كرده- ان الهيولا العم...مورد قبول جميع فرق است- فعلا سخن در هيولاى به معناى اخص است- كه تنها مشائين قائل به آن هستند- هيولاى به معناى اخص حقيقتى است كه- جز ماده بودن و هيولويت- و قوه و استعداد بودن حقيقتى را در بر ندارد- .
در اين باره چند برهان اقامه شده- يكى برهان فصل و وصل است- كه ما در محل خود آن را مخدوش دانستيم- ديگر برهان قوه و فعل است- اين برهان را با چند مقدمه مىتوان بيان كرد- الف شك نيست كه به حكم آنچه در سابق گذشت- هر جسمى از اجسام اين عالم- امكان يك حالتى را كه بالفعل ندارد دارد- و لااقل از اينكه متحرك بالقوه است- بعد ما لم يكن متحركا او فى حال يكون متحركا- پس هر جسمى بالقوه شىء آخر است- و حال آنكه بالفعل جسم است- پس هر جسمى منطبق دو عنوان است- يك عنوان بالفعل و يك عنوان بالقوه- .
ب بين قوه و فعليت تمانع و تضاد است- هميشه تا قوه است فعليت نيست- و تا فعليت آمد قوه از بين مىرود- .
ج بين فعليتها و صورتها تمانع و تضاد است حتى در صور طوليه- و لهذا نمىشود شىء واحد- هم نوعى از گياه باشد و هم نوعى از حيوان- هر چند ممكن است تحت جنس نبات و نوع حيوان واقع شود- و لهذا نمىشود يك چيز هم درخت انار باشد هم گربه- هم گل شب بو باشد هم انسان- و نمىشود يك چيز هم بذر باشد هم درخت- هم صبى باشد هم كهل و لااقل اينست كه- بين بعض صور تمانع و تضاد هست- مثل صورت ابيضيت و صورت اسوديت- .
د انتزاع مفاهيم كثيره از واحد بما هو واحد اشكالى ندارد- مگر در موردى كه مفاهيم متضاده باشند- يعنى واحد بما هو واحد ممكن نيست- كه منشا انتزاع دو ماهيت متضاده واقع شود- و نمىشود از شىء واحد- هم ابيضيت انتزاع شود و هم اسوديت- هم مناط وجود باشد و هم مناط عدم- هم منشا انتزاع ظل باشد و هم حرور- مثلا زيد از حيثيت واحده- هم مصداق ابو عمرو باشد و هم مصداق ابن خالد- بعد از تفصيل مىگوئيم كه بلا شبهه بر شىء واحد- هميشه دو عنوان يكى بالقوه و يكى بالفعل صادق است- مثل نطفه كه بالفعل نطفه و بالقوه انسان- و بين نطفيت و انسانيت و هم بين قوه و فعليت تضاد است- و شىء واحد نمىشود مصداق دو مفهوم متضاد واقع شود- .
در اينجا اشكال واضحى هست و آن اينكه- قوه و فعليت متقابلند به اين معنى كه- شىء واحد محال است كه در عين اينكه مناط قوه شىء است- مناط فعليت همان شىء باشد- مگر با فرض تكرر قوه و فعليت مثل اينكه- صورت انسانيت حاضره به اعتبار فرد آخرى- كه بعد از هزار واسطه مثلا پيدا مىشود- قوه او خواهد بود على القول بانكار الهيولا- و هم محال است كه- شىء واحد مناط فعليت دو ماهيت متضاده واقع شود- و بلكه محال است كه شىء واحد- قوه قريبه و استعداد متخصصه- و مترجحه احد المتضادين او المتخالفين واقع شود- اما در صورت اول به ملاك تمانع قوه و فعليت- و در صورت دوم به مناط تضاد و تخالف دو ماهيت فعليه- ولى چه مانعى دارد كه حيثيت واحده و جهت واحده- مناط فعليت احد المتضادين و قوه ضد آخر باشد- يعنى ضدى ضد ديگر را در بر داشته باشد- و ضدى زاينده ضد
ديگر باشد- و به عبارت ديگر ضدى عين اقتضاى قابلى ضد ديگر- و مرجح وجود او بوده باشد- و به عبارت ديگر حيثيت واحده بما هو واحده- فعليت شىء و قوه شىء آخر بوده باشد- .
48 اختلاف است در اينكه- آيا در مقوله ان يفعل و ان ينفعل و متى- كه در مفهوم آنها تدريج اخذ شده- حركت واقع مىشود يا نمىشود- .
در اينجا سخن در چند مقام است يكى در اينكه- آيا مىتوانيم چنين سه مقولهاى به عنوان حقائق واقعيه- و معقولات اوليه داشته باشيم يا نه- در اين مقام حق اينست كه چنين سه مقولهاى نداريم- زيرا همان طورى كه تاثير ابداعى- خارجا مغاير با اثر ابداعى نيست- تاثير تدريجى نيز مغاير با اثر تدريجى نيست- بنابر اين تسخين و تسخن- وجودى مغاير با وجود مسخن و سخونت ندارد- و به علاوه خود قوم مانند صدر المتالهين معترفند كه- تسخين نسبت حركت به فاعل تحريك- و تسخن نسبت حركت به قابل تحرك است- و هم خود او قائل است كه- حركت وجودى جدا از ما فيه الحركه ندارد- پس چگونه مىتوان تسخين و تسخن را- ماهيتهاى موجوده در عرض ساير ماهيتها بدانيم- وقتى كه حركت داخل در مقولهاى نيست- به طريق اولى تحريك و تحرك داخل در مقولهاى نيست- .
مقام دوم در اينكه- بنا بر اينكه مقولات ثلاثه فوق الذكر را منكر شويم- مستقلا در باره حركت در حركت بحث مىكنيم- حركت در حركت به معناى اينكه- حركت در مسافتى مغاير با ساير مسافات باشد- البته معنى ندارد زيرا حركت خود مقولهاى- و ماهيتى
مغاير با ساير مقولات و ماهيات نيست- بلكه حركت نحوه وجود شىء تدريجى الوجود است- پس حركت در حركت نظير موجود بودن وجود است به- وجود مغاير با وجود ماهيت- و همچنين تحرك حركت نظير موجود بودن وجود است- و ما مىتوانيم حركت را نفس متحركيت بدانيم- همان طورى كه وجود را نفس موجوديت مىدانيم- به هر حال حركت در كيف همان طورى كه صدرا توجيه كرده- معنايش اينست كه الكيف منه فرد قار- اى موجود بوجود قار و منه فرد غير قار- و البته الموجود بوجود غير قار را- نمىتوان گفت موجود بوجود قار او غير قار- مگر به معناى اينكه هو نفس الموجوديه بوجود غير قار- حركت در حركت به معناى ديگر شايد معقول باشد- و آن به معناى حركت مركب است كه- ما فيه الحركه حركت ثانيه- عين ما فيه الحركه حركت اوليه باشد 49-در صفحه 109 جلد اول آخر صفحه آخوند اشكال و جوابى دارد- راجع به انفكاك جنس از فصل و ماده از صورت- .
50-آيا هيولى نوع خاصى از انواع اين جهان است- .
51-آيا مىتوان گفت كه ماده و صورت از سنخ ماهيتاند- و قوه و فعل از سنخ وجود- يعنى به اعتبار ماهيت ماده يا صورت گفته مىشود- و به اعتبار وجود قوه و فعل- البته مقصود مفهوم صورت نيست- و همچنين مفهوم ماده هم نيست- رجوع شود به اسفار فصل القاب علت عنصرى- بلكه مقصود نوع خاص از صور است به نام نبات- و حيوان و جماد و همچنين هيولى- كه به اعتبار ماده المواد فى نفسه شايد گفته مىشود- .
52-در همه كلام فخر رازى در مباحث المشرقيه - سخنى از امكان استعدادى نيست- همچنين در كلام غزالى در تهافت صفحه 105- برهان شيخ را در اشارات ذكر مىكند- بدون آنكه متوجه دو معناى امكان ذاتى و استعدادى بشود- و از اشارات هم كه دو معناى امكان فهميده نمىشود- آيا اول كسى كه به دو معناى امكان متوجه شده خواجه است- يا صاحب محاكمات است يا كسى ديگر است- بايد ديد ابن رشد در تهافت التهافت چه كرده- اگر ابن رشد مانند فخر رازى متوجه نباشد- معلوم مىشود مبتكر شيخ اشراق است- هر چند زمان شيخ اشراق على الظاهر بر ابن رشد مقدم است- .
53-عجيب اينست كه در مباحث المشرقيه - مبحث علت و معلول را به دنبال ان يفعل- و حركت و زمان را به دنبال ان ينفعل- و قوه و فعل را در ضمن مسائل عقل و معقول- كه در ضمن كيف ذكر شده ذكر مىكند- .
54-به صفحه 410 الهيات شفا - راجع به تركب جسم از ماده و صورت- و فرق جسم بمعنى انه نوع و جسم بما انه ماده رجوع شود- و به حاشيه آخوند صفحات 60 64- .
55-براى اثبات اينكه در نظر شيخ و قدما- امكان استعدادى حقيقتى مغاير با امكان ذاتى- بوده يا نبوده رجوع شود به صفحه 474 الهيات شفا - و به حاشيه آخوند حدود صفحه 169- .
56-استعداد و قبول ذاتى ماده است نه اينكه عرضى او است- فارابى و ابن سينا در شفا - و شرح تجريد علامه ص 65 و
شوارق ص 239- .
57-تعبير امكان استعدادى در كلام علامه هست- تجريد ص 23 رجوع شود به شوارق ص 96- .
58-رجوع شود به صفحه 85 شوارق - در نسبتى كه به شيخ ص 477 شفا الهيات دادهاند- در موجوديت امكان و رجوع شود به مواقف - .
59-رجوع شود به تجريد ص 39- در رد قاعده كل حادث مسبوق به ماده و مده- و به شوارق ص 142- .
60-رجوع شود به تجريد صفحه 120- راجع به كيفيات استعداديه و به شوارق - .
61- دانشنامه علائى الهيات- صفحه 62 راجع به قوه و فعل و امكان استعدادى- .
62-ترجمه اول قوه و فعل شفا -بدان كه لفظ قوه و فعل و آنچه مرادف اين دو لفظ است- امكان و فعليت و يا آنچه در لغات ديگر- مثل يونانى مرادف اين دو لفظ است-[1]اول بار وضع شده براى صفت خاصى كه در حيوان است- كه به وسيله آن حركات سختى از حيوان صادر مىشود- كه اكثرا افراد بشر از لحاظ كميت- يا كيفيت از آن عاجزند مثل آنكه مىگويند- فيل حيوانى قويى است و پشه حيوان ضعيفى است- و يا گفته مىشود كه خروس در جماع كردن قوى است- يعنى عدد زيادى از اين
[1]مترجم.
عمل از او صادر مىشود- ضد قوت بدين معنى ضعف است و مثل اينست كه- قوت بدين معنى همان كمال قدرت و شدت قدرت است- و قدرت عبارت است از بودن حيوان- نسبت به فعلى از افعال به حيثى كه اگر بخواهد- بتواند آن را انجام دهد و اگر نخواهد آن فعل انجام نيابد- و ضد قدرت عجز است- بعد نقل شده لفظ قوت از اين معنى به معناى اينكه- شىء حالتى داشته باشد و صفتى داشته باشد- كه به سهولت تحت تاثير عامل بيرونى قرار نگيرد- مثل مصحاحيه و اين از آن جهت اين نام را گرفت كه- كسى كه مزاول حركات شاقه است- ممكن است در اثر عامل بيرونى متاثر و متالم باشد- و عامل بيرونى مانع انجام فعل وى شود- و در آن وقت گفته مىشود كه ضعيف شد- و بنا بر اين عدم انفعال- دليل بر شدت قدرت و كمال قدرت است- و به تعبير ديگر لازمه شدت قدرت است- و از اين جهت هر گاه عدم انفعال احساس مىشود- گفته مىشد كه از براى اين شىء قوهاى هست- يعنى انفعال حسى كاشف ضعف- و عدم انفعال حسى كاشف قوت بود- بعد اين لفظ را نقل دادند به خود عدم انفعال- از قبيل تسميه لازم به اسم ملزوم- البته اين لازم يك مفهوم انتزاعى است- نه يك حقيقت خارجى- بعد قوه را بر مطلق عدم انفعال اطلاق كردند- و لو آنكه فعلى و مزاولتى در كار نباشد- بعد آن چيزى را كه هيچگاه برايش انفعال حاصل نمىشود- و لو قليلا اولى دانستند به اين اسم شايد مثل قوه فلكيه- بعد به خود قدرت كه مبدا فعل است در حيوان قوه گفتند- .
بعد فلاسفه به هر مبدا تغييرى از چيزى در چيزى- كلمه قوه را
اطلاق كردند- قوه به اصطلاح مشهور فلسفى يك معنايش همين است- كه امروز به همان معنى اطلاق مىشود- در فيزيك مثلا به حرارت قوه گفتند- و حتى به طبيب از آن جهت كه در او مبداى براى علاج هست...- .
بعد چون ديدند فلاسفه كه صاحب قوه- به معناى قدرت يا شدت قدرت- همواره چنين نيست كه بايد فاعل باشد- بلكه او از آن جهت كه داراى اين قوه هست- ممكن است فاعل بالفعل باشد- و ممكن است فاعل بالفعل نباشد- پس اين قوه مناط امكان فعل است- و آنكه داراى قوه است و مبدا فعل و حركت است- مبدا امكان فعل است- يعنى از براى او امكان فعل عدم فعل است- پس اسم قوه روى امكان گذاشتند- و هر چيزى كه وجودش در حد امكان بود- گفتند وجودش در حد قوه است- و از اين جهت امكان قبول را قوه انفعاليه ناميدند- به موازات اينكه امكان فاعليت را قوه فاعليه مىناميدند- بعد اتمام و اكمال يا انقضاء اين قوه را فعل ناميدند- و گفتند كه اين قوه به فعليت رسيد- سرش اينست كه چون در معناى مشهور- به مبدا افعال قوه مىگفتند- و به خود آن افعال كه آثار آن قوه بودند- به حق و حقيقت فعل گفته مىشد در اينجا كه- لفظ قوه را از مبدا فعل به مبدا انفعال انتقال دادند- به آن چيزى كه نسبتش با مبدا انفعال- نظير نسبت فعل است به قوه فعل و فعليت گفتند- هر چند به حقيقت فعل نيست بلكه انفعال است- و بسا هست كه قوه اطلاق مىشود- براى كمال و جودت و شدت انفعال- .
بعد مهندسين...- و گاهى در قدرت اين شبهه پيش مىآيد