و اگر به خداى جهان از اين سوى برهان نگاه كنيم كه- واقعيت مطلق از آن او است- ناچار هر كمال و فعليت واقعى نيز از آن او خواهد بود- .
پروردگار است- مستلزم تشبيه نيست- .
اينها مىگويند اشكال بحث در صفات حق تعالى- از جنبه تنزيه و تشبيه نيست- اشكال از جنبه ديگر است- اشكال اينست كه ما با عقل خود نمىتوانيم- تشخيص دهيم كه كدام صفت- صفت كمال است و ذات حق متصف به آن صفت است- و كدام صفت صفت نقص است- و ذات حق منزه از آن است- .
حد اكثر فهم ما اينست كه بگوئيم- او مستجمع جميع صفات كماليه است- و از هر نقص منزه است- اما از كجا مىتوانيم بفهميم كه- كدام صفت لايق ذات مقدس پروردگار است- و كدام صفت اين چنين نيست- تشخيص صفت كمال از صفت غير كمال- براى بشر ميسر نيست- .
از اينرو وظيفه ما اينست كه- در اينگونه مسائل تابع شرع مقدس باشيم- هر صفتى كه در كتاب خدا- و يا گفته پيامبر خدا و اوصياء پيامبر- براى خدا اثبات شده ما نيز اثبات مىكنيم- و هر صفتى كه در قرآن و سنت اثباتا يا نفيا- در بارهاش بحثى نشده است- ما ناچار بايد سكوت كنيم- .
در ميان آيات قرآن آياتى هست كه- خداوند را از توصيف بشر تنزيه مىكند از قبيل-سُبْحٰانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّٰا يَصِفُونَ-تَعٰالىٰ عَمّٰا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيراً- .
بطور كلى همه آياتى كه كلمه سبحان و يا تعالى- در آنجا بكار رفته همين مفهوم را دارد از قبيل- تعالى الله رب العالمين .
در اخبار و احاديث نيز زياد وارد شده است كه- جايز نيست خداوند را توصيف كنيم- مگر به آنچه خود خداوند خودش را توصيف كرده است- در كافى مبحث توحيد بابى دارد تحت عنوان- باب النهى عن الصفه بغير ما وصف به نفسه جل و تعالى- و از همين رو علماء اسلام ادعا كردهاند كه- اسماء الله توفيقى است- يعنى ما فقط آن اسماء را مىتوانيم اسم خدا بدانيم- و بر خداوند اطلاق كنيم كه از طرف شارع رسيده است- و اما غير آن اسماء هر چند از نظر عقل ما صحيح بنظر برسد- جايز نيست بر خداوند اطلاق شود- .
مثلا در هر يك از موجودات جهان فعاليتى- بحسب حال خودش تا حدى كه- شرايط زمانى و مكانى آزادش گذاشته باشد مشهود است- و البته از آنچه گفته شد معلوم شد كه- مجموعا سه اشكال در ميان است- .
يكى اينكه تنزيه ايجاب مىكند كه- خداوند هيچ صفت مشترك با مخلوقات نداشته باشد- و چون هر صفتى كه ما بر خداوند اطلاق كنيم- از نوع صفات مشترك است- پس هر توصيف ما تشبيه است- پس بايد از توصيف خوددارى كنيم و حتى اگر از ناحيه شرع هم توصيف رسيده است- ما بايد آنها را از معانىشان تجريد كنيم- و يا تاويل بصفات سلبيه نمائيم- .
اشكال دوم اينست كه اشتراك صفت- ميان خالق و مخلوق فى حد ذاته مانعى ندارد- عمده اينست كه عقل ما قادر نيست- صفات حق تعالى را كشف كند- پس ما بايد در توصيف خداوند- صد در صد مقلد شرع باشيم- اگر از ناحيه شرع وصف خاصى رسيده است- هر چند مشترك باشد ميان مخلوق و خالق- ما خداوند را به آن صفت توصيف مىكنيم- و اگر از طرف شرع نرسيده است بايد خوددارى كنيم- و به عقل خود اعتماد نكنيم- .
اشكال سوم حرمت شرعى خوض در اين مسائل است- برخى از اهل حديث از روايات و اخبارى كه- در اين زمينه وارد شده است- اين چنين استنباط كردهاند- .
اكنون ما هر سه اشكال را مورد بررسى قرار مىدهيم- اما اشكال اول اين مطلب عقلا و شرعا صحيح است كه- خداوند را مانندى نيستلَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ- او را بهيچ چيز و هيچ چيز را به او نمىتوان تشبيه كرد- خاك را با عالم پاك نسبتى نيست- و هم اين مطلب ديگر صحيح است كه- بشر قادر نيست بكنه ذات و صفات حق پى ببرد- .
عنقا شكار كس نشود دام باز گيركانجا هميشه باد بدست است دام را
- .
ولى اين جهت ايجاب نمىكند كه امتياز- و تفاوت مخلوق و خالق در اين جهت باشد كه- هر معنى و صفت كه در باره مخلوق صدق مىكند- در باره خالق صدق نكند و بالعكس- تفاوت خالق و مخلوق در وجوب و امكان- و در قدم و حدوث ذاتى و در تناهى و لا يتناهى- و در بالذات و بالغير بودن است- فى المثل خداوند عالم است و انسان هم عالم است- علم هم جز بمعنى آگاهى و احاطه و كشف نيست- تفاوت در اينست كه خداوند عالم بالوجوب است- و انسان عالم بالامكان او قديم العلم است- و انسان حادث العلم او عالم است بكلى و جزئى- و گذشته و حاضر و به
فعاليت نامبرده از قدرتى كه- موجود نامبرده دارد سر چشمه مىگيرد- .
و چون اين قدرت كمالى است واقعيتدار- پس از واقعيت مطلق غيب و شهادت- و لا يعزب عن علمه مثقال ذره- و انسان عالم است بقسمت بسيار محدودى- علم او بالذات و علم انسان بالغير- تفاوت آن علم و اين علم- تفاوت نامتناهى با متناهى است- بلكه حكما اثبات كردهاند كه- خداوند فوق لا يتناهى است بما لا يتناهى- .
پس صحيح است كه خداوند مانند مخلوقات- و مخلوقات مانند خالق نيستند- و بايد نفى مثليت و نديت كرد- ولى نفى مثليت مستلزم اثبات ضديت نيست- اينگونه تنزيه كه بگوئيم هر چه در مخلوق است- مغاير و مخالف و مباين است با آنچه در خالق است- اثبات نوعى ضديت است ميان خالق و مخلوق- و حال آنكه همچنانكه خداوند را مثل نيست- ضد نيز نيست مخلوق ضد خالق نيست- مخلوق پرتو خالق و آيت خالق و مظهر خالق است- .
اينگونه تنزيه و نفى تشبيه كه- سر از تضاد مخلوق و خالق بيرون مىآورد- از آنجا ناشى مىشود كه- مفهوم و مصداق با يكديگر خلط شدهاند- يعنى وجود خارجى مخلوق مانند خالق نيست- نه اينكه هر مفهومى كه بر مخلوق صدق مىكند- بر خالق نبايد صدق كند- .
از اين گذشته اگر مقتضاى تنزيه- و نفى تشبيه اين باشد كه هر معنى كه- بر مخلوق صدق مىكند بر خالق صدق نكند- پس بايد در مورد موجود بودن- و واحد بودن خداوند نيز همين مطلب گفته شود- يعنى اگر مىگوييم خداوند موجود است- و واحد است طبق اين اصل تنزيهى- بايد آن دو لفظ را از معنى خودشان تجريد كنيم- و لا اقل بگوئيم معنى خدا موجود است- اينست كه خداوند معدوم نيست- اما نمىتوانيم بگوئيم خداوند واقعا موجود است- و معنى خداوند واحد است اينست كه- خداوند متكثر و متعدد نيست- ولى نمىتوانيم بگوئيم كه خداوند واقعا يگانه است- زيرا مستلزم تشبيه است- .
بديهى است كه چنين نظرى- نه تنها مستلزم تعطيل حق از صفات- و مستلزم تعطيل عقل از معرفت- و مستلزم ارتفاع نقيضين است- نوعى انكار خدا- و يگانگى او است اما اشكال دوم- اين اشكال مربوط است به حدود توانائى عقل- ما در مقالات گذشته اصول فلسفه - مكرر در باره حدود توانائى عقل بحث كردهايم-
وجود خدا سلب نمىشود- و نيز قدرت نامبرده پديدهاى است كه- از علت پيدا شده پس ناچار- علت فاعلىاش داراى آن مىباشد- .
نظريات دانشمندانى را كه مدعى شدهاند- توانائى عقل محدود است- به تجريد و تعميم و تجزيه و تركيب و تصرف و عمل- در آنچه از طريق حواس بدست مىآيد و بس انتقاد كرده- ناشى از عدم بررسى صحيح- و عدم نقادى كامل دستگاه انديشه دانستهايم- از نظر ما علم وجود شناسى- يا فلسفه اولى علمى است- صد در صد صحيح و در دسترسى عقل است- عقل معانى عامه را بخوبى مىشناسد- و بخوبى مىتواند در باره آنها قضاوت كند- تفكر در همين معانى كافى است- براى اينكه زمينه يك علم برهانى قطعى فراهم شود- .
آشنائى ذهن با مفاهيم عامه و احكام وجود عام- براى درك مسائل خاص رياضى يا طبيعى كافى نيست- ولى براى درك مسائل خاص الهى كافى است- و اين خود رازى دارد كه در جاى ديگر بايد گفته شود- .
اينكه چه صفت از صفات كماليه است- و لايق ذات پروردگار است- و چه صفت اين چنين نيست- با مقياس وجود شناسى كاملا قابل تحقيق است- و عقل تمرين يافته فلسفى قادر است- در حدود خاصى تحقيق كند- .
و البته اين بان معنى نيست كه- عقل قادر است بكنه صفات پروردگار پىببرد- جز علوم رياضى كه وضع خاصى دارند- هيچ علمى مدعى نيست كه- به كنه موضوعات خود پىمىبرد- ما بعدا به تبع متن در باره اين جهت بحث خواهيم كرد- اما اشكال سوم البته در آيات و روايات- از تنزيه زياد سخن رفته است اما آيات از قبيل-سُبْحٰانَ رَبِّكَ رَبِّ الْعِزَّةِ عَمّٰا يَصِفُونَ-لاٰ تُدْرِكُهُ الْأَبْصٰارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصٰارَ- آيه اخير در روايات كافى باب ابطال الرؤيه- به اعم از ابصار عيون و اوهام قلوب تفسير شده است- .
اما روايات در كتب حديث- مخصوصا كافى تحت عنوان باب النسبه- و باب النهى عن الكيفيه و باب ابطال الرؤيه- و باب النهى عن الصفه بغير ما وصف به نفسه جل و تعالى- روايات زيادى آمده است كه ممكن است- اشكال فوق استنباط شود مخصوصا باب اخير- روايات زيادى دارد كه مربوط به اين مطلب است- .
و مثلا در بسيارى از موجودات- صفت كمالى بنام علم داريم- چنانكه در انسان و ساير جانوران زنده پيدا است- و همچنانكه در قدرت گفته شد- براى اينكه مطلب كاملا روشن شود- مقدمه دو نكته بايد گفته شود- يكى اينكه سخن در اين نيست كه- آيا بشر قادر است پا از تعليمات قرآن - و اولياء وحى و الهام فراتر بگذارد يا نگذارد- .
معاذ الله فراترى وجود ندارد- تعليمات قرآن و توضيحاتى كه در زمينه- اين تعليمات از طرف اولياء دين رسيده است- آخرين حد صعود و كمال معارف الهى است- كه دست بشر ميتواند بانها برسد- .
و همچنين سخن در اين نيست كه- آيا بايد از تعليمات قرآن و شاگردان مستقيم قرآن - در اين زمينه الهام گرفت- و يا بايد آنها را كنار گذاشت- .
بدون شك همانطور كه قبلا اشاره شد- بزرگترين و الهام بخشترين اين حقايق- قرآن مجيد و سخنان شاگردان- و دست پروردگان قرآن است- سخن در چيز ديگرى است- سخن در استقلال قوه فكر و انديشه بشر- در مسائل الهى است سخن در اينست كه- آيا بشر حق دارد روى اصول و موازين علمى- و عقلى در اين مسائل بينديشد- و اجتهاد و استنباط نمايد- و از قرآن و حديث الهام بگيرد- و يا بايد الزاما در اين زمينهها مقلد و متعبد باشد- و حتى حق الهام گرفتن هم ندارد- زيرا الهام گرفتن فرع بر استقلال فكر است- فرع بر اين است كه انسان بخواهد معرفت حاصل نمايد- و چنانكه قبلا اشاره كرديم تقليد و معرفت- دو پديده متضاد مىباشند- .
نكته ديگر اينكه در محيط و عصرى كه- اين روايات صادر شده است- افرادى در جامعه اسلامى پيدا شده بودند كه- بدون اينكه صلاحيت علمى داشته باشند- و بدون آنكه توجهى به تعليمات قرآن داشته باشند- سخنانى در باره خداوند مىگفتند كه- هم ضد موازين عقلى و علمى بود و هم ضد قرآن - .
معنى استقلال عقل و انديشه اين نيست كه- هر فردى بدون آنكه موازين صحيح و حساب شده- و متكى به بديهيات اوليه را در دست داشته باشد- و بدون آنكه قدرت استفاده- و استنباط از آنها را داشته باشد- و بدون آنكه مقدمات لازم را طى كرده باشد- حق دارد در اين مسائل غور و تعمق كند- همه افراد فرضا بخواهند موازين علمى را تحصيل كنند- و بر طبق اصول صحيح اين مطالب را بياموزند- آن قريحه و استعداد لازم را ندارند- .
تنها افراد بسيار معدودى هستند كه قريحه- و استعداد مناسبى براى مسائل
علم نيز چيزى است واقعيتدار و معلول است- پس براى خداى جهان اثبات خواهد شد- .
حكمت متعاليه دارند- و خداوند متعال ذوق و استعداد درك مفاهيم- بسيار عالى و لطيف اين علم را به آنها داده است- همچنانكه در ساير رشتهها نيز افراد مستعد- درك دقيقترين مسائل آنها زياد نيستند- .
و چه زيبا گفته بوعلى در آخر نمط نهم اشارات - آنجا كه گفته است- جل جناب الحق عن ان يكون شريعه لكل وارد- او يطلع عليه الا واحد بعد واحد- و لذلك فان ما يشتمل عليه هذا الفن- ضحكه للمغفل عبره للمحصل- فمن سمعه و اشماز عنه فليتهم نفسه- لعلها لا تناسبه و كل ميسر لما خلق له- .
در آخر نمط دهم تحت عنوان خاتمه و وصيه مىگويد- ايها الاخ انى قد مخضت لك- فى هذه الاشارات عن زبده الحق- و القمتك قفى الحكم- فى لطائف الكلم فصنه عن الجاهلين و المبتذلين- و من لم يرزق الفطنه الوقاده- و الدربه و العاده و صغاه مر الغاغه- او كان من ملحده هؤلاء الفلاسفه و من همجهم- فان وجدت من تثق بنقاء سريرته- و استقامه سيرته و بتوقفه عما يتسرع اليه الوسواس- و بنظره الى الحق بعين الرضا و الصدق- فاته ما يسئلك منه مدرجا مجزءا مفرقا- تستفرس مما تسلفه لما تستقبله- و عاهده بالله و بايمان لا مخارج لها- ليجرى فى ما ياتيه مجراك متاسيا بك- فان اذعت هذا العلم او اضعته- فالله بينى و بينك و كفى بالله وكيلا بوعلى اولا تعمق در مسائل الهى را- شان افراد بسيار برجسته و معدود- و باصطلاح يگانههاى هر عصر مىداند- و با اشاره به حديث نبوى مدعى مىشود- كه هر كسى را بهر كارى ساختند- ثانيا شرط در متعلم حكمت الهى را- هوش سرشار جرئت و شهامت- صفاى نفس حسن طبيعت استقامت سليقه- و تسليم در برابر حقيقت مىداند- .
ثالثا براى معلم لازم مىشمارد كه- قدم بقدم و تدريجا مسائل را تعليم كند- ضمن آزمايش مسائل قبلى- آمادگى و عدم آمادگى متعلم- براى مسائل
گذشته از اينكه در جريان نظام وجود- كه مربوط به علتهاى جزء نمىتوان دانست- آثار شعور و علائم قدرت يك علم- بى نهايت باريك و غامضتر در نظر گرفته شود- تنها در صورت آمادگى تعليم داده شود- و اگر نه از تعليم او صرف نظر گردد- .
رابعا با شاگرد عهد و پيمان كند- و با سوگند تاكيد نمايد كه- از اشاعه اين علم در ميان عموم طبقات كه- مساوى با اضاعه آن و اضاعه افراد است- خوددارى كند و جز به اهلش تعليم ندهد- از اين جا معلوم مىشود كه امثال بوعلى معتقدند كه- جز افراد معدود ذى صلاحيت- ساير افراد لزوما بايد مقلد و متعبد باشند- بديهى است اگر بنا بر تعبد و تقليد باشد- نه بر معرفت آن چيزى كه شايسته تقليد و تعبد است- قرآن كريم و گفتار قطعى معصومين است- كه مصون از خطا است- .
اكنون كه اين دو نكته روشن شد مىتوانيم- مفاد رواياتى كه در اين زمينه رسيده است درك كنيم- براى نمونه يك روايت ذكر مىكنيم- در كافى باب النهى عن الصفه بغير ما وصف به نفسه- سؤال و جوابى كتبى كه ميان عبد الرحيم قصير - و امام صادق ع بوسيله عبد الملك بن اعين - مبادله شده است نقل شده است مفاد سؤال اينست- مردمى در عراق پيدا شدهاند كه خداوند را- با تجسم و خطوط چهره توصيف مىكنند- استدعا دارم مرا راهنمائى بفرمائيد- امام در جواب مىنويسد- در باره موضوعى كه پرسش كردهاى- خداوند متعالى است از اين نسبتها- او را مانند نمىباشد او شنوا و بينا است- او منزه است از توصيف وصف كنندگان- كه او را به مخلوقاتش تشبيه مىكنند- و به او افتراء مىبندند- مذهب صحيح همان است كه- در قرآن در باره صفات الهى آمده است- پس از خدا هم نفى و بطلان تعطيل از صفات- را منفى بدان و هم تشبيه را- او است خداى ثابت موجود برتر است- از آنچه وصف كنندگان او را توصيف مىكنند- هرگز از قرآن تجاوز نكنيد كه در اين صورت- با آنكه راهنمائى شدهايد گمراه شدهايد - .
بديهى است كه مفاد اين جواب اين نيست كه- هيچ كس حق ندارد خداوند را به هيچ وجه توصيف كند- از اين جواب استفاده مىشود كه به تبع قرآن - بايد
تيز و يك نيروى بيكرانى حيرت انگيز- باندازهاى روشن است كه با هيچ پرده- و پوششى نمىتوان پوشانيد- .
راهى بين نفى و تعطيل از يك طرف- و تشبيه از طرف ديگر انتخاب كرد- و افراد ناوارد بحث نكنند- .
دليل قاطع بر اينكه مقصود اين نيست كه- پيروى از قرآن لزوما بايد- بصورت تقليد و تعبد باشد- نه به صورت الهام گيرى- اينست كه در متن حديث خداوند با دو اسم و دو صفت- ياد شده است كه در قرآن نامى از اين دو اسم نيست- آن دو عبارت است از ثابت و موجود- پس معلوم مىشود مقصود- عدم انحراف از اصول تعليمات قرآن است- نه تقليد و تعبد به الفاظ و ممنوع بودن تفكر و معرفت- .
طرز بيان و تعليم و تعلم قرآن - و همچنين بيانات پيشوايان دين- مخصوصا نهج البلاغه مىرساند كه- هدف متعبد كردن مردم باين مسائل نيست- هدف راهنمائى و تحريك عقول است كه- مسائل را به حقيقت درك كنند و معرفت حاصل نمايند- .
استدلالهائى كه در متون اسلامى- يعنى در قرآن و احاديث و ادعيه ماثوره اسلامى- در زمينه علم خداوند قدرت خداوند- بساطت خداوند نفى صفات زائد بر ذات- و سائر مسائل الهى شده است- از نوع استدلال منطقى و تجزيه و تحليل فكرى است- برخى از آن استدلالها را- در باب وحدت واجب الوجود نقل كرديم- و اگر عموم مردم مكلفند كه مقلد و متعبد باشند- پس اين استدلالها و تجزيه و تحليلهاى دقيق عقلى- براى چيست و براى كيست- .
از آياتى نظير آيهوَ لِلّٰهِ الْأَسْمٰاءُ الْحُسْنىٰ- فَادْعُوهُ بِهٰا وَ ذَرُوا الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمٰائِهِ- سَيُجْزَوْنَ مٰا كٰانُوا يَعْمَلُونَالاعراف 180- با توجه به اينكه الف و لام در الاسماء- استغراق است نه عهد- استنباط مىشود كه خداوند را با هر وصفى كه- حاكى از حسن و كمال باشد- و در حد اعلاى حسن و كمال باشد- و هيچ جهت نقص و عدم در او نباشد مىتوان توصيف كرد- .
مسئله توقيفى بودن و يا نبودن اسماء الله- هر چند دليل تمامى ندارد- فرضا مورد قبول واقع شود مساله جداگانهاى است- چيزى را نام خدا دانستن و او را تحت آن نام- نام بردن ميتواند شرعا قانون خاصى داشته باشد- زيرا فرق است ميان تسميه و ميان توصيف- آنچه بحث كرديم در باره توصيف بود نه تسميه-