در كلمه ديالكتيك موجود است- پيشوند ديا معنى مقابله و معاوضه را مىدهد- و به اين ترتيب مفهوم ديالكتيك رد و بدل ساختن كلمات- و دلائل و گفتگو و مباحثه را معنى مىدهد- وقتى كلمه ديالكتيك را به صورت مصدر استعمال نمائيم- معنى آن مذاكره و صحبت و مجادله كردن است- و وقتى آنرا به صورت صفت به كار ببريم- معنى آن چيزى است كه مربوط به مباحثه- و مخصوصا مجادلهاى است كه بين الاثنين باشد- و به صورت اسم كه به كار رود- مفهوم آن فن مباحثه و مجادله مىباشد - .
مىگويند قبل از دوره سقراط و افلاطون - اين كلمه در مورد استدلالاتى به كار مىرفت كه- هدف باطل كردن دليل خصم بوده است مجادله- نه كوشش براى درك حقيقت- سوفسطائيان حتى آنرا به معنى فن بلاغت و مشاجره- كه با حقيقت سر و كار ندارد- و هدف موفقيت نهائى است به كار بردند- ولى در كلمات سقراط و افلاطون - اين كلمه مفهوم اثباتى پيدا كرده- سقراط و افلاطون روشهاى سلوك عقلى و فكرى خود را- كه هدف كشف حقيقت و تحصيل يقين بود- نه صرف مجادله و پيروزى بر خصم ديالكتيك ناميدند- اما ارسطو بار ديگر كلمه ديالكتيك را در مورد فن جدل- كه هدف غلبه بر خصم است به كار برده است- و در مورد برهان كه هدف كشف حقيقت- و وصول به يقين است لغت تحليل را- آناليتيك آنالوطيقا به كار برده است- بعد از ارسطو نيز تا قرن نوزدهم اين كلمه- گاهى در اصطلاح نزديك به اصطلاح ارسطو - و گاهى در اصطلاحى عامتر كه شامل روشهاى اثباتى- و برهانى هم مىشده است به كار رفته- و داستانى دراز پيدا كرده است- و در همه احوال تا دوره هگل 1770 1831- كلمه ديالكتيك مفهوم جمع ضدين- يا نقيضين را
در بر نداشته است- و اصل امتناع اجتماع ضدين و نقيضين مسلم بوده- و مورد گفتگو نبوده است- .
هگل در اصطلاحات خود- تناقض را وارد مفهوم ديالكتيك كرد- از نظر هگل تناقض شرط اساسى فكر و موجودات است- از نظر هگل ديالكتيك جريانى است كه- تمام هستى را در بر مىگيرد هم جريان فكر ديالكتيكى است- و هم جريان طبيعت و تناقض شرط اساسى اين جريان است- و به اين ترتيب ديالكتيك مفهوم جديدى پيدا كرده- از اين رو تاريخچه ديالكتيك منقسم مىشود- به قديم و جديد و مشخص اين دو دوره- قبول يا رد امتناع اجتماع ضدين نقيضين مىباشد- .
پل فولكيه در رساله ديالكتيك مىگويد- فرق ديالكتيك قديم[1]و ديالكتيك جديد- طرز بر خورد آنها با اصل اجتماع ضدين است- بنا بر ديالكتيك قديم اصل عدم اجتماع ضدين- قانون مطلق اشياء و ذهن است- يك شىء واحد نمىتواند- در عين حال هم وجود داشته باشد و هم وجود نداشته باشد- و اگر فكر انسان مجبور شود- متواليا دو عبارت متناقض را تصديق كند- يقينا يكى از آنها اشتباه است- بر عكس ديالكتيك جديد ضديت را- در اشياء مىداند و مىگويد كه- اشياء در عين حال هم هستند و هم نيستند- و اين ضديت را پايه و اساس فعاليت موجودات مىداند- و مىگويد كه بدون وجود اين ضديت- اشياء ساكن و بى حركت مىماندند- به همين دليل وقتى انسان مجبور مىشود- دو عبارت متناقض را تصديق كند- نبايد تصور كرد دچار اشتباه شده است- البته بايد اين ضديت را حل نمود- ولى هيچيك از ضدين را نبايد منكر شد- .
[1]اعم از ديالكتيك اثباتى سقراط و ديالكتيك انكارى ارسطو.
بر حسب ديالكتيك جديد- كه متضمن مفهوم جمع ضدين و نقيضين است- دو نكته را بايد وارد فكر و انديشه خود كنيم- تا طرز تفكر ما ديالكتيكى گردد- اول اينكه بدانيم هر چيزى هم هست و هم نيست- .
ديگر اينكه بدانيم همين تناقض درونى و واقعى اشياء- يعنى همين كه اشياء در عين اينكه هستند نيستند- و همين كه عناصر وجود و عدم خود را تواما دارند- پايه حركت و تكامل آنها است- اگر اين تضاد درونى و واقعى وجود نمىداشت- حركت و تكاملى هم در كار نبود- .
ما درباره اينكه- آيا تناقضى كه ديالكتيك جديد مىپذيرد- همان تناقضى است كه ديالكتيك قديم- و منطق و فلسفه قديم نفى مىكند يا نه- و همچنين در اينكه اين چيزى كه ديالكتيك جديد- نام اجتماع ضدين يا اجتماع نقيضين به آن مىدهد- از نظر حكمت و فلسفه اسلامى چه نامى دارد- و آيا مورد قبول است يا نه بعدا بحث خواهيم كرد- ابتدا لازم است ديالكتيك هگل و ديالكتيك ماركس را- كه زائيده ديالكتيك هگل است- با توجه به آنچه پيروان ماركس گفتهاند شرح دهيم- آنگاه نظر خود را در باره آنها اظهار نمائيم- .
ديالكتيك هگل سه ركن اساسى دارد- 1 همه چيز اعم از فكر و ماده- در تغيير و تحول و حركت است- .
2 تناقض و يا سازگارى- شرط اساسى فكر و موجودات است- و اين ضديت و تناقض و ناسازگارى- پايه و اساس حركت و فعاليت موجودات است- به عبارت ديگر ريشه حركتها و جنبشها- تناقض و تضاد و ناسازگارى است- كه در اشياء مستقر است- .
3 حركت تحولى و تكاملى اشياء- بر اساس عبور از ضدى به ضد ديگر و سپس سازش- و تركيب و وحدت دو ضد در مرحله عاليتر
است- و به عبارت ديگر حركت و تغيير بر طبق قانون مثلث- اثبات نفى نفى در نفى- يا موضوع ضد موضوع تركيب صورت مىگيرد- .
پل فولكيه مىگويد- سازش تناقضات در وجود اشياء- و همچنين در ذهن را هگل ديالكتيك مىنامد- روش ديالكتيكى شامل سه مرحله مىباشد- كه معمولا موضوع ضد موضوع تركيب مىنامند- تز آنتىتز سنتز ولى هگل اين سه مرحله را- تصديق نفى نفى در نفى مىنامد- .
ايضا پل فولكيه مىگويد- هگل مثلث موضوع ضد موضوع و تركيب را- اختراع نكرده است معاصرين وى- فيخته و شلينگ هم نظريات ما وراء الطبيعى خود را- بر آن اساس مىنهادهاند-[1]ولى هگل از اصل فوق به حداكثر استفاده نموده- و تنها وسيله توجيه واقعيت دانسته است- و سپس آنرا ديالكتيك نام نهاده- و همين باعث شده است كه اين كلمه- در نظر معاصرين دور از ذهن جلوه نمايد- زيرا تا كنون ديالكتيك عبارت بود- از فن اثبات و فن انكار[2]كه هر دو- مبتنى بر اصل عدم اجتماع ضدين مىباشد- ولى هگل ديالكتيك را به صورت- ائتلاف ضدين در مىآورد- .
ديالكتيك هگل در عين اينكه يك نظر فلسفى است- يك نظر منطقى است يعنى در عين اينكه- ماهيت و واقعيت اشياء را توجيه و توصيف مىكند- قانون فكر را نيز بيان مىنمايد هگل معتقد است- هر چه ذهن است واقعيت است- و هر چه واقعيت است ذهن است- يعنى به نوعى تطابق ميان ذهن و واقعيت معتقد است- هگل مىگويد انديشه از اين لحاظ ديالكتيك دارد كه- ديالكتيك واقعيات را توصيف مىكند - .
[1]مقصود اينست كه نام آن را ديالكتيك نمى نهادند .هگل اول كسى است كه اين نام را بر آن نهادند.
[2]مقصود از فن اثبات اصطلاح سقراط در اين كلمه است و مقصود از فن انكار اصطلاح ارسطو است و هر دو قبلا توضيح داده شده.
كارل ماركس اصول ديالكتيك هگل را- به صورت مثلث اثبات نفى نفى در نفى پذيرفته است- ولى مبناى فلسفى آن را نمىپذيرد- از نظر ماركس و پيروانش فلسفه هگل - يك فلسفه ايدهآليستى و به اصطلاح معنوى است- زيرا به مثال مطلق معتقد است- و ماده را يكى از تجليات آن مىداند- ولى فلسفه ماركس يك فلسفه مادى است- كه اصالت را از آن ماده مىداند[1]پل فولكيه مىگويد- به عقيده هگل تحول ديالكتيكى واقعيت- كه ما آنرا مادى مىخوانيم- تنها جنبهاى از مثال مطلق است كه- به دنياى خارج سرايت كرده است- ولى بر عكس به عقيده ماركس - جهان مادى مستقل از روح وجود دارد- و مراحل تصديق و نفى كه منتهى به تركيبهاى موقتى- كه نماينده مراحل مختلف تحول عالم وجود مىباشد- مىگردند در ماده به خودى خود صورت مىگيرد - پل فولكيه از مقدمه كتاب سرمايه ماركس - چاپ دوم چنين نقل مىكند- روش ديالكتيكى من- نه تنها از لحاظ مبنا و پايه با روش هگل اختلاف دارد- بلكه گاهى كاملا عكس آن است- به عقيده هگل جهان انديشه كه تحت عنوان مثال- جهان مستقلى مىشود خالق واقعيت است- و واقعيت فقط نمود خارجى انديشه مىباشد- ولى به عقيده من جهان انديشه- تعبير جهان مادى در ضمير انسان مىباشد- اين اشتباهى كه هگل دچار آن شده است- البته مانع آن نيست كه هگل اولين فيلسوفى باشد كه- ديالكتيك را به صورت كامل و با اطلاع عميق
[1]در نسخه تايپ شده اين مقدمه استاد شهيد در كنار اين پاراگراف نوشته است: اين قسمت تكميل و اصلاح شود.
بيان داشته- او انواع مختلف حركت و تحول را تشريح كرده است- لكن وى اين حركت را زير و رو نموده- و ما بايد براى كشف هسته واقعى و عقلانى آن- فلسفه هگل را واژگون سازيم - .
انگلس شاگرد و مريد ماركس گفته است- سيستم هگل روى سر ايستاده بود ما آنرا روى پا قرار داديم - .
استالين در جزوه ماترياليسم ديالكتيك- و ماترياليسم تاريخى مىگويد- ماترياليسم ديالكتيك - به اين سبب ماترياليسم ديالكتيك ناميده مىشود كه- طرز توجهش به پديدههاى طبيعت و شيوه تحقيق- و راه معرفت آن به اين پديدهها ديالكتيكى است- ولى تفسيرش در باره پديدههاى طبيعت- و استنباط آن از اين پديدهها- و تئورى آن ماترياليستى مىباشد- ماركس و انگلس در توصيف شيوه ديالكتيك خود- معمولا به هگل مانند فيلسوفى كه- خصائل اساسى ديالكتيك را فورموله نموده است- استناد مىنمايند ولى نبايد تصور نمود كه- ديالكتيك ماركس و انگلس - عينا همان ديالكتيك هگل مىباشد- در حقيقت ماركس و انگلس فقط- هسته معقول ديالكتيك هگل را گرفته- و پيوسته ايدهآليستى آنرا به دور انداخته- و سپس ديالكتيك را بيشتر بسط و توسعه داده- آنرا به صورت علمى امروزه در آوردهاند- ماركس و انگلس در توصيف ماترياليسم خود- معمولا به فوئرباخ نيز چون فيلسوفى كه- حقوق حقه ماترياليسم را اعاده كرده است- استناد مىجويند ولى نبايد تصور نمود كه- ماترياليسم ماركس و انگلس - عينا مثل ماترياليسم فوئرباخ است- ماركس و انگلس در حقيقت- هسته اصلى ماترياليسم فوئرباخ را گرفته- اضافات ايدهآليستى و مذهبى و اخلاقى آنرا- بدور انداخته ماترياليسم آنرا باز هم توسعه داده- و به تئورى علمى و فلسفى ماترياليسم رساندند - .
با همه اينكه ماركس و پيروانش ادعا مىكنند كه- ديالكتيك ماركس با ديالكتيك هگل متفاوت است- و كاملا عكس آن است دقت كافى معلوم مىدارد كه- ديالكتيك ماركس با ديالكتيك هگل تفاوتى ندارد- فلسفه ماركس با فلسفه هگل متفاوت است- آنچه هگل آنرا ديالكتيك مىنامد- جز حركت اشياء در ذهن و در واقعيت- بر طبق مثلث تز آنتىتز و سنتز نيست- اما اينكه اصالت با ماده است يا چيز ديگر- داخل در مفهوم ديالكتيك هگل نيست- اساسا ماركس و انگلس كارى كه كردند اين بود كه- فلسفه مادى قرن هجدهم را- با شيوه ديالكتيكى هگل در آميختند- از نظر فلسفى از فلاسفه مادى- و از نظر شيوه و طرز تفكر و به عبارت ديگر- از نظر منطقى از هگل پيروى كردند- و ماترياليسم ديالكتيك عبارت است از- فلسفه مادى بر اساس طرز تفكر ديالكتيكى- فلسفه مادى كه جهان بينى مادى است- هيچ الزامى ندارد كه شيوه تفكر ديالكتيكى داشته باشد- همچنانكه يك جهان بينى مادى است- با طرز تفكر ديالكتيكى ماركس و انگلس - نه بر ماترياليسم فلسفى چيزى افزودهاند- و نه بر منطق ديالكتيكى- آنچه به نام ماركس در جهان شهرت دارد- ماترياليسم تاريخى است كه نوعى تفسير تاريخ است- بر اساس شناختن عامل اقتصاد- به عنوان عامل اصلى و محرك حقيقى تاريخ- نه ماترياليسم فلسفى كه تفسير مادى جهان است- و نه شيوه تفكر ديالكتيكى- كه نوعى طرز تفكر قلمداد مىشود- .
پل فولكيه مىگويد- ماديت ماركس بيشتر جنبه توضيح تاريخى را دارد- و كمتر صورت نظريه فلسفى را به خود مىگيرد- و به اين ترتيب نوعى ماديت تاريخى
است- ماركس هميشه- مشغول مطالعه مسائل اجتماعى و سياسى مىباشد- و كمتر به فكر حل مسائل- مورد علاقه حكمت ما وراء الطبيعه مىباشد- وى مىخواهد از قوانين بزرگ تحول بشريت- اطلاع حاصل نمايد به اين ترتيب- موفق به اين كشف اساسى شده است كه- چنانكه تا كنون تصور مىرفته است- افكار حاكم بر جهان نيست بلكه بر عكس- افكار تابع شرائط اقتصادى و بالنتيجه ماده مىباشد- و ماده است كه تاريخ را توجيه مىنمايد- اقتصاديات كه شامل كليه مساعى انسان- براى دستيابى و بهره بردارى از ماده است- اصل اساسى روابط بين افراد بشر مىباشد... - .[1]
پيروان ماركس بعد از او- برخى اصول به عنوان اركان ديالكتيك ذكر كردهاند- و به اين ترتيب تغييراتى- در اصول ديالكتيك ماركسيستى دادهاند- ولى اين اصول همچنانكه هگل از آنها ياد نكرده است- كارل ماركس نيز ياد نكرده است- .
در جزوه ماترياليسم ديالكتيك- و ماترياليسم تاريخى تاليف استالين مىگويد- متد ديالكتيكى ماركسيستى متصف به خصائص زيرين است- الف ديالكتيك طبيعت را- مجموعه واحد تامى از اشياء- و پديدههائى كه با يكديگر رابطه داشته- به طور آلى بهم وابسته بوده- و مشروط به يكديگرند مىشناسد- متد ديالكتيكى معتقد است كه- هيچگونه پديدهاى در طبيعت منفردا- و بدون در نظر گرفتن روابط آن با ساير پديدههاى محيطش- نمىتواند مفهوم واقع شود-[2]اصل پيوند و تاثير
[1]رجوع شود به ورقه مسائل مربوط به اصل تضاد ...و اينكه تنها مورد صدق قانون جنگ نو و كهنه اجتماع انسانى است
[2]پس اشياء مستقل از يكديگر قابل شناخت نيستند بلكه ماهيت اشياء عبارت است از مجموع روابط آنها با اشياء ديگر و شناخت علمى و كار علم هم همين است كه روابط اشياء رابيان نمايد .(در كلام انگلس كه در چند سطر بعد آمده است اشاره به اين اصل شده است .)