بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 49

از آنست دارد- و جزء پسين نيز با فعليت خود عدم آنرا دارد- پس مجموع و پيكره اين امتداد- هم وجود خود و هم عدم خود را مشتمل است- و چون يك واحد بيش نيست بايد گفت- وجود و عدم در وى با هم آميخته هستند- .

و از نقطه نظر ديگر اين پيكره متغير- نسبت به جسم كه با اين وسيله مكان آخرى را مى‌خواهد- فعليتى است كه پيش از حركت نداشت- و نسبت به مكان آخرى قوه و امكان است- .(17) به دو گونه نيست دفعى و تدريجى- بلكه منحصرا تدريجى و به صورت حركت است- و اين خود دليل مستقلى است بر حركت جوهريه- و اينكه تغيرات و تبدلات جوهرى به شكل كون و فساد نيست- بلكه به شكل حركت است- صدر المتالهين كه قهرمان حركت جوهريه است- براهين زيادى بر حركت جوهريه آورده است- و از راههاى مختلف رفته است- اما از اين راه استفاده نكرده است- ولى از مطاوى برخى كلماتش در جاهاى ديگر فهميده مى‌شود- كه تا اندازه‌اى اين نكته را در يافته بوده است- ما بعدا در باره اين مطلب بحث خواهيم كرد- .

آميختگى امكان با فعليت- و عدم با وجود به اين جهت است كه- هر اندازه ذهن يك شىء متدرج الوجود را- به اجزائى تجزيه كند امكان تجزيه‌اى ديگر وجود دارد- و حد يقف ندارد- و هر يك از اجزاء فرضى امكان است نسبت به جزء بعدى- و فعليت است نسبت به جزء قبلى- عدم است نسبت به جزء بعدى و وجود است نسبت به خود- و البته خاصيت آميخته بودن وجود و عدم- از امتداد ناشى مى‌شود- خواه آن شىء ممتد متدرج الوجود باشد و يا نباشد- ولى آميخته بودن امكان و فعليت- از حركت و تدرج وجود ناشى مى‌شود لا غير (17)بعدا گفته خواهد شد كه- هيچ حركتى بدون غايت نيست- يعنى هر جسمى هر نوع حركتى را كه انجام مى‌دهد- نهايت و مقصدى را جستجو


صفحه 50

اين بيان يا نزديك به اين بيان را مى‌توانيم- در مورد هر فعليتى تازه كه جسم فعليت كهنه خود را- تبديل به آن مى‌كند اجرا كنيم و در نتيجه- امكان را اثبات نموده- و دو فعليت را به يك فعليت تحويل دهيم- و معناى تبدل فعليتى به فعليت ديگر را روشن سازيم- .(18) مى‌كند- و مى‌خواهد با حركت به آن مقصد برسد و به عبارت ديگر- حركت براى شىء متحرك همواره وسيله است نه هدف- بنا بر اين اگر حركت يك جسم را يك جا در نظر بگيريم- و آنرا در مقابل هدف و مقصد حركت قرار دهيم- خود فعليتى است كه قبل از آغاز حركت نبود- و فقط امكان آن وجود داشت- و همان فعليت نسبت به هدف اصلى نهائى قوه و امكان است- .

اينست كه مى‌گويند- حركت يك شىء كمال آن شىء است- اما نه كمالى كه خود آن كمال مطلوب باشد- بلكه كمالى كه در عين اينكه كمال است و فعليت است- ماهيتش ماهيت طلب است نه مطلوب- طلب از آن جهت كه طلب است- مى‌تواند بالقوه باشد و مى‌تواند بالفعل باشد- بديهى است كه طلب بالفعل نسبت به طلب بالقوه- نوعى كمال و فعليت است در عين حال- طبيعت اين كمال و اين فعليت اينست كه خود- مطلوب شىء طالب نيست مطلوب چيز ديگر است- اينست كه مى‌گويند حركت كمال اول است نه كمال ثانى- فلاسفه اسلامى معتقدند كه- در ميان تعاريف متعددى كه از حركت شده است- دقيقترين تعريفات همان است كه از ارسطو رسيده است- .

از ارسطو در تعريف حركت جمله‌اى رسيده است- كه مفادش اينست- الحركه كمال اول لما بالقوه من حيث انه بالقوه- يعنى حركت كمال است اما كمال اول- يعنى كمالى كه وسيله است نه هدف- براى امر بالقوه از آن جهت كه بالقوه است (18)پس از آنكه معلوم شد- هر فعليتى نسبت به فعليت بعدى امكان است- و نسبت به امكان قبلى فعليت است دو چيز روشن مى‌شود- يكى اينكه وقتى


صفحه 51

و با بررسى و كنجكاوى در موارد تغييراتى كه- در جهان طبيعت پديد مى‌شود و اتصالى كه به واسطه امكان- و فعليت به همديگر پيدا مى‌كنند- مى‌توان به نظريه زيرين حدس زد- همه گونه تحولات جهان طبيعت- از راه حركت انجام مى‌گيرد- (19)و از اين روى ما از بررسى و كنجكاوى در حقيقت كه مى‌گوئيم امكان تبديل به فعليت شد- در واقع فعليتى تبديل به فعليت ديگر شده است- ديگر اينكه مجموع فعليت متبدل شده- و فعليت به وجود آمده فعليت واحد را تشكيل مى‌دهند- كه دو سرش با يكديگر متفاوت است- يعنى نسبتهاى تقدم و تاخر- و امكان و فعليت ميان آنها حكم فرما است- وحدت دو فعليت از آنجا دانسته مى‌شود كه قبلا گفتيم- ميان امكان و فعليت عدم فاصله نمى‌شود (19)راجع به تحولات طبيعت- مخصوصا تحولات جوهرى دو نظريه است- الف كون و فساد- ب حركت جوهرى- .

طبق نظريه كون و فساد هنگامى كه يك شىء- از حالت بالقوه به حالت بالفعل در مى‌آيد- ماده صورت اولى را رها مى‌كند- پس صورت اولى فاسد و تباه مى‌شود- سپس صورت بعدى پديد مى‌آيد مانند اينكه- كسى پيراهن خود را بكند و پيراهن ديگرى بپوشد- همچنانكه امكان قبلى نيز معدوم مى‌گردد- و فعليتى جانشين آن مى‌شود پس در حقيقت- در هر تبدل جوهرى تبادل صورت مى‌گيرد- صورتى جا خالى مى‌كند و صورتى ديگر جاى آنرا پر مى‌كند- امكانى معدوم مى‌شود و فعليتى جانشين آن مى‌گردد- از اينرو قهرا نوعى گسستگى ميان صورت پيشين- و صورت پسين وجود دارد- همچنانكه ميان امكان پيشين و فعليت جانشين او- اين گسستگى وجود دارد- .

اما طبق نظريه حركت جوهريه تبادل نيست- بلكه تبدل است به


صفحه 52

حركت- و مفهوم آن گريزى نداريم

حركت چيست هنگام حركت چه چيز انجام يافته و
پيدا مى‌شود

حركت و به ويژه حركت مكانى از چيزهائى است كه- هر يك از ما از آغاز زندگى با آن سر و كار داشته- و هرگز از پيش چشم ما و شايد از انديشه- و فكر ما ناپديد نمى‌شود از اين روى با آن كاملا آشنا بوده- و آنرا مى‌شناسيم- .

جسمى فرض مى‌كنيم كه از نقطه معينى- به سوى نقطه ديگرى كه صد متر از نقطه اولى فاصله دارد- حركت مى‌كند جسم مفروض در نقطه اولى مبدا ساكن بود- چنانكه در نقطه آخرى مقصد ساكن مى‌باشد- و البته اين سكون كه عدم حركت جسم است نسبى است- زيرا چنانكه گفته خواهد شد در جهان طبيعت- ساكن مطلق كه از هر جهت ساكن باشد نداريم- .

حركتى كه جسم در مسافت ميان دو نقطه مبدا و منتهى- انجام معنى واقعى كلمه كه ملازم است- با پيوستگى و اتصال و وحدت صورت پيشين و صورت پسين- و همچنين اتصال و وحدت امكان قبلى و فعليت بعدى- .

اگر اين مدعا ثابت بشود كه- ميان امكان و فعليت فاصله نمى‌تواند وجود داشته باشد- و فعليتها مجموعا يك فعليت را تشكيل مى‌دهند- ثابت مى‌شود كه- هر چه در جهان رخ مى‌دهد از طريق حركت است


صفحه 53

مى‌دهد امتدادى يا طولى به امتداد مسافت دارد- و امتداد ديگرى(20) (20)براى اينكه حركت را تعريف كنيم- يك نوع خاص از آن را كه بهتر و بيشتر مى‌شناسيم- يعنى حركت مكانى را مورد توجه قرار مى‌دهيم- و با يك تجزيه و تحليل عقلى مجموع عناصرى كه- در ساختمان آن تشخيص مى‌دهيم به دست آورده- آنگاه به تعريف حركت مكانى- و سپس به تعريف حركت به طور كلى مى‌پردازيم- .

جسمى را در نظر مى‌گيريم كه از نقطه‌اى به نقطه‌اى ديگر- كه صد متر با آن فاصله دارد منتقل مى‌شود- و اين مسافت را در مدت ده دقيقه طى مى‌كند- در اينجا دو كشش امتداد تشخيص مى‌دهيم- يكى اينكه اين حركت يك حركت صد مترى است- و البته ممكن بود همين حركت پنجاه مترى بوده باشد- به اينكه كندتر از اين باشد كه بود- و قهرا از اينكه حالا هست كوتاهتر بود- و ممكن بود همين حركت دويست مترى باشد- به اينكه سريعتر از اينكه بود باشد- و قهرا طويلتر از اين حركت بود- .

ديگر اينكه ده دقيقه‌اى است- و البته ممكن بود همين حركت پنج دقيقه‌اى باشد- يعنى همين مسافت را در پنج دقيقه طى كند- به اينكه سريعتر باشد و قهرا كوته مدت تر بود- و ممكن است همان را در مدت 20 دقيقه طى كند- به اينكه كندتر و بطىءتر باشد- و در اين صورت دراز مدت تر بود- .

پس چنين مى‌فهميم كه حركت داراى دو كشش و امتداد است- كه يكى از آن دو كشش با مسافت منطبق مى‌شود- و ديگرى با زمان- از آن جهت كشش و امتداد ناميده مى‌شوند كه كميتند- و قابل انقسام به اجزاء مى‌باشند- .

ما معمولا از اين دو كشش به عنوان دو ظرف تعبير مى‌كنيم- ظرف مكان و ظرف زمان مثلا مى‌گوئيم- فلان حركت در فلان مسافت و در فلان مدت انجام مى‌شود- و چون تصور ما در باره حركت و مكان و زمان- از نوع تصور مظروف و ظرف است- در تصور ابتدائى خود مى‌پنداريم كه- همان طور كه ساير مظروفها و ظرفها- نسبت به يكديگر استقلال دارند- يعنى ظرف


صفحه 54

............ .

وجودى دارد و مظروف وجودى- مثلا آب نسبت به كاسه‌اى كه در آن قرار گرفته- استقلال وجودى دارد- و كاسه نيز نسبت به آبى كه در آن قرار گرفته- وجودى مستقل و مجزا دارد- مكان و زمانى هم كه حركت در آنها قرار مى‌گيرد- وجودى مستقل و مجزا از خود حركت دارد- پس چه حركت واقع بشود و چه واقع نشود ظرفهايش- يعنى مسافتى كه در آن مسافت حركت واقع مى‌شود- و زمانى كه در آن زمان حركت واقع مى‌شود- به هر حال وجود دارد- .

ولى اينگونه تصور يك تصور ابتدائى و غير علمى است- مسافت واقعى حركت و زمان واقعى حركت- كه جز دو بعد مختلف براى حركت نيست- به هيچ وجه وجودى مجزا و مستقل از حركت نيستند- همچنانكه ابعاد سه‌گانه جسم- وجودى مجزا از خود جسم ندارند- آن مسافت و آن زمانى كه واقعا كششهاى حركتند- غير از مسافت و زمانى است كه- ما در تصور ابتدائى خود آنها را ظرف مى‌پنداريم- مثلا مى‌گوئيم مسافت حركت از تهران به قم- همين فاصله 144 كيلومترى است كه به هر حال وجود دارد- و هر روز صدها وسيله نقليه از آن مى‌گذرد- و زمان حركت هم همين دو ساعتى است- مثلا از ساعت 10 تا 12 54/1/1 كه به هر حال- يك دوازدهم مقدار حركت زمين به دور خود است- و در اين زمان خاص- ميلياردها حادثه ديگر نيز قرار گرفته است- .

اين مسافت و اين زمان كه در تصور ابتدائى ما هست- وسيله و واسطه سنجش و كشف مقدار مسافت- و زمان واقعى حركت است- درست مانند متر يا ذراع كه وسيله سنجش مقدار پارچه- يا چيز ديگر است نه عين مقدار آن پارچه- آن مسافت و زمانى كه به عنوان دو كشش و دو امتداد- براى حركت تشخيص داده مى‌شود ابعاد حركتند- و عين وجود حركت مى‌باشند- چيزى كه هست بايد ببينيم- اين دو كشش كه ذهن ما در باره حركت تشخيص مى‌دهد- كششهاى واقعى هستند- يعنى مربوط است به وجود عينى حركت- و يا ذهنى و خيالى مى‌باشند- و مربوط است به كيفيت ساختمان ذهن بشر- ولى در واقع و از نظر وجود عينى- حركت امرى بسيط و بى كشش است- نه كشش مكانى دارد و نه كشش زمانى- در قسمت بعد در باره اين جهت بحث


صفحه 55

نيز به امتداد زمان- كه مثلا با ساعت اندازه گيرى مى‌شود دارد- .و البته اين دو امتداد يا دو مقدار غير همديگر هستند- زيرا همان جسم در همان مسافت- به واسطه اختلاف تندى و كندى- حركت سرعت و بطوء دو زمان مختلف لازم دارد- چنانكه به واسطه اختلاف سرعت در يك زمان معين- دو مسافت مختلف دراز و كوتاه طى مى‌نمايد- جسم مفروض در هر لحظه از زمان حركت- مكان ويژه و تازه‌اى دارد كه- در لحظه بعدى او را ترك خواهد كرد- چنانكه اگر همان لحظه را بتوانيم- به دو لحظه كوچكتر قسمت كنيم- مكان جسم مفروض نيز دو تا خواهد بود- و يا اگر دو لحظه را يكى و متحد كنيم- مكان نيز يكى مى‌شود تا به جائى كه مى‌گوئيم- جسم مفروض در زمان حركت خود- در ميان دو نقطه مبدا و منتهى مى‌باشد- .(21) خواهد شد (21)گفتيم كه ذهن ما در هر حركت دو كشش تشخيص مى‌دهد- مثلا حركت صد مترى ده دقيقه‌اى- داراى يك كشش مكانى است كه با متر تعيين شده- و داراى يك كشش زمانى است كه با دقيقه تعيين شده است- پس هر حركت ده مترى در يك دقيقه انجام شده است- يعنى هر كشش يك دقيقه‌اى- با يك كشش ده مترى انطباق دارد به عبارت ديگر- جسم در هر قطعه يك دقيقه‌اى از زمان- در يك قطعه ده مترى از مكان قرار دارد- و بعد از هر يك دقيقه در قطعه ديگر از مكان است- و اگر قطعه زمانى را كوچكتر بگيريم مثلا نصف كنيم- جسم مفروض در آن قطعه كوچك از زمان- در قطعه كوچكتر از قطعه مكانى كه قبلا فرض كرديم- قرار دارد و قبل و بعد از آن قطعه زمانى- در آن قطعه مكانى قرار ندارد- و مى‌توانيم قطعه زمانى را كه از آن به لحظه تعبير مى‌كنيم- باز هم كوچكتر كنيم- و البته قطعه مكانى كه از آن به


صفحه 56

......... .

مسافت تعبير مى‌كنيم- كوچكتر خواهد شد- .

آيا به جائى خواهيم رسيد كه- ديگر قطعه زمانى لحظه آخرين حد كوچكى باشد- و همچنين قطعه مكانى مسافت آخرين حد كوچكى باشد- و ديگر از آن كوچكتر فرض نشود- .

خير به چنين حدى نخواهيم رسيد- هر اندازه زمان را كوچك فرض كنيم- بالاخره داراى كشش و امتداد است- و به دو جزء متقدم و متاخر قابل قسمت است- و همچنين است مسافت- پس جسم متحرك در جزء اول از اين زمان- در جزء اول از آن مسافت است- و در جزء دوم زمان در جزء دوم مسافت- .

اينجا است كه مطلب را دو گونه مى‌توانيم- تعبير و تفسير كنيم يكى اينكه بگوئيم- معنى اينكه جسم در قطعه‌اى از زمان- در قطعه‌اى از مسافت قرار دارد اينست كه- جسم در آن قطعه از زمان- در فاصله ميان مبدا و منتهاى آن مسافت است- و اين بودن به اين نحو است كه- هر آن در يك حد و در يك نقطه از مسافت است- به طورى كه در آن قبل يا آن بعد در آن حد و در آن نقطه نيست- جسم مادامى كه ساكن است- در آنات متعدد در يك حد معين از مسافت قرار دارد- ولى وقتى كه متحرك است هر آن در يك حد است- و آنا فانا حدود مسافت كه جسم در آن واقع است- تغيير مى‌كند طبق اين تفسير- بودن جسم در اين حال كه از آن تعبير مى‌كنيم به توسط- يا در ميان مبدا و منتهى بودن نامش حركت است- و حقيقت حركت جز اين نيست پس حركت جسم- يعنى بودن جسم در قطعه‌اى از زمان- ميان مبدا و منتهائى از مسافت- البته خود اين بودن قهرا امر بسيط است- و هيچگونه كشش و امتداد ندارد- بلكه اين ذهن ما است كه در مخيله خود- براى اين حالت بسيط و بى كشش جسم- كه نامش حركت است كشش و امتداد رسم مى‌كند- درست مانند قطره باران كه هنگام ريزش- در خيال ما به شكل يك شىء عمودى ترسيم مى‌شود- .

ديگر اينكه بگوئيم معنى اينكه- جسم در قطعه‌اى از زمان در قطعه‌اى از مسافت قرار دارد- اينست كه جسم در تمام آن قطعه از زمان- در تمام آن قطعه از