و به اين اعتبار است كه مىگوئيم زيد معدوم است در خارج- يا مىگوئيم زيد معدوم در اين زمان يا در آن مكان است- پس فرق است بين مفهوم زيد موجود نيست در خارج- و مفهوم زيد معدوم است در خارج- در قضيه اول نفى همان مفهوم اصلى خود را دارد- كه نفى وجود است از خارج- ولى در قضيه دوم عدم مانند يك مفهوم مثبت حمل شده است- و مفهوم ربط السلب پيدا كرده است- .
در اين اعتبار هر مرتبه از مراتب وجود- اعتبارا و مجازا مصداق عدم مرتبه ديگر شمرده مىشود- زيرا بديهى است كه عدم مصداق واقعى ندارد- مصداق عدم هر چيز وجودات ساير اشياء است- و به اصطلاح هر مرتبهاى از وجود- راسم عدم مرتبه ديگر است- .[1]
اكنون كه اين دو اعتبار دانسته شد- و معلوم شد كه عدم به اعتبار اصلى- هيچگونه نفس الامريتى ندارد- و هيچگونه خارجيتى براى آن اعتبار نمىشود- و به آن اعتبار است كه نقيض وجود است- ولى به اعتبار دوم مجاز نفس الامريت دارد- و وجودات خارجى مصداق اين عدم اعتبار مىشوند- و راسم آن مىباشند و به اين اعتبار- عدم مجازا يك شىء واقعيتدار اعتبار مىشود- مىتوانيم به معنى و مفهوم سخن فلاسفه كه مىگويند- در شدن وجود و عدم با يكديگر آميختهاند پى بريم- ولى لازم است قبلا توضيحى در باره حركت- و در باره شدن بدهيم تا مطلب روشن گردد- .
شدن عبارت است از وجود تدريجى و سيال- وجود تدريجى
[1]منظومه سبزوارى فريده ثالثه«في القدم و الحدوث»غرر«في تعريفهما و تقسيمهما».
داراى يك نوع كشش و امتداد است- در طول زمان و به عبارت دقيقتر- زمان از نوع خاص كشش و امتداد كه از خروج تدريجى اشياء- از قوه به فعل پديد مىآيد صورت مىپذيرد- و از همين نظر ذهن مىتواند آنرا به اجزائى و مراتبى كه- آن مراتب و اجزاء نسبت به يكديگر تقدم و تاخر- و قوه و فعليت دارند و هيچگونه معيتى با هم ندارند- تجزيه كند اين اجزاء و مراتب- چون معيت ندارند فاقد يكديگرند- در باره هر يك از اجزاء اين معنى صادق است كه- در مرتبه ديگرى نيست و به تعبيرى كه- ديالكتيسينها را خوش آيد نه ديگرى است- و قهرا در مورد هر جزئى عدم جزء ديگر صادق است- به عبارت ديگر در مرتبه جزء قبلى جزء بعدى وجود ندارد- بلكه معدوم است يعنى عدم آن ثابت است- و باز به عبارتى كه ديالكتيسينها را خوش آيد- جزء بعدى نفى جزء ديگرى است- و در مرتبه جزء بعدى جزء قبلى وجود ندارد- بلكه عدم آن ثابت است- .
از طرف ديگر مىدانيم مراتب و اجزائى كه- در يك ممتد اعتبار مىشود محدود نيست- و قابليت تجزيه به يك حد معين متوقف نمىشود- بلكه هر جزئى به نوبه خود تجزيه مىشود به اجزائى كه- بر هر يك از آن اجزاء عدم جزء پيش از آن- و جزء بعد از آن صادق است و باز هر يك از آن اجزاء نيز- به اجزاء كوچكتر و آن اجزاء كوچكتر به اجزاء كوچكتر- قابل تجزيه است الى غير النهايه- و قهرا الى غير النهايه مراتب اعتبار مىشود- و هر مرتبهاى هم مصداق عدم مرتبه قبل- و مرتبه بعد از خودش اعتبار مىشود- و عدم و وجود آن چنان آميختگى پيدا مىكنند كه- قابل
تفكيك و جدائى از يكديگر نمىباشند- .[1]
از آنچه گفته شد معلوم شد كه- عدم به اعتبار اصلى كه همان نفى و سلب است- هيچگونه اعتبار خارجيت و واقعيت ندارد- تا فرض اتحاد و اجتماع با وجودى از وجودات در آن بشود- و به اعتبار ثانوى- خارجيت و واقعيت براى آن اعتبار مىشود- و از اين نظر است كه در بارهاش- ظرف زمان و ظرف مكان اعتبار مىشود- و هم به اين اعتبار است كه- طرف نسبتهائى واقع مىگردد و معلوم شد كه- عدم به اعتبار دوم واقعيتش اعتبارى است نه حقيقى- از اين رو به هيچ وجه قابل مقايسه با وجود نيست- و معلوم شد كه در وجودهاى تدريجى و شدنها- از آن نظر كه وجود سيال است و هيچگونه ثباتى ندارد- يعنى هيچگونه واقعيتى كه در يك امتداد كوچك- يا بزرگ از زمان باقى بماند ندارد- حدوثش عين فنا و بقائش عين گذشت است- و هر قطعهاى از آن را كه در نظر بگيريم- منقسم مىگردد به گذشته و آينده- و هر قطعه از گذشته و آينده به نوبه خود نيز منقسم مىشود- به گذشته و آينده ديگرى و به همين دليل- هر اندازه آنرا كوچك فرض كنيم منقسم مىشود به دو هستى- كه هر هستى نيستى آن ديگرى است- و هر يك از آن دو هستى نيز به دو هستى ديگر منقسم مىشود- كه باز هر يك از آن دو هستى- مجازا و اعتبارا نيستى آن ديگر است- و از اين جهت گفته مىشود كه هستى و نيستى وجود و عدم- اثبات و نفى در شدن به هم آميخته و متحدند- بديهى است كه اين آميختگى- از نوع آميختگى دو عنصر واقعى نيست- و يك تركيب واقعى صورت نمىگيرد- بلكه
[1]در اينجا لازم است مفاد قضيه معدوله كه موضوع مصداق عدم واقع شود و ملاك آن و تفاوت آن با سالبة المحمول و با سلب تحصيلى بيان شود.
اساسا آميختگى در كار نيست- يك وجود سيال است كه قابليت اعتبار عدم در آن آن چنان است- كه امكان تفكيك ميان وجود و عدم در آن در كار نيست- و هم معلوم شد كه اين نوع عدم- كه اعتبار آميختگى آن با وجود شده است- نقيض وجود نيست و به هر حال با قانون جمع نقيضين- كه منطق مىگويد ارتباط ندارد- .
ب مطلب دومى كه در اصطلاح ديالكتيك جديد- سازش تناقضها و احيانا اجتماع ضدين- يا اجتماع نقيضين ناميده مىشود اجتماع متضادها است- اما به اصطلاح ديگر نه اصطلاح باب تقابل- كه در پرتو تركيب صورت مىگيرد- .
منطقيين و فلاسفه معمولا تضاد[1]را- در مورد خاصى به كار مىبرند و آن عبارت است از- دو عرضى كه در جنس اشتراك دارند- ولى داراى دو فصل مختلف مىباشند- اينگونه اعراض امكان اجتماع در موضوع و محل واحد ندارند- فى المثل سياهى و سفيدى براى جسم- و يا مثلث بودن و مربع بودن براى آن- دو كيفيتى اين چنين مىباشند- امكان ندارد كه جسم واحد در آن واحد- هم سياه واقعى باشد و هم سفيد واقعى و به تعبير ديگر- امكان ندارد كه رنگ واحد هم سياه باشد و هم سفيد- همچنانكه امكان ندارد سطح واحد هم مثلث باشد و هم مربع- و به عبارت ديگر شكل واحد هم مثلث باشد و هم مربع- البته ممكن است سياه و سفيد باشد- يعنى قسمتى از نقاط سطح جسم
[1]راجع به دو اصطلاح تضاد ميان فلاسفه اسلامى رجوع شود به تعليقه صدرا بر شفا ص 43.ايضا رجوع شود به كنفرانسهاى تضاد و حركت در دانشكده الهيات[كه به صورت مقاله«اصل تضاد در فلسفه اسلامى»در كتاب مقالات فلسفى به چاپ رسيده است].
را سياهى گرفته باشد- و قسمتى را سفيدى ولى ممكن نيست- نقطه معين در عين اينكه سياه است سفيد باشد- و در عين اينكه سفيد است سياه باشد- همچنين شكل مخروطى و استوانهاى يا كرهاى اضداد يكديگرند- محال است جسم واحد در آن واحد- دو تا از اين شكلها را داشته باشد- .
به نظر نمىرسد در امتناع اجتماع- اين چنين دو ضد بتوان ترديد كرد- زيرا ريشه سخن اين است كه اولا- جنس واحد در آن واحد با دو فصل تعين نمىپذيرد- مثلا رنگ كه جنس است- نمىتواند در حال واحد هم سفيدى باشد و هم سياهى- و يا شكل در آن واحد هم مثلث باشد و هم مربع- همچنانكه حيوان كه يك جوهر است نيز- ممكن نيست در آن واحد هم انسان باشد و هم گوسفند- ريشه دوم اين مسئله اين است كه- موضوع واحد از نظر وجود ناعت نمىتواند- در آن واحد هم متصف باشد- به جنس متفصل به اين فصل- و هم به جنسى متفصل به فصل ديگر- در اين جهت ترديدى نيست- .
اگر ترديدى هست در اينست كه- مثلا سفيدى و سياهى از قبيل دو كيفيت وجودى- كه در جنس مشترك و در فصل مختلف باشند نمىباشند- زيرا سياهى مثلا عدمى است نه وجودى- و يا اساسا رنگ به طور كلى خارجيت ندارد- و واضح است كه اينگونه خدشهها و مناقشهها- از نوع مناقشه در مثال است و به قول طلاب- مناقشه در مثال از شان محصلين نيست آنچه ديالكتيك جديد به نام تضاد و تناقض مىگويد- از اين قبيل نيست بلكه از اين قبيل است[1]كه- دو نيروئى كه بر ضد يكديگرند و
[1]از اين نوع هم نيست .تضاد ديالكتيكى به معنى نتيجه شدن ضد هر شيء از خود شيء است كه حالت تك شاخهاى دارد .به بحثهاى قم در باره ماركس و ماركسيسم[كه به صورت كتاب نقدى بر ماركسيسم به چاپ رسيده]مراجعه شود.
يكديگر را خنثى مىكنند- به واسطه تركيب در يك شىء واحد جمع مىشوند- اين مطلب قابل قبول است بلكه اساسا- تركيب جز از امورى كه نوعى مخالفت و به اصطلاح ديگرى- تضاد ميان آنها نباشند صورت پذير نيست- .
سادهترين تركيبات تركيبى است كه- از عناصر اوليه صورت مىگيرد- عناصر طبعا با يكديگر اختلاف دارند- نوعى تضاد ميان آنها حكم فرما است- از نظر فلسفه ما وراء الطبيعى به طور كلى- صورتها با يكديگر تضاد دارند و يكديگر را خنثى مىكنند- .
به طور كلى اصل تضاد غير از- اصل اجتماع ضدين يا اجتماع نقيضين است- اجتماع نقيضين عبارت است از- اجتماع سلب و ايجاب به مفهومى كه قبلا توضيح داده شد-[1]و اجتماع ضدين عبارت است از- قبول كردن موضوع واحد دو عرض متضاد را در آن واحد- اما تضاد عبارت است از- اصل تنازع و خنثى كردن اشياء اثر يكديگر را- و به عبارت ديگر اصل تنازع و جنگ در طبيعت- اين اصل از قديمترين اصولى است كه- بشر آنرا كشف كرده است بهتر است در اينجا- به يكى از گفتههاى عارف معروف اسلامى- ملاى رومى قناعت كنيم-مولوى مىگويد-اين جهان جنگ است چون كل بنگرىذره ذره همچو دين با كافرى
آن يكى ذره همى پرد به چپ و آن دگر سوى يمين اندر طلب
[1]به تعبيرى ديگر باب امتناع اجتماع نقيضين مربوط است به باب شناخت.
جنگ فعلى جنگ طبعى جنگ قولدر ميان جزءها حربى است هول
اين جهان زين جنگ قائم مىبود در عناصر در نگر تا حل شود
هر ستونى اشكننده آن دگر استن آب اشكننده هر شرر
پس بناى خلق بر اضداد بود لا جرم جنگى شدند از ضر و سود
هست احوالت خلاف يكديگر هر يكى با هم مخالف در اثر
فوج لشكرهاى احوالت ببين هر يكى با ديگرى در جنگ و كين
آن جهان جز باقى و آباد نيست زانكه تركيب وى از اضداد نيست
اين تفانى از ضد آيد ضد را چون نباشد ضد نبود جز بقا
- .
اصل تضاد نه تنها مورد انكار نيست بلكه از اصول- و اركان طبيعت و از شرائط پيدايش اشياء است- حكماء الهى مىگويند- لو لا التضاد ما صح الفيض عن المبدا الجواد- اگر تضاد نبود فيض ادامه نمىيافت- يعنى براى ماده امكانات جديد رخ نمىداد- و بالنتيجه صورتهاى جديد يافت نمىشد- .
در باره تاثير اصل تضاد از نظر حكمت الهى- آنقدر مطلب زياد است- كه امكان بحث در باره آنها در اينجا نيست- موكول به جاى ديگر است- .[1]
اما اصل چهارم حركت از تضاد- و تناقض داخلى اشياء ناشى مىشود- .
اين بحث مربوط مىشود به علت فاعلى حركت- كه خود مشتمل بر مسائل متعددى است- و ما بعدا در باره آنها بحث خواهيم كرد- و در اينجا فقط در باره نقش تضاد در توليد- و ايجاد حركت و
[1]علاقمندان مىتوانند به مقاله«اصل تضاد در فلسفه اسلامى»در كتاب «مقالات فلسفى»اثر استاد شهيد مراجعه نمايند.
تغيير بحث خواهيم كرد- .
به عقيده حكماء الهى- تضاد نقش مؤثرى در تغييرات و تحولات جهان دارد- ولى نقش تضاد از نظر حكماء تنها به اين شكل است كه- تضاد و تاثير مخالف صورتها عليه يكديگر- سبب مىگردد كه ماده از انحصار يك حالت- و صورت بالخصوص بيرون آيد- و زمينه براى حالت و صورت جديد پيدا شود- يعنى رفع مانع بشود- و زمينه براى افاضه از مبادى فعاله جهان صورت گيرد- اگر تضاد نباشد ماده در انحصار حالت- و صورت معين باقى مىماند-[1]اين تضاد بر دو قسم است خارجى و داخلى- در بسائط و مركبات اوليه تضادهاى خارجى است- كه اين نقش مؤثر را ايفا مىنمايند- يعنى عاملهاى متضاد و مخالف خارجى است كه- حالتها و صورتهاى موجود در ماده را زايل- و آنرا آماده حالت جديد و صورت جديد مىنمايند- ولى در مركبات عاليه يعنى مركباتى كه- از تركيب يك سلسله مركبات سادهتر به وجود آمدهاند- نظير نباتات و حيوانات و انسانها- علاوه بر تضادهاى خارجى- يك سلسله تضادهاى داخلى نيز در تغيير- و زوال حالتهاى موجود مؤثر است- يعنى اينگونه مركبات از ناحيه داخل خود نيز- منهدم مىگردند ولى به هر حال- نقش اضداد رفع مانع است و اعداد ماده است- نه پيش بردن و جلو بردن- .
[1]تضاد نه تنها عامل حركت است و نه نقش مثبت و اصلى را دارد .از نظر حكماى الهى نقش اصلى حركت مربوط است به ميل متوافق ميان اشياء(از قبيل توافق مذكر و مؤنث)و يك توجه عميق به غايت و كمال و انتخاب هدف است كه عامل اصلى پيشبرنده است .