............ .
اما مفهوم غلط آن اينست كه بپنداريم- هر چه هست هميشه بوده و هميشه خواهد بود- علم امروز هم چنين چيزى نمىگويد و همين غلط است كه- ضد اصل حدوث و اصل قوه و فعل است- .
آن چيزى كه سبب شده گمان برود كه- علم امروز منكر موجود شدن معدوم- و معدوم شدن موجود بشود اينست كه- در قرن هجدهم لاوازيه شيميست معروف- پس از يك سلسله تجارب به اين نتيجه رسيد كه- اجرام عالم وضع ثابتى دارند كم و زياد نمىشوند- يعنى مثلا وقتى كه هيزمى سوخته مىشود- و از آن خاكستر كمى باقى مىماند- چنين به نظر مىرسد كه آن هيزم نيست و معدوم شد- اما در واقع چنين نيست- مجموع موادى كه هيزم را به وجود آورده بود جائى نرفت- تغيير صورت و تغيير جا داد- همه تغييرات و تحولات فيزيكى و شيميايى عالم- تغيير صورت و جابجا شدن است- پس هست شدن بعد از نيستى و نيست شدن بعد از هستى- و به عبارت ديگر حدوث و فنائى در كار نيست- .
بعدها اين نظريه تكميل و اصلاح شد- معلوم شد اجرام عالم احيانا به صورت انرژى در مىآيند- همچنانكه انرژيها تكاثف يافته- و حالت جرمى به خود مىگيرند- و ثابت شد كه مجموع مادهها و انرژيها- وضع ثابت و يكنواختى دارند و كم و زياد نمىشوند- .
اولا چيزى كه براى من هنوز هم مجهول مانده اينست كه- مىگويند از نظر قدما در جريان تحولات جهان- اشيائى معدوم مىشوند و اشيائى موجود مىگردند- اين مطلب به طور اجمال صحيح است- ولى ما تا كنون در سخن احدى از فلاسفه نديدهايم كه- حدوث و فناى اشياء را از نظر ميزان- و مقدار صورت جسميه و از نظر آن چيزى كه- مبدا و منشا وزن اجسام است مورد بحث قرار داده باشند- نظر قدما متوجه صورت نوعيه اشياء- كه ملاك حقيقت و نوعيت آنها بشمار مىرود مىباشد- و يا متوجه اعراض كيفى و كمى و وضعى- و مكانى و اضافى آنها است- .
ثانيا فرضا نظريه لاوازيه از جنبه اجرام عالم- نظريه تازهاى باشد حد اكثر
امروزه به ثبوت رسانيدهاند كه- ساختمان اجسام متصل واحد نيست- و هر جسمى مركب از يك دسته اجزاى كوچك و ريز است كه- قابل تبديل به انرژى مىباشند و در حقيقت هر جزء مادى- از تراكم يك توده انبوهى از انرژى به وجود آمده- و خود انرژى نيز ساختمان دانه دانه- كه هر دانهاى كوانتوم ناميده مىشود دارد- .
و از سوى ديگر ما جز ماده و انرژى و با تعبير صحيحتر- جز انرژى در جهان طبيعت چيزى نداريم- و از اين روى اتصال و پيوستگى- يك مفهوم پندارى بيش نيست- .
پاسخ- بحث گذشته ما بر بطلان فرضيهها يا نظريههاى گذشته- مبتنى و اينست كه ثابت مىكند- اجرام و ذرات كه سنگهاى اوليه ساختمان جهانند- هميشه به يك حال باقى مىباشند- در باره ساير تار و پودهاى هستى جهان چه بگوئيم- آيا مىتوانيم بگوئيم همه تار و پودهاى هستى اشياء- در حكم اجرام و ذراتى هستند كه- ماده و هسته ساختمان اشياء را تشكيل مىدهند- مگر اينكه بگوئيم هستى- تار و پود ديگرى غير از همين اجرام ندارد- .
حقيقت اينست كه- چنين نظريهاى نيز در جهان پيدا شد كه- جهان را فقط از ديده ماشينى مىديد- و مىپنداشت همه تار و پود هستى اشياء عبارت است از- ذرات و اجرام اوليه به علاوه يك رابطه ماشينى ميان آنها- اين نظريه در جهان امروز طرفداران زيادى ندارد- و ما در بحثهاى آينده روى اصول فكرى و فلسفى خودمان- بطلان آن را اثبات خواهيم كرد
استوار نيست- و سر و كار ما تنها با واحدهائى است كه- در واقعيت خارج موجود مىشوند- اتصالى كه ما در ميان اشياء خارجيه- يا در ميان صفات آنها اثبات مىنمائيم- نه در ميان دو تا آتم يا ملكول- يا در ميان دو كوانتوم مىباشد- بلكه در ميان دو واحد خارجى و به عبارت ديگر- در ميان دو مرتبه از يك واحد خارجى است- و ما هرگز نمىتوانيم- واحدهاى واقعى را در خارج انكار نمائيم- و پر روشن است كه هر واحد مفروض- با ورود قسمت از ميان مىرود- يك فرد انسان يك واحد است- و يك گوسفند يا مرغ يا درخت بيد يك واحد است- اگر چه ما گاهى هم در تشخيص واحد خطا نموده- و غير واحد را واحد بشماريم- و تا اندازهاى در مقاله پنجم در خصوص كثرت- و اختلافات خارجى اين مسئله را توضيح دادهايم- .
به هر حال با در نظر گرفتن اين مطلب- اگر جسمى را كه هرگز از مكان خالى نخواهد بود فرض كنيم- كه با حركت خود از مكانى به مكان ديگر منتقل مىشود- خواهيم ديد همينكه مكان اولى خود را- با حركت خود رها كرد- و در هر لحظه از لحظات زمان حركت خود- يك مكان تازه نسبت جسم به اجسام خارج- و دور بر خود گرفته- در لحظه بعد مكان تازهترى مىگيرد و همچنين- آنگاه اگر جسم را با چند واحد از اين مكانها فرض كرده- امكنه مفروضه را به ترتيب پهلوى هم بچينيم- هر واحد از مكانهاى مفروضه- به واسطه امكانى كه در مكان پيشين خود دارد- و اين امكان هم با فعليت مكان پيشين- يعنى جسم در مكان پيشين كه حامل اوست متحد است- و هم با فعليت مكان پسين- و جسم نيز على الفرض از مكان خالى نيست- و فعليت مكان نيز بى امكان و قوه نخواهد بود- با همان مكان پيشين اتصال پيدا مىكند- و جمعا واحدى را تشكيل مىدهند- ولى واحدى
كه اين سرش با آن سر اختلاف داشته- و غير همديگرند- (14)يعنى اين (14)سادهترين و بسيطترين پديدهاى كه مشهود و محسوس- و غير قابل انكار است حركت مكانى است- يعنى انتقال جسم از جائى به جائى- .
راجع به اينكه حقيقت مكان جايگاه چيست- دو نظر اساسى وجود دارد- .
بعضى معتقدند مكان حقيقتى است مجزا از جسم- و ثابت و غير متغير است و آن حقيقت است كه- فضا را تشكيل مىدهد و اجسام در آن شناورند- و هر جسمى به تناسب حجم خود- قسمتى از فضا را اشغال كرده است- و با حركت خود آن قسمت را رها مىكند- و قسمتى ديگر را اشغال مىكند اگر فرض كنيم- هيچ جسمى غير از يك جسم محدود وجود نداشته باشد- يعنى اگر فرض كنيم همه اجسام جهان معدوم شوند- و يك جسم باقى بماند- براى آن جسم از نظر جا امكان حركت هست- زيرا قسمتى از فضا را كه اشغال كرده رها مىكند- و قسمتى ديگر را اشغال مىكند- قطع نظر از اينكه خلا و حركت در خلا محال هست يا نيست- .
نظريه دوم اينست كه- فضا و مكانى جدا از اجسام وجود ندارد- هر جسمى به تناسب حجم خود- قسمتى از فضا را تشكيل مىدهد و به وجود مىآورد- اجسام چون در مجاورت يكديگرند- و به يكديگر احاطه دارند- خواه ناخواه ميان آنها نسبتهائى از دورى و نزديكى- و وصل و فصل و محيط بودن و محاط بودن و غيره پيدا مىشود- جسم چه ساكن باشد و چه متحرك- نسبتهائى با اجسام ديگر دارد كه در صورت سكون- آن نسبتها ثابت و در صورت تحرك آن نسبتها متغير است- طبق اين نظريه حركت مكانى عبارت است از- تغير متوالى و اتصالى اين نسبتها- در كتب فلسفه اسلامى نظريه اول را- به اشراقيون نسبت مىدهند و نظريه دوم را به مشائين - ولى ظاهرا منشا اين نسبت شيخ اشراق است- نظريه بعد مجرد و فضاى مجرد- ظاهرا از طرف خود شيخ اشراق ابداع شده- و مانند بسيارى از نظريههاى ديگر او چنين فرض شده كه- اين نظريه از افلاطون كه رئيس الاشراقيون فرض مىشود-
.......... .
اقتباس شده است ولى ما در جاى ديگر ثابت كردهايم- كه اين نظريهها ربطى به افلاطون ندارد- اتفاقا در باره خصوص اين نظريه بوعلى در الهيات شفا - مبحث مربوط به مثل تصريح مىكند كه- افلاطون منكر فضاى مجرد است حال طبق نظريه بعد مجرد- هنگامى كه جسم حركت مىكند و نقل مكان مىدهد- واقعا قسمتى از فضا را رها مىسازد- و قسمتى ديگر را اشغال مىنمايد ولى طبق نظريه دوم- هنگام حركت آنچه حركت مىكند عين فضا است- و آنچه حركت در او واقع مىشود- همان نسبتها است كه گفته شد طبق اين نظريه- اگر همه اجسام معدوم شوند و فقط يك جسم باقى بماند- از براى آن جسم از نظر جا امكان حركت نيست- يعنى ديگر جا وجود ندارد- تا آن جسم بتواند در جا حركت كند- .
ما خواه آنكه قائل به فضاى مجرد از جسم باشيم- و چه نباشيم هنگامى كه جسم حركت مىكند- نسبتهاى نامبرده تغيير مىكند يعنى در اينكه- نسبتهاى نامبرده تغيير مىكند به هر حال بحثى نيست- اينست كه در متن همين جهت مفروض و مسلم گرفته شده است به هر حال مكان را هر گونه تفسير كنيم- جسم هنگام حركت مكانى را رها و در لحظه ديگر- مكان ديگرى كه قبلا نداشت اشغال مىكند- و در لحظه بعدتر اين مكان را نيز رها- و مكان تازهترى اشغال مىكند- اشغال هر يك از اين مكانها پديدهاى است كه- در لحظه قبل از اشغال نبوده و در لحظه اشغال پديد آمده است- در لحظه قبل از اشغال امكان آن وجود داشته- و در لحظه اشغال آن امكان به فعليت رسيده است- و همچنين است در تمام لحظاتى كه جسم حركت مىكند- و مسافتى را طى مىنمايد- .
قبلا ثابت كرديم كه- هر امكان با فعليتى كه حامل آن امكان است متحد است- حامل و محمول دو امر جدا از يكديگر نيستند- و همچنين قبلا ثابت كرديم كه هر امكان قبلى- با فعليت بعدى مجموعا يك واحد متصل را تشكيل مىدهند- يعنى امكان قبلى و فعليت بعدى نيز- دو امر جدا از يكديگر نمىباشند- نتيجه اين دو نظر اين مىشود كه- مجموع مكانهائى كه جسم در
واحد يك امتداد و انقسامى دارد كه- به واسطه آن جزء اول و پيشين- امكان جزء دوم و پسين را دارد نه فعليت آن را- يعنى جزء پسين اين واحد به همراه جزء پيشين آن نيست- يعنى در عين وحدت عدم جزء لاحق را- از جزء سابق انتزاع مىكنيم- .
حال حركت اشغال مىكند- يك واحد متصل متدرج الوجود است- پس ما در مورد مكان دو نوع مكان داريم- يك نوع مكان ثابت الوجود و غير متدرج- و يك نوع ديگر مكان متدرج الوجود- مكان متدرج الوجود يك نوع امتداد و قابليت انقسامى دارد- به طورى كه ذهن قادر است آنرا تجزيه كند به اجزائى كه- بعضى از آن اجزاء بر بعض ديگر تقدم دارد- و نسبت به متاخرتر از خود بالقوه است و فاقد آن است- يعنى جزء پسين همراه جزء پيشين نيست- مكان متدرج الوجود در عين وحدت واقعى نوعى كثرت دارد- و در عين اينكه موجود است معدوم است- يعنى هر مرتبهاى در مرتبه ديگر معدوم است- و به عبارت ديگر از لحاظ وحدت موجود است- و از لحاظ كثرت معدوم است- زيرا هر مرتبهاى در مرتبه ديگر معدوم است- .
بديهى است كه اين قاعده اختصاص به مكان ندارد- در هر جا كه امكان و فعليت- و خروج از قوه به فعليت حركت هست اين قاعده جارى است- .
يعنى چون هميشه امكانها با حامل خود متحدند- و حامل و محمول دو امر جداگانه و مختلف الوجود نيستند- بلكه متحد الوجودند آنچنانكه هر مبهم با متعين- و هر مطلق با مقيد متحد است- و چون هر امكان با فعليت بعدى نيز متحد است- و مجموعا يك واحد واقعيت را تشكيل مىدهند- پس مجموع كيفيتها يا كميتها- و حتى مراتب جوهرى كه شىء در حال حركت طى مىكنند- يك واحد كيفيت و يا يك واحد كميت- و يا يك واحد جوهر است- ولى واحدى متصل و ممتد و كششدار به امتداد زمان- و واحدى متدرج الوجود
اين نظر و لحاظ را وقتى كه نسبت به همه مكانهائى كه- فرض نموده بوديم انجام دهيم خواهيم ديد- وحدت و تغير نامبرده به همه سرايت نموده- و يك واحد روان و سيال پيدا مىشود- (15)و هر قطعه آنرا كه بگيريم با اينكه يك واحد بيشتر نيست- به همراه قطعه پيشين و يا قطعه پسين خود نيست- يعنى به حسب فعليت ولى امكان وى در قطعه پيشين- و امكان قطعه پسين در آن موجود است- و با تعبير سادهتر مجموع مكانهاى مفروض- يك واحد ممتدى را تشكيل مىدهند كه- امكان و فعليت در آن به هم آميخته- و وجود و عدم در آن با هم سرشته است- (16)زيرا هر جزء مفروض امكان جزئى را كه پس (15)اينكه گفتيم هر مرتبهاى از مراتب مكان متدرج الوجود- همراه مرتبه ديگر نيست- در باره مراتب هر يك از مرتبهها نيز صادق است- و باز هر يك از اين مراتب نيز- قابل تجزيه به مراتبى ديگر هستند- و در باره آنها نيز صادق است و بالاخره- قطعهاى از مكان متدرج الوجود نمىتوان پيدا كرد- كه قابل تجزيه به مراتبى نباشد- و يا مرتبه سابق فاقد مرتبه لاحق نباشد- تا بىنهايت هر چه پيش برويم اين قاعده بر قرار است- اين اندازه نفوذ عدم لاحق در وجود سابق- و اين اندازه عدم معيت اجزاء يك شىء- به ضميمه اينكه نسبت هر سابق با لاحق- نسبت امكان و فعليت است- مفهوم سيلان را به وجود مىآورد- يعنى مىتوانيم بگوئيم مكان متدرج الوجود- با اينكه يك واحد ممتد است- يك واحد روان و سيال است (16)اينكه امكان و فعليت به هم آميخته است- و لزوما آميخته است- يعنى دو وجود جداگانه نمىتوانند داشته باشند- هم در باره فعليتى صادق است كه حامل امكان است- و هم در مورد فعليتى كه امكان متوجه به آن است- و در اينجا منظور اصلى شق دوم است- و به همين دليل است كه ما مدعى هستيم كه- تبديل امكان به فعليت بر خلاف نظر ارسطو و ابن سينا - و پيروانشان
از آنست دارد- و جزء پسين نيز با فعليت خود عدم آنرا دارد- پس مجموع و پيكره اين امتداد- هم وجود خود و هم عدم خود را مشتمل است- و چون يك واحد بيش نيست بايد گفت- وجود و عدم در وى با هم آميخته هستند- .
و از نقطه نظر ديگر اين پيكره متغير- نسبت به جسم كه با اين وسيله مكان آخرى را مىخواهد- فعليتى است كه پيش از حركت نداشت- و نسبت به مكان آخرى قوه و امكان است- .(17) به دو گونه نيست دفعى و تدريجى- بلكه منحصرا تدريجى و به صورت حركت است- و اين خود دليل مستقلى است بر حركت جوهريه- و اينكه تغيرات و تبدلات جوهرى به شكل كون و فساد نيست- بلكه به شكل حركت است- صدر المتالهين كه قهرمان حركت جوهريه است- براهين زيادى بر حركت جوهريه آورده است- و از راههاى مختلف رفته است- اما از اين راه استفاده نكرده است- ولى از مطاوى برخى كلماتش در جاهاى ديگر فهميده مىشود- كه تا اندازهاى اين نكته را در يافته بوده است- ما بعدا در باره اين مطلب بحث خواهيم كرد- .
آميختگى امكان با فعليت- و عدم با وجود به اين جهت است كه- هر اندازه ذهن يك شىء متدرج الوجود را- به اجزائى تجزيه كند امكان تجزيهاى ديگر وجود دارد- و حد يقف ندارد- و هر يك از اجزاء فرضى امكان است نسبت به جزء بعدى- و فعليت است نسبت به جزء قبلى- عدم است نسبت به جزء بعدى و وجود است نسبت به خود- و البته خاصيت آميخته بودن وجود و عدم- از امتداد ناشى مىشود- خواه آن شىء ممتد متدرج الوجود باشد و يا نباشد- ولى آميخته بودن امكان و فعليت- از حركت و تدرج وجود ناشى مىشود لا غير (17)بعدا گفته خواهد شد كه- هيچ حركتى بدون غايت نيست- يعنى هر جسمى هر نوع حركتى را كه انجام مىدهد- نهايت و مقصدى را جستجو