بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 93

سالبه- هر كدام مشتمل بر نوع خاصى از نسبت مى‌باشند- يكى نسبت ايجابى و ديگرى نسبت سلبى- و قضيه موجبه حكايت مى‌كند از نسبت ثبوتى ايجابى خارجى- و قضيه سالبه حكايت مى‌كند از نسبت سلبى خارجى- .

ولى محققان به ثبوت رسانيده‌اند كه اين اشتباه است- در قضيه موجبه و سالبه بيش از يك نوع نسبت در كار نيست- كه همان نسبت ثبوتى ايجابى است- چيزى كه هست قضيه موجبه حكايت مى‌كند از- مطابق داشتن و مصداق داشتن اين نسبت در خارج- و قضيه سالبه حكايت مى‌كند از مطابق نداشتن- و مصداق نداشتن آن نسبت ايجابى در ظرف خارج-[1]و اين دو با يكديگر متفاوت است از اين رو مى‌گويند- مفاد قضيه سالبه سلب الربط است نه السلب الربط- و نه ربط السلب كه مفاد قضيه معدوله است- .

اعتبار اصلى مفهوم عدم همان است كه در قضيه سالبه است- و عدم به همين اعتبار است كه نقيض وجود است- و همين عدم است كه اصطلاحا عدم بديل ناميده مى‌شود- هر گاه قضيه‌اى داشته باشيم- و قضيه ديگر مفاد اين را رفع كند- يعنى يك نفى و يك سلب مستقيما مفاد آن قضيه را بر دارد- اين دو قضيه نقيض يكديگر خواهند بود- تنها قضيه‌اى نقيض قضيه ديگر است كه- مفاد يكى از آن دو قضيه رفع و سلب قضيه ديگر بوده باشد- و نفس سلب و رفع هيچگونه قيدى نداشته باشد- يعنى تمام قيدها تحت سلب واقع شود و قيد مسلوب باشد- اينست معنى اينكه مى‌گويند«نقيض كل شىء رفعه» عدم به اين اعتبار كه اعتبار اصلى آن است- هيچگونه

[1]رجوع شود به اسفار جلد اول مرحله ثانيه فصل نهم«في أن العدم ليس رابطيا».


صفحه 94

خارجيتى ندارد- هيچگونه نفس الامريتى ندارد- مصداقى برايش اعتبار نشده است حتى زمان ندارد- يعنى زمان ظرف اين عدم نيست- بلكه ظرف چيزى است كه عدم به عنوان سلب- بر او وارد شده است مثلا اگر بگوئيم- زيد امروز ايستاده نيست- امروز ظرف زيد ايستاده مى‌باشد نه ظرف نيست- عدم به اين اعتبار همان نفى و سلب است- اين كه مى‌گويند اجتماع نقيضين جايز نيست- يعنى اجتماع ايجاب و سلب يا اثبات و نفى جايز نيست- به حسب اين اعتبار ذهن در بيرون هستى- يعنى به صورت ناظر از فوق هستى ايستاده- و نسبتى را از هستى و واقع بيرون مى‌برد- و دامن هستى را از آن پاك مى‌كند- و هيچ مصداقى براى او نمى‌بيند- .

اما عدم اعتبار ديگرى نيز دارد كه نوعى مجاز است- ذهن پس از آنكه چيزى را از خارج نفى و سلب كرده- و براى آن چيز مصداق و نفس الامريتى نديد- چنين اعتبار مى‌كند كه نفس نفى و سلب- به جاى ايجاب و اثبات نشسته است- يعنى هنگامى كه وجود يك شىء خاص را در خارج نمى‌بيند- نقطه مقابل آن وجود را كه در واقع- جز خالى بودن خارج از آن وجود چيزى نيست- به عنوان يك امرى كه جاى وجود را پر كرده است- اعتبار مى‌كند و فرض مى‌كند عدم آن شىء در خارج است- و به اين اعتبار است كه خارج- هم هستى را در خود جا مى‌دهد و هم نيستى را- نيستى نيز مانند هستى خارجيت مى‌يابد- كه البته اعتبار مى‌شود به اين اعتبار فرضى و مجازى است- كه عدم نفس الامريت پيدا مى‌كند- زمان و مكان برايش اعتبار مى‌شود- احكامى نظير احكام وجود پيدا مى‌كند-


صفحه 95

و به اين اعتبار است كه مى‌گوئيم زيد معدوم است در خارج- يا مى‌گوئيم زيد معدوم در اين زمان يا در آن مكان است- پس فرق است بين مفهوم زيد موجود نيست در خارج- و مفهوم زيد معدوم است در خارج- در قضيه اول نفى همان مفهوم اصلى خود را دارد- كه نفى وجود است از خارج- ولى در قضيه دوم عدم مانند يك مفهوم مثبت حمل شده است- و مفهوم ربط السلب پيدا كرده است- .

در اين اعتبار هر مرتبه از مراتب وجود- اعتبارا و مجازا مصداق عدم مرتبه ديگر شمرده مى‌شود- زيرا بديهى است كه عدم مصداق واقعى ندارد- مصداق عدم هر چيز وجودات ساير اشياء است- و به اصطلاح هر مرتبه‌اى از وجود- راسم عدم مرتبه ديگر است- .[1]

اكنون كه اين دو اعتبار دانسته شد- و معلوم شد كه عدم به اعتبار اصلى- هيچگونه نفس الامريتى ندارد- و هيچگونه خارجيتى براى آن اعتبار نمى‌شود- و به آن اعتبار است كه نقيض وجود است- ولى به اعتبار دوم مجاز نفس الامريت دارد- و وجودات خارجى مصداق اين عدم اعتبار مى‌شوند- و راسم آن مى‌باشند و به اين اعتبار- عدم مجازا يك شىء واقعيتدار اعتبار مى‌شود- مى‌توانيم به معنى و مفهوم سخن فلاسفه كه مى‌گويند- در شدن وجود و عدم با يكديگر آميخته‌اند پى بريم- ولى لازم است قبلا توضيحى در باره حركت- و در باره شدن بدهيم تا مطلب روشن گردد- .

شدن عبارت است از وجود تدريجى و سيال- وجود تدريجى

[1]منظومه سبزوارى فريده ثالثه«في القدم و الحدوث»غرر«في تعريفهما و تقسيمهما».


صفحه 96

داراى يك نوع كشش و امتداد است- در طول زمان و به عبارت دقيقتر- زمان از نوع خاص كشش و امتداد كه از خروج تدريجى اشياء- از قوه به فعل پديد مى‌آيد صورت مى‌پذيرد- و از همين نظر ذهن مى‌تواند آنرا به اجزائى و مراتبى كه- آن مراتب و اجزاء نسبت به يكديگر تقدم و تاخر- و قوه و فعليت دارند و هيچگونه معيتى با هم ندارند- تجزيه كند اين اجزاء و مراتب- چون معيت ندارند فاقد يكديگرند- در باره هر يك از اجزاء اين معنى صادق است كه- در مرتبه ديگرى نيست و به تعبيرى كه- ديالكتيسينها را خوش آيد نه ديگرى است- و قهرا در مورد هر جزئى عدم جزء ديگر صادق است- به عبارت ديگر در مرتبه جزء قبلى جزء بعدى وجود ندارد- بلكه معدوم است يعنى عدم آن ثابت است- و باز به عبارتى كه ديالكتيسينها را خوش آيد- جزء بعدى نفى جزء ديگرى است- و در مرتبه جزء بعدى جزء قبلى وجود ندارد- بلكه عدم آن ثابت است- .

از طرف ديگر مى‌دانيم مراتب و اجزائى كه- در يك ممتد اعتبار مى‌شود محدود نيست- و قابليت تجزيه به يك حد معين متوقف نمى‌شود- بلكه هر جزئى به نوبه خود تجزيه مى‌شود به اجزائى كه- بر هر يك از آن اجزاء عدم جزء پيش از آن- و جزء بعد از آن صادق است و باز هر يك از آن اجزاء نيز- به اجزاء كوچكتر و آن اجزاء كوچكتر به اجزاء كوچكتر- قابل تجزيه است الى غير النهايه- و قهرا الى غير النهايه مراتب اعتبار مى‌شود- و هر مرتبه‌اى هم مصداق عدم مرتبه قبل- و مرتبه بعد از خودش اعتبار مى‌شود- و عدم و وجود آن چنان آميختگى پيدا مى‌كنند كه- قابل


صفحه 97

تفكيك و جدائى از يكديگر نمى‌باشند- .[1]

از آنچه گفته شد معلوم شد كه- عدم به اعتبار اصلى كه همان نفى و سلب است- هيچگونه اعتبار خارجيت و واقعيت ندارد- تا فرض اتحاد و اجتماع با وجودى از وجودات در آن بشود- و به اعتبار ثانوى- خارجيت و واقعيت براى آن اعتبار مى‌شود- و از اين نظر است كه در باره‌اش- ظرف زمان و ظرف مكان اعتبار مى‌شود- و هم به اين اعتبار است كه- طرف نسبتهائى واقع مى‌گردد و معلوم شد كه- عدم به اعتبار دوم واقعيتش اعتبارى است نه حقيقى- از اين رو به هيچ وجه قابل مقايسه با وجود نيست- و معلوم شد كه در وجودهاى تدريجى و شدنها- از آن نظر كه وجود سيال است و هيچگونه ثباتى ندارد- يعنى هيچگونه واقعيتى كه در يك امتداد كوچك- يا بزرگ از زمان باقى بماند ندارد- حدوثش عين فنا و بقائش عين گذشت است- و هر قطعه‌اى از آن را كه در نظر بگيريم- منقسم مى‌گردد به گذشته و آينده- و هر قطعه از گذشته و آينده به نوبه خود نيز منقسم مى‌شود- به گذشته و آينده ديگرى و به همين دليل- هر اندازه آنرا كوچك فرض كنيم منقسم مى‌شود به دو هستى- كه هر هستى نيستى آن ديگرى است- و هر يك از آن دو هستى نيز به دو هستى ديگر منقسم مى‌شود- كه باز هر يك از آن دو هستى- مجازا و اعتبارا نيستى آن ديگر است- و از اين جهت گفته مى‌شود كه هستى و نيستى وجود و عدم- اثبات و نفى در شدن به هم آميخته و متحدند- بديهى است كه اين آميختگى- از نوع آميختگى دو عنصر واقعى نيست- و يك تركيب واقعى صورت نمى‌گيرد- بلكه

[1]در اينجا لازم است مفاد قضيه معدوله كه موضوع مصداق عدم واقع شود و ملاك آن و تفاوت آن با سالبة المحمول و با سلب تحصيلى بيان شود.


صفحه 98

اساسا آميختگى در كار نيست- يك وجود سيال است كه قابليت اعتبار عدم در آن آن چنان است- كه امكان تفكيك ميان وجود و عدم در آن در كار نيست- و هم معلوم شد كه اين نوع عدم- كه اعتبار آميختگى آن با وجود شده است- نقيض وجود نيست و به هر حال با قانون جمع نقيضين- كه منطق مى‌گويد ارتباط ندارد- .

ب مطلب دومى كه در اصطلاح ديالكتيك جديد- سازش تناقضها و احيانا اجتماع ضدين- يا اجتماع نقيضين ناميده مى‌شود اجتماع متضادها است- اما به اصطلاح ديگر نه اصطلاح باب تقابل- كه در پرتو تركيب صورت مى‌گيرد- .

منطقيين و فلاسفه معمولا تضاد[1]را- در مورد خاصى به كار مى‌برند و آن عبارت است از- دو عرضى كه در جنس اشتراك دارند- ولى داراى دو فصل مختلف مى‌باشند- اينگونه اعراض امكان اجتماع در موضوع و محل واحد ندارند- فى المثل سياهى و سفيدى براى جسم- و يا مثلث بودن و مربع بودن براى آن- دو كيفيتى اين چنين مى‌باشند- امكان ندارد كه جسم واحد در آن واحد- هم سياه واقعى باشد و هم سفيد واقعى و به تعبير ديگر- امكان ندارد كه رنگ واحد هم سياه باشد و هم سفيد- همچنانكه امكان ندارد سطح واحد هم مثلث باشد و هم مربع- و به عبارت ديگر شكل واحد هم مثلث باشد و هم مربع- البته ممكن است سياه و سفيد باشد- يعنى قسمتى از نقاط سطح جسم

[1]راجع به دو اصطلاح تضاد ميان فلاسفه اسلامى رجوع شود به تعليقه صدرا بر شفا ص 43.ايضا رجوع شود به كنفرانسهاى تضاد و حركت در دانشكده الهيات[كه به صورت مقاله«اصل تضاد در فلسفه اسلامى»در كتاب مقالات فلسفى به چاپ رسيده است].


صفحه 99

را سياهى گرفته باشد- و قسمتى را سفيدى ولى ممكن نيست- نقطه معين در عين اينكه سياه است سفيد باشد- و در عين اينكه سفيد است سياه باشد- همچنين شكل مخروطى و استوانه‌اى يا كره‌اى اضداد يكديگرند- محال است جسم واحد در آن واحد- دو تا از اين شكلها را داشته باشد- .

به نظر نمى‌رسد در امتناع اجتماع- اين چنين دو ضد بتوان ترديد كرد- زيرا ريشه سخن اين است كه اولا- جنس واحد در آن واحد با دو فصل تعين نمى‌پذيرد- مثلا رنگ كه جنس است- نمى‌تواند در حال واحد هم سفيدى باشد و هم سياهى- و يا شكل در آن واحد هم مثلث باشد و هم مربع- همچنانكه حيوان كه يك جوهر است نيز- ممكن نيست در آن واحد هم انسان باشد و هم گوسفند- ريشه دوم اين مسئله اين است كه- موضوع واحد از نظر وجود ناعت نمى‌تواند- در آن واحد هم متصف باشد- به جنس متفصل به اين فصل- و هم به جنسى متفصل به فصل ديگر- در اين جهت ترديدى نيست- .

اگر ترديدى هست در اينست كه- مثلا سفيدى و سياهى از قبيل دو كيفيت وجودى- كه در جنس مشترك و در فصل مختلف باشند نمى‌باشند- زيرا سياهى مثلا عدمى است نه وجودى- و يا اساسا رنگ به طور كلى خارجيت ندارد- و واضح است كه اينگونه خدشه‌ها و مناقشه‌ها- از نوع مناقشه در مثال است و به قول طلاب- مناقشه در مثال از شان محصلين نيست آنچه ديالكتيك جديد به نام تضاد و تناقض مى‌گويد- از اين قبيل نيست بلكه از اين قبيل است[1]كه- دو نيروئى كه بر ضد يكديگرند و

[1]از اين نوع هم نيست .تضاد ديالكتيكى به معنى نتيجه شدن ضد هر شيء از خود شيء است كه حالت تك شاخه‌اى دارد .به بحثهاى قم در باره ماركس و ماركسيسم[كه به صورت كتاب نقدى بر ماركسيسم به چاپ رسيده]مراجعه شود.


صفحه 100

يكديگر را خنثى مى‌كنند- به واسطه تركيب در يك شىء واحد جمع مى‌شوند- اين مطلب قابل قبول است بلكه اساسا- تركيب جز از امورى كه نوعى مخالفت و به اصطلاح ديگرى- تضاد ميان آنها نباشند صورت پذير نيست- .

ساده‌ترين تركيبات تركيبى است كه- از عناصر اوليه صورت مى‌گيرد- عناصر طبعا با يكديگر اختلاف دارند- نوعى تضاد ميان آنها حكم فرما است- از نظر فلسفه ما وراء الطبيعى به طور كلى- صورتها با يكديگر تضاد دارند و يكديگر را خنثى مى‌كنند- .

به طور كلى اصل تضاد غير از- اصل اجتماع ضدين يا اجتماع نقيضين است- اجتماع نقيضين عبارت است از- اجتماع سلب و ايجاب به مفهومى كه قبلا توضيح داده شد-[1]و اجتماع ضدين عبارت است از- قبول كردن موضوع واحد دو عرض متضاد را در آن واحد- اما تضاد عبارت است از- اصل تنازع و خنثى كردن اشياء اثر يكديگر را- و به عبارت ديگر اصل تنازع و جنگ در طبيعت- اين اصل از قديمترين اصولى است كه- بشر آنرا كشف كرده است بهتر است در اينجا- به يكى از گفته‌هاى عارف معروف اسلامى- ملاى رومى قناعت كنيم-مولوى مى‌گويد-اين جهان جنگ است چون كل بنگرىذره ذره همچو دين با كافرى
آن يكى ذره همى پرد به چپ و آن دگر سوى يمين اندر طلب

[1]به تعبيرى ديگر باب امتناع اجتماع نقيضين مربوط است به باب شناخت.