هم عرض وى هستند كه در ماده امكان وجود دارند- اگرچه بالاخره از ميان همه آن فعليتهاى امكاندار- تنها يكى موجود شده- و ديگران در آغوش نيستى خواهند ماند- .
مثلا ماده سيب كه در تخم سيب است مىتواند سيب شود- و مىتواند به واسطه سوختن خاكستر شود- و مىتواند به واسطه تغذيه جزء غذا شود- و مىتواند هزار چيز ديگر شود- اگر چه به حسب وقوع خارجى- تنها يكى از اين فعليتها جامه تحقق خواهد پوشيد- .
و از همين جا روشن مىشود كه طرف نسبت ماده- همان يگانه فعليتى كه به وجود آمده- و منشا آثار خارجيه خواهد بود نيست زيرا- اين فرض موجب بطلان نظريه اول مىباشد- و همچنين امكانهاى مفروض ديگر دروغ و پندارى نيستند- زيرا اين فرض موجب كذب نظريه دوم مىباشد- بلكه همه اين فعليتها كه طرف نسبت هستند- يك نحوه فعليت وجودى در ماده دارند- (12)ولى نه فعليتى كه موجب (12)خلاصه حل اشكال اينست كه- نسبت ميان گذشته و آينده- از قبيل نسبت ميان موجود و معدوم نيست- بلكه از قبيل نسبت ميان موجود و موجود است- يعنى اصل كلى رابطه ميان موجود و معدوم محال است- مورد قبول است ولى مسئله مورد نظر از اين قبيل نيست- زيرا آينده در گذشته و لاحق در سابق- و فعليت در قوه موجود است- .
اينكه مىگوئيم آينده در گذشته و با گذشته موجود است- به دو نحو ممكن است تقرير شود- كه يكى مورد قبول نيست و ديگرى مورد قبول است- اول اينكه بگوئيم آينده الان و بالفعل موجود است- گذشته و حاضر و آينده همه با هم و در هم موجودند- چيزى كه هست پرده زمان حجابى است ميان گذشته و آينده- وقتى كه به آينده مىرسيم- در واقع مانع زمان از ميان ما و آينده برداشته شده است- .
............ .
زمان از اين جهت مانند مكان است- ما در هر مكانى كه هستيم مثلا در تهران هستيم- مكانهاى ديگر مثلا اصفهان يا شيراز- نسبت به ما معدوم است- ولى همينكه سفرى به اصفهان يا شيراز رفتيم- آنجا را موجود مىبينيم ما در تهران هم كه بوديم- اصفهان و شيراز براى خود- و نسبت به مردمى كه در آنجا بودند موجود بودند- ليكن نسبت به ما معدوم بودند- .
معدوم بودن نسبى براى ما به معنى اينست كه- محدوديت وجود ما پردهاى از مكانى كه در آن هستيم- مثلا تهران جلو چشم ما به وجود مىآورد- همينكه مسافرت مىكنيم و اين پرده را عقب مىزنيم- معدوميت نسبى اصفهان يا شيراز از ميان مىرود- .
از نظر زمان نيز عينا همين محدوديت را داريم- در هر زمانى كه هستيم- ماوراى آن زمان را نمىتوانيم مشاهده كنيم- همان طورى كه از نظر مكان محدوديم- و فقط قسمتى از مكان را اشغال مىكنيم- از نظر زمان نيز محدوديم- و فقط در قسمتى از زمان واقع هستيم و آنرا اشغال كردهايم- آن قسمت از زمانى كه بر ما احاطه كرده است- پردهاى جلو چشم ما به وجود مىآورد كه- گذشته و آينده را معدوم مىانگاريم- ولى در واقع نه گذشته معدوم است نه آينده- گذشت زمان به منزله مسافرت از مكانى- به مكان ديگر است كه پرده را از جلو چشم ما برمىدارد- و ما خود را با آيندهاى كه- آن را معدوم مىانگاشتيم مواجه مىبينيم- با اين تفاوت كه در مورد مكان اين ما هستيم كه- با حركت خود پرده مكان را عقب مىزنيم- و خود را به مكان ديگر مىرسانيم- ولى در مورد زمان اين خود زمان است كه- با حركت سريع خود پردهها را از جلو چشم ما عقب مىزند- لحظه به لحظه ما را با واقعيتهاى جديدى روبرو مىسازد- .
حاجى سبزوارى در تعليقات اسفار - از بعضى حكما مير داماد نقل مىكند كه گفته است- زمان و زمانيات نسبت به موجودات فوق زمان- مجردات علوى- نظير مكان و مكانيات نسبت به ما هستند- امورى كه در زنجير زمان متفرق مىباشند- به حسب وجود دهرى با همند- مثل انسانها در حالى كه در زنجيره زمان قرار دارند- نسبت به موجودات فوق الزمان مثل
............ .
مورچهاى است كه- بر روى چوب يا ريسمان رنگارنگى حركت مىكند- نسبت به انسان- مورچه روى هر قسمت از ريسمان- كه داراى رنگ خاصى است قرار مىگيرد- به واسطه محدوديت وجودى كه دارد- قسمتهاى ديگر را نمىبيند و درك نمىكند- آن قسمتها از او پنهانند و نسبت به او معدومند- تا مىرسد به قسمت ديگر كه رنگ ديگر است- باز به واسطه محدوديت وجود خود- تمام جهان را به آن رنگ مىبيند- و رنگى كه از آن گذشته- و رنگ ديگرى كه بعدا به او خواهد رسيد- براى او و نسبت به او معدوم است- ولى انسان كه از بالا تمام سير مورچه را مىبيند- همه آن قسمتها با رنگهاى مختلف را- در آن واحد و با هم مىبيند- نسبت به او هيچكدام از آنها معدوم نيستند- معدوميت زمانيات نسبت به يكديگر از اين قبيل است- معدوميت نسبى است- .
اين يك نوع تقرير است- راجع به موجود بودن آينده در زمان حاضر- ما بعدا راجع به اين مطلب بحث خواهيم كرد- و خواهيم گفت كه اين مطلب به صورتى كه- معمولا در عصر حاضر تحت عنوان- بعد رابع بودن زمان تقرير مىشود مطلب صحيحى نيست- و راجع به نظريه مير داماد نيز كه البته نظريه صحيحى است- بحث خواهيم كرد به هر حال نظر اين مقاله- راجع به اينكه آينده معدوم نيست- و در حاضر موجود است به اين مطلب نيست- .
تقرير دوم اينكه آينده در حاضر موجود است- ولى به اين معنى كه حاضر- مرتبهاى از مراتب وجود آينده است- گذشته و حال و آينده- مجموعا يك واحد متصل را به وجود مىآورند- مانند اتصالى كه بر جسم حكمفرما است- در محل خود ثابت شده است كه- حقيقت جسم بعد و اتصال است- راجع به اينكه آيا نظريات علمى جديد- با هدف فلسفى اين بحث منافى است يا نه- عن قريب در متن و پاورقى بحت خواهد شد- خاصيت متصل واحد اينست كه- كثرت و تعدد اجزاء آن حقيقى نيست اعتبارى است- يعنى در عين اينكه ذهن آنرا تجزيه مىكند به اجزائى- و هر جزء را مغاير ديگرى اعتبار مىكند- در متن واقع نه جزء وجود دارد و نه كثرت- وجود واحدى بيش در كار نيست- .
............. .
شىء بالقوه و شىء بالفعل نيز- مجموعا يك واحد واقعيت را تشكيل مىدهند- با اين تفاوت كه ابعاض جسم با هم نسبت متشابه دارند- ولى اجزاء و مراتب واقعيت كه از بالقوهها- و بالفعلها تشكيل شده نسبت متشابه ندارند- يكى بالقوه ديگرى است و ديگرى بالفعل او است- ممكن نيست بالقوه يك فرد را بالفعل آن اعتبار كرد- با تفصيلى كه بعدا خواهد آمد- اگر آينده از حاضر و گذشته گسسته بود- و ميان آنها كثرت واقعى حكمفرما بود- ممكن نبود كه ميان آنها نسبت و رابطه برقرار شود- ولى ميان گذشته و آينده فاصله وجود ندارد- و كثرت واقعى حكمفرما نيست- گذشته و آينده دو مرتبه از يك وجود مىباشند- ميان آنها اتحاد واقعى حكمفرما است- پس رابطهاى كه ميان گذشته با حاضر- و ميان حاضر با آينده است- از قبيل رابطه ميان دو شىء مجزا از يكديگر نيست- ميان دو شىء است كه در واقع يك شىء مىباشد- .
بلكه بايد بگوئيم دو امر مجزا از يكديگر- و لو همزمان هم باشند نمىتوانند با يكديگر مرتبط باشند- و ميانشان نسبت برقرار باشد- ملاك صحت برقرارى نسبت ميان دو چيز- همزمانى نيست وحدت و اتصال واقعى است- خواه همزمان باشند- يا هر كدام در زمان جداگانهاى قرار بگيرند- و احيانا ممكن است يكى از آن دو زمانى باشد- و ديگرى مجرد و غير زمانى- .
علت صحت برقرارى نسبت امكان- ميان حاضر و آينده اين است كه- واقعا آينده همين حاضر است و حاضر همان آينده است- اگر دو شىء مجزا بودند نه اين نسبت- و نه نسبت ديگر ميانشان برقرار نمىشد- .
راز اينكه گفته مىشود در علل ايجادى- نه علل اعدادى و زمانى- معلول در مرتبه علت موجود است- و وجود معلول مرتبه نازله علت خوانده مىشود- همين رابطه اتحادى است-وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاّٰ عِنْدَنٰا خَزٰائِنُهُ وَ مٰا نُنَزِّلُهُ إِلاّٰ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ-مولوى مىگويد-متحد بوديم يك گوهر همهبى سر و بى پا بديم آنجا همه
يك گهر بوديم همچون آفتاب بى گره بوديم و صافى همچو آب
ترتيب آثار باشد- .
و از اين بيان به وضوح مىپيوندد كه- امكان داشتن فعليتى در ماده حقيقتش اينست كه- يك نحوه ثبوت وجودى در ماده دارد- كه هنوز آثار خارجى فعليت بعدى را واجد نيست- و پس از آنكه ماده در سير تكاملى خود- تمام فعليت را پيدا كرد- آثار خارجى را نيز از خود بروز مىدهد- .
مثلا فعليت سيب وجود بى اثرى در تخم سيب دارد- با يك وجودات بى اثر ديگرى- از فعليتهاى ديگرى كه امكان دارند- و هنگامى كه تخم با سير تكاملى خود- در خط فعليت سيب افتاد شروع به فعاليت كرده- تدريجا امكانهاى ديگرى را كه بودند از ميان برده- و درخت سيب مىشود سپس سيب مىشود- و آثار خارجى سيب از وى طلوع مىكند- و داراى حجم و سنگينى و رنگ و بوى و مزه ويژه مىشود- .
ممكن است نتيجه 4 را با تغيير تعبير چنين بيان كنيم- ماده با پيدا كردن فعليتى- امكان را به فعليت تبديل مىكند- و از بيان گذشته مىتوان نتيجه ديگرى به دست آورد- و آن اينست كه ميان امكان و فعليت- فاصله نمىتوان تصور نمود زيرا مجموع امكان و فعليت- يك واحد شخصى را تشكيل مىدهد و پيدايش فاصله- خواه فاصله وجودى و خواه فاصله عدمى- در ميان يك واحد شخصى- وحدت و شخصيت را از ميان بر مىدارد- .
مثلا تخم سيب كه به سوى فعليت سيب رهسپار است- در رهگذر خود به نقطهاى نخواهد رسيد كه- در آنجا نه امكان سيب بوده باشد نه فعليت سيب- بلكه پايان امكان سيب آغاز فعليت سيب مىباشد- پس مجموع امكان و فعليت سيب- يك واحد متصل را تشكيل مىدهد- و
همچنين ميان تخم سيب- صورتى كه به نوبه خود ماده و امكان سيب را حفظ مىكند- و امكان سيب نمىشود فاصله كم يا زياد وجودى- يا عدمى فرض كرد زيرا فرض مزبور مستلزم اينست كه- ماده بى صورت تحقق پذيرد و اين خود محال است- .
پس پايان وجود صورت تخم نيز- آغاز وجود صورت سيب بوده و مجموع اين دو صورت- يك واحد متصل و ممتد را تشكيل مىدهد- و در نتيجه اثبات جدائى ميان صورى كه- به تدريج روى ماده مىآيند- و تكثر ميان آنها فرضى بيش نيست- بلكه چنانكه در مقاله 5 گذشت در عين اينكه- اين صور از يكديگر جدا هستند يك واحد مىباشند- .
اشكال-
ممكن است به بيان گذشته اعتراض كرده و بگوئيد كه- بيان گذشته با آنچه علوم امروز تشخيص مىدهند- وفق نمىدهد(13)زيرا دانشمندان (13)سخن به اينجا رسيد كه ميان امكان و فعليت- به عبارت ديگر ميان گذشته و آينده فاصله نيست- تكثر صور تكثر واقعى نيست بلكه وهمى است- و آنچه هست با آنچه خواهد بود متصل است- و مجموعا يك واحد واقعيت را تشكيل مىدهند- .
در اينجا ممكن است- از نظر علوم طبيعى امروز اشكالى به نظر برسد- و آن اينكه اساس اين نظريه بر وحدت و اتصال است- و در عصر جديد علوم نظريه اتصال را مردود شناخته است- .
در مقدمه مقاله گفته شد[1]كه- از دوره يونانيان اين مسئله ميان حكما مطرح
[1]قرار بوده اين مطلب در مقدمه مقاله ذكر شود ولى از مقدمه فقط چند سطر نگارش يافته كه در پايان مقاله آورده شده است.
............ .
بوده است- كه حقيقت جسم چيست- و جسم از چه تشكيل مىشود- آنچه مسلم است اينست كه- ما در مقابل خود اجرامى مىبينيم كه محسوس و ملموس- و داراى ابعاد سهگانه طول و عرض و عمق مىباشند- آيا اين اجرام و اجسام همانطور كه به حس در مىآيند- يك واحد واقعيت مىباشند يا چنين نيست- و آنچه واقعيت دارد- با آنچه به حس در مىآيد متفاوت است- در اين موضوع سه نظريه اصلى و اساسى وجود داشته است- .
الف نظريهاى كه از دوره ارسطو به بعد- اكثريت قريب به اتفاق فلاسفه- تا عصر جديد آنرا پذيرفتهاند- و در اصطلاح فلاسفه اسلامى- به عنوان نظريه جمهور حكما معروف است- طبق اين نظريه اجسام و اجرامى كه محسوس مىباشند- از قبيل آب و هوا و آتش هر كدام يك واحد واقعيت است- داراى ابعاد طول و عرض و عمق- همچنانكه در حس مىآيند- .
ب نظريه ذيمقراطيس - طبق اين نظريه اجسام و اجرام محسوس- تشكل يافتهاند از مجموعهاى از ذرات بسيار ريز- غير محسوس و غير قابل شكستن ذرات صغار صلبه- به عقيده ذيمقراطيس هر جسمى كه- به وسيله شكستن يا بريدن و غيره دو تا مىشود- در واقع به اين صورت است كه- ذراتى كه در كنار هم قرار داشتند از يكديگر دور مىشوند- ولى طبق نظريه جمهور حكما- وقتى كه جسمى را دو قسمت مىكنيم- واقعا يك واحد واقعى را تبديل به دو واحد مىكنيم-[1]و نيز طبق نظريه ذيمقراطيس - خود ذرات تشكيل دهنده اجسام محسوس- نشكن و غير قابل تقسيم مىباشند- يعنى منقسم شدن و دو پاره شدن آنها محال است- بر خلاف نظريه ديگران كه- واحد جسم هر اندازه ريز و كوچك باشد- خاصيت قابليت انقسام از او سلب نمىشود- بنابر نظريه ذيمقراطيس - هر يك از ذرات تشكيل دهنده جسم- خود داراى طول و عرض و
[1]در اينجا دو مطلب است يكى اينكه جسم از نظر صورت جسميه يك واحد است و تبديل به دو دو واحد مىشود .ديگر از نظر صورت نوعيه است كه ملاك شخصيت هر جسم به شمار مىرود .در مورد ذى حياتها قطعا مطلب چنين است اما غير ذى حياتها چطور.
............ .
عمق است- و وحدت اتصالى دارد و در حقيقت جسم واقعى- يعنى واحد جسم همان ذرات مىباشند- و اجسام محسوسه هر كدام مجموعهاى- از عدهاى از اجسام كوچكتر مىباشند- و در حقيقت ذيمقراطيس از نظر فلسفى- يعنى از آن نظر كه مربوط است به حقيقت جسم- با ديگران اختلافى ندارد و با آنها هماهنگ است- كه حقيقت جسم عبارت است از جوهر قابل ابعاد سهگانه- اختلافش با ساير حكما در باره حقيقت جسم نيست- در باره مصداق آن حقيقت است- يعنى از نظر علمى و حسى است- كه آيا اجسام محسوس- هر كدام يك واحد جسم واقعى مىباشند- يا هر كدام مجموعهاى از واحدهاى جسم مىباشند- اختلاف نظر ديگرش- در قابليت انقسام ذرات بوده است- كه به عقيده او ذرات غير قابل انقسام مىباشند- و به عقيده ساير فلاسفه- واحد جسم هر اندازه كوچك باشد- قابليت انقسام آن همچنان محفوظ است- اين اختلاف نظر البته فلسفى است نه علمى- .
ج متكلمين اسلامى نظريه سومى دارند- به عقيده اين گروه هر جسمى از ذراتى تشكيل شده- كه فاقد بعد و كشش و امتدادند- متكلمين اين ذرات را جوهر فرد- يا جزء لا يتجزى مىنامند به عقيده متكلمين- اجرام و اجسام محسوس آنچنانكه احساس مىشوند- واقعيت ندارند آنچه واقعيت دارد- ذرات تشكيل دهنده اجسام است- و آن ذرات واجد هيچگونه بعدى نمىباشند- نه طول و نه عرض و نه عمق- تفاوت نظر متكلمين با نظر ذيمقراطيس در اين است كه- طبق نظر ذيمقراطيس ذرات تشكيل دهنده جسم خود- داراى طول و عرض و عمق مىباشند- يعنى هر ذرهاى خود مصداق جوهر قابل ابعاد سهگانه است- ولى طبق نظر متكلمين- ذرات هيچگونه امتداد طولى و عرضى و عمقى ندارند- و مصداق تعريف جسم نمىباشند- بلكه اساسا جسم به معنى جوهر قابل ابعاد سهگانه- مصداق واقعى خارجى ندارد- مجموعهاى از جوهرهاى فرد يعنى ذرات عارى از بعد- كه با هم جمع شوند خاصيت طول و عرض و عمق پديد مىآورند- پس طول و عرض و عمق خاصيت مجموعه است- و مجموعه چنانكه مىدانيم- وجودى غير از وجود اجزاء ندارد مگر اعتبارا و