مفروضه حركت هرگز با هم در يك لحظه جمع نمىشوند
توسعه مفهوم حركت
مفهومى را كه از براى حركت به دست آورديم- اگر چه در مورد حركت مكانى جسم بود- ولى پس از كمى دقت مىتوان حكم كرد كه- در همه موارد حدوث تغييرات جسمانى كه ما آنها را- به عنوان تغيير در احوال جسم مادى مىبينيم- و وصف وحدت به آنها مىدهيم مفهوم حركت صادق است- مانند بالا رفتن سطح حرارت و سطح روشنائى و بوى- و تغيير رنگ و بزرگ شدن حجم يك جسم- و اشتداد جذب و مقاومت اجسام- و بالاخره هر تغييرى كه مىتواند صفت و حال جسمى قرار گيرد- .
اگر بتوانيم در همه يا در هر كدام از اينها- وحدت واقعى اثبات كنيم مفهوم حركت- به تغيير تدريجى وى قابل انطباق خواهد بود- .
پس در نتيجه بايد گفت كه- هر تغيير تدريجى كه براى جسم در يكى از صفات- و احوالش دست مىدهد حركت است- (24)همچنين با (24)تغييرات و انتقالاتى كه براى اشياء اين عالم رخ مىدهد- منحصر به تغييرات و انتقالات مكانى نيست- تغييرات كيفى و كمى و وضعى و جوهرى نيز وجود دارد- مانند بالا رفتن سطح حرارت تغيير كيفى- و ازدياد حجم تغيير كمى- و حركت يك جسم به دور خود حركت وضعى- و انتقال يك جسم از نوعى به نوع ديگر تغيير جوهرى- هر چه در تغيير مكانى گفته شد- در اين تغييرات نيز جارى است- همان طورى كه تغييرات مكانى جز از طريق حركت- و وجود ممتد سيلانى ممكن نيست- ساير تغييرات نيز چنين است
تامل كمى مىتوان در يافت كه- اگر در جهان ماده يك سلسله صورتهاى جوهرى باشد- كه روزى معدوم بوده و روزى موجود مىشوند- به موارد آنها نيز حركت قابل انطباق خواهد بود- و از همين جا يك قانون كلى مىتوان فهميد- حركت در همه شئون جهان طبيعت حكمفرما مىباشد- .
يا به عبارتى كوتاهتر- جهان طبيعت مساوى است با حركت- .
فعلا به همين اندازه بحث- در اطراف اين قانون كلى قناعت مىكنيم- و پس از چندى دوباره به بحث و گفتگو مىپردازيم- .
و نيز از بيان گذشته روشن شد كه- در مورد حركت وجود و عدم در اينجا دو مطلب است- يكى اينكه آيا واقعا آنچه آنرا تغيير كيفى- يا كمى يا جوهرى مىناميم واقعا در ناحيه كيفيت- يا كميت يا جوهر اشياء پديد آمده است- يا همه تغييرات كيفى و كمى و جوهرى- از دريچه علم چيزى جز تغيير مكانى نيست- ديگر اينكه فرضا اين تغييرات را نوعى ديگر دانستيم- آيا از مقوله حركت است يا خير- .
آنچه در اين مقاله اثبات شده مطلب دوم است- اما مطلب اول طبق اصول علمى جديد- اثباتش خالى از اشكال نيست طبق فلسفه مكانيسم- همه تغييرات به حسب اصل و ريشه مكانيكى است- .
ما بعدا در باره خصوص تغييرات جوهرى- بحث خواهيم كرد و خواهيم گفت كه- جهان را تنها از دريچه مكانيك نمىتوان توجيه كرد- تغييرات و تحولاتى كه در جهان رخ مىدهد- قسمتى از آنها تحولات جوهرى است- اينكه متن به صورت ترديد مىگويد- اگر در جهان ماده يك سلسله صورتهاى جوهرى باشد- كه روزى معدوم بوده و روزى موجود مىشوند- اشاره به فلسفه مكانيكى است- كه منكر تحولات جوهرى است
با هم جمع مىشوند- و البته نبايد تصور كرد كه اين نظريه- ناقض قانون امتناع اجتماع نقيضين مىباشد- زيرا عدم و وجود مورد بحث ما- عدم و وجود تدريجى مىباشند- و عدم و وجودى كه اجتماع آنها بديهى الامتناع است- عدم و وجود مطلق مىباشند- و اين سخن با كمى تامل روشن مىشود- .(25)
حركت و تكامل
تكامل پذيرفتن و به خود گرفتن كمال است- و كمال همان فعليتى است كه جسم در محيط فعاليت خود- به آن نائل مىشود و به عبارتى سادهتر- كمال افزايش و زيادتى است كه- يك موجودى در محيط هستى و وحدت خود به آن مىرسد- .(26)مثلا انسان نوزاد كه از (25)در همين مقاله ما بعدا- در باره اين مطلب بحث خواهيم كرد- قبلا در مقاله 1 و 2 نيز مختصر بحث شده است (26)بحث تكامل از مهمترين مباحث فلسفى است- اين بحث مخصوصا در فلسفه جديد مقام ارجمندى دارد- در قرن نوزدهم بعضى از فلاسفه مانند- هربرت اسپنسر انگليسى- پايه تحقيقات فلسفى خود را اصل تكامل قرار دادهاند- .
برگسون فرانسوى نيز- براى اصل تكامل اهميت فراوانى قائل شده است- .
كشف تبدل و تكامل انواع در زيست شناسى- و كشف تكامل اجتماع در جامعه شناسى سبب شد كه- اصل تكامل مقام شامخى در فلسفه و علوم حيازت كند- در فلسفه اسلامى كسانى كه قائل به حركت جوهريه مىباشند- براى اصل تكامل پايه و مرتبه عالى قائل مىباشند- اكنون بايد ببينيم حقيقت تكامل چيست- و آيا تكامل يك قانون عمومى جهانى است- يا پديدهاى است مخصوص بعضى از موجودات- .
مقدمتا بايد يادآورى كنيم كه مباحث گذشته- ما در اين مقاله گرد دو
.......... .
مطلب دور مىزد- يكى قوه و فعل ديگر حركت- نقطه شروع فكر ما از آنجا بود كه گفتيم- بالحس و العيان و بدون هيچگونه ترديدى- جهان ما ساكن و جامد و لا يتغير نيست- اشياء به حالت اوليه باقى نمىمانند- از حالى به حالى و از مرحلهاى به مرحلهاى تغيير مىيابند- آنچه در جهان هست شدن است- .
از اينجا به رابطهاى ميان گذشته و آينده پى برديم كه- نام آنرا قوه و فعل گذاشتيم سپس ثابت كرديم كه- انتقال اشياء از حالت بالقوه به حالت بالفعل- جز به صورت تدريجى- در مقابل دفعى و آنى صورت پذير نيست- از اينجا به اصل حركت- به عنوان يك اصل عمومى در جهان پى برديم- اكنون مىخواهيم وارد مرحله ديگرى بشويم- و مفهوم سومى وارد بحث كنيم و آن مفهوم تكامل است- مىخواهيم ببينيم آيا حركت مساوى تكامل است يا نه- و به عبارت ديگر همانطور كه از اصل تغيير و شدن- به قانون قوه و فعل به عنوان يك قانون عمومى پى برديم- و از اصل قوه و فعل به قانون حركت پى برديم- آيا از اصل حركت مىتوانيم قانون تكامل را- به عنوان يك قانون عمومى كشف كنيم يا نه- .
تكامل چيست تكامل يعنى تحول از نقص به كمال- .
نقص و كمال چيست نقص گاهى در مقابل تمام- و گاهى در مقابل كمال آورده مىشود- نقص در مقابل تمام عبارت است از- فاقد بودن يك شىء بعضى از اجزاء خود را- كتاب ناقص يعنى كتابى كه بعضى از فصول- يا بعضى از اوراق خود را ندارد- و كتاب تمام يعنى كتابى كه همه فصول- يا همه برگهاى خود را واجد است- همچنين است ساختمان ناقص و ساختمان تمام- نماز ناقص و نماز تمام- پس نقص مقابل تمام در جائى گفته مىشود- كه واحد مورد نظر قسمتى از اجزاء خود را واجد باشد- و قسمتى از اجزاء را فاقد باشد- .
ولى نقص در مقابل كمال به معنى ديگرى است- به اين معنى است كه- يك شىء همه مراحلى كه بايد طى كند طى نكرده باشد- و همه امكانى كه طبيعت براى او تهيه ديده است- تحصيل نكرده باشد مثلا يك نوزاد- اگر فاقد
........... .
يك عضو باشد يك انسان ناقص الخلقه است- به معنى اينكه تام الخلقه نيست- اما يك نوزاد تام الخلقه چون ممكن است- مراحل راه رفتن و سخن گفتن و عالم شدن را- در آينده طى كند و فعلا فاقد آن مرحله است- يك انسان ناقص است به معنى اينكه- به مرحله كمال ممكن خود نرسيده است- پس دو جريان است يكى اينكه- يك شىء از لحاظ اجزاء و اعضاء ناقص و ناتمام باشد- ديگر اينكه از لحاظ مراحل ترقى كه برايش امكان دارد- پيش نرفته باشد- .
و لهذا در مفهوم كمال مفهوم ارتقاء مندرج است- بر خلاف مفهوم تمام پس وقتى كه مثلا نماز مىخوانيم- يا خانه مىسازيم نماز و يا خانه رو به تمام مىرود- اما وقتى كه كودكيم و بزرگ مىشويم- و يا هنگامى كه درس مىخوانيم رو به كمال مىرويم- به نظر مىرسد در آيه شريفه كه مىفرمايد-اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي- كه هم كلمه كمال به كار رفته و هم كلمه تمام- از آن نظر است كه هر دو مفهوم صادق است- از طرفى خود دين به عنوان يك حقيقت متكامل- با تعيين تكليف امر رهبرى معنوى و اجتماعى- كه به منزله روح پيكره دين است تكامل يافته- و به اوج كمال خود رسيده است- و از طرف ديگر از آن نظر كه- دين مجموعهاى است از مقررات- و موضوع رهبرى و امامت به عنوان يك دستور رسيد- و تكليفى است در جمع تكليفها- با آمدن آخرين دستور تتميم شده- و ديگر حكمى باقى نيست- .
از اينجا معلوم مىشود كه- هر توسعه و افزايشى را نمىتوان تكامل ناميد- .
مثلا اگر شهرى بزرگ شود- و صرفا بر عدد خانه و كوچه و خيابانهايش افزوده شود- توسعه يافته است اما تكامل نيافته است- ولى اگر همان شهر را- از نظر اجتماع انسانها يك واحد در نظر بگيريم- و نظامات زندگى مردم آن شهر- حالت بهتر و مناسبترى پيدا كرده باشد- و به اصطلاح درجه تمدن مردم آن شهر بالا رفته باشد- در اين صورت مىتوان گفت متكامل شده است- و در واقع شهر يعنى ساختمانها متكامل نشدهاند- بلكه شهر به معنى مدينه يعنى اجتماع انسانها است- كه متكامل شده است- .
تكامل را با تعبيرات خاصى تعريف كردهاند از قبيل- باز شدن شكفتن
.......... .
گسترده شدن يك غنچه كه گل مىشود- و يا يك كودك كه انسان كاملى مىگردد مثل اينست كه- بسته است باز مىشود و شكفته مىگردد و توسعه مىيابد- ولى اينها همه آثار تكاملند نه خود تكامل- نخست نوعى تحول تكاملى در درون و جوهر شىء رخ مىدهد- و سپس اين آثار پديد مىآيد- .
برخى از دانشمندان قوانينى براى تكامل ذكر كردهاند- بدون آنكه لازم بدانند در ماهيت تكامل بحث كنند- هربرت اسپنسر گفته است- نخستين اصل قانون تكامل تراكم است- يعنى اينكه تودهاى از مواد در يك جا جمع شوند و گرد آيند- مثلا سلولهاى اوليه نطفه در رحم- كه مرتب تكثير مىشوند و افزايش مىيابند- مرحله تراكم را طى مىكنند قانون دوم تنوع است- يعنى اينكه اجزاء جمع شده هر دستهاى- شكل و وظيفه خاص پيدا كنند- و نوعى اختلاف و ناهمجنسى ميان آنها پيدا شود- همچنانكه نطفه در رحم پس از آنكه مدتى تكثير يافت- و انبوهى از سلولها فراهم شد حالت تنوع- و عضو عضو شدن آن پديد مىآيد- و هر قسمتى عضوى را تشكيل مىدهد- قانون سوم انتظام است- كه همه اعضاء و اجزاء با همه اختلاف- و تنوع يك نظم بخصوصى را رعايت مىكنند- و براى يك هدف واحد كار مىكنند - .
حقيقت اينست كه همه اينها- مظاهر و آثار رشد يك قوه جوهرى است- كه معرف حقيقت شىء مىباشد و به همين جهت- تكامل را نبايد محدود به اين موارد نمود- .
از نظر فلسفى هر حركتى تكامل است- زيرا هر حركتى خروج از قوه به فعل است- و خروج از قوه به فعل مساوى است با خروج از نقص به كمال- .
خروج از نقص به كمال- آنجا كه پاى نيروى جوهرى حياتى در ميان است- طبق خاصيت نيروى حياتى باز شدن و گسترده شدن- و جمع مواد و تنوع و انتظام را در پى خود دارد لزومى ندارد- كه هر جا تكامل باشد اين آثار نيز مشاهده شود- .
اينجا اشكالى به اذهان مىرسد و آن اينكه- اگر هر حركتى تكامل باشد- لازم مىآيد كه تمام حركتها اشتدادى باشد- و حال آنكه بعضى از حركات-
........... .
نظير حركات مكانى و وضعى اشتدادى نيستند- مثلا هنگامى كه جسمى از نقطهاى به نقطه ديگر- انتقال مىيابد و يا به هنگامى كه به دور خود مىگردد- به هيچ نحو در مكان و يا وضع او افزايشى پيدا نشده است- پس صحيح نيست كه بگوئيم حركت مساوى با تكامل است- .
جواب اينست كه حركت مساوى با تكامل است- چيزى كه هست در حركات مكانى و وضعى- همواره دو جريان در كنار هم و همراه هم رخ مىدهد- و در نتيجه اشتداد رخ نمىدهد- آن دو جريان يكى تكامل است و ديگرى تنقص- توضيح اينكه جسم به واسطه بعد داشتن- هر گاه مىخواهد مكان يا وضع تازهاى را اشغال كند- و از حالت بالقوه يك مكان يا يك وضع- به حالت بالفعل آن مكان يا وضع در آيد- چارهاى نيست از اينكه مكان و وضع اول را رها كند- تا وضع و مكان جديد را حيازت نمايد- .
از نظر تحصيل و اكتساب- مكان جديد و وضع جديد تكامل است- ولى چون مكان سابق و وضع سابق را- مقارن با حيازت مكان و وضع جديد رها مىكند- خود بخود اشتداد صورت نمىگيرد- اشتداد هنگامى صورت مىگيرد كه- شىء ضمن حيازت حالت جديد حالت سابق را حفظ كند- اما اگر حالت سابق را در همان حال رها كند- در عين اينكه از لحاظ حالت جديد از قوه به فعل- و از نقص به كمال سير كرده است اشتداد نمىيابد- مجموعا مثل اينست كه در جا مىزند درست مثل اينست كه- صاحب سرمايهاى ضمن اينكه در روز- از يك معامله بخصوصى سود ويژهاى مىبرد- از معاملهاى ديگر همان مبلغ زيان كند- نتيجه اينست كه در ميزان سرمايه تغييرى پيدا نمىشود- يا مثل اينست كه- در ظرفى مقدار معينى آب متواليا بريزيم- و از يك مجراى خاص همان مقدار آب از آن طرف خارج شود- نتيجه اينست كه مقدار آب همواره ثابت خواهد بود- .
به هر حال هر جا حركت هست تكامل هست- ولى اگر حركت و تكامل در جوهر اشياء واقع شود- احيانا آثار خاصى از قبيل باز شدن گستردگى- تنوع انتظام توسعه و غيره پيدا مىشود
هر گونه فعاليت استقلالى بزرگان- محروم بوده و در مهد سر پرستى ديگران به سر مىبرد- هنگامى كه راه رفت و سخن گفت و فكر منظم كرد- و زندگى مرتب آغاز نمود آدمى كامل شده است- يعنى فعليتهائى كه نداشت- در محيط هستى به وى منضم گرديده است- كه مجموعا يك واحد است كه همان واحد اولى مىباشد- و از اينجا پيدا است كه مفهوم حركت- به نحوى كه توضيح داديم- قابل انطباق بر معنى تكامل مىباشد- زيرا هر جزء از اجزاى حركت را كه فرض كنيم- جزء مفروض امكان جزء بعد را داشته- و فعليت آن را كه كمال همان جزء مفروض مىباشد مىپذيرد- اگر چه جزء مفروض ما در عين حال داراى فعليتى نيز مىباشد- كه حافظ و نگهبان همان امكان است- و چنانكه در گذشته روشن ساختيم- مجموع يك حركت يك واحد مىباشد- و اجزاء مفروضه تنها در ذهن وجود داشته- و خارجيت ندارند بنا بر اين در يك واحد از حركت- امكان يك فعليتى كه بيرون از عرصه خود حركت است- موجود است كه با فرا رسيدن وجود آن فعليت- ديگر حركت خاتمه يافته- و فعليت نامبرده جاى قوه را خواهد گرفت- و اين فعليت همان غايت و مقصد و آرمان حركت است- .(27) (27)يكى از مسائل مربوط به تكامل اينست كه- آيا تكامل هدف دارد يا نه البته اصل هدفدارى طبيعت- كه آنرا اصل عليت غائيه مىنامند تابع اصل تكامل نيست- و خود بحث جداگانهاى مىتواند باشد- ولى از آن نظر كه جهان را مساوى حركت- و حركت را مساوى تكامل دانستيم- بحث در هدفدارى تكامل همان بحث در هدفدارى جهان- يعنى اصل عليت غائيه- و به اصطلاح جديد فيناليسم خواهد بود- .