شوارق ص 239- .
57-تعبير امكان استعدادى در كلام علامه هست- تجريد ص 23 رجوع شود به شوارق ص 96- .
58-رجوع شود به صفحه 85 شوارق - در نسبتى كه به شيخ ص 477 شفا الهيات دادهاند- در موجوديت امكان و رجوع شود به مواقف - .
59-رجوع شود به تجريد ص 39- در رد قاعده كل حادث مسبوق به ماده و مده- و به شوارق ص 142- .
60-رجوع شود به تجريد صفحه 120- راجع به كيفيات استعداديه و به شوارق - .
61- دانشنامه علائى الهيات- صفحه 62 راجع به قوه و فعل و امكان استعدادى- .
62-ترجمه اول قوه و فعل شفا -بدان كه لفظ قوه و فعل و آنچه مرادف اين دو لفظ است- امكان و فعليت و يا آنچه در لغات ديگر- مثل يونانى مرادف اين دو لفظ است-[1]اول بار وضع شده براى صفت خاصى كه در حيوان است- كه به وسيله آن حركات سختى از حيوان صادر مىشود- كه اكثرا افراد بشر از لحاظ كميت- يا كيفيت از آن عاجزند مثل آنكه مىگويند- فيل حيوانى قويى است و پشه حيوان ضعيفى است- و يا گفته مىشود كه خروس در جماع كردن قوى است- يعنى عدد زيادى از اين
[1]مترجم.
عمل از او صادر مىشود- ضد قوت بدين معنى ضعف است و مثل اينست كه- قوت بدين معنى همان كمال قدرت و شدت قدرت است- و قدرت عبارت است از بودن حيوان- نسبت به فعلى از افعال به حيثى كه اگر بخواهد- بتواند آن را انجام دهد و اگر نخواهد آن فعل انجام نيابد- و ضد قدرت عجز است- بعد نقل شده لفظ قوت از اين معنى به معناى اينكه- شىء حالتى داشته باشد و صفتى داشته باشد- كه به سهولت تحت تاثير عامل بيرونى قرار نگيرد- مثل مصحاحيه و اين از آن جهت اين نام را گرفت كه- كسى كه مزاول حركات شاقه است- ممكن است در اثر عامل بيرونى متاثر و متالم باشد- و عامل بيرونى مانع انجام فعل وى شود- و در آن وقت گفته مىشود كه ضعيف شد- و بنا بر اين عدم انفعال- دليل بر شدت قدرت و كمال قدرت است- و به تعبير ديگر لازمه شدت قدرت است- و از اين جهت هر گاه عدم انفعال احساس مىشود- گفته مىشد كه از براى اين شىء قوهاى هست- يعنى انفعال حسى كاشف ضعف- و عدم انفعال حسى كاشف قوت بود- بعد اين لفظ را نقل دادند به خود عدم انفعال- از قبيل تسميه لازم به اسم ملزوم- البته اين لازم يك مفهوم انتزاعى است- نه يك حقيقت خارجى- بعد قوه را بر مطلق عدم انفعال اطلاق كردند- و لو آنكه فعلى و مزاولتى در كار نباشد- بعد آن چيزى را كه هيچگاه برايش انفعال حاصل نمىشود- و لو قليلا اولى دانستند به اين اسم شايد مثل قوه فلكيه- بعد به خود قدرت كه مبدا فعل است در حيوان قوه گفتند- .
بعد فلاسفه به هر مبدا تغييرى از چيزى در چيزى- كلمه قوه را
اطلاق كردند- قوه به اصطلاح مشهور فلسفى يك معنايش همين است- كه امروز به همان معنى اطلاق مىشود- در فيزيك مثلا به حرارت قوه گفتند- و حتى به طبيب از آن جهت كه در او مبداى براى علاج هست...- .
بعد چون ديدند فلاسفه كه صاحب قوه- به معناى قدرت يا شدت قدرت- همواره چنين نيست كه بايد فاعل باشد- بلكه او از آن جهت كه داراى اين قوه هست- ممكن است فاعل بالفعل باشد- و ممكن است فاعل بالفعل نباشد- پس اين قوه مناط امكان فعل است- و آنكه داراى قوه است و مبدا فعل و حركت است- مبدا امكان فعل است- يعنى از براى او امكان فعل عدم فعل است- پس اسم قوه روى امكان گذاشتند- و هر چيزى كه وجودش در حد امكان بود- گفتند وجودش در حد قوه است- و از اين جهت امكان قبول را قوه انفعاليه ناميدند- به موازات اينكه امكان فاعليت را قوه فاعليه مىناميدند- بعد اتمام و اكمال يا انقضاء اين قوه را فعل ناميدند- و گفتند كه اين قوه به فعليت رسيد- سرش اينست كه چون در معناى مشهور- به مبدا افعال قوه مىگفتند- و به خود آن افعال كه آثار آن قوه بودند- به حق و حقيقت فعل گفته مىشد در اينجا كه- لفظ قوه را از مبدا فعل به مبدا انفعال انتقال دادند- به آن چيزى كه نسبتش با مبدا انفعال- نظير نسبت فعل است به قوه فعل و فعليت گفتند- هر چند به حقيقت فعل نيست بلكه انفعال است- و بسا هست كه قوه اطلاق مىشود- براى كمال و جودت و شدت انفعال- .
بعد مهندسين...- و گاهى در قدرت اين شبهه پيش مىآيد
كه لازمه قدرت... - .
بعدها شيخ در ضمن كلمات خود- با دو تقرير بافاصله در مقام اثبات سابقه ماده- براى هر حادثى بر مىآيد از راه امكان- و البته در كلام شيخ تا اندازهاى بين امكان ذاتى- و امكان استعدادى خلط شده- و ظاهرا تا زمان شيخ اصطلاح امكان استعدادى معمول نبوده- و حتى جمله فارابى نيز دلالت ندارد- و اين مطلب منشا اشكالاتى بر بيان حكما شده- و يا منشا شده كه عقيده متكلمين- در باب ثبوت معدومات تقويت شود- مثل آنچه در محصل آمده- و از طرفى منشا بحث عظيم ديگرى شده- راجع به نحوه وجود مواد ثلاث- كه آيا وجود عينى دارند يا ذهنى- و به غلط آن بحث را به اتباع اشراق و مشاء نسبت دادهاند- و در خود شفا و اشارات بحثى از نحوه وجود مواد ثلاث- تا آنجا كه من به ياد دارم نيست- و اين بحث منجر به بحث عالى معقولات ثانيه- به اصطلاح فلسفى شده- و شايد تنها معقولات ثانيه منطقى- سابقه قبل از شيخ داشته باشد تامل شود 63- در صفحه 162 حاشيه شفا مىگويد- و هذا الامكان هو القوه الاستعداديه- و هى لا يكون الا لما فيه نقصان فى القابليه او الفاعليه - ظاهر اينست كه مقصود اينست- اگر فاعل تام الفاعليه و قابل تام القابليه بود- فعليت قهرا حاصل است پس امكان در جايى است كه- يا فاعل ناقص باشد يا قابل به طريق منع الخلو- و مقصود اين نيست كه اگر مثلا فاعل ناقص القابليه بود- و قابل تام القابليه در قابل امكان استعدادى نيست- .
64- آخوند در صفحه 162 حاشيه شفا مىگويد- امكان ذاتى و امكان استعدادى هر دو شريكند- در اينكه به معناى لا ضرورت وجود و عدمند- و چيزى كه هست امكان ذاتى حال ماهيت من حيث هى هى- و منشا وى نفس ماهيت است به اعتبار وجود مطلق- خواه ماهيت شخصى و خواه ماهيت كلى- ولى امكان استعدادى حال موجود شخصى است- به حسب كيفيت استعدادى- كه منشا قرب و بعد به كمال وجودى است - پس امكان به اين معنى- حظى از وجود دارد نظير اعدام ملكات- بر خلاف آنچه شيخ اشراق و پيروانش گمان كردهاند- امكان ذاتى و امكان استعدادى مشترك لفظى نيست- و بنا بر اين برهان معروف- هر حادثى مسبوق به ماده و مده است- برهان شيخ يا قبل از شيخ رجوع شود ناتمام نيست- چيزى كه هست بعد از تفتيش معلوم مىشود كه- مصداق اين امكان يا موصوف به اين امكان- بايد امر وجودى باشد- زيرا مخصصات مكانى و زمانى بر او عارض مىشود- .
شايد اين بيان آخوند جزء بيانهاى جامع وى باشد- .
65-از بيان آخوند در حاشيه شفا - ذيل صفحه 165 و 166 معلوم مىشود كه- براى قوه انفعاليه نيز مثل قوه فاعله- قوه و فعليتى فرض مىكند كه- فاعل بالفعل و فاعل بالقوه و قابل بالفعل و قابل بالقوه- مىگويد صبى مراهق كه قوه قريبه دارد به رجليت بالقوه رجل است- ولى منى بالقوه قوه رجليت را دارد - روى اين حساب نمىشود گفت كه- حامل همه قوهها و امكانها هيولاى اولى است- بلكه هيولاى ثانيه است هيولاى اولى- بالقوه همه قوهها و
استعدادها را دارد نه بالفعل- اگر اين حساب درست باشد خيلى از اشكالات رفع مىشود- روى اين حساب همان طورى كه بين ذات حق- و موجودات اين عالم سلسله مراتبى از فاعليت هست- لكن متناهى بين هيولاى اولى و موجودات اين عالم- سلسله مراتبى غير متناهى هست- از قابليتها و قوهها و استعدادها- .
66- در صفحه 166 حاشيه شفا مىگويد- هيولا اگر متصور به صورتى شد- مانع و عائق مىشود از بعضى صور صور عرضيه- مثلا صورت منويه- مانع و عائق است از هر صورت جماديه ديگر- ولى همين صورت از آن جهت كه ناقص الجماديه است- و ضعيف الوجود معد هيولا است- براى قبول صورت بالاتر و كاملترى- تا برسد به آنجا كه قابل صورت عقل فعال بشود- و اين باب عظيمى است از حكمت- كه مورد غفلت عظيمى از جمهور واقع شده- بعد مىگويد هر اندازه اقوى تحصلا باشد- اكثر فعلا و اقل انفعالا است- و هر چه اضعف وجودا باشد- اكثر انفعالا و اقل فعلا است- و از اين جهت ذات بارى مبدا كل است- و هيولاى اولى چون در ذات خود در نهايت ابهام است- و فاقد كل صور و فعليات است- در او قوه جميع اشياء است نه استعداد جميع اشياء- زيرا استعداد قوه قريبه است- كه به سبب صورت خاصه پيدا مىشود- فلا استعداد للهيولى الا لصوره ما- و انما يستعد لشىء خاص لاجل لحوق صفه خاصه بها- فهى فى ذاتها محض القوه لكل شىء- و محض الاستعداد لشىء ما مطلقا - .
67- صدرا در حاشيه شفا صفحه 173- بعد از بحث از معانى امكان و رفع بعضى اشكالات مىگويد- فاعلم هذه
الدقائق فانها نافعه جدا- و لا تجدها مجتمعه فى غير هذا الشرح الا فى كتبى- مع لواحق و متفرعات هى العمده الوثقى- و النور الاسنى و الحكمه العليا و المعرفه القصيا - .
68-ما چند مطلب راجع به امكان استعدادى داريم- 1-فرق بين قوه و استعداد به عقيده آخوند - .
2-آيا امكان ذاتى و استعدادى يك حقيقتاند يا دو حقيقت- .
3-آيا امكان استعدادى امرى وجودى و قابل شدت- و ضعف و موجوديت و معدوميت است- و سازگار شدن اين معنى با واحد بودن- معناى امكان ذاتى و استعدادى- .
4-شبهه تسلسل امكانات بنا بر موجود بودن آنها- .
5-معناى كلام آخوند كه- امكان استعدادى عين صفتى است كه در ماده و هيولا است- مثل صحن دار و سعه حوض- و اينكه امكان استعدادى يك صفت زائد نيست- حاشيه شفا ص 173- .
69-در مقدمه اين جلد به سبك فلسفه در امروز- كه تاريخى فكر مىكنند نه موضوعى- و فلسفه تبديل به تاريخ فلسفه شده- و آن هم آنچه ديده مىشود رجز است و حاشيه اشاره شود- .
1-مراد از امكان كه در اينجا گفته مىشود- غير از امكانى است كه در مبحث مواد ثلاث گفته مىشود- چه آنكه مراد از امكان در مبحث مواد ثلاث- لا اقتضائيت شىء است نسبت به وجود و عدم- و مراد از امكان در بحث ما- امرى است وجودى كه لازم است اثبات آن- .
2-اين مسئله از مسائل فلسفيه است- يعنى راه اثبات وجود چيزى به نام قوه و استعداد- يا امكان تنها برهان عقلى است- و از تجربه نمىتوان به اثبات آن نائل شد- چه آنكه نهايت چيزى كه از تجربه استفاده مىشود- اينست كه همواره از تخم سيب مثلا- سيب درست مىشود نه چيز ديگر- و نيز از غير تخم سيب سيب به دست نمىآيد- ولى دلالت اين مطلب بر اينكه- بايد در تخم سيب چيزى باشد به نام استعداد- از حيطه تجربه خارج است- .
3-راجع به مثال چوب و پيراهن- ممكن است كسى مناقشه كرده بگويد- ما مطمئن نيستيم كه از چوب نمىتوان پيراهنى ساخت- ممكن است روزى به قدرت علم- از چوب نيز پيراهن ساخته شود جواب اينكه- اگر از ماده چوب چيزى به شكل پيراهن ساخته شود- پيراهن نخواهد بود بلكه شبيه پيراهن است- و اگر ماده چوب را