بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 256

1-قوه اضافه و رابطه‌اى است بين ماده و صورت- و در اين صورت هيولاى اولى- كه محض القوه است و جوهر است تكليفش چيست- و آيا اطلاق لفظ قوه بر هيولاى اولى- و بر امكان استعدادى به طور اشتراك لفظى است- رجوع شود به جلد دوم اسفار - .

2-آيا اين اضافه از قبيل محمولات بالضميمه است- يا از قبيل خارجات محمول- و آيا مطلق اضافات از قبيل خارجات محمول است- يا از قبيل محمولات بالضميمه- آيا اين اضافه چيزى غير از سنخيت قابل و مقبول است- و آيا غير از قابليت و مقبوليت بما هى قابل و مقبول- مثل العليه و المعلوليه بما هى عله و معلول خاص است- .

3-اثبات قوه و استعداد از طريق عقل مى‌شود نه از طريق علوم- .

4-بين صور تضاد است- و هر فعليتى از فعليت ديگر ابا دارد حتى در صور طوليه- .


صفحه 257

1-آيا آنچه در خارج از جواهر موجود است- همه نوع واحد و متحصل الماهيه است- و تمام اختلافات راجع به اختلاف در عوارض است- همان طورى كه تقريبا- از بعضى نظرهاى فلسفى جديد استفاده مى‌شود- و يا آنكه انواع مختلف است- و اساسا ملاك اختلاف نوعى در مقابل اختلاف صنفى چيست- زيرا شك نيست كه اختلافات فردى و صنفى موجود است- و چرا اگر اختلافات كم شد- ما اسم آن را اختلاف فردى يا صنفى مى‌گذاريم- و اگر زياد شد اسم آن را اختلاف نوعى مى‌گذاريم- .

2-ممكن است گفته شود كه اختلافات فردى و صنفى- مربوط به اختلاف در ناحيه عوارض و اعراض است- ولى اختلاف نوعى مربوط به اختلاف در ذاتيات است- كه كاشف آن اختلاف در آثار است- و اگر گفته شود خود اختلاف اعراض اختلاف در آثار است- پس بايد دليل بر اختلاف ذوات باشد- جواب مى‌گوئيم فرق است بين آثارى كه- مربوط به علل و عوامل خارج از وجود شىء باشد- و آثارى كه مربوط به ذات شىء و داخله وجود شىء بوده باشد- اگر گفته شود ما چنين ذاتى كه هميشه يكسان باشد- و در همه احوال و شرائط يك نحوه اثر داشته باشد- سراغ نداريم بلكه ذات


صفحه 258

شىء وابستگى دارد به- مجموع علل و عوامل خارجى وجود شىء- و هر شىء در هر لحظه- و در تحت هر مجموعه از عواملى يك نحو اثر دارد- پس چنين اختلاف در آثار- مستند به اختلاف در ذواتى نداريم گوئيم- البته تا حدى تاثير علل و عوامل خارجى و تاثير زمان- البته زمان نيز به اعتبار تغيير علل مؤثر است- را در ذوات نمى‌شود انكار كرد- و شايد هيچ مانعى نداشته باشد كه- به تدريج ذاتى به ذات ديگر تبديل شود- ولى اين مطلب را هم نمى‌توان گفت كه- صد در صد اختلاف آثار مربوط به اختلاف شرائط محيط است- زيرا بديهى است كه اسب و الاغ و جو و گندم- و گل بنفشه و گل گاوزبان در محيط واحد نيز مختلفند- ممكن است گفته شود كه- اختلاف آثار مربوط به اختلاف در ذوات است- ولى اختلاف ذوات چيزى جز- اختلاف در تركيبات عنصرى نيست- پس اختلافات ذاتى راجع است به اختلاف در تركيبات عنصرى- در جواب مى‌گوئيم- اولا نقل كلام مى‌كنيم به اختلاف نوعى- كه در خود عناصر اوليه است و شك نيست كه- اگر عنصر واحد بود اين اختلافات رخ نمى‌داد- و ثانيا در محل خود ثابت شده كه در مركبات- مادامى كه صورت جديد پيدا نشود- معنى ندارد كه اثر مختلف شود- و الا لازم مى‌آمد كه اختلاف آثار- فقط اختلاف در تركيب آثار بوده باشد- و حال آنكه تركيبات شيمياوى و حيوانى- خلاف اين مطلب را ثابت كرده است- .

3-آيا مى‌توان نظريه‌اى را كه در اسفار ذكر مى‌كند- مبنى بر اينكه عنصر بسيط و ابسط يكى است- و باقى عناصر تكامل يافته همان عنصر است پذيرفت- .


صفحه 259

4-اولا آيا مى‌توان گفت كه- جسم بما هو جسم نمى‌شود مبدا فاعلى اثر- از قبيل حركت و غيره بوده باشد- زيرا جسم قابل است و قابل فاعل نمى‌شود- يا نمى‌شود گفت اگر اين مطلب ثابت شود- قهرا اختلاف ماده و قوه مبرهن شده- و اجمالا مى‌توان گفت اين عالم تركيبى از ماده و قوه است- و ماده تنها منشا اثر نيست- و قوه تنها نيز منشا اثر نيست- زيرا قوه حامل و مركب مى‌خواهد- و ثانيا آيا طبق اصول فيزيكى جديد- از راه اختلاف آثار مى‌توان وجود قوه- بلكه قوا را حدس زد يا نه- و البته بايد كلام را در بسيطترين مواد- يعنى اجزاء تشكيل دهنده آتم قرار داد- زيرا عناصر به معناى فلسفى منطبق بر آنها است- نه بر آنچه علم امروز به نام- عناصر صد و چندگانه ذكر مى‌كند- زيرا در مركبات اشكالى هست كه- در بند 2 ذكر شد هر چند آن اشكال جواب دارد- .

5-بنا بر اصالت وجود- بحث صور نوعيه على القاعده بايد از ريشه عوض شود- .

6-آيا تبدل ذوات و ماهيات به يكديگر جايز است يا نه- و ابتناء اين مسئله بر اصالت ماهيت و اصالت وجود- .

7-معناى جسم نوعى چيست اينكه مى‌گويند- الجسم بالمعنى الذى هو نوع لا بالمعنى الذى هو ماده- يعنى چه- .

8- صدرا چرا مدعى شده كه فصول حقيقى انحاء وجوداتند- و چرا فصول را از باب ماهيات خارج كرده- و به باب وجودات برده- .

9-كثرت صور نوعيه از كجا پيدا شده- و كثرت فردى


صفحه 260

هر صورت نوعى از كجا پيدا شده- و همچنين سبب اختصاص هر صورت نوعى به جسمى- از اجسام چيست و چه مانعى دارد كه- همه اجسام و صور نوعيه تبديل به صورت نوعيه واحد بشود- يعنى همه عناصر تبديل به عنصر واحد بشود- آيا جواب اين مسئله را فلسفه قديم و علم جديد چه مى‌دهد- .

10-اگر فرضا ما عالم ماده را يك واحد حركت بدانيم- و بلكه مطابق فرضيه احتمالى صدر المتالهين - همه اجسام را جسم واحد بدانيم- باز علت اين كثرت مراتبى چيست كه- در مرتبه‌اى از مراتب اين جسم واحد- فلان تعين پيدا شده و در مرتبه ديگر تعين ديگر


صفحه 261

مقاله يازدهم قدم و حدوث

تقدم و تاخر و معيت پيشى و پسى و با همى

اگر در يك سر خطى نقطه‌اى را مبدا قرار داده- و دو نقطه ديگر را كه باز در روى آن خط هستند- با مبدا مفروض از جهت دورى و نزديكى بسنجيم- نقطه نزديكتر به مبدا را پيش متقدم- و نقطه دورتر از مبدا را پس متاخر مى‌ناميم- .

البته اين كار تنها نامگذارى نيست- بلكه از اين راه است كه دو نقطه نامبرده- مفهوم قرب به مبدا مفروض را كمتر و بيشتر واجد هستند- و از همين روى اگر نقطه مبدا را در سر ديگر فرض كنيم- چون صفت قرب و بعد نقطه‌ها عوض مى‌شود- نامها پيش و پس نيز عوض شده و نقطه پسين پيش- و نقطه پيشين پس مى‌گردد- .

و اين معنى در جاهاى ديگر نيز اطراد و عموميت دارد- دو نفر كه به سوى مقصدى روانند آنكه نزديكتر است- پيش مى‌باشد و آنكه دورتر است- يعنى نسبت قرب را كمتر دارد پس مى‌باشد- و اگر گاهى اختلاف نسبت را از دست دادند- ديگر پيشى و پسى نداشته و با هم مع ناميده مى‌شوند- .


صفحه 262

و از تامل در اين مثالها و مانند آنها بر مى‌آيد كه- سبب پيدايش مفهوم پيشى و پسى اينست كه- دو موجود در واجد بودن صفتى زياده و نقيصه پيدا كنند(1)و در هر جا دو چيز را به يك سومى نسبت دهيم- و در نسبت اختلاف كم و زيادى پيدا شود- تقدم و تاخر پيش خواهد آمد چيزى كه هست اينست كه- مبدا مفروض در اين موارد كه نام برديم- فرضى و قراردادى است و از همين جهت- مفهوم پيشى و پسى به حسب تبدل فرض- جاى خود را تبديل مى‌كنند- .

ولى اينگونه اختلافات را اختلاف تشكيكى- يا زيادتى و كمى در واقعيت خارج نيز داريم- و البته روشن است كه كم و زياد- پيوسته نسبت به مبدا متحقق مى‌شوند چنانكه واحد- نسبت به عددهاى ديگر مانند دو سه چهار طبعا مقدم است- زيرا تا آن وجود نگيرد ديگران موجود نمى‌شوند- اجزاى هر مركبى طبعا تا موجود نشوند- مركب به وجود نمى‌آيد- اجزاى علت نسبت به معلول همان حال را دارند- .

و گاهى كه دو واحد را با عدد ديگر- و يا دو جزء مركب را با مركب- و يا دو جزء علت را با معلول بسنجيم با هم بوده- و نسبت به همديگر پيشى و پسى نخواهند داشت- .

(1)ممكن است نقض شود به صفت بعد- پس ابعد مقدم است بر بعيد- ديگر اينكه ممكن است گفته شود كه- مفهوم قدام بى تاثير نيست- لهذا دو نفر پشت به محراب- يكى نزديكتر از ديگرى شمرده مى‌شود- ولى مقدم شمرده نمى‌شود- ديگر اينكه در هر جا تشكيك صدق كند- تقدم و تاخر صدق نمى‌كند- مثلا در مورد صدق ابيض بر برف و عاج- تشكيك هست ولى تقدم و تاخر نيست(استاد شهيد)


صفحه 263

و همچنين علت تامه نسبت به معلول خود- علاوه بر اينكه در وجود نه در زمان مقدم است- در وجوب وجود نيز مقدم مى‌باشد- زيرا معلول پيوسته با ضرورت وجود- رجوع شود به مقاله 8 موجود است- و تا علت تامه‌اش اين صفت را واجد و دارا نباشد- معلول داراى آن نخواهد بود- و چون دو علت تامه از براى يك معلول معنى ندارد- در اين نوع از تقدم و تاخر معيت و با همى وجود ندارد- .

و همچنين اجزاى ماهيت شىء- چنانكه در مقاله 5 گفته شد- و در مقاله 13 خواهد آمد انشاء الله- اگر چه تنها در ذهن مى‌باشند- نسبت به ماهيت مركبه تقدم دارند- و البته اين تقدم تنها در مفهوم است نه در وجود- .

و همچنين در ميان اجزاى زمان- يك نوع تقدم و تاخر ثابتى موجود است- امروز پس از ديروز و پيش از فردا مى‌باشد- .

و البته نبايد تصور كرد كه- اين اختلاف پيش و پس در اجزاى زمان- مستند به پيدايش مبدا مفروضى است- مانند مبدا تاريخى و جز آن- زيرا تقدم و تاخرهائى كه از اين راه- عارض اجزاء زمان مى‌شوند قابل تغيير مى‌باشند- در صورتى كه تقدم و تاخر امروز و فردا اينگونه نيستند- مثلا اگر ميلاد مسيح را مبدا تاريخى قرار دهيم- اجزاء زمانى كه از دو سوى به مبدا نامبرده نزديكترند- مقدمند بر اجزاى دورتر و در نتيجه- ديروز و فرداى مبدا بر پريروز و پس فرداى آن مقدمند- و همچنين ديروز و فرداى مبدا با هم هستند- در حالى كه به حسب حقيقت- هر روز پيش از فرداى خودش مى‌باشد- و هيچگاه اجزاى زمان با هم نمى‌باشند- بلكه در واقع تفاوت اجزاى زمان-