.......... .
مطلب دور مىزد- يكى قوه و فعل ديگر حركت- نقطه شروع فكر ما از آنجا بود كه گفتيم- بالحس و العيان و بدون هيچگونه ترديدى- جهان ما ساكن و جامد و لا يتغير نيست- اشياء به حالت اوليه باقى نمىمانند- از حالى به حالى و از مرحلهاى به مرحلهاى تغيير مىيابند- آنچه در جهان هست شدن است- .
از اينجا به رابطهاى ميان گذشته و آينده پى برديم كه- نام آنرا قوه و فعل گذاشتيم سپس ثابت كرديم كه- انتقال اشياء از حالت بالقوه به حالت بالفعل- جز به صورت تدريجى- در مقابل دفعى و آنى صورت پذير نيست- از اينجا به اصل حركت- به عنوان يك اصل عمومى در جهان پى برديم- اكنون مىخواهيم وارد مرحله ديگرى بشويم- و مفهوم سومى وارد بحث كنيم و آن مفهوم تكامل است- مىخواهيم ببينيم آيا حركت مساوى تكامل است يا نه- و به عبارت ديگر همانطور كه از اصل تغيير و شدن- به قانون قوه و فعل به عنوان يك قانون عمومى پى برديم- و از اصل قوه و فعل به قانون حركت پى برديم- آيا از اصل حركت مىتوانيم قانون تكامل را- به عنوان يك قانون عمومى كشف كنيم يا نه- .
تكامل چيست تكامل يعنى تحول از نقص به كمال- .
نقص و كمال چيست نقص گاهى در مقابل تمام- و گاهى در مقابل كمال آورده مىشود- نقص در مقابل تمام عبارت است از- فاقد بودن يك شىء بعضى از اجزاء خود را- كتاب ناقص يعنى كتابى كه بعضى از فصول- يا بعضى از اوراق خود را ندارد- و كتاب تمام يعنى كتابى كه همه فصول- يا همه برگهاى خود را واجد است- همچنين است ساختمان ناقص و ساختمان تمام- نماز ناقص و نماز تمام- پس نقص مقابل تمام در جائى گفته مىشود- كه واحد مورد نظر قسمتى از اجزاء خود را واجد باشد- و قسمتى از اجزاء را فاقد باشد- .
ولى نقص در مقابل كمال به معنى ديگرى است- به اين معنى است كه- يك شىء همه مراحلى كه بايد طى كند طى نكرده باشد- و همه امكانى كه طبيعت براى او تهيه ديده است- تحصيل نكرده باشد مثلا يك نوزاد- اگر فاقد
........... .
يك عضو باشد يك انسان ناقص الخلقه است- به معنى اينكه تام الخلقه نيست- اما يك نوزاد تام الخلقه چون ممكن است- مراحل راه رفتن و سخن گفتن و عالم شدن را- در آينده طى كند و فعلا فاقد آن مرحله است- يك انسان ناقص است به معنى اينكه- به مرحله كمال ممكن خود نرسيده است- پس دو جريان است يكى اينكه- يك شىء از لحاظ اجزاء و اعضاء ناقص و ناتمام باشد- ديگر اينكه از لحاظ مراحل ترقى كه برايش امكان دارد- پيش نرفته باشد- .
و لهذا در مفهوم كمال مفهوم ارتقاء مندرج است- بر خلاف مفهوم تمام پس وقتى كه مثلا نماز مىخوانيم- يا خانه مىسازيم نماز و يا خانه رو به تمام مىرود- اما وقتى كه كودكيم و بزرگ مىشويم- و يا هنگامى كه درس مىخوانيم رو به كمال مىرويم- به نظر مىرسد در آيه شريفه كه مىفرمايد-اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي- كه هم كلمه كمال به كار رفته و هم كلمه تمام- از آن نظر است كه هر دو مفهوم صادق است- از طرفى خود دين به عنوان يك حقيقت متكامل- با تعيين تكليف امر رهبرى معنوى و اجتماعى- كه به منزله روح پيكره دين است تكامل يافته- و به اوج كمال خود رسيده است- و از طرف ديگر از آن نظر كه- دين مجموعهاى است از مقررات- و موضوع رهبرى و امامت به عنوان يك دستور رسيد- و تكليفى است در جمع تكليفها- با آمدن آخرين دستور تتميم شده- و ديگر حكمى باقى نيست- .
از اينجا معلوم مىشود كه- هر توسعه و افزايشى را نمىتوان تكامل ناميد- .
مثلا اگر شهرى بزرگ شود- و صرفا بر عدد خانه و كوچه و خيابانهايش افزوده شود- توسعه يافته است اما تكامل نيافته است- ولى اگر همان شهر را- از نظر اجتماع انسانها يك واحد در نظر بگيريم- و نظامات زندگى مردم آن شهر- حالت بهتر و مناسبترى پيدا كرده باشد- و به اصطلاح درجه تمدن مردم آن شهر بالا رفته باشد- در اين صورت مىتوان گفت متكامل شده است- و در واقع شهر يعنى ساختمانها متكامل نشدهاند- بلكه شهر به معنى مدينه يعنى اجتماع انسانها است- كه متكامل شده است- .
تكامل را با تعبيرات خاصى تعريف كردهاند از قبيل- باز شدن شكفتن
.......... .
گسترده شدن يك غنچه كه گل مىشود- و يا يك كودك كه انسان كاملى مىگردد مثل اينست كه- بسته است باز مىشود و شكفته مىگردد و توسعه مىيابد- ولى اينها همه آثار تكاملند نه خود تكامل- نخست نوعى تحول تكاملى در درون و جوهر شىء رخ مىدهد- و سپس اين آثار پديد مىآيد- .
برخى از دانشمندان قوانينى براى تكامل ذكر كردهاند- بدون آنكه لازم بدانند در ماهيت تكامل بحث كنند- هربرت اسپنسر گفته است- نخستين اصل قانون تكامل تراكم است- يعنى اينكه تودهاى از مواد در يك جا جمع شوند و گرد آيند- مثلا سلولهاى اوليه نطفه در رحم- كه مرتب تكثير مىشوند و افزايش مىيابند- مرحله تراكم را طى مىكنند قانون دوم تنوع است- يعنى اينكه اجزاء جمع شده هر دستهاى- شكل و وظيفه خاص پيدا كنند- و نوعى اختلاف و ناهمجنسى ميان آنها پيدا شود- همچنانكه نطفه در رحم پس از آنكه مدتى تكثير يافت- و انبوهى از سلولها فراهم شد حالت تنوع- و عضو عضو شدن آن پديد مىآيد- و هر قسمتى عضوى را تشكيل مىدهد- قانون سوم انتظام است- كه همه اعضاء و اجزاء با همه اختلاف- و تنوع يك نظم بخصوصى را رعايت مىكنند- و براى يك هدف واحد كار مىكنند - .
حقيقت اينست كه همه اينها- مظاهر و آثار رشد يك قوه جوهرى است- كه معرف حقيقت شىء مىباشد و به همين جهت- تكامل را نبايد محدود به اين موارد نمود- .
از نظر فلسفى هر حركتى تكامل است- زيرا هر حركتى خروج از قوه به فعل است- و خروج از قوه به فعل مساوى است با خروج از نقص به كمال- .
خروج از نقص به كمال- آنجا كه پاى نيروى جوهرى حياتى در ميان است- طبق خاصيت نيروى حياتى باز شدن و گسترده شدن- و جمع مواد و تنوع و انتظام را در پى خود دارد لزومى ندارد- كه هر جا تكامل باشد اين آثار نيز مشاهده شود- .
اينجا اشكالى به اذهان مىرسد و آن اينكه- اگر هر حركتى تكامل باشد- لازم مىآيد كه تمام حركتها اشتدادى باشد- و حال آنكه بعضى از حركات-
........... .
نظير حركات مكانى و وضعى اشتدادى نيستند- مثلا هنگامى كه جسمى از نقطهاى به نقطه ديگر- انتقال مىيابد و يا به هنگامى كه به دور خود مىگردد- به هيچ نحو در مكان و يا وضع او افزايشى پيدا نشده است- پس صحيح نيست كه بگوئيم حركت مساوى با تكامل است- .
جواب اينست كه حركت مساوى با تكامل است- چيزى كه هست در حركات مكانى و وضعى- همواره دو جريان در كنار هم و همراه هم رخ مىدهد- و در نتيجه اشتداد رخ نمىدهد- آن دو جريان يكى تكامل است و ديگرى تنقص- توضيح اينكه جسم به واسطه بعد داشتن- هر گاه مىخواهد مكان يا وضع تازهاى را اشغال كند- و از حالت بالقوه يك مكان يا يك وضع- به حالت بالفعل آن مكان يا وضع در آيد- چارهاى نيست از اينكه مكان و وضع اول را رها كند- تا وضع و مكان جديد را حيازت نمايد- .
از نظر تحصيل و اكتساب- مكان جديد و وضع جديد تكامل است- ولى چون مكان سابق و وضع سابق را- مقارن با حيازت مكان و وضع جديد رها مىكند- خود بخود اشتداد صورت نمىگيرد- اشتداد هنگامى صورت مىگيرد كه- شىء ضمن حيازت حالت جديد حالت سابق را حفظ كند- اما اگر حالت سابق را در همان حال رها كند- در عين اينكه از لحاظ حالت جديد از قوه به فعل- و از نقص به كمال سير كرده است اشتداد نمىيابد- مجموعا مثل اينست كه در جا مىزند درست مثل اينست كه- صاحب سرمايهاى ضمن اينكه در روز- از يك معامله بخصوصى سود ويژهاى مىبرد- از معاملهاى ديگر همان مبلغ زيان كند- نتيجه اينست كه در ميزان سرمايه تغييرى پيدا نمىشود- يا مثل اينست كه- در ظرفى مقدار معينى آب متواليا بريزيم- و از يك مجراى خاص همان مقدار آب از آن طرف خارج شود- نتيجه اينست كه مقدار آب همواره ثابت خواهد بود- .
به هر حال هر جا حركت هست تكامل هست- ولى اگر حركت و تكامل در جوهر اشياء واقع شود- احيانا آثار خاصى از قبيل باز شدن گستردگى- تنوع انتظام توسعه و غيره پيدا مىشود
هر گونه فعاليت استقلالى بزرگان- محروم بوده و در مهد سر پرستى ديگران به سر مىبرد- هنگامى كه راه رفت و سخن گفت و فكر منظم كرد- و زندگى مرتب آغاز نمود آدمى كامل شده است- يعنى فعليتهائى كه نداشت- در محيط هستى به وى منضم گرديده است- كه مجموعا يك واحد است كه همان واحد اولى مىباشد- و از اينجا پيدا است كه مفهوم حركت- به نحوى كه توضيح داديم- قابل انطباق بر معنى تكامل مىباشد- زيرا هر جزء از اجزاى حركت را كه فرض كنيم- جزء مفروض امكان جزء بعد را داشته- و فعليت آن را كه كمال همان جزء مفروض مىباشد مىپذيرد- اگر چه جزء مفروض ما در عين حال داراى فعليتى نيز مىباشد- كه حافظ و نگهبان همان امكان است- و چنانكه در گذشته روشن ساختيم- مجموع يك حركت يك واحد مىباشد- و اجزاء مفروضه تنها در ذهن وجود داشته- و خارجيت ندارند بنا بر اين در يك واحد از حركت- امكان يك فعليتى كه بيرون از عرصه خود حركت است- موجود است كه با فرا رسيدن وجود آن فعليت- ديگر حركت خاتمه يافته- و فعليت نامبرده جاى قوه را خواهد گرفت- و اين فعليت همان غايت و مقصد و آرمان حركت است- .(27) (27)يكى از مسائل مربوط به تكامل اينست كه- آيا تكامل هدف دارد يا نه البته اصل هدفدارى طبيعت- كه آنرا اصل عليت غائيه مىنامند تابع اصل تكامل نيست- و خود بحث جداگانهاى مىتواند باشد- ولى از آن نظر كه جهان را مساوى حركت- و حركت را مساوى تكامل دانستيم- بحث در هدفدارى تكامل همان بحث در هدفدارى جهان- يعنى اصل عليت غائيه- و به اصطلاح جديد فيناليسم خواهد بود- .
........... .
چنانكه مىدانيم ارسطو به علل چهارگانه قائل است- مدعى است هر موجود طبيعى ناشى از چهار عامل است- فاعل غايت ماده صورت- در باره علل چهارگانه ارسطوئى سخنان زياد هست- مخصوصا در باره غائى- و در اينجا راه الهيون از ماديون جدا مىشود- بوعلى مىگويد- بحث در غايات عاليترين بخش فلسفه است - .
از طرف ديگر حكما براى حركت شش ركن قائل مىباشند- 1-ما منه مبدا- 2-ما اليه غايت 3-ما عنه فاعل 4-ما به موضوع- 5-ما فيه مقوله 6-ما عليه زمان مىگويند- هر حركتى خواه ناخواه نيازمند به اين شش چيز است- در باره اين شش چيز بعد به تفصيل بحث خواهد شد- يكى از اين شش چيز غايت است- .
پس از يك طرف به عقيده ارسطوئيها- هر موجود طبيعى علت غائى دارد- خواه از طريق حركت به وجود آمده باشد و خواه از طريق ديگر- و از طرف ديگر خصوص حركت نيازمند به غايت است- .
و از آن رو كه ما در بحثهاى گذشته خود ثابت كرديم كه- حركت مساوى با تكامل است پس از نظر ما- بحث در غايت داشتن حركت- ضمنا بحث از هدفدارى تكامل نيز هست- و چون از نظر ما جهان طبيعت مساوى حركت است- پس بحث در هدف داشتن حركت و تكامل- عينا بحث از هدفدارى جهان است- .
البته اين نكته بايد روشن شود كه- در باره هدفدارى تكامل دو گونه بحث مىتوان انجام داد- 1-علمى
........ .
2-فلسفى اگر از جنبه علمى بخواهيم بحث كنيم- بايد در احوال موجودات- مخصوصا موجودات زنده تجسس كنيم- تطورات و عواملى را كه منجر به آن تطورات شده است- تحت نظر قرار دهيم تا عملا كشف كنيم- كه آيا طبيعت يك جريان هدفدارى را طى مىكند يا نه- .
چنانكه مىدانيم از قديم الايام نظام متقن خلقت- همواره دليل قاطعى براى اثبات اصل عليت غائيه- به شمار مىآمده است- ولى از زمانى كه نظريه تبدل و تطور انواع پديد آمد- و دانشمندان يك سلسله اصول و نواميس طبيعى- براى تطور موجود زنده كشف كردند اين نظر پيدا شد كه- لزومى ندارد براى توجيه نظام شگفت انگيز- ساختمان موجودات زنده اصل علت غائى را دخالت دهيم- اما كسانى كه بيشتر دقيق شدهاند ثابت كردهاند- بدون دخالت اصل عليت غائيه- تكامل موجود زنده به هيچ وجه قابل توجيه نيست- و باصطلاح طرفدار اصل تكامل هدفدار شدهاند- اين مبحث مبحث دلكشى است- بحث علمى و زيستى در باره هدفدارى طبيعت- بحثى است جالب و دامنهدار- ورود در آن از حدود اين مقاله خارج است- ما شما را به كتابهايى كه در اين زمينه نوشته شده است- ارجاع مىكنيم از قبيل كتاب سرنوشت بشر - تاليف لكنت دونوئى ترجمه عبد الله انتظام - و كتاب حيات و هدفدارى تاليف ه رووير - استاد كالبد شناسى دانشكده پزشكى- و عضو فرهنگستان پزشكى پاريس- ترجمه دكتر عباس شيبانى - .
اما راه فلسفى مطلب همان است كه در اين مقاله طى شده- اگر از اين راه بخواهيم وارد عمل شويم- تحليل عقلانى ماهيت حركت ما را به اين نتيجه مىرساند- بدون اينكه نيازمند تجسس احوال موجودات زنده باشيم- .
اثبات فلسفى غايت از طريق حركت از اين راه است كه- اولا چنانكه قبلا ثابت شد- حركت در ذات خود بسيط و واحد است- و اجزاء آن همه فرضى و اعتبارى است- اگر حركت را تقسيم كنيم به اجزاء و قسمتهائى- به حسب مسافت يا به حسب زمان- آن اجزاء و اقسام واقعا از هم
از بيان فوق نتيجه مىگيريم كه 1-حركت بى غايت نمىشود- .
2-حركت بالذات خود بخود و براى خود مطلوب نخواهد شد- .
3-اگر براى حركتى موضوعى متحرك فرض شود- موضوع مجزا نيستند- پس هر حركتى يك واقعيت است- .
ثانيا حركت هر چند خود نوعى فعليت است- زيرا اگر آنرا در مقابل سكون قرار دهيم- فعليتى است از فعليتها- اما اين تفاوت را با همه فعليتها دارد كه- آميخته است با قوه- شىء مادام كه در حركت است بالقوه است- و فعليتى پشت سر دارد- لهذا حركت را كمال اول ناميدهاند نه كمال ثانى- و گفتهاند كمال اول است براى شىء بالقوه- يعنى تا شىء حالت بالقوه نسبت به شىء ديگر- كه كمال ثانى ناميده مىشود نداشته باشد- نمىتواند حركت داشته باشد- از اين رو حركت طلب است نه مطلوب- به عبارت ديگر حركت انتقال از حالتى به حالت ديگر است- اما خود حالتى از حالات نيست- فرضا آنرا حالت بدانيم- با ساير حالات اين تفاوت را دارد كه- وسيله رسيدن به يك حالت ديگر است- پس هر گاه حركت را به عنوان يك واحد در نظر بگيريم- فعليتى بيرون از خود را ايجاب مىكند- پس محال است كه خود حركت- ملاك فعليت يافتن قوههاى موجود باشد- همچنين است هر چيزى خواه عرض و خواه جوهر- كه وجودش مساوى با حركت باشد- پس همواره آن فعليتى كه شىء بالقوه خواهان آن فعليت است- واقعيتى است ما وراء حركت- كه وصول به آن پايان حركت است- و شىء متحرك حركت را وسيله وصول به آن قرار مىدهد- و او است غايت و مقصد متحرك- و هم او است كمال واقعى كمال ثانى شىء متحرك- پس هر حركت و تكامل جوياى غايتى است بيرون از حركت.