از همه شؤون زندگى و مزاياى حيات باز مانده- و در پاسخ هر اعتراضى كه بوى شود- پوزش و عذر تازهاى ساز كرده- يا معايبى براى زندگى آزاد و عادى اثبات نمايد- و در مقابل هر پندى كه بوى دهند- ترانه عاشقانهاى سردهد- در حقيقت هدف و آرمان او تنها سرپوش گذاشتن- به روى شاهد بازى خودش مىباشد- حريفان مادى نيز از اينگونه سخنان- ساخته و پرداخته بسيار دارند- .
[ظرفيت انديشه بشر از نظر تحقيق در باره خدا]
1-مىگويند ما با اين همه خطا و لغزش- كه در افكار خود داريم چگونه مىتوانيم- با چنين وسيلهاى به نتيجهاى درست برسيم- (1)جز اينكه البته در ميان اشكالات ماديين- احيانا اشكالاتى پيدا مىشود كه واقعا- ممكن است رابطهاى با ماديت اخلاقى نداشته باشد- و صرفا ناشى از طرز تفكر فلسفى آزاد باشد- ما در باره آن اشكالات- به تفصيل بيشترى بحث خواهيم كرد (1)اين ايراد به خطا پذيرى دستگاه فكر بشر مربوط است- خلاصهاش اينست كه فكر بشر خطا پذير است- و آنچه خطا پذير است قابل اعتماد نيست- پس فكر بشر قابل اعتماد نيست- از طرف ديگر بعضى از افكار بشر- بوسيله تجربه قابل تحقيق و رسيدگى است- و قابل اعتماد و اطمينان است- و بعضى ديگر از افكار بشر- قابل تحقيق و رسيدگى به اين وسيله نيست- پس هر فكرى كه قابل تحقيق تجربى است قابل قبول است- و هر فكرى كه چنين نيست قابل قبول نيست- و از سوى ديگر مسائل الهى از نوع افكارى است كه- قابل بررسى و تحقيق تجربى نيست- پس اينگونه مسائل قابل قبول و اعتماد نيست- .
جواب اينست كه اولا اين استدلال- اگر درست باشد بايد نه الهى بود و نه مادى- بايد راه لا ادريون را پيش گرفت- ماديين نمىتوانند با اين استدلال- بنفع مسلك خود نتيجه بگيرند- .
ثانيا اين خود يك استدلال عقلى محض و غير تجربى است- اگر هيچ استدلال غير تجربى قابل اعتماد نيست- خود اين استدلال نيز قابل اعتماد نيست- بديهى است كه استدلالى كه- شامل بى اعتبارى خودش باشد قابل اعتماد نمىباشد- .
ثالثا ما در جلد دوم اصول فلسفه ثابت كرديم كه- هر استدلال تجربى متكى- بر يك سلسله اصول عقلى خالص غير تجربى است- اگر بنا بشود هيچ
چون پاى كنجكاوى علمى- به حس و تجربه بند است- مىتوان نسبت بنتائج آنها- اعتماد و اطمينان بدست آورد- ولى ماوراء طبيعت داراى اين صفت نيست- و از قلمرو حس و تجربه كنار است- پس بايد گفت راهى به ماوراء طبيعت نداريم 2-مىگويند چون حواس ما تنها آثارى را محسوسات- در دنبال تاثير ماده خارجى مىيابد- هيچگونه واقعيتى را از خارج نمىتوان بدست آورد- (1)تنها ارزشى كه اين ادراكات و افكار دارند- ارزش عملى اصلى را- كه تجربه آنرا تاييد نكرده است نپذيريم- هيچ اصل تجربى را نيز نبايد بپذيريم- و بايد يكسره راه سوفسطائيان را پيش بگيريم- .
رابعا تجربيات بشر بر حسيات استوار است- خطاى حس از خطاى عقل كمتر نيست- اگر عقل بواسطه خطاهاى استدلال- بايد غير قابل اعتماد معرفى شود- حواس نيز بايد بواسطه خطاهاى بى اندازهاى كه دارند- غير قابل اعتماد اعلام گردند- .
حقيقت اينست كه همانطورى كه- خطاى حواس سبب نمىشود- انسان از محسوسات چشم بپوشد- و بواسطه تكرار و تجربه مىتوان- از خطاى حس پرهيز كرد- خطاى برخى استدلالها نيز سبب نمىگردد كه- انسان بكلى از استدلال عقلى چشم بپوشد- و همه را بى اعتبار اعلام نمايد- .
بشر با دقت و ممارست كامل- و با بكار بردن احتياط فراوان در ماده و صورت استدلال- ميتواند بيك سلسله براهين عقلى يقينى غير تجربى- و غير قابل تشكيك نائل گردد- عمده مسائل الهيات در فلسفه اسلامى- با چنين براهينى اثبات مىشود چنانكه خواهد آمد- بعدا در متن مقاله نيز باين اشكال پاسخ گفته خواهد شد (1)اين ايراد از يك طرف- به محدود بودن افكار و ادراكات بشر- و از طرف ديگر به عدم واقع نمائى حواس ارتباط دارد- .
نظريه محدود بودن افكار و ادراكات بشر- و اينكه عقل انسان كوچكتر از اين است كه- بتواند در باره ماوراء ظواهر- و پديدههاى جزئى بينديشد- منحصر به ماديين نيست- عدهاى از الهيون نيز چنين عقيده دارند- در ميان علماء اسلام افراد زيادى بوده- و هستند كه بحث علمى را در باره خدا- و ماوراء طبيعت ناروا
است يعنى انسان زندگى خود را ادامه داده- و يا تكميل كند و جز اين- از براى ادراك و فكر ارزشى نيست- .
مىدانند- ما بعدا آنجا كه از صفات مىخواهيم بحث كنيم- نظر آنها را نقل و انتقاد خواهيم كرد- برخى الهيون اروپا نيز چنين مىانديشند- پاسكال و برگسون و سپنسر از اين دستهاند- پاسكال و برگسون خدا را از راه دل جستجو مىكنند- نه از راه عقل و تنها راه دل را معتبر مىدانند- .
پاسكال مىگويد جهان كرهاى است كه- مركزش همه جا و محيطش هيچ جا نيست- بى كرانى تنها از سوى بزرگى نيست- از سوى خردى نيز بيكران است- و انسان به درك بى كرانى توانا نيست- خواه از سوى بزرگى باشد- خواه از سوى خردى- توانائى انسان تنها به دريافت امورى است كه- ميان خردى و بزرگى است- چنانكه وجود خود او نيز در ميانه اين دو نهايت است- نسبت به عدم كل است و نسبت به كل عدم است- .
علم انسان نه بر مبدا و آغاز است و نه بر مال و انجام- پس علم حقيقى براى انسان ميسر نيست- و فقط امور متوسط را در مىيابد - .[1]
هر چند نظر پاسكال به بى نهايتى جهان- از نظر رياضى است ولى نتيجهاى كه مىگيرد اعم است- به علاوه تصريح مىكند كه به وجود خدا- دل گواهى مىدهد نه عقل[2]گواهى عقل را منكر است- .
هربارت سپنسر نيز مدعى است- حقيقت مطلق ندانستنى است- آنچه دانستنى است همانا عوارض- و حوادث اين جهان است وى مىگويد- در روزگار ما دين با علم و حكمت معارضه دارد- از آن جهت كه ارباب اديان- و اهل علم در قلمرو يكديگر مداخله ناورا مىكنند- و نيز هر دو گروه ادعاى بى جا دارند- ادعاى بى جا اينست كه- از امرى كه برتر از ادراك انسان است- يعنى از ذات مطلق سخن مىرانند - .[3]
[1]سير حكمت در اروبا جلد 2 صفحه 13.
[2]سير حكمت در اروبا جلد 2 صفحه 14.
[3]سير حكمت در اروبا جلد 3 صفحه 178.
3-مىگويند از قانون عليت و معلوليت- كه در خداشناسى استعمال مىشود- جز تداعى معانى نمىتوان پذيرفت- و تداعى معانى در جائى بدرد مىخورد كه حس كار كند- .(1)
[آيا فرشيه خدا يك فرضيه كهنه و منسوخ است]
4-مىگويند احكام و قضاوتهاى ما- در حقيقت يك رشته فرضيه هائى است كه- براى توضيح و توجيه مجهولات- در حوادث ماديه فرض مىكنيم- با پيشرفتى كه در علوم تدريجا نصيب انسان مىشود- هر فرضيه اما مسئله عدم واقع نمائى حواس- و انحصار وسيله فهم و ادراك به حواس- خلاصه ايراد اينست كه- رابطه صور ذهنى با واقعيتهاى خارجى- فقط اين اندازه است كه اين صور معلول- برخورد دستگاه حسى با واقعيت خارجى است- اما اينكه اين صور واقعنما باشند- و واقعيت خارجى را آنچنانكه هست نشان بدهند- و باصطلاح ارزش نظرى داشته باشند خيال محض است- .
بلى ارزش عملى دارند- يعنى در عمل مىتوان از آنها بهره برد- بدون اينكه بتوان براى اينها- ارزش نظرى و واقع نمائى قائل شد- .
از اينرو علومى كه بشر آنها را براى عمل مىخواهد- مانند طب فيزيك شيمى و غيرها اعتبار دارند- زيرا مىتوان عملا از حواس استفاده كرد- اما علوم نظرى يعنى علومى كه- هدف آن علوم كشف حقيقت است- و كارى بعمل ندارد مانند حكمت الهى اعتبار ندارد- .
در اين باره نيز- در جلد اول و دوم اصول فلسفه بحث كرده- و اكنون تكرار نمىكنيم اينجا همين قدر مىگوييم- اين مطلب انكار وجود ذهنى بمفهوم فلسفى است- و انكار وجود ذهنى بمفهوم فلسفى مساوى است- با سوفسطائىگرى و انكار جميع علوم- بعلاوه اگر حواس بشر به هيچ وجه- قدرت واقع نمائى و ارزش نظرى نداشته باشند- قهرا ارزش عملى نيز نخواهند داشت- آيا ارزش عملى حواس جز از اين راه است كه- واقعيت را نشان ميدهند- بعدا در متن مقاله در باره اين اشكال نيز بحث خواهد شد (1)راجع به مفهوم واقعى عليت و معلوليت- و اينكه واقعيت آن امرى است غير از تعاقب و توالى- و اينكه مفهومى كه ذهن از آن دارد تنها اين نيست كه- تصور يكى از اين دو- تصور ديگرى را بدنبال خود مىآورد- در پاورقىهاى جلد دوم اصول فلسفه بحث كردهايم- مراجعه شود به جلد دوم مقاله پنجم صفحات 57 تا 62
كهنه جاى خود را- به فرضيهاى تازه و بهتر و وسعيتر از خود مىدهد- (1) (1)اين اشكال مشتمل بر دو ادعا است- يكى اينكه مبدء فكر اعتقاد به خدا كوششى است كه- بشر براى توجيه و تفسير پديدههاى جزئى طبيعت- يعنى توجيه علت خاص هر پديده- بطور جداگانه بخرج مىداده است- دوم اينكه بفكر خدا افتادن- معلول انحطاطهاى اجتماعى و اقتصادى است- و همواره افراد و ملتهاى محروم و رنج ديده- تمايلى باين گونه اعتقادات پيدا مىكنند- تا خاطر رنجديده و مرارت كشيده خود را- با اين سرگرمىهاى روانى تسكين دهند و تسلى بخشند- طبقه استثمارگر اجتماع نيز- براى اينكه طبقه استثمار شده را- بيشتر سرگرم كند- و از توجه بواقعيت زندگى- و حقوق پامال شده خود او را منصرف نمايد- با انواع وسائلى كه در اختيار دارد- بازار اين افكار و عقايد را گرمتر مىكند- .
در ضمن اين اشكال يك مطلب ديگر نيز ادعا شده- و آن اينكه هيچ قاعده علمى ثابتى وجود ندارد- تمام قواعد علمى فرضيههائى است كه- جبرا كهنه و نو مىشود- و هر فرضيه جديدتر فرضيه قديمتر را منسوخ مىنمايد- .
همچنان كه ملاحظه مىكنيد- هر يك از آن دو ادعا در باره- مبدا پيدايش اعتقاد به خدا سخن جداگانهاى است- ادعاى اول را كسانى ابراز مىنمايند- كه مبدا پيدايش اعتقاد به خدا را- جهل و نادانى مىشمارند- اگوست كنت چنين نظريهاى دارد- و لهذا معتقد است كه پيشرفت علوم- سبب منسوخ شدن انديشه خدا است- .
اگوست كنت به نقل فلاماريون - در كتاب خدا در طبيعت مىگويد- علم پدر طبيعت كائنات را از شغل خود منفصل- و او را به محل انزوا سوق داده- و در حالتى كه از خدمات موقتى وى اظهار قدردانى كرد- او را تا سرحد عظمتش و قدرتش هدايت نمود - .
ولى ادعاى دوم از طرف كسانى ابراز مىشود- كه ناهمواريهاى اجتماعى را- منشا پيدايش اين فكر معرفى مىكنند- ماركسيستها اين گونه اظهار عقيده مىنمايند- .
ادعاى اول مبتنى بر اصل كلىترى است و آن اينكه- احكام و قضاوتهاى كلى و فلسفى از نوع فرضيهها است- يعنى از نوع حدسهاى ابتدائى است كه- بشر براى توجيه حوادث اعمال مىكند- و سپس تجارب عملى آنها را تاييد يا رد مىكند- در اين ادعا چنين گفته شده است كه- اعتقاد به موجود غيبى مجهول خدا يك فرضيه است كه- بشر در دوران بى خبرى- و بى اطلاعى خود از تاثيرات طبيعت- براى توجيه پديدههاى طبيعت بوجود آورده است- .
انسان اولى كه علل ماديه- بسيارى از حوادث را نمىدانست- حس علت طلبى خود را- با فرض يك يا چند علت مجهول و بيرون از طبيعت- خدا يا خدايان ارضاء و اقناع مىكرد- ولى امروزه كه به علل و اسباب بيشتر حوادث پى برده- و به توانائى خود در كشف بقيه علل اميدوار است- از اين فرضيه كهنه وجود خدا ديگر بى نياز است- .
بشر اوليه خواص اشياء- و تاثيرات آنها بى اطلاع بود است- و چون با پديدهاى از قبيل بيمارى مرگ- طوفان زلزله خسوف و كسوف- فقر و گرسنگى جنگ قحطى برف باران- پيدايش گياهها و حيوانها و انسانها مواجه مىشد- با فكر كودكانه خود چنين فرض مىكرد كه- موجودى بنام خدا هست- و او است كه اين پديدهها را بوجود مىآورد- اما بعد كه از روى تجارب علمى كه- يگانه معيار سنجش صحت و سقم افكار و انديشهها است- تاثيرات طبيعت را شناخت و دانست كه- هر يكى از آنها علتى در خود طبيعت دارد- قهرا جائى براى اين انديشه باقى نمىماند- .
ولى حقيقت اينست كه نه تمام احكام- و قضاوتهاى بشر از اين نوع است- كه احتياج به تاييد تجربه داشته باشد- بلكه ممكن است انسان مستقيما- از روى دلائل عقلى فلسفى يا رياضى به نتيجهاى برسد- بدون آنكه قبلا آن را حدس زده باشد- و يا آنكه اثبات آن احتياج به تجربه داشته باشد- و نه چيزى كه بشر را بسوى اعتقاد به خدا كشانده است- توجيه و تفسير حوادث جزئى طبيعت است- .
در آغاز مقاله گفته شد- آن چيزى كه مبدا و منشا اعتقاد به خدا است- توجيه مجموعه نظام هستى است نه فلان پديده خاص- اعتقاد به خدا در زمينه- توجيه كل نظام هستى به وجود آمده است- نه در زمينه توجيه فلان پديده طبيعت و تعليل آن- بشر بحكم غريزه ذاتى خود از يك طرف فكر مىكند كه- مبدا تمام كائنات- كه يك واحد بهم وابستهاى است چيست- چطور شد كه اين همه موجودات- با نظام معين لباس هستى پوشيده- ريشه و اساس همه اينها چيست- و از طرف ديگر نظم بديع خلقت- كه بطور وضوح دخالت علم و ادراك را- در ساختمان عالم نشان مىدهد- و هر چه بيشتر با تجارب علمى در زمينه شناخت طبيعت- پيش ميرود بيشتر به واقعيت آن پى مىبرد- او را متوجه مبدا حكيم عليم شاعر مىكند- .
چنانكه هر چه علوم پيش رفته- و پرده از روى اسرار ماده بالاتر زده- انسان در مبارزه حياتى خود به ماده چيرهتر مىگردد- و عقيده بماوراء طبيعت- و خاصه خدا و معاد سستتر مىشود- اساسا بفكر خدا افتادن معلول- انحطاط اجتماعى و اقتصادى يك ملت است- يك فرد يا ملت بيچاره و محروميت كشيده- مىخواهد خود را با فكر خدا خشنود سازد- و محروميت اجتماعى و اقتصادى خود را- با خوشيهاى پندارى پس از مرگ جبران نمايد- از اين روى يك دسته افراد استعمارگر و استثمارگر- از استعداد افهام طبقه محروم سوء استفاده كرده- يك رشته افكارى را بنام عقائد مذهبى- در مغز آنها كوشش براى بدست آوردن علت براى يك معلول جزئى- از قبيل اينكه علت فلان بيمارى چيست- يا چطور مىشود كه زلزله بوجود مىآيد- منشا اعتقاد به خدا نمىشود- اگر فرضا فكر و اعتقاد به خدا را يك فرضيه بناميم- بايد نام آنرا فرضيه عله العلل بگذاريم- يعنى علتى كه همه علتها و سببها از او مايه مىگيرند- اما فرض علت براى يك معلول خاص- ربطى بوجود خدا ندارد- اصولا موجودى كه كارش دخالت در يك معلول خاص باشد- از نظر الهيون خدا نيست- بلكه مخلوقى است از مخلوقات خدا- .
اما ادعاى دوم- پوچى اين ادعا واضحتر از اينست كه- نياز به توضيح زياد داشته باشد- اگر اين سخن درست باشد لازم است كه- هيج فرد مرفه و متنعمى- تمايلى نسبت به خدا در خود احساس نكند- و هر چه بشر از لحاظ آسايش پيش برود- از رغبت او به امور معنوى كاسته بشود تا به صفر برسد- .
واقعيت مشهود خلاف اينست- چه قدر افراد زيادى پيدا مىشوند كه- اموال و ثروتهاى خود را- فداى امور معنوى و الهى مىكنند- و چقدر افراد زيادى پيدا مىشوند كه- پس از احراز همه مواهب مادى زندگى- احساس خلا در روح خود مىنمايند- و به جهان معنى رو مىكند- .
و اما راجع به مطلبى كه در ضمن تقرير اشكال آمده بود- يعنى اينكه هيچ قاعده علمى ثابت- و دائم و صادق در همه زمانها وجود ندارد- و هر قاعده علمى چند روزى موقتا حقيقت شناخته مىشود- و دير يا زود بايد جاى خود را- به قانون علمى ديگر بدهد- در جلد اول اصول فلسفه مقاله ارزش معلومات- بحث كافى در بارهاش شده است- و در متن اين مقاله نيز بعدا خواهد آمد
گنجانيده و به اميدوار ساختن آنها- باينده خوش و پاداش نيك در جهان ديگر- حس انتقامشان را كشته براى هميشه بخاك مىسپارند- فكر مذهبى است كه عدهاى را بنام زاهد- و راهب در غارها و ديرهاى تاريك- و عده بيچاره ديگر را در خاكستر محروميت- و عده ديگر را در سر خوان نعمت- و محصول زحمت ديگران مىنشاند
[مناط احتياج اشياء به علت]
5-مىگويند در هيچ گوشهاى از ميدان آزمايشهاى علمى- كه عرصه هستى و زندگى انسان مىباشد- اثرى و نشانى از ماوراء طبيعت نيست- هر پديده و حادثهاى كه انسان سابقا- بواسطه بى خبرى از علت طبيعى- او را بماوراء طبيعت خدا نسبت مىداد- امروز علم علت او را يافته است- پس خدائى در كار نيست- و اگر هم باشد بود و نبود وى براى ما يكسان است- و از همين روى سودى درين بحث نيست- جز اينكه وقت محدود ما را تلف كرده- ما را از كنجكاوى از ماده- در راه مبارزه حياتى باز مىدارد- .(1) 6-مىگويند اين بحث بجائى نمىرسد- زيرا اگر بنا شود خدا را- باين دليل اثبات كنيم كه علت ساير اشياء است- از براى خدا نيز بايد علت جست- زيرا هر موجودى خواه ناخواه بايد علتى داشته باشد- .(2) (1)اين اشكال از نظر عدم درك مفهوم خدا- و اينكه معتقدين به خدا به چه حقيقتى ايمان دارند- در رديف اشكال پيشين است و چون در خود متن مشروحا- جواب اين اشكال خواهد آمد- ما از هر گونه توضيح ديگرى خوددارى مىكنيم (2)در مقاله 9 اصول فلسفه در باره اين مطلب- بحث كافى شده و در متن مقاله نيز خواهد آمد- .
حكماء و فلاسفه اسلامى در اثر برخورد- با عقائد و آراء متكلمين توفيق يافتهاند كه- يك مبحث فلسفى با ارزش- در باب علت و معلول باز كنند- و آن اينكه مناط احتياج شىء به علت چيست- آيا يك شىء از آن جهت كه شىء است- و موجود است نيازمند بعلت است- و يا از آن جهت كه نبوده است و بود شده است- و يا از آن جهت كه در ذات و ماهيت خود- امكان هستى و نيستى را تواما دارد- و يا جهت ديگرى در كار است- ما در پاورقىهاى آن مقاله مشروحا- در اين باره