.......... .
امورى كه عدم تجانس آنها بيشتر است تبدل پيدا كند- حصول و وقوع اين تطور نيز خود تابع دو مرحله است- يكى مرحله فرق و تفصيل- و ديگر مرحله جمع يا اجمال مثلا پرتپلاسم نامتفرق- يعنى متجانس كه اجزاى آن با هم پيوستگى ندارد- به حيوان پستاندار كه از اعضاى متعددى با تعقد- و اندماج زياد فرق و تفصيل تقدم پيدا كرده است- و اين اعضا با هم سخت پيوستگى دارند- جمع و اجمال تطور حاصل مىكند- همچنين يك جامعه را تطور يافته وقتى گوئيم كه- اعضاى اين جامعه بالنسبه به اعضاى يك جامعه ابتدائى- در همان حال كه داراى فرق بيشتر از يكديگر- به واسطه تقسيم كار مثلا هستند- پيوستگى بيشتر هم با يكديگر دارند- بازگشت به نا پيوستگى ابتدائى به نام انحلال- يا اضمحلال يا فسخ جمع و اجمال خوانده شده است- و نيز براى تعيين همين حركت رجعى- به سوى امر متجانس است كه استاد لالاند - تعبير تطور انطوائى را پيشنهاد كرده است - .
به عقيده اسپنسر همينكه چند قانون علمى- تحت يك قاعده كلىتر در آمد- آن قاعده را بايد قاعده فلسفى ناميد- از مقايسه اصول تكامل داروينيسم- كه مستقيما محصول تجربه است و علمى- و زيست شناسى است با اصول تكامل هربرت اسپنسر - كه يك سلسله استنباطات كلىتر است از محصولات علمى- مفهوم مدعاى اسپنسر روشن مىشود حقيقت اينست كه- همان طور كه در پاورقيهاى جلد دوم اصول فلسفه گفتهايم- محدود كردن الهامات فكرى بشر- به آنچه كه از راه حس و تجربه مىرسد- مستلزم اينست كه نه تنها فلسفه نداشته باشيم- بلكه علم يعنى آن چيزى كه اسپنسر - آنرا درجه دوم معرفت ناميده است نيز نداشته باشيم- تفصيل مطلب را از آنجا بايد جستجو كرد- خود هربرت اسپنسر متوجه شده است كه- تعميم دادن تجربيات محدود زمينى به همه جهان- بدون اتكا به يك قاعده غير تجربى گزافى بيش نيست- مىگويد اين 1-تنقص
آزمايش- موضوع پيشرفت اجتماعى است- كه از موضوع بحث فلسفه بسى دور است حكم كه بر جريان امر عالم- و سير تكاملى جهان مىكنيم- البته نظر به تجارب و مشهودات ما است- و تا اندازهاى صادق است كه- مشاهدات و تجربيات ما مىتواند فرا بگيرد- يعنى راجع به جهانى است كه در آن زيست مىكنيم- و به حس و شهود ما در مىآيد و براى مدتى از گذشته و آينده- كه حس و تعقل ما از روى قرائن و امارات مىتواند- بر آن احاطه كند و گرنه حكم مطلق نمىكنيم- سير حكمت در اروپا.
قانون تكاپوى ديالكتيكى طبيعت
مقدمه[1]
طرفداران ماترياليسم ديالكتيك - تكامل طبيعت را بر اساس خاصى توجيه كردهاند- و نام آنرا قانون تكاپوى ديالكتيكى طبيعت گذاشتهاند- لازم است اندكى در باره تاريخچه ديالكتيك- از آغاز ظهور اين كلمه تا آنجا كه- در اصطلاحات ماديين قرن نوزدهم به كار رفته است- و هم در باره اصول ديالكتيك هگلى- و ماركسيستى بحث كنيم و سپس- قانون تكاپوى ديالكتيكى طبيعت را- از نظر توجيه تكامل بررسى نمائيم- .
ديالكتيك يك واژه قديمى يونانى است- پل فولكيه در رساله ديالكتيك مىگويد- كلمه ديالكتيك در اصل- از كلمهاى يونانى مشتق شده است كه دو معنى اصلى آن- كلمه يا گفتار و دليل مىباشد- اين دو معنى
[1]به قلم استاذ شهيد مرتضى مطهرى .در نسخه تايپ شده اين مقدمه استاد شهيد نكاتى را به صورت حاشيه نگاشتهاند اين نكات عينا در پاورقى ذكر شده است .
در كلمه ديالكتيك موجود است- پيشوند ديا معنى مقابله و معاوضه را مىدهد- و به اين ترتيب مفهوم ديالكتيك رد و بدل ساختن كلمات- و دلائل و گفتگو و مباحثه را معنى مىدهد- وقتى كلمه ديالكتيك را به صورت مصدر استعمال نمائيم- معنى آن مذاكره و صحبت و مجادله كردن است- و وقتى آنرا به صورت صفت به كار ببريم- معنى آن چيزى است كه مربوط به مباحثه- و مخصوصا مجادلهاى است كه بين الاثنين باشد- و به صورت اسم كه به كار رود- مفهوم آن فن مباحثه و مجادله مىباشد - .
مىگويند قبل از دوره سقراط و افلاطون - اين كلمه در مورد استدلالاتى به كار مىرفت كه- هدف باطل كردن دليل خصم بوده است مجادله- نه كوشش براى درك حقيقت- سوفسطائيان حتى آنرا به معنى فن بلاغت و مشاجره- كه با حقيقت سر و كار ندارد- و هدف موفقيت نهائى است به كار بردند- ولى در كلمات سقراط و افلاطون - اين كلمه مفهوم اثباتى پيدا كرده- سقراط و افلاطون روشهاى سلوك عقلى و فكرى خود را- كه هدف كشف حقيقت و تحصيل يقين بود- نه صرف مجادله و پيروزى بر خصم ديالكتيك ناميدند- اما ارسطو بار ديگر كلمه ديالكتيك را در مورد فن جدل- كه هدف غلبه بر خصم است به كار برده است- و در مورد برهان كه هدف كشف حقيقت- و وصول به يقين است لغت تحليل را- آناليتيك آنالوطيقا به كار برده است- بعد از ارسطو نيز تا قرن نوزدهم اين كلمه- گاهى در اصطلاح نزديك به اصطلاح ارسطو - و گاهى در اصطلاحى عامتر كه شامل روشهاى اثباتى- و برهانى هم مىشده است به كار رفته- و داستانى دراز پيدا كرده است- و در همه احوال تا دوره هگل 1770 1831- كلمه ديالكتيك مفهوم جمع ضدين- يا نقيضين را
در بر نداشته است- و اصل امتناع اجتماع ضدين و نقيضين مسلم بوده- و مورد گفتگو نبوده است- .
هگل در اصطلاحات خود- تناقض را وارد مفهوم ديالكتيك كرد- از نظر هگل تناقض شرط اساسى فكر و موجودات است- از نظر هگل ديالكتيك جريانى است كه- تمام هستى را در بر مىگيرد هم جريان فكر ديالكتيكى است- و هم جريان طبيعت و تناقض شرط اساسى اين جريان است- و به اين ترتيب ديالكتيك مفهوم جديدى پيدا كرده- از اين رو تاريخچه ديالكتيك منقسم مىشود- به قديم و جديد و مشخص اين دو دوره- قبول يا رد امتناع اجتماع ضدين نقيضين مىباشد- .
پل فولكيه در رساله ديالكتيك مىگويد- فرق ديالكتيك قديم[1]و ديالكتيك جديد- طرز بر خورد آنها با اصل اجتماع ضدين است- بنا بر ديالكتيك قديم اصل عدم اجتماع ضدين- قانون مطلق اشياء و ذهن است- يك شىء واحد نمىتواند- در عين حال هم وجود داشته باشد و هم وجود نداشته باشد- و اگر فكر انسان مجبور شود- متواليا دو عبارت متناقض را تصديق كند- يقينا يكى از آنها اشتباه است- بر عكس ديالكتيك جديد ضديت را- در اشياء مىداند و مىگويد كه- اشياء در عين حال هم هستند و هم نيستند- و اين ضديت را پايه و اساس فعاليت موجودات مىداند- و مىگويد كه بدون وجود اين ضديت- اشياء ساكن و بى حركت مىماندند- به همين دليل وقتى انسان مجبور مىشود- دو عبارت متناقض را تصديق كند- نبايد تصور كرد دچار اشتباه شده است- البته بايد اين ضديت را حل نمود- ولى هيچيك از ضدين را نبايد منكر شد- .
[1]اعم از ديالكتيك اثباتى سقراط و ديالكتيك انكارى ارسطو.
بر حسب ديالكتيك جديد- كه متضمن مفهوم جمع ضدين و نقيضين است- دو نكته را بايد وارد فكر و انديشه خود كنيم- تا طرز تفكر ما ديالكتيكى گردد- اول اينكه بدانيم هر چيزى هم هست و هم نيست- .
ديگر اينكه بدانيم همين تناقض درونى و واقعى اشياء- يعنى همين كه اشياء در عين اينكه هستند نيستند- و همين كه عناصر وجود و عدم خود را تواما دارند- پايه حركت و تكامل آنها است- اگر اين تضاد درونى و واقعى وجود نمىداشت- حركت و تكاملى هم در كار نبود- .
ما درباره اينكه- آيا تناقضى كه ديالكتيك جديد مىپذيرد- همان تناقضى است كه ديالكتيك قديم- و منطق و فلسفه قديم نفى مىكند يا نه- و همچنين در اينكه اين چيزى كه ديالكتيك جديد- نام اجتماع ضدين يا اجتماع نقيضين به آن مىدهد- از نظر حكمت و فلسفه اسلامى چه نامى دارد- و آيا مورد قبول است يا نه بعدا بحث خواهيم كرد- ابتدا لازم است ديالكتيك هگل و ديالكتيك ماركس را- كه زائيده ديالكتيك هگل است- با توجه به آنچه پيروان ماركس گفتهاند شرح دهيم- آنگاه نظر خود را در باره آنها اظهار نمائيم- .
ديالكتيك هگل سه ركن اساسى دارد- 1 همه چيز اعم از فكر و ماده- در تغيير و تحول و حركت است- .
2 تناقض و يا سازگارى- شرط اساسى فكر و موجودات است- و اين ضديت و تناقض و ناسازگارى- پايه و اساس حركت و فعاليت موجودات است- به عبارت ديگر ريشه حركتها و جنبشها- تناقض و تضاد و ناسازگارى است- كه در اشياء مستقر است- .
3 حركت تحولى و تكاملى اشياء- بر اساس عبور از ضدى به ضد ديگر و سپس سازش- و تركيب و وحدت دو ضد در مرحله عاليتر
است- و به عبارت ديگر حركت و تغيير بر طبق قانون مثلث- اثبات نفى نفى در نفى- يا موضوع ضد موضوع تركيب صورت مىگيرد- .
پل فولكيه مىگويد- سازش تناقضات در وجود اشياء- و همچنين در ذهن را هگل ديالكتيك مىنامد- روش ديالكتيكى شامل سه مرحله مىباشد- كه معمولا موضوع ضد موضوع تركيب مىنامند- تز آنتىتز سنتز ولى هگل اين سه مرحله را- تصديق نفى نفى در نفى مىنامد- .
ايضا پل فولكيه مىگويد- هگل مثلث موضوع ضد موضوع و تركيب را- اختراع نكرده است معاصرين وى- فيخته و شلينگ هم نظريات ما وراء الطبيعى خود را- بر آن اساس مىنهادهاند-[1]ولى هگل از اصل فوق به حداكثر استفاده نموده- و تنها وسيله توجيه واقعيت دانسته است- و سپس آنرا ديالكتيك نام نهاده- و همين باعث شده است كه اين كلمه- در نظر معاصرين دور از ذهن جلوه نمايد- زيرا تا كنون ديالكتيك عبارت بود- از فن اثبات و فن انكار[2]كه هر دو- مبتنى بر اصل عدم اجتماع ضدين مىباشد- ولى هگل ديالكتيك را به صورت- ائتلاف ضدين در مىآورد- .
ديالكتيك هگل در عين اينكه يك نظر فلسفى است- يك نظر منطقى است يعنى در عين اينكه- ماهيت و واقعيت اشياء را توجيه و توصيف مىكند- قانون فكر را نيز بيان مىنمايد هگل معتقد است- هر چه ذهن است واقعيت است- و هر چه واقعيت است ذهن است- يعنى به نوعى تطابق ميان ذهن و واقعيت معتقد است- هگل مىگويد انديشه از اين لحاظ ديالكتيك دارد كه- ديالكتيك واقعيات را توصيف مىكند - .
[1]مقصود اينست كه نام آن را ديالكتيك نمى نهادند .هگل اول كسى است كه اين نام را بر آن نهادند.
[2]مقصود از فن اثبات اصطلاح سقراط در اين كلمه است و مقصود از فن انكار اصطلاح ارسطو است و هر دو قبلا توضيح داده شده.
كارل ماركس اصول ديالكتيك هگل را- به صورت مثلث اثبات نفى نفى در نفى پذيرفته است- ولى مبناى فلسفى آن را نمىپذيرد- از نظر ماركس و پيروانش فلسفه هگل - يك فلسفه ايدهآليستى و به اصطلاح معنوى است- زيرا به مثال مطلق معتقد است- و ماده را يكى از تجليات آن مىداند- ولى فلسفه ماركس يك فلسفه مادى است- كه اصالت را از آن ماده مىداند[1]پل فولكيه مىگويد- به عقيده هگل تحول ديالكتيكى واقعيت- كه ما آنرا مادى مىخوانيم- تنها جنبهاى از مثال مطلق است كه- به دنياى خارج سرايت كرده است- ولى بر عكس به عقيده ماركس - جهان مادى مستقل از روح وجود دارد- و مراحل تصديق و نفى كه منتهى به تركيبهاى موقتى- كه نماينده مراحل مختلف تحول عالم وجود مىباشد- مىگردند در ماده به خودى خود صورت مىگيرد - پل فولكيه از مقدمه كتاب سرمايه ماركس - چاپ دوم چنين نقل مىكند- روش ديالكتيكى من- نه تنها از لحاظ مبنا و پايه با روش هگل اختلاف دارد- بلكه گاهى كاملا عكس آن است- به عقيده هگل جهان انديشه كه تحت عنوان مثال- جهان مستقلى مىشود خالق واقعيت است- و واقعيت فقط نمود خارجى انديشه مىباشد- ولى به عقيده من جهان انديشه- تعبير جهان مادى در ضمير انسان مىباشد- اين اشتباهى كه هگل دچار آن شده است- البته مانع آن نيست كه هگل اولين فيلسوفى باشد كه- ديالكتيك را به صورت كامل و با اطلاع عميق
[1]در نسخه تايپ شده اين مقدمه استاد شهيد در كنار اين پاراگراف نوشته است: اين قسمت تكميل و اصلاح شود.