خدا يكى است
از براى اثبات اين نظريه تنها- يك نگاه بدو برهان گذشته كه- براى اثبات صانع ذكر نموديم كافى است- زيرا از راه برهان دويم نياز جهان هستى- به خدا براى اين بود كه يك واحد معلول بود- و يك واحد معلول يك علت بيشتر برنمىدارد- رجوع شود به مقاله علت و معلول...- و همچنين تامل در مضمون برهان اولى- اين مطلوب را بنحو روشنترى مىرساند- زيرا واقعيت مطلق بىقيد و شرطى كه- برهان نامبرده اثبات كرده و نام واجب الوجود- بوى مىدهد با فرض اطلاق محض- ديگر هيچگونه كثرت و تعددى را نمىپذيرد- براى اينكه چيزى كه هيچ قيد و شرطى- بوى ضميمه نشده باشد بديهى است كه- تصور تعدد و كثرت در وى امكان پذير نيست- بلكه طبق اين برهان اثبات وجود خدا- واقعيت مطلق در اثبات وحدت كافى است- .(1) (1)مسائل الهى آنگاه كه به شكل فلسفى طرح مىشود- ترتيب و نظم خاصى دارد كه بايد پيروى شود- بر خلاف هنگامى كه از طريق سائقه عشق فطرى- و يا از طريق علمى و مطالعه در آثار و مخلوقات- در جستجوى اين مسائل هستيم- .
و از همين جا مىتوان گفت بشر از روزى كه- بفكر خدا افتاده وحدتش را نيز- طبعا اثبات مىكرده است- .
اگر بشر با سائقه عشق فطرى- در جستجوى خداوند بر آيد- از همان اول در جستجوى الله است- يعنى بالفطره ذاتى را جستجو مىكند كه موجود است- و واحد است و مستجمع جميع كمالات است- .
و اگر از طريق علمى يعنى از طريق مطالعه- در آيات بر آيد قبل از هر چيزى- متوجه علم و حكمت و حيات پديد آورنده جهان مىشود- و از طريق شناختن صفات پديد آورنده پديدهها- حكم مىكند كه طبيعت و ماده مستقل نيست- بلكه مسخر قوهاى است شاعر و مدرك- على هذا بشر اگر از راه علمى بخواهد- خدا را بشناسد صفات خدا را قبل از ذاتش درك مىكند- .
همانطور كه قبلا اشاره كردهايم- پيمودن راه علمى تنها ما را متوجه- جهانى در ما وراء طبيعت مىكند كه از روى حكمت- و تدبير اداره اين جهان را در اختيار دارد- بيش از اين هيچ حقيقتى از آن جهان بما معرفى نمىكند- ما از طريق باصطلاح علمى- يعنى از طريق مطالعه مستقيم مخلوقات و آثار- بدون اينكه استعداد فلسفى خود را بكار اندازيم- نمىتوانيم هيچ اطلاعى جز اين مقدار كه- طبيعت مسخر اراده يا ارادههائى است كه- آنرا مىچرخاند از ما وراء ماده و طبيعت بدست آوريم- در اساسىترين مفهوم مربوط به خدا- يعنى وجوب وجود و استقلال ذاتى- و بىنيازى او از غير خود در مىمانيم- لهذا سير و مطالعه در آفاق و انفس قادر نيست- همه مسائل مورد نياز ما را- در باره خداوند تامين نمايد- از آن جمله وحدت ذات واجب الوجود است- .
اما سلوك فلسفى بنحو ديگر است- در سلوك فلسفى ابتداء وجود واجب الوجود- يعنى وجود موجود يا موجوداتى مستقل- و قائم بذات و بىنياز از علت اثبات مىشود- بدون آنكه وحدت و ساير صفات ثبوتيه- يا سلبيه مورد بحث باشد- يعنى همين قدر اثبات مىشود كه جهان هستى از موجود- يا موجوداتى قائم بذات خالى نيست- همه هستىها هستىهاى ممكن و نامستقل نمىباشد- هستى ممكن متكى به هستى واجب- و هستى نامستقل متكى به هستى مستقل است- اما اينكه هستى واجب يكى است يا بيشتر- آيا از نوع جسم و جرم و ماده است يا نه- آيا جوهر است يا عرض آيا بسيط است يا مركب- آيا خود آگاه است يا ناخود آگاه- آيا به ساير اشياء احاطه علمى دارد يا ندارد- آيا قدرت دارد يا ندارد- حدود قدرتش چيست آيا مختار است يا موجب- و امثال
............ .
اين سئوالات هيچكدام در ابتداء مطرح نيست- تدريجا و بترتيب و نظم خاص طرح مىشود- درست مانند مسائل رياضى بايد مرحله به مرحله طى شود- و مراحل ابتدائى پايه و مقدمه مراحل بعدى قرار گيرد- .
در بحث گذشته اثبات شد كه موجود بر دو قسم است- موجود واجب و موجود ممكن- .
در آن بحث نظر كسانى كه موجود بودن را- با حادث بودن و معلول بودن مساوى فرض مىكنند رد شد- معلوم شد در ميان هستىها- هستى يا هستيهائى الزاما هست كه- قائم بالذات است و بخود موجود است- و هيچگونه محدوديت زمانى يا غير زمانى ندارد- .
اكنون مىخواهيم وحدت واجب الوجود را اثبات كنيم- يعنى در سراسر هستى آنكه بخود موجود است- و مستقل و قائم بالذات است يكى است نه بيشتر- .
ما در اينجا پنج برهان ذكر مىكنيم- دو برهان از اين پنج برهان از براهينى است كه- فلاسفه معمولا در كتب فلسفه متعرض آنها مىشوند- و در متن مقاله نيز تنها همين دو برهان ذكر شده است- سه برهان ديگر براهينى است كه- در كتب فلسفه نيامده است تنها در آثار مقدس- دينى اسلامى يعنى در قرآن و حديث آمده است- اما به ترتيب همه آنها را ذكر مىكنيم- برهان اول وحدت عالم دليل بر وحدت مبدا عالم است- اين برهان چهار مقدمه دارد- الف وحدت عالم يك وحدت واقعى و طبيعى است- ب عالمى جز اين عالم نيست- ج معلول واحد جز از علت واحد صادر نمىشود- د واجب الوجود بالذات- واجب من جميع الجهات و الحيثيات است- .
در باره مقدمه اول قبلا بحث شد- ولى مجددا با بيان ديگرى توضيح مىدهيم- راجع به ارتباط اجزاء عالم سه گونه مىتوان نظر داد- .
يكى اينكه هيچگونه ارتباطى ميان اجزاء جهان نيست- جهان عبارت است از يك سلسله اجزاء- و ذرات پراكنده و غير مرتبط- مانند انبارى كه از اشياء متفرقهاى انباشته شده است- وجود هيچ جزء با جزء ديگر مربوط نيست- بعبارت ديگر در جهان آنچه ارتباط هست- ميان پارهاى حوادث است كه- برخى علت بعضى ديگر هستند- و زمانا متعاقب يكديگرند- ولى اجزاء
............ .
جهان كه بصورت اجرام- و اجسام خاص مشاهده مىشوند- هيچگونه پيوندى با يكديگر ندارند- على هذا اگر فرض كنيم برخى از اجزاء عالم- بكلى معدوم گردد و يا با يك عامل خارج از عالم- تغيير وضع و محل بدهد هيچگونه تغييرى- در اجزاء ديگر و در كل جهان پديد نمىآيد- .
نظر دوم اينست كه اجرام و اجسام- با يكديگر مرتبطاند ولى از نوع ارتباطى كه- مصنوعا ميان اجزاء يك ماشين- و يك كارخانه وجود دارد- اجزاء يك ماشين و يك كارخانه- در يك نظام خاص قرار دارند- و هر كدام كار مخصوص دارد كه- براى كار مجموع ضرورى است- هر گونه تغيير يا كم و زياد شدن اجزاء- در وضع مجموع اثر مىگذارد- و احيانا اختلال ايجاد مىكند- .
على هذا اگر برخى از اجزاء جهان- بفرض بكلى معدوم گردد- و يا مصنوعا تغيير وضع و محل بدهد- در وضع كلى جهان مؤثر است- و احيانا ممكن است ماشين جهان مختل گردد- .
آنچه قطعى و مسلم است اينست كه وضع يك ستاره كه- در يك منظومه شمسى قرار دارد- در وضع همه آن منظومه مؤثر است- قطعا اگر خود خورشيد كه مركز منظومه شمسى است- منفجر و پراكنده شود تمام منظومه متلاشى مىگردد- ممكن است متلاشى شدن اين منظومه- در متلاشى شدن منظومههائى كه- اين منظومه جزئى از آنها است- و در وضع كهكشانى كه اينها جزء آن محسوب مىشوند- ملكه همه كهكشانها و همه جهان مؤثر واقع شود- نيروى جاذبه عمومى تاثير عظيمى- در ماشينى كردن جهان دارد- .
نظر سوم اينست كه پيوستگى اجزاء جهان- عميقتر از پيوستگى اجزاء يك ماشين است- از نوع پيوستگى اعضاء يك پيكر است- يعنى حيات واحد و شخصيت واحد بر جهان حكومت مىكند- مجموع جهان يك واحد شخصى است- همانطور كه يك فرد انسان با همه اعضاء- و اجزاء فراوان كه بالغ بر ملياردها سلول مىشود- و هر سلول به نوبه خود از قسمتها تشكيل شده- و هر قسمتى از ذرات فراوان فراهم آمده است- داراى يك شخصيت و يك روح است- نه شخصيتها و حياتها و روحها- .
در مقاله علت و معلول و مقاله قوه و فعل- و اوائل همين مقاله اين نوع از وحدت تاييد شده است- و اين برهان مبتنى بر اين نوع از وحدت است- .
در توضيح مقدمه دوم مىگوييم- اگر جهان جسمانى را از نظر ابعاد غير متناهى ندانيم- و بقول پاسكال جهان را كرهاى بدانيم كه- مركزش همه جا است و محيطش هيچ جا نيست - جهان ديگر غير از اين جهان تصور ندارد- ولى اگر
............ .
اين جهان را محدود و متناهى بدانيم- آنچنانكه قدما مىگفتند- و امروز نيز طرفداران بزرگى دارد- خواه آنكه به جسم محيط بر همه اجسام- محدد الجهات قائل بشويم يا قائل نشويم- وجود جهان ديگر تصور دارد- ولى حكماى قديم براهينى دارند مبنى بر اينكه- وجود دو جهان جسمانى منفك از يكديگر محال است- و آنها را در الهيات تحت عنوان- فى وحده اله العالم ذكر مىكنند- .
در باره مقدمه سوم در مقاله علت و معلول- بحث شده است در اينجا تكرار نمىكنيم- .
و در باره مقدمه چهارم در همين مقاله آنجا كه- راجع به آفرينش جهان بحث مىشود سخن خواهد رفت- .
برهان دوم اين برهان را- صدرالمتالهين اقامه كرده است- و تنها بر مبناى اصول و مبادى فلسفى- او مىتوان چنين برهانى اقامه كرد- كثرت فرع بر محدوديت است- آنجا كه محدوديت نيست و سراسر اطلاق و لا حدى است- كثرت و تعدد معقول نيست- واجب الوجود وجود مطلق و بىنهايت است- زيرا چنانكه قبلا گفتيم حقيقت وجود بذات خود- حد و قيد و محدوديت برنمىدارد- حد و قيد و محدوديت مساوى است- با مقهوريت و معلوليت- بعبارت ديگر هر گونه قيد و حدى كه- در حقيقت وجود پيدا مىشود- از ناحيه خارج ذات وجود است- و بعبارت ديگر از ضميمه شدن عدم است- در حقيقت وجود به هيچ وجه عدم راه ندارد- وجود نه از آن جهت كه وجود است- بلكه از آن جهت كه معلول است و متاخر است- و حيثيت صدورى است محدود و مقتدر است- پس چون ذات بارى تعالى- وجود محض و محض وجود است- محال است كه ثانى داشته باشد- .
شيخ اشراق تعبيرى دارد مىگويد- صرف الشىء لا يتثنى و لا يتكرر - يعنى هر چيزى خودش در حالى كه فقط خودش است- بدون اينكه چيز ديگر با او ضميمه شود- دوتا نمىشود و قابل تعدد نيست- .
مثلا اگر انسان را در نظر بگيريم- و هيچ چيز ديگر را با او در نظر نگيريم- جز يك حقيقت نيست- و بيش از يك وجود نمىتواند داشته باشد- هر چه بخواهيم انسان دومى فرض كنيم كه- او نيز صرف الانسان باشد ممكن نيست- او نيز خود اين خواهد بود- انسان آنگاه قابل تكرر است كه بواسطه ماده- و زمان و مكان ضمائم و محدوديتها بپذيرد- يكى انسان اين زمانى و اين مكانى-
............ .
و متحصل از فلان ماده باشد- و ديگرى انسان آن زمانى و آن مكانى- و متحصل از ماده ديگر و در شرائط ديگر- .
آنچه در برهان اول راجع به عدم امكان- وجود دو عالم جسمانى غير متناهى گفتيم- بعنوان تنظير در ما نحن فيه مىتوانيم بگوئيم- همانطور كه وجود دو عالم جسمانى غير متناهى كه- از نظر ابعاد غير متناهى باشد تصور ندارد- زيرا با نبودن حد و مرزى براى عالم جسمانى- هر چه را به عنوان عالم ديگر فرض كنيم- عين همين عالم خواهد بود- نه عالمى ديگر غير اين عالم- يعنى غير متناهى بودن جهان جسمانى سبب مىشود كه- ثانى براى آن غير قابل تصور باشد- همچنين اگر وجودى را مطلق و غير متناهى تشخيص داديم- ديگر فرض وجود مطلق ديگر امكان ندارد- بلكه فرض وجودى ديگر كه جدا از او و در عرض او باشد- و بتوان آنرا دوم اين وجود فرض كرد امكان ندارد- آنچه ما آنرا غير او فرض كنيم- ظهور و تجلى و شان و اسم خود او است- نه ثانى و دوم براى او- اگر گفته شده است ليس فى الدار غيره ديار- منظور نفى حقيقتى است غير از ذات او- و صفات و شؤون و اسماء و ظهورات- و جلوات او كه به نحوى خود او است-هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّٰاهِرُ وَ الْبٰاطِنُ- .
بهر حال مقصود اينست كه همانطور كه- با فرض لا يتناهى بودن عالم جسمانى- امكان كثرت و تعدد منتفى است- با فرض وجود مطلق غير متناهى نيز- امكان وجود مطلق ديگر منتفى است- با اين تفاوت كه در مورد دو عالم جسمانى- وجود عالمى متناهى در كنار عالم غير متناهى نيز- تصور ندارد ولى در مورد وجود غير متناهى- فرض وجود متناهى در مرتبه متاخر از وجود- غير متناهى قابل تصور است- هر چند آن وجود متناهى ثانى و دوم آن- محسوب نمىشود بلكه شانى از شؤون خود او است- .
پس اين برهان مبتنى بر دو مقدمه است- الف واجب الوجود وجود غير متناهى است- بعبارت ديگر وجوب وجود مساوى است با لا تناهى وجود- و به تعبير كاملتر حقيقت وجود مساوى است- با لا حدى و وجوب و صرافت و محوضت- .
ب در وجود صرف و واقعيت محض و لا يتناهى- تعدد و تكثر متصور نيست- .
البته اين نكته بايد گفته شود كه آن چيزى كه- در اين برهان حد وسط قرار مىگيرد- گاهى صرافت و محوضت است- و گاهى عدم تناهى و لا حدى
............ .
يعنى ممكن است- بگوئيم واجب تعالى وجود محض است- و وجود محض تعدد پذير نيست- و ممكن است بگوئيم واجب تعالى لا يتناهى است- و هر چه لا يتناهى است تعدد پذير نيست- صرافت و محوضت با عدم تناهى ملازم است- و خارجا دو چيز نمىباشند- اما مفهوما دو چيزند و همين جهت كافى است- براى اينكه وضع برهان را تغيير دهد- زيرا هر يك از اين دو حد وسط ملاك خاصى دارد- على هذا اين برهان بدو نحو قابل تقرير است- و در واقع دو برهان است نه يك برهان برهان سوم برهان تمانع است- در قرآن كريم آمده است-لَوْ كٰانَ فِيهِمٰا آلِهَةٌ إِلاَّ اللّٰهُ لَفَسَدَتٰا- يعنى اگر در آسمان و زمين در كل عالم- غير از ذات خداوند خدايان ديگر مىبود- آسمان و زمين تباه شده بودند و نبودند- .
اين برهان را معمولا- با يك صورت سطحى و عاميانه تقرير مىكنند- خلاصه آن تقرير اينكه- اگر مبدا و واجب الوجود متعدد باشد- ميان خود آنها يعنى ميان خواستهاى آنها- تمانع و تزاحم برقرار مىشود- باين معنى كه اراده هر يك مزاحم اراده ديگرى مىگردد- در اين صورت يا اراده و قدرت يكى- بر اراده و قدرت ديگرى غلبه دارد- و يا اراده و قدرت هيچكدام- بر اراده و قدرت ديگرى غلبه ندارد- محال است كه اراده و قدرت يكى- از آنها مغلوب واقع شود- زيرا مغلوبيت با كمال و وجوب وجود منافى است- و اگر هيچكدام غلبه نكنند جهان تباه مىشود- زيرا اراده هيچكدام مؤثر نيست- و وقتى كه اراده هيچكدام مؤثر نباشد- رابطه جهان با واجب الوجود كه- قطعى و ضرورى است قطع مىشود- يعنى هيچ حادثهاى وقوع پيدا نمىكند- بلكه هيچ موجودى وجود پيدا نمىكند- و باقى نمىماند و اينست معنى فساد و تباهى عالم- .
ولى اين تقرير صحيح نيست- زيرا چه موجبى در كار است كه- ارادهها و خواستهاى واجب الوجودها را- مخالف و مزاحم يكديگر فرض كنيم- بلكه الزاما بايد ارادهها و خواستها- آنها را هماهنگ فرض كنيم- زيرا فرض اينست كه هر دو واجب الوجودند- و هر دو عليم و حكيمند- و هر دو بر وفق مصلحت و حكمت عمل مىكنند- و چون حكمت و مصلحت يكى بيش نيست- پس اراده واجب الوجودها- هر چند عددشان از ريگ بيابان- و دانههاى باران بيشتر باشد- با يكديگر موافق و هماهنگ است- .
تزاحم ارادهها يا ناشى از منفعت خواهى- و خود پرستى است كه هر فردى فقط- منافع شخص خود را در نظر مىگيرد- و يا ناشى از جهل و نادانى و عدم تشخيص است- هيچكدام از اينها در باره واجب الوجود- قابل تصور نيست-
.............. .
برهان تمانع مبتنى بر تضاد و تخالف- خواستهاى و ارادهها نيست- بلكه مبتنى بر امتناع وجود هر حادثه ممكن است- از ناحيه تعدد ارادهها- يعنى اگر واجب الوجود متعدد باشد با فرض- هماهنگى و توافق ارادهها نيز تمانع وجود دارد- اين برهان مبتنى بر سه مسئله است- الف واجب الوجود بالذات- واجب من جميع الجهات و الحيثيات است- اين مقدمه را بعدا توضيح خواهيم داد- در اينجا همين قدر توضيح مىدهيم- كه در ذات واجب هيچگونه- حيثيت امكانى و بالقوه نمىتواند وجود داشته باشد- اگر عالم است عالم بالوجوب است نه بالامكان- و اگر قادر است قادر بالوجوب است- نه بالامكان و همچنين...- و لهذا او كه فياض و خلاق است- فياض و خلاق بالوجوب است نه بالامكان- يعنى محال است كه موجودى امكان وجود داشته باشد- و از طرف واجب الوجود افاضه وجود به او نشود- .
ب معلول حيثيت وجودش- و حيثيت انتسابش بعلت ايجاديش يكى است- يعنى در معلول دو حيثيت در كار نيست كه- بيك حيثيت منتسب به فاعل و علت باشد- و به حيثيت ديگر موجود باشد- اين مطلب همان است كه بوسيله صدرالمتالهين - بيان شده- و به تعبير خود او وجود معلول- عين ربط و انتساب بعلت است- و به همين جهت وجود و ايجاد يكى است نه دوتا- ما اين مطلب را در پاورقىهاى- جلد سوم اصول فلسفه توضيح دادهايم- .
ج ترجيح بلا مرجح محال است- اين مقدمه چندان نيازى به توضيح ندارد- اگر يك شىء نسبت به دو شىء- نسبت متساوى داشته باشد محال است كه- بدون دخالت يك عامل خارجى- اين توازن بهم بخورد و نسبتها تغيير كند- .
ترجيح بلا مرجح معمولا در مورد فاعلها اطلاق مىشود- و ترجح بلا مرجح در مورد اثرها و هر دو محال است- .
ترجيح بلا مرجح يعنى- اينكه فاعلى نسبت به دو اثر مختلف- و متغاير نسبت متساوى داشته باشد- و هر دو بيك نحو براى او ممكن باشد- و او به يكى از آنها انتساب پيدا كند- و او را به وجود آورد- فاعل كه طبعا در چنين موردى فاعل بالقوه است- نه بالفعل فاعليت نسبت به هر دو را- در يك حد بالقوه واجد است- چنين فاعلى يا از حد قوه به فعليت نمىرسد- و يا اگر مىرسد و يكى از دو فاعليت- صورت فعليت پيدا مىكند حتما- به موجب يك عامل و مرجحى بيرون از ذات فاعل است- اما ترجح بلا مرجح يعنى- اينكه فعلى و اثرى در حد قوه و امكان باشد- و بدون اينكه علت و عاملى دخالت كند- خود بخود از عدم به وجود و از قوه به فعليت برسد- .