بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 295

واسطه بحثى كه در اين مقاله گذشت- استوار ساخته و به بررسى احكام آنها پرداختيم- از نظر مهيات است كه با لباس وجود ملبس مى‌شوند- و گر نه اگر از اين روى نظر كنيم كه- واقعيت خارج يك حقيقت بيش نيست- و آن حقيقت وجود مى‌باشد- در خارج هر كثرت كه فرض شود به سوى وحدت بر مى‌گردد- و كثرتى كه به وحدت بر نگردد نداريم- چنانكه در مقاله 7 اشاره شد- .

[چكيده مسائل اين مقاله]

مسائلى كه در اين مقاله به ثبوت رسيد به قرار زير مى‌باشد- 1-دو صفت عمومى به نام وحدت و كثرت در خارج داريم- .

2-وحدت و كثرت منقسم مى‌شوند به شخصى و كلى- .

3-وحدت و كثرت منقسمند به بسيط و مركب- .

4-حقيقت حمل وحدتى است كه بر كثرت استوار مى‌باشد- .

5-يكى از خواص كثرت غيريت است- .

6-هر فعليتى فعليتهاى ديگر را از خود مى‌راند- .

7-وحدت كثير محال است- .

8-غيريت منقسم است به ذاتى تقابل و عرضى- .

9-تقابل را فلاسفه چهار قسم كرده‌اند


صفحه 296

صفحه 297

مقاله سيزدهم ماهيت جوهر عرض


صفحه 298

صفحه 299

ماهيت جوهر عرض

[مهيت]

در مقاله 5 و همچنين در مقاله 7- بحثى در اطراف ماهيت نموده اجمالا روشن كرديم كه- ماهيت در مقابل وجود چيست- و ما چگونه با آن بر خورد مى‌كنيم- و در اينجا نيز به عنوان توضيح بيشتر مى‌گوئيم- هر چيزى كه در جهان واقعيت از هستى بهره دارد- در هستى خود از وحدت بى‌بهره نيست- مثلا اگر انسانى موجود شود- از آن جهت كه انسان واقعى و موجود است- يك واحد شخصى است اگر چه از جهات ديگر صدها هزار است- .

درست است كه كثرت در خارج موجود است- چنانكه در مقاله 12 گذشت ولى اگر دقت كنيم- هر كثرتى يك واحد كثرت است- .

هر چيزى كه به راستى در خارج واحد موجود است- در عين حال كه واحد خارجى مى‌باشد- ما از آن دو چيز مى‌فهميم ماهيت و وجود- مثلا انسان موجود چيزى دارد كه- از آن با لفظ انسان


صفحه 300

حكايت مى‌نمائيم- و چيزى ديگر كه با لفظ موجود- .

اين دو چيز در عين حال كه- در خارج يك واحد را تشكيل مى‌دهند با دقت جز همديگرند- زيرا ماهيت انسانيت انسان مثلا- هم وجود و هم عدم را مى‌پذيرد- ولى وجود هرگز عدم را نمى‌پذيرد بلكه پيوسته وجود است- اگر چه ماهيت موجود ممكن است گاهى موجود- و گاهى معدوم شود- .

يعنى وجود بخودى خود وجود است- و ماهيت به واسطه وجود داراى وجود ما مهيات انواع را- از راه مشاهده خواص اثبات مى‌نمائيم- و به واسطه اختلاف خواص- به اختلاف انواع قضاوت مى‌نمائيم- مثلا در افرادى از انسان كه مشاهده مى‌شود- خواص فكر اراده ادراك تكلم و جز آنها- و در افرادى كه از حرارت مشاهده مى‌شود- خواصى ديگر مى‌يابيم و در نتيجه حكم مى‌كنيم كه- در دسته اول مهيتى نوعى به نام انسان هست- و در دسته دوم مهيتى نوعى به نام حرارت- و اين دو نوع از راه تباينى كه در خواص و آثار دارند- خود نيز با همديگر مغايرند

اقسام ماهيت

از بيان گذشته نتيجه گرفته مى‌شود كه- ما در خارج ماهيات بسيارى داريم- .

با اينكه ماهيات از راه اختلاف خواص به دست آمده‌اند- گاهى ميان آنها خواص مشترك نيز پيدا مى‌شوند- اگر چه هميشه اين طور نيست مثلا اگر ماهيت انسان را- با ماهيت ميان كه يكى


صفحه 301

از نسبت خارجى مى‌باشد بسنجيم- خواهيم ديد كه هيچگونه خاصه مشتركى ندارند در حالى كه- اگر همين ماهيت انسان با ماهيت پشه سنجيده شود- در بسيارى از خواص شريك و انباز هم خواهند بود- مانند ادراك و اراده و بسيارى از احكام حيات- و جسميت و جز آنها اگر چه احكام ويژه نيز دارند- .

اينجا است كه بايد گفت- اين دو نوع در اصل ماهيت نيز شركتى دارند- يعنى ماهيت نوعى آنها- به دو بخش مختص و مشترك تحليل مى‌شود- چنانكه هر دو نوع در حيوانيت شريكند- و هر كدام يك بخش مختص نيز دارند- خواه ما بفهميم يا نفهميم- .

ماهيت مشترك به نام جنس- و ماهيت ويژه به نام فصل ناميده مى‌شود- .

از اين بيان نتيجه مى‌گيريم كه- 1-در ماهيات نيز تركيب پيدا مى‌شود- .

2-تركيب در ماهيات به واسطه جنس و فصل پيدا مى‌شود- .

يعنى از يك ماهيت مشترك- به واسطه انضمام دو فصل مختلف- دو نوع مختلف پيدا مى‌شود و با زبان فلسفى- ماهيت جنس مهيتى است در حال ابهام- كه در تحصيل و پيدايش يك نوع- نيازمند به انضمام فصل و تعيين آن است- مانند حيوان كه با انضمام ناطق انسان مى‌شود- .

3-چون هر تركيب ناچار بايد از آحاد تاليف پذيرد- ناگزير تركيب ماهيت نيز بايد به جنسى برسد- كه بسيط بوده و ديگر بالاتر


صفحه 302

از خود جنسى نداشته باشد- از اين روى بايد گفت در تركيب مهيات- اجناسى داريم كه اجناس عالى مى‌باشد- و در اصطلاح فلسفه اين اجناس را مقولات مى‌نامند- .

4-هر مقوله جنس عالى- به واسطه انضام فصولى نوعيت پيدا مى‌كند- و همچنين هر نوع به واسطه انضمام فصول- نوعيتهاى كوچكترى تشكيل مى‌دهد- و همچنين تا به نوع اخير برسد- و در اين حال ماهيت ديگر تمام شده- و تنها نيازى كه دارد به وجود است- .

5-ماهيت تام نوع اخير چون ديگر نيازمندى ماهوى ندارد- هر ضميمه كه پيدا كند ديگر به خودش ارتباط نداشته- و اتفاقى بوده و شخصيت آن از علل خارجه خواهد بود- مثلا فردى از انسان كه موجود است- نياز ماهوى تنها به ماهيت انسانى دارد- و اينكه در فلان زمان يا فلان مكان- پسر فلان مرد و فلان زن با رنگ ويژه- با شكل و حجم و اندام ويژه و...موجود است- به ماهيت انسان مرتبط نبوده- و مستند به علل خارجى مى‌باشد- .

تنها احكامى را به ماهيت اين فرد- انسانيت مثلا نسبت مى‌توان داد كه- همه افراد انسانى بالفعل يا بالامكان داشته باشند- مانند اينكه انسان مكانى مى‌خواهد زمانى مى‌خواهد- شكلى و اندامى مى‌خواهد و همچنين...- .

6-جنس بى فصل نمى‌شود و فصل بى جنس نمى‌شود- .

ماهيت پيوسته كلى است كلى تقسيماتى دارد- از بيشتر از يك جنس عالى و همچنين دو جنس همرتبه- و همچنين دو فصل هم