با همه اينكه ماركس و پيروانش ادعا مىكنند كه- ديالكتيك ماركس با ديالكتيك هگل متفاوت است- و كاملا عكس آن است دقت كافى معلوم مىدارد كه- ديالكتيك ماركس با ديالكتيك هگل تفاوتى ندارد- فلسفه ماركس با فلسفه هگل متفاوت است- آنچه هگل آنرا ديالكتيك مىنامد- جز حركت اشياء در ذهن و در واقعيت- بر طبق مثلث تز آنتىتز و سنتز نيست- اما اينكه اصالت با ماده است يا چيز ديگر- داخل در مفهوم ديالكتيك هگل نيست- اساسا ماركس و انگلس كارى كه كردند اين بود كه- فلسفه مادى قرن هجدهم را- با شيوه ديالكتيكى هگل در آميختند- از نظر فلسفى از فلاسفه مادى- و از نظر شيوه و طرز تفكر و به عبارت ديگر- از نظر منطقى از هگل پيروى كردند- و ماترياليسم ديالكتيك عبارت است از- فلسفه مادى بر اساس طرز تفكر ديالكتيكى- فلسفه مادى كه جهان بينى مادى است- هيچ الزامى ندارد كه شيوه تفكر ديالكتيكى داشته باشد- همچنانكه يك جهان بينى مادى است- با طرز تفكر ديالكتيكى ماركس و انگلس - نه بر ماترياليسم فلسفى چيزى افزودهاند- و نه بر منطق ديالكتيكى- آنچه به نام ماركس در جهان شهرت دارد- ماترياليسم تاريخى است كه نوعى تفسير تاريخ است- بر اساس شناختن عامل اقتصاد- به عنوان عامل اصلى و محرك حقيقى تاريخ- نه ماترياليسم فلسفى كه تفسير مادى جهان است- و نه شيوه تفكر ديالكتيكى- كه نوعى طرز تفكر قلمداد مىشود- .
پل فولكيه مىگويد- ماديت ماركس بيشتر جنبه توضيح تاريخى را دارد- و كمتر صورت نظريه فلسفى را به خود مىگيرد- و به اين ترتيب نوعى ماديت تاريخى
است- ماركس هميشه- مشغول مطالعه مسائل اجتماعى و سياسى مىباشد- و كمتر به فكر حل مسائل- مورد علاقه حكمت ما وراء الطبيعه مىباشد- وى مىخواهد از قوانين بزرگ تحول بشريت- اطلاع حاصل نمايد به اين ترتيب- موفق به اين كشف اساسى شده است كه- چنانكه تا كنون تصور مىرفته است- افكار حاكم بر جهان نيست بلكه بر عكس- افكار تابع شرائط اقتصادى و بالنتيجه ماده مىباشد- و ماده است كه تاريخ را توجيه مىنمايد- اقتصاديات كه شامل كليه مساعى انسان- براى دستيابى و بهره بردارى از ماده است- اصل اساسى روابط بين افراد بشر مىباشد... - .[1]
پيروان ماركس بعد از او- برخى اصول به عنوان اركان ديالكتيك ذكر كردهاند- و به اين ترتيب تغييراتى- در اصول ديالكتيك ماركسيستى دادهاند- ولى اين اصول همچنانكه هگل از آنها ياد نكرده است- كارل ماركس نيز ياد نكرده است- .
در جزوه ماترياليسم ديالكتيك- و ماترياليسم تاريخى تاليف استالين مىگويد- متد ديالكتيكى ماركسيستى متصف به خصائص زيرين است- الف ديالكتيك طبيعت را- مجموعه واحد تامى از اشياء- و پديدههائى كه با يكديگر رابطه داشته- به طور آلى بهم وابسته بوده- و مشروط به يكديگرند مىشناسد- متد ديالكتيكى معتقد است كه- هيچگونه پديدهاى در طبيعت منفردا- و بدون در نظر گرفتن روابط آن با ساير پديدههاى محيطش- نمىتواند مفهوم واقع شود-[2]اصل پيوند و تاثير
[1]رجوع شود به ورقه مسائل مربوط به اصل تضاد ...و اينكه تنها مورد صدق قانون جنگ نو و كهنه اجتماع انسانى است
[2]پس اشياء مستقل از يكديگر قابل شناخت نيستند بلكه ماهيت اشياء عبارت است از مجموع روابط آنها با اشياء ديگر و شناخت علمى و كار علم هم همين است كه روابط اشياء رابيان نمايد .(در كلام انگلس كه در چند سطر بعد آمده است اشاره به اين اصل شده است .)
متقابل اشياء- .
ب ديالكتيك طبيعت را متحرك- و در حال تحولات پى در پى و تكامل و ترقى دائمى مىداند كه- در هر لحظه و هميشه چيزى در آن به وجود آمده- تكامل مىيابد و چيزى متلاشى شده و از بين مىرود- از اين رو متد ديالكتيك ايجاب مىكند كه- پديدهها را نه تنها از نقطه نظر مناسبات متقابله- و مشروط بودنشان بلكه از نقطه نظر سير تغيير- و تكامل و پيدايش و زوالشان نيز مورد نظر قرار داد- انگلس مىگويد ديالكتيك- اشياء و انعكاسات دماغى آنها را- اصولا در روابط متقابل و بهم پيوستگى و حركت- و به وجود آمدن و از بين رفتنشان در نظر مىگيرد-[1]اصل تغيير و عدم ثبات- .
ج ديالكتيك سير تكامل را- يك جريان ساده نشو و نما كه در آن تغييرات كمى- منتج به تحولات كيفى نشود نمىداند- بلكه تكامل را از تغييرات كم اهميت- و پنهانى كمى مىداند كه- به تغييرات كيفى آشكار و اساسى منتهى مىگردد- انگلس تكامل ديالكتيكى را- كه نتيجه تغييرات كمى به كيفى است- توصيف نموده و مىگويد-[2]در فيزيك...هر تغييرى عبارت است از- انتقال كميت به كيفيت و نتيجه كمى مقدار- حركتى است كه يا در خود جسم و ذاتى آن بوده- و يا در آن وارد شده است- مثلا درجه حرارت آب در وضع ميعان ابتدا تاثير ندارد
[1]عليهذا پس شناخت اشياء تنها در مسير تكامل و در حال جريان و با در نظر گرفتن جريان آنها امكان پذير است .از اين رو هيچ چيز(بر خلاف منطق ارسطو)تعريف ثابت و مشخص ندارد.
[2]عليهذا اين اصل نيز وسيله انگلس بيان شده است.
ولى اگر حرارت را زياد يا كم كنيم- لحظهاى فرا مىرسد كه حالت ذرات آب در يك صورت- به بخار و در صورت ديگر به يخ مبدل مىگردد-[1](اصل جهش و تبدل حركت كمى به حركت كيفى- .) د ديالكتيك معتقد است كه- اشياء و پديدههاى طبيعت در داخل خود تضادهائى دارند- زيرا آنها داراى يك قطب مثبت- و يك قطب منفى يك گذشته و يك آينده مىباشند- همه آنها عناصرى دارند كه يا در حال رشد و نموند- و يا طريق نابودى و زوال را مىپيمايند- مبارزه اين تضادها يعنى مبارزه ميان قديم و جديد- يعنى مبارزه ميان آنكه مىميرد و آنكه به دنيا مىآيد- محتويات داخلى تكامل- و پيچ و خم تغييرات كمى است كه- به تغييرات كيفى تبديل مىشود از اين- رو ديالكتيك بر آن است كه- جريان تكامل پست به عالى نتيجه تكامل- و توسعه هماهنگ پديدهها نبوده بلكه بر عكس- در اثر بروز تضادهاى داخلى اشياء و پديدهها- و در طى يك مبارزه بين تمايلات متضاد- كه بر اساس آن تضادها قرار گرفته است انجام مىگيرد- لنين مىگويد ديالكتيك به معنى واقعى كلمه- عبارت است از آموختن تضادها در داخله ماهيت اشياء- اصل تضاد[2]اكنون ببينيم در ديالكتيك هگل - مجموعا چه اصولى قابل توجه است و بايد بررسى شود- آنچه قابل توجه است مطالب ذيل است- 1-اصل وحدت و پيوستگى اشياء- و رابطه متقابل آنها با يكديگر- .
2-اصل تغيير و حركت اشياء- .
3-اصل تغيير و حركت در فكر به موازات حركت اشياء- .
[1]پس اشياء را به عنوان حركتهاى يكنواخت نمىتوان شناخت .
[2]پس شناسائى واقعى آنگاه ميسر است كه فكر عدم امكان اجتماع ضدين را طرد كنيم .
4-اصل اجتماع ضدين نقيضين- .
5-حركت اشياء از تضاد و تناقض- و ناسازگارى داخلى آنها سرچشمه مىگيرد- .
6-ماهيت حركت اشياء عبارت است از- انتقال يك حالت به حالت ضد خودش- و سپس سازش و تركيب و وحدت دو ضد با يكديگر- مثلث تز آنتىتز سنتز- .
مقدمتا بايد تذكر دهيم كه- هگل نه مبتكر اصل تغيير و حركت در اشياء است- و نه مبتكر فرضيه اصل اجتماع ضدين- و نه مبتكر مثلث تز آنتى تز سنتز- .
اصل حركت در اشياء از قديمترين اصول فلسفه است- و در يونان قديم هراكليت فيلسوف معروف- بدان شهرت دارد و اوست كه اين مطلب را- به صورت اين تمثيل بيان كرده است- در يك رودخانه دو بار نمىتوان آبتنى كرد- همچنانكه اصل اجتماع ضدين يا نقيضين را- و اينكه تكامل نتيجه سازش- و توافق اضداد در مرحله بعد است- كه بعدا در پاورقيهاى متن- عين تعبيرات او را از كتاب پل فولكيه نقل خواهيم كرد- او بيان كرده است و به همين سبب- او را پدر اصلى ديالكتيك جديد مىدانند- .
هراكليت را هم فيلسوف تحول- و هم فيلسوف تناقض ناميدهاند- و هگل ادعا كرده است كه- من تمام نظريات هراكليت را در ديالكتيك خود گنجاندهام- و اما مثلث معروف تز آنتىتز سنتز- چنانكه قبلا اشاره كرديم و مورخان فلسفه نوشتهاند- قبل از هگل به وسيله فيخته و شلينگ اظهار شده است- بلكه طبق اظهار نظر پل فولكيه - ريشه اين مثلث را در افكار افلوطين - از حكماى اسكندريه و سپس در
افكار عرفاى آلمان- در قرن چهاردهم ميلادى مىتوان پيدا كرد- .
اكنون اصول ششگانه فوق را- از نظر حكمت و فلسفه اسلامى مورد بحث قرار مىدهيم-[1]اما اصل اول[2]در گذشته اثبات كرده- و بعد نيز شرح خواهيم داد كه حركت- از طبيعت قابل تفكيك نيست- بنا بر اين اصل حركت ماده و طبيعت عينى- مورد قبول ما است- .[3]
و اما اصل دوم ما در جلد اول اصول فلسفه - در باره اين مطلب مشروحا بحث كرده- و اثبات كردهايم كه علم و ادراك مادى نيست- و بنا بر اين متغير نمىباشد اثبات كرديم كه- حيثيت علم و حضور و ادراك- با حيثيت تغيير ناسازگار است و ثابت كرديم- اينكه طرز تفكر ما در باره اشياء بر اساس تغيير- و تحول اشياء باشد نه بر اساس ثبات و يكنواختى آنها- مستلزم اين نيست كه خود فكر و انديشه ما نيز- عنان به عنان اشياء در حركت باشد- و هم ثابت كردهايم تغييرات و تحولاتى كه در افكار- و انديشهها پيدا مىشود كه منجر به تغيير عقيده مىگردد- و احيانا طرز تفكر و اصول و مبادى انديشه- و معيارهاى فكرى تغيير مىكند- هيچكدام به اين صورت نيست كه- انديشه مانند يك موجودى مادى دچار تغيير گردد- و چون در مقالات گذشته در اين باره بحث
[1]خوب است كه چهار اصل ديالكتيكى استالين را نيز مورد بررسى قرار دهيم .
[2]لازم است پيش از اين اصل اصل وحدت و پيوستگى و رابطه متقابل مورد بحث واقع شود.
[3]در اينجا به اين مسأله كه منطق ارسطو از آن نظر طرفدار تعريف بود و قائل به حد كه اشياء را ثابت مىدانست كه در جلد دوم و اول اصول فلسفه روى آن بحث شد و در جزوه پنجم تاريخ اديان شريعتى همان اشتباه تكرار شده اشاره شود .
كردهايم- در اينجا آن بحث را تكرار نمىكنيم- .
و اما اصل سوم در باره اين اصل نيز- مشروحا در جلد اول و دوم اصول فلسفه - بحث شده است در آنجا اثبات كرديم كه- اين اصل پايه و قاعده اساسى همه علوم- و انديشههاى بشرى است- و به هيچ وجه قابل ترديد و انكار نيست- آنچه به نام اجتماع ضدين يا اجتماع نقيضين- از طرف ديالكتيسينهاى جديد خوانده مىشود- چيز ديگرى است غير آنچه فلسفه و منطق- از قديم الايام به اين نام خوانده- و آن را ممتنع و محال دانستهاند- بلكه چنانكه بعدا خواهيم گفت- آنچه ديالكتيسينهاى جديد به اين نام خواندهاند- نه تنها از نظر منطق و فلسفه ما وراء الطبيعى محال نيست- احيانا مورد قبول هم هست بالاتر اينكه- دقت كافى معلوم مىدارد كه- ديالكتيسينهاى جديد هم واقعا و حقيقتا- اجتماع نقيضين به مفهوم فلسفه- و منطق ما وراء الطبيعى را منكر نيستند- كارى كه ديالكتيسينهاى جديد كردهاند اينست كه- يك تعبير تحريك آميز و هيجان آور- براى ذكر مطالب ساده خود انتخاب كردهاند- كيست كه بشنود فيلسوفانى پيدا شدهاند- و ثابت كردهاند كه اجتماع نقيضين محال نيست- بلكه اساس ماده و طبيعت- و فكر انديشه بر اجتماع نقيضها است- و به هيجان نيايد و نظرش جلب نشود- حقيقت اينست كه عقدههاى روحى- و تمايل شديد به نوپردازى سبب شده است كه گروهى- دعوى انكار اصل امتناع اجتماع نقيضين را بنمايد- و آنگاه مطالبى را به اين نام پيش بكشند كه- با اصل امتناع اجتماع نقيضين- هزارها فرسنگ فاصله دارد- .
آنچه به نام تناقض يا اجتماع ضدين- در اصطلاح ديالكتيسينهاى
جديد خوانده مىشود- يكى از دو مطلب ذيل است- الف در حركت- وجود و عدم با يكديگر جمع مىشوند- يك چيز در حالى كه حركت مىكند هم هست و هم نيست- به عبارت ديگر شدن كه همان واقعيت حركت است- تركيبى است از وجود و عدم- .
پل فولكيه مىگويد در اولين مثلث سيستم فلسفى هگل - كه از همه مشهورتر است اينست كه هستى هست- اين مرحله موضوع يا تصديق مىباشد- ولى وجودى كه كاملا غير مشخص باشد- و نتوانيم بگوئيم اين است يا آن- با عدم برابر است به طورى كه- به دنبال اين تصديق نفى آن لازم مىآيد- پس مىگوئيم هستى نيست- اين نفى هم نفى مىشود و مرحله تركيب فرا مىرسد- پس مىگوئيم هستى صورت پذيرفتن شدن است - .
فعلا در باره هستى هست يا هستى نيست- و در باره اينكه وجودى كه كاملا غير مشخص باشد- و نتوانيم بگوئيم اين است يا آن با عدم برابر است- بحثى نداريم بحث ما در باره خود شدن است- كه گفته مىشود در آن هستى و نيستى جمع است
آيا شدن تركيبى از هستى و نيستى است
فلاسفه اسلامى مكرر در سخنان خويش- اين تعبير را آوردهاند كه در حركت- بلكه در سراسر طبيعت- زيرا طبيعت جز حركت دائم چيزى نيست- وجود و عدم با هم در آميخته است و گاه مىگويند- قوه كه نوعى عدم است با فعل كه وجود است متحد است- از طرفى ديديم