‌حده- مغاير با وجود مستعد ندارد و به عبارت ديگر- تهيؤ و متهيا دو حقيقت در خارج نيست- و نظير علت و عليت هستند- .

البته بنا بر نظريه دوم نيز- بايد سنخيت بين صور را پذيرفت- و فقط بنا بر نظريه اول است كه- لازم نيست سنخيت بين صور را بپذيريم- بلكه هر صورتى فقط مقدمه است براى صورت بعدى- يعنى زمينه را فراهم مى‌كند براى صورت بعدى- و حيثيت تعليلى است براى حدوث استعداد- براى صورت بعدى بنا بر دو نظريه اخير- بايد فعليت را باقى دانست زيرا با رفتن هر فعليتى- هيولا نسبتش با همه صور على السويه مى‌شود- ولى مطابق نظريه اول با كون و فساد هم صحيح است- زيرا هر صورتى مرجحى درست كرده براى صورت بعدى- و به عبارت ديگر بنا بر نظريه اول- مرجح هر صورتى از ناحيه صورت قبلى حادث مى‌شود-


صفحه 231

ولى بنا بر دو نظريه اخير- هر صورتى خود مرجح صورت بعدى است- .

دو نظريه اخير از لحاظ منشا امكان استعدادى- يعنى آن چيزى كه قابل شدت و ضعف است ولى بالتبع- به هم نزديكند و فرق اين دو در مسئله ديگرى است- و آن مسئله وجود هيولا است[1]حالا وقت آن است كه به حقيقت مطلب رسيدگى كنيم- و بايد چند مطلب را تحقيق كنيم- يكى راجع به اينكه آيا كيفيتى عارضى به نام قوه و استعداد- طبق نظريه اول داريم يا نه دوم اينكه- آيا حقيقت امكان استعدادى بنا بر دو نظريه اخير چيست- آيا عين امكان ذاتى است- و يا مفهومى است عدمى و اضافى مغاير با آن- و بنا بر اينكه عين آن است پس تكليف شدت و ضعف- و حدوث و فنا و عدم بقائش با ممكن چه مى‌شود- در صورتى كه امكان ذاتى اينطور نيست- ديگر اينكه اگر منكر نظريه اول شويم- ديگر معناى خروج من القوه الى الفعل چه مى‌شود- زيرا بنا بر نظريه سوم كه- اساسا ما حقيقتى به نام قوه نداريم- و بنا بر نظريه دوم هر چند هيولاى اولى محض القوه است- ولى شك نيست‌كه در تكونات و حركات- خروج از او به فعليت نيست زيرا او امرى باقى است- و به قول حضرات ابداعى و ازلى و ابدى است- و آيا در اين صورت معناى خروج از قوه به فعل را- بايد خروج از نقص به كمال و از ضعف به شدت بدانيم- و يا آنكه قوه را مرتبه شىء- از آن جهت كه حد آن شىء بر او صادق است

[1]و چون معمولا قائل به وجود هيولا هستند پس مى‌توان گفت دو نظريه بيشتر نيست . نظريه اول و دوم و نظريه اول با اصالت ماهيت و نظريه كون و فساد سازگار است و نظريه دوم با نظريه اصالت وجود و نظريه ففعليتهاى تدريجى .


صفحه 232

بدانيم- و خروج از قوه به فعل را- سير از مرتبه يك ماهيت به مرتبه ديگر آن بدانيم- رجوع شود به معانى قوه در اول باب- و آيا مى‌توان گفت كه قول به تكون- مبتنى بر همه نظريه استعداد عرضى است- و اگر منكر استعداد عرضى به دليل تسلسل بشويم- ضمنا منكر تكون هم شده‌ايم- زيرا وقتى كه قوه و استعداد عرضى نبود كه- شىء از قوه به فعل برسد پس ناچار تغيير شىء به اينست كه- از نقص به كمال يا از كمال به نقص و يا هر دو در آن واحد- مثل حركت اينى و وضعى بوده باشد- و ناچار تدريجى صورت مى‌گيرد نه دفعى- و آيا اصلا در باب هيولا مى‌توان اين تعبير را كرد كه- هيولا تبديل به فعليت مى‌شود- و يا بايد هيولا را بنا بر قول پليتونس به صورت يك محل- و معروض و موضوع باقى فرض كرد- مانند مرئه ذميمه كه ابن سينا گفته- و همان طورى كه صدرا آن را موضوع حركات جوهرى و كمى دانسته- و در اين صورت تكليف تركيبش با صورت چه مى‌شود- يعنى نمى‌توان او را متحد با صورت دانست- بلكه بايد منضم دانست- و اگر منضم بدانيم تركيب معنى ندارد- و ديگر اينكه آيا مى‌توان هيولا را- به عنوان يكى از مراتب فعليتها دانست- و حال آنكه فعليتها انقسام لا نهائى دارند- و چه دليلى هست كه- ابسط از صورت جسميه صورت ديگرى نيست- پس خروج از قوه به فعل را- به حسب آنچه در تعريف قوه ذكر كنيم سه معنى دارد- يكى خروج از كيفيت استعداد به فعليت- و اين علاوه بر اشكال گذشته- مبنى بر اينكه ما چنين كيف استعدادى نداريم- معنى ندارد زيرا مستلزم تبدل عرض به جوهر است- ديگر خروج از نقص به كمال كه عباره اخرى از اينست- رها كردن حدود تدريجا- و