بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 293

كه كثرت دارد- وحدت نخواهد داشت- بلكه اگر وحدت داشته باشد از راه ديگر است

تقابل و اقسام آن

فلاسفه غيريت را به دو قسم غيريت ذاتى- غيريت عرضى قسمت كرده‌اند غيريت عرضى آن است كه- مغايرت دو چيز از آن دو چيز ديگر بوده- و مجازا به آنها نسبت داده شود- مانند غيريت در ميان شيرينى عسل و سفيدى گچ- كه حقيقتا به واسطه مغايرت عسل و گچ پيش آمده- و گر نه شيرينى و سفيدى با هم مغايرت ذاتى ندارند- و مى‌شود كه در يك جا مانند شكر سفيد جمع شوند- .

و غيريت ذاتى آن است كه- منافات ميان دو چيز مستند به ذات خودشان بوده- و به اقتضاى خود يك جا جمع نشوند مانند نفى و اثبات- گذشتگان فلاسفه غيريت ذاتى را- كه به اصطلاح فلسفه تقابل ناميده مى‌شود- چهار قسم قرار داده‌اند تناقض عدم و ملكه تضائف تضاد- گفته‌اند امرى كه مقابل و مغاير موجود مفروضى است- يا عدم آن است و يا موجود ديگرى است و در صورت اولى- يا ميان موجود و عدم آن موضوعى مفروض نيست- مانند وجود چيزى و عدم وجود آن و آن تقابل تناقض است- چنانكه گفته شود انسان موجود است انسان موجود نيست- و يا ميان موجود و عدم آن موضوع مشتركى است- مانند بينائى و نابينائى انسان كه- انسان موضوع مشتركشان مى‌باشد و آن تقابل عدم و ملكه است- در صورت دومى


صفحه 294

دو موجود متقابل مفروض- يا تصور هر كدام متوقف به تصور ديگرى است- مانند بالا و پائين برادر و برادر و اين تقابل تضائف است- و يا تصور يكى متوقف به تصور ديگرى نيست- مانند سياهى و سفيدى و اين تقابل تضاد مى‌باشد- پيوسته تقابل ميان دو چيز بايد باشد نه بيشتر- در تناقض هيچ چيز مفروضى از نقيضين خالى نيست- در عدم و ملكه ممكن است هر دو طرف از خارج رفع شوند- چنانكه ديوار نه بينائى دارد و نه نابينائى- ولى متناقضين اينگونه نيستند- هر چه فرض شود يا درخت است و يا درخت نيست- متضائفان پيوسته در وجود و عدم- و امكان و فعليت متكافى و برابرند- هر دو با هم موجود مى‌شوند و با هم معدوم- و هر دو با هم فعليت پيدا مى‌كنند يا امكان- متضادان بايد موضوع شخصى داشته باشند- و بايد در جنس نزديك شركت داشته- و نهايت دورى از هم گزينند- اينها و جز آنها مسائلى است كه- توضيح و برهان آنها را از كتب مفصله بايد جست- .

در اينجا دو نكته زيرين را تذكر مى‌دهيم- نكته-1 چنانكه از تقسيم تقابل كه ذكر شد- روشن است نياكان فلسفه- تقابل را تنها ميان دو موجود نگرفته‌اند- در حالى كه مناسب همين بود و از اين روى- دو تقابل تناقض و عدم و ملكه نيز پيدا شده است- ولى اگر ما خواسته باشيم چنين كارى كنيم- بايد نخست تناقض را كنار گذاشت- و دوم عدم را در تقابل عدم و ملكه- از اين روى كه وصف موجود بوده- و بهره از وجود دارد داخل موجودات شمرده- و تقسيمى از نو بنياد بگذاريم- .

نكته 2-ما وحدت و كثرتى را كه- در ميان موجودات به


صفحه 295

واسطه بحثى كه در اين مقاله گذشت- استوار ساخته و به بررسى احكام آنها پرداختيم- از نظر مهيات است كه با لباس وجود ملبس مى‌شوند- و گر نه اگر از اين روى نظر كنيم كه- واقعيت خارج يك حقيقت بيش نيست- و آن حقيقت وجود مى‌باشد- در خارج هر كثرت كه فرض شود به سوى وحدت بر مى‌گردد- و كثرتى كه به وحدت بر نگردد نداريم- چنانكه در مقاله 7 اشاره شد- .

[چكيده مسائل اين مقاله]

مسائلى كه در اين مقاله به ثبوت رسيد به قرار زير مى‌باشد- 1-دو صفت عمومى به نام وحدت و كثرت در خارج داريم- .

2-وحدت و كثرت منقسم مى‌شوند به شخصى و كلى- .

3-وحدت و كثرت منقسمند به بسيط و مركب- .

4-حقيقت حمل وحدتى است كه بر كثرت استوار مى‌باشد- .

5-يكى از خواص كثرت غيريت است- .

6-هر فعليتى فعليتهاى ديگر را از خود مى‌راند- .

7-وحدت كثير محال است- .

8-غيريت منقسم است به ذاتى تقابل و عرضى- .

9-تقابل را فلاسفه چهار قسم كرده‌اند


صفحه 296

صفحه 297

مقاله سيزدهم ماهيت جوهر عرض


صفحه 298

صفحه 299

ماهيت جوهر عرض

[مهيت]

در مقاله 5 و همچنين در مقاله 7- بحثى در اطراف ماهيت نموده اجمالا روشن كرديم كه- ماهيت در مقابل وجود چيست- و ما چگونه با آن بر خورد مى‌كنيم- و در اينجا نيز به عنوان توضيح بيشتر مى‌گوئيم- هر چيزى كه در جهان واقعيت از هستى بهره دارد- در هستى خود از وحدت بى‌بهره نيست- مثلا اگر انسانى موجود شود- از آن جهت كه انسان واقعى و موجود است- يك واحد شخصى است اگر چه از جهات ديگر صدها هزار است- .

درست است كه كثرت در خارج موجود است- چنانكه در مقاله 12 گذشت ولى اگر دقت كنيم- هر كثرتى يك واحد كثرت است- .

هر چيزى كه به راستى در خارج واحد موجود است- در عين حال كه واحد خارجى مى‌باشد- ما از آن دو چيز مى‌فهميم ماهيت و وجود- مثلا انسان موجود چيزى دارد كه- از آن با لفظ انسان


صفحه 300

حكايت مى‌نمائيم- و چيزى ديگر كه با لفظ موجود- .

اين دو چيز در عين حال كه- در خارج يك واحد را تشكيل مى‌دهند با دقت جز همديگرند- زيرا ماهيت انسانيت انسان مثلا- هم وجود و هم عدم را مى‌پذيرد- ولى وجود هرگز عدم را نمى‌پذيرد بلكه پيوسته وجود است- اگر چه ماهيت موجود ممكن است گاهى موجود- و گاهى معدوم شود- .

يعنى وجود بخودى خود وجود است- و ماهيت به واسطه وجود داراى وجود ما مهيات انواع را- از راه مشاهده خواص اثبات مى‌نمائيم- و به واسطه اختلاف خواص- به اختلاف انواع قضاوت مى‌نمائيم- مثلا در افرادى از انسان كه مشاهده مى‌شود- خواص فكر اراده ادراك تكلم و جز آنها- و در افرادى كه از حرارت مشاهده مى‌شود- خواصى ديگر مى‌يابيم و در نتيجه حكم مى‌كنيم كه- در دسته اول مهيتى نوعى به نام انسان هست- و در دسته دوم مهيتى نوعى به نام حرارت- و اين دو نوع از راه تباينى كه در خواص و آثار دارند- خود نيز با همديگر مغايرند

اقسام ماهيت

از بيان گذشته نتيجه گرفته مى‌شود كه- ما در خارج ماهيات بسيارى داريم- .

با اينكه ماهيات از راه اختلاف خواص به دست آمده‌اند- گاهى ميان آنها خواص مشترك نيز پيدا مى‌شوند- اگر چه هميشه اين طور نيست مثلا اگر ماهيت انسان را- با ماهيت ميان كه يكى