بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 105

زيرا هر چه در مورد خدا اثبات كنيم- از ذات گرفته تا صفات مطلق خواهد بود- زيرا تقيد و اشتراط چنانكه روشن شد- معلوليت را در بردارد- و اطلاق را با نفى بايد نگهدارى كرد- مى‌گوييم خدا موجود است ولى نه مانند اين موجودات- .

در اينجا اين اشكال باقى مى‌ماند كه- اولا اطلاق مفهومهائى از قبيل مفهوم انسان- و سفيد پوست و غيره اطلاق نسبى است- اين معانى و مفاهيم يك محدوديت ذاتى دارند- كه از آن تجاوز نمى‌كنند- .

مثلا مفهوم انسان يك مفهومى است كه- بالذات شامل درخت و گوسفند نمى‌شود- ولى نسبت به افراد خود مطلق و رها است- پس اين مفهوم از جهتى مطلق است- و از جهتى محدود و مقيد- اما اطلاق ذات حق نسبى نيست- و به همين جهت نبايد با اين چيزها قياس شود- .

ثانيا اين معانى اطلاق مفهومى است- يعنى همه اينها يك سلسله مفاهيم ذهنى مى‌باشند كه- نسبت به گروهى بى‌شمار از قيود مفهومى- مطلق و رها مى‌باشند- ولى ذات حق از سنخ مفاهيم نيست- آنجا كه مى‌گوئيم ذات حق مطلق است- منظور اين نيست كه ذات حق كلى‌ترين مفاهيم است- و اين مفهوم هيچ محدوديتى ندارد- نظير مفهوم شىء - بلكه منظور اطلاق وجودى است- يعنى ذات حق در متن واقع- و ظرف خارج مطلق و لا حد است- هيچ نوع محدوديت مكانى- زمانى امكانى ماهيتى ندارد- پس تصور مطلقات مفهومى- دليل بر امكان تصور مطلق وجودى نيست- .

جواب اينست كه سخن در اين نيست كه- اطلاق ذات حق اطلاق مفهومى است- سخن در اينست كه ما اطلاق وجودى ذات حق را- در ذهن خود چگونه تصور مى‌كنيم- تصور اين اطلاق مستلزم اين نيست كه- واقعيت اين اطلاق در ذهن منعكس شود- يا ذهن ما خارجا با آن متحد شود- بلكه ما اين اطلاق را با كمك نفى تصور مى‌كنيم- به اين طرز كه مفهوم وجود مشترك را- تصور مى‌كنيم و سپس شباهت و مماثلت وجود حق را- با ساير وجودات در محدوديت- و بعضى جهات ديگر از ذات حق سلب مى‌كنيم- و باين ترتيب از ذات حق كه وجود مطلق است- تصورى در ذهن خود مى‌آوريم- .

تصور لا يتناهى نيز همينطور است- مثلا در اين باره مى‌انديشيم كه- فضا


صفحه 106

مى‌گوييم خدا وجود دارد علم دارد- قدرت دارد حيات دارد ولى نه ازين وجودها- نه ازين علمها نه ازين قدرتها نه ازين حياتها- متناهى است يا غير متناهى- خود اين سؤال كه براى ذهن مطرح است- دليل است كه ذهن همچنانكه تصورى از متناهى دارد- تصورى هم از غير متناهى دارد- در صورتى كه اگر ذهن بخواهد- مصداق فضاى لا يتناهى را تصور كند- يعنى بخواهد غير متناهى را نزد خود مجسم كند- در حالى كه آن فضاى مجسم ذهنى- واقعا غير متناهى باشد امكان پذير نيست- ولى اگر ذهن فضاى محدود را در خود مجسم كند- آنگاه مفهوم كلى فضا و هم مفهوم محدوديت را تعقل كند- آنگاه مفهوم نفى و عدم را بر فضاى محدود اضافه كند- امرى ممكن و معقول است- و واقعا مفهوم فضاى نامحدود را تصور كرده است- .

پس ذهن بطور مستقيم قادر نيست- غير متناهى را تصور كند- ولى بطور غير مستقيم قادر است- و به تعبير ديگر ذهن قادر نيست- غير متناهى را تخيل كند- يعنى در قوه خيال كه قوه‌اى نيمه مجرد است- و خود و مدركاتش ذى بعد مى‌باشند آنرا بگنجاند- زيرا مستلزم اينست كه ذهن در آن واحد- بعدى غير متناهى در خود جاى دهد- و اين غير ممكن است- و لا اقل براى نفوس عادى غير ممكن است- اما مانعى نيست كه ذهن غير متناهى را تعقل كند- يعنى با تركيب يك سلسله مفاهيم كلى- تصورى كه البته از نوع ماهيت نخواهد بود- بلكه از نوع مفاهيم انتزاعى خواهد بود براى خود بسازد- .

ذهن هميشه براى درك و تصور حقايقى كه- از درك مستقيم آنها ناتوان است- به اين وسائل متشبث مى‌شود يعنى- از طريق غير مستقيم تصور معقول و صحيحى بدست مى‌آورد- .

پس معلوم شد تصور خداوند- در آن حدود كه براى فلسفه تحقيق در باره وجود- يا عدم آن را ميسر سازد براى ذهن ممكن است- .

و همچنين معلوم شد بهمين نحو- براى ذهن ادراك صفات بارى تعالى كه- همه نامحدود و غير متناهى مى‌باشند نيز ميسر است- بارى تعالى علم نامحدود و حيات نامحدود- و كمال و جمال نامحدود و اراده و مشيت نامحدود- و خير و رحمت نامحدود است- هيچ مانعى نيست كه ذهن نامحدودى صفات او را بشناسد- .

اما اينكه حدود برد و پيشروى عقل- در درك ذات و صفات ذات حق چه اندازه است- مطلبى است كه از حدود اين بحث خارج است- و در آينده اندكى در باره آن بحث خواهد شد


صفحه 107

روى هم رفته صفات خدا اطلاق دارند- و با نفى نگهدارى مى‌شوند چنانكه ذات نيز چنين بود- اكنون بايد ديد كه اين صفات را- چگونه و از چه راه مى‌توان اثبات كرد


صفحه 108

خدا يكى است

از براى اثبات اين نظريه تنها- يك نگاه بدو برهان گذشته كه- براى اثبات صانع ذكر نموديم كافى است- زيرا از راه برهان دويم نياز جهان هستى- به خدا براى اين بود كه يك واحد معلول بود- و يك واحد معلول يك علت بيشتر برنمى‌دارد- رجوع شود به مقاله علت و معلول...- و همچنين تامل در مضمون برهان اولى- اين مطلوب را بنحو روشنترى مى‌رساند- زيرا واقعيت مطلق بى‌قيد و شرطى كه- برهان نامبرده اثبات كرده و نام واجب الوجود- بوى مى‌دهد با فرض اطلاق محض- ديگر هيچگونه كثرت و تعددى را نمى‌پذيرد- براى اينكه چيزى كه هيچ قيد و شرطى- بوى ضميمه نشده باشد بديهى است كه- تصور تعدد و كثرت در وى امكان پذير نيست- بلكه طبق اين برهان اثبات وجود خدا- واقعيت مطلق در اثبات وحدت كافى است- .(1) (1)مسائل الهى آنگاه كه به شكل فلسفى طرح مى‌شود- ترتيب و نظم خاصى دارد كه بايد پيروى شود- بر خلاف هنگامى كه از طريق سائقه عشق فطرى- و يا از طريق علمى و مطالعه در آثار و مخلوقات- در جستجوى اين مسائل هستيم- .


صفحه 109

و از همين جا مى‌توان گفت بشر از روزى كه- بفكر خدا افتاده وحدتش را نيز- طبعا اثبات مى‌كرده است- .

اگر بشر با سائقه عشق فطرى- در جستجوى خداوند بر آيد- از همان اول در جستجوى الله است- يعنى بالفطره ذاتى را جستجو مى‌كند كه موجود است- و واحد است و مستجمع جميع كمالات است- .

و اگر از طريق علمى يعنى از طريق مطالعه- در آيات بر آيد قبل از هر چيزى- متوجه علم و حكمت و حيات پديد آورنده جهان مى‌شود- و از طريق شناختن صفات پديد آورنده پديده‌ها- حكم مى‌كند كه طبيعت و ماده مستقل نيست- بلكه مسخر قوه‌اى است شاعر و مدرك- على هذا بشر اگر از راه علمى بخواهد- خدا را بشناسد صفات خدا را قبل از ذاتش درك مى‌كند- .

همانطور كه قبلا اشاره كرده‌ايم- پيمودن راه علمى تنها ما را متوجه- جهانى در ما وراء طبيعت مى‌كند كه از روى حكمت- و تدبير اداره اين جهان را در اختيار دارد- بيش از اين هيچ حقيقتى از آن جهان بما معرفى نمى‌كند- ما از طريق باصطلاح علمى- يعنى از طريق مطالعه مستقيم مخلوقات و آثار- بدون اينكه استعداد فلسفى خود را بكار اندازيم- نمى‌توانيم هيچ اطلاعى جز اين مقدار كه- طبيعت مسخر اراده يا اراده‌هائى است كه- آنرا مى‌چرخاند از ما وراء ماده و طبيعت بدست آوريم- در اساسى‌ترين مفهوم مربوط به خدا- يعنى وجوب وجود و استقلال ذاتى- و بى‌نيازى او از غير خود در مى‌مانيم- لهذا سير و مطالعه در آفاق و انفس قادر نيست- همه مسائل مورد نياز ما را- در باره خداوند تامين نمايد- از آن جمله وحدت ذات واجب الوجود است- .

اما سلوك فلسفى بنحو ديگر است- در سلوك فلسفى ابتداء وجود واجب الوجود- يعنى وجود موجود يا موجوداتى مستقل- و قائم بذات و بى‌نياز از علت اثبات مى‌شود- بدون آنكه وحدت و ساير صفات ثبوتيه- يا سلبيه مورد بحث باشد- يعنى همين قدر اثبات مى‌شود كه جهان هستى از موجود- يا موجوداتى قائم بذات خالى نيست- همه هستى‌ها هستى‌هاى ممكن و نامستقل نمى‌باشد- هستى ممكن متكى به هستى واجب- و هستى نامستقل متكى به هستى مستقل است- اما اينكه هستى واجب يكى است يا بيشتر- آيا از نوع جسم و جرم و ماده است يا نه- آيا جوهر است يا عرض آيا بسيط است يا مركب- آيا خود آگاه است يا ناخود آگاه- آيا به ساير اشياء احاطه علمى دارد يا ندارد- آيا قدرت دارد يا ندارد- حدود قدرتش چيست آيا مختار است يا موجب- و امثال


صفحه 110

............ .

اين سئوالات هيچكدام در ابتداء مطرح نيست- تدريجا و بترتيب و نظم خاص طرح مى‌شود- درست مانند مسائل رياضى بايد مرحله به مرحله طى شود- و مراحل ابتدائى پايه و مقدمه مراحل بعدى قرار گيرد- .

در بحث گذشته اثبات شد كه موجود بر دو قسم است- موجود واجب و موجود ممكن- .

در آن بحث نظر كسانى كه موجود بودن را- با حادث بودن و معلول بودن مساوى فرض مى‌كنند رد شد- معلوم شد در ميان هستى‌ها- هستى يا هستيهائى الزاما هست كه- قائم بالذات است و بخود موجود است- و هيچگونه محدوديت زمانى يا غير زمانى ندارد- .

اكنون مى‌خواهيم وحدت واجب الوجود را اثبات كنيم- يعنى در سراسر هستى آنكه بخود موجود است- و مستقل و قائم بالذات است يكى است نه بيشتر- .

ما در اينجا پنج برهان ذكر مى‌كنيم- دو برهان از اين پنج برهان از براهينى است كه- فلاسفه معمولا در كتب فلسفه متعرض آنها مى‌شوند- و در متن مقاله نيز تنها همين دو برهان ذكر شده است- سه برهان ديگر براهينى است كه- در كتب فلسفه نيامده است تنها در آثار مقدس- دينى اسلامى يعنى در قرآن و حديث آمده است- اما به ترتيب همه آنها را ذكر مى‌كنيم- برهان اول وحدت عالم دليل بر وحدت مبدا عالم است- اين برهان چهار مقدمه دارد- الف وحدت عالم يك وحدت واقعى و طبيعى است- ب عالمى جز اين عالم نيست- ج معلول واحد جز از علت واحد صادر نمى‌شود- د واجب الوجود بالذات- واجب من جميع الجهات و الحيثيات است- .

در باره مقدمه اول قبلا بحث شد- ولى مجددا با بيان ديگرى توضيح مى‌دهيم- راجع به ارتباط اجزاء عالم سه گونه مى‌توان نظر داد- .

يكى اينكه هيچگونه ارتباطى ميان اجزاء جهان نيست- جهان عبارت است از يك سلسله اجزاء- و ذرات پراكنده و غير مرتبط- مانند انبارى كه از اشياء متفرقه‌اى انباشته شده است- وجود هيچ جزء با جزء ديگر مربوط نيست- بعبارت ديگر در جهان آنچه ارتباط هست- ميان پاره‌اى حوادث است كه- برخى علت بعضى ديگر هستند- و زمانا متعاقب يكديگرند- ولى اجزاء


صفحه 111

............ .

جهان كه بصورت اجرام- و اجسام خاص مشاهده مى‌شوند- هيچگونه پيوندى با يكديگر ندارند- على هذا اگر فرض كنيم برخى از اجزاء عالم- بكلى معدوم گردد و يا با يك عامل خارج از عالم- تغيير وضع و محل بدهد هيچگونه تغييرى- در اجزاء ديگر و در كل جهان پديد نمى‌آيد- .

نظر دوم اينست كه اجرام و اجسام- با يكديگر مرتبط‌اند ولى از نوع ارتباطى كه- مصنوعا ميان اجزاء يك ماشين- و يك كارخانه وجود دارد- اجزاء يك ماشين و يك كارخانه- در يك نظام خاص قرار دارند- و هر كدام كار مخصوص دارد كه- براى كار مجموع ضرورى است- هر گونه تغيير يا كم و زياد شدن اجزاء- در وضع مجموع اثر مى‌گذارد- و احيانا اختلال ايجاد مى‌كند- .

على هذا اگر برخى از اجزاء جهان- بفرض بكلى معدوم گردد- و يا مصنوعا تغيير وضع و محل بدهد- در وضع كلى جهان مؤثر است- و احيانا ممكن است ماشين جهان مختل گردد- .

آنچه قطعى و مسلم است اينست كه وضع يك ستاره كه- در يك منظومه شمسى قرار دارد- در وضع همه آن منظومه مؤثر است- قطعا اگر خود خورشيد كه مركز منظومه شمسى است- منفجر و پراكنده شود تمام منظومه متلاشى مى‌گردد- ممكن است متلاشى شدن اين منظومه- در متلاشى شدن منظومه‌هائى كه- اين منظومه جزئى از آنها است- و در وضع كهكشانى كه اينها جزء آن محسوب مى‌شوند- ملكه همه كهكشانها و همه جهان مؤثر واقع شود- نيروى جاذبه عمومى تاثير عظيمى- در ماشينى كردن جهان دارد- .

نظر سوم اينست كه پيوستگى اجزاء جهان- عميقتر از پيوستگى اجزاء يك ماشين است- از نوع پيوستگى اعضاء يك پيكر است- يعنى حيات واحد و شخصيت واحد بر جهان حكومت مى‌كند- مجموع جهان يك واحد شخصى است- همانطور كه يك فرد انسان با همه اعضاء- و اجزاء فراوان كه بالغ بر ملياردها سلول مى‌شود- و هر سلول به نوبه خود از قسمتها تشكيل شده- و هر قسمتى از ذرات فراوان فراهم آمده است- داراى يك شخصيت و يك روح است- نه شخصيتها و حياتها و روحها- .

در مقاله علت و معلول و مقاله قوه و فعل- و اوائل همين مقاله اين نوع از وحدت تاييد شده است- و اين برهان مبتنى بر اين نوع از وحدت است- .

در توضيح مقدمه دوم مى‌گوييم- اگر جهان جسمانى را از نظر ابعاد غير متناهى ندانيم- و بقول پاسكال جهان را كره‌اى بدانيم كه- مركزش همه جا است و محيطش هيچ جا نيست - جهان ديگر غير از اين جهان تصور ندارد- ولى اگر


صفحه 112

............ .

اين جهان را محدود و متناهى بدانيم- آنچنانكه قدما مى‌گفتند- و امروز نيز طرفداران بزرگى دارد- خواه آنكه به جسم محيط بر همه اجسام- محدد الجهات قائل بشويم يا قائل نشويم- وجود جهان ديگر تصور دارد- ولى حكماى قديم براهينى دارند مبنى بر اينكه- وجود دو جهان جسمانى منفك از يكديگر محال است- و آنها را در الهيات تحت عنوان- فى وحده اله العالم ذكر مى‌كنند- .

در باره مقدمه سوم در مقاله علت و معلول- بحث شده است در اينجا تكرار نمى‌كنيم- .

و در باره مقدمه چهارم در همين مقاله آنجا كه- راجع به آفرينش جهان بحث مى‌شود سخن خواهد رفت- .

برهان دوم اين برهان را- صدرالمتالهين اقامه كرده است- و تنها بر مبناى اصول و مبادى فلسفى- او مى‌توان چنين برهانى اقامه كرد- كثرت فرع بر محدوديت است- آنجا كه محدوديت نيست و سراسر اطلاق و لا حدى است- كثرت و تعدد معقول نيست- واجب الوجود وجود مطلق و بى‌نهايت است- زيرا چنانكه قبلا گفتيم حقيقت وجود بذات خود- حد و قيد و محدوديت برنمى‌دارد- حد و قيد و محدوديت مساوى است- با مقهوريت و معلوليت- بعبارت ديگر هر گونه قيد و حدى كه- در حقيقت وجود پيدا مى‌شود- از ناحيه خارج ذات وجود است- و بعبارت ديگر از ضميمه شدن عدم است- در حقيقت وجود به هيچ وجه عدم راه ندارد- وجود نه از آن جهت كه وجود است- بلكه از آن جهت كه معلول است و متاخر است- و حيثيت صدورى است محدود و مقتدر است- پس چون ذات بارى تعالى- وجود محض و محض وجود است- محال است كه ثانى داشته باشد- .

شيخ اشراق تعبيرى دارد مى‌گويد- صرف الشىء لا يتثنى و لا يتكرر - يعنى هر چيزى خودش در حالى كه فقط خودش است- بدون اينكه چيز ديگر با او ضميمه شود- دوتا نمى‌شود و قابل تعدد نيست- .

مثلا اگر انسان را در نظر بگيريم- و هيچ چيز ديگر را با او در نظر نگيريم- جز يك حقيقت نيست- و بيش از يك وجود نمى‌تواند داشته باشد- هر چه بخواهيم انسان دومى فرض كنيم كه- او نيز صرف الانسان باشد ممكن نيست- او نيز خود اين خواهد بود- انسان آنگاه قابل تكرر است كه بواسطه ماده- و زمان و مكان ضمائم و محدوديتها بپذيرد- يكى انسان اين زمانى و اين مكانى-