اشاره-
آخرين بحث فلسفى- در صفات خداى هستى به نظريهاى منتهى شده- كه از سطح سخنان گذشته- بسى بالاتر است و آن اينست كه- چون هستى خدا از هر قيد و شرطى مطلق است- و هيچگونه حدى در آنجا نيست- پس خود اين تحديد هيچ گونه حدى در آنجا نيست- نيز از آنجا منفى است- و از اين روى وجود ايزدى از هر تحديد مفهومى نيز بالاتر- و هيچ مفهومى حتى اين مفهوم نمىتواند- بوى احاطه نموده و تمام حاكى بوده باشد- .
بيشتر از اين اندازه را- بايد از جاهاى ديگر سراغ گرفت
آفرينش جهان
همينكه اين نظريه را پذيرفتيم كه- جهان آفريدگارى دارد- بلا فاصله در پى آن اين نظريه را نيز پذيرفتهايم كه- جهان كار و آفريده اوست- .(1) (1)اكنون نوبت بحث در افعال ذات بارى تعالى است- و اين سومين مباحث الهيات است- بخش ذات و بخش صفات قبلا بحث شد- .
پيش از آنكه وارد مسائل مربوط به فعل بارى بشويم- يك نكته را بايد طرح كنيم- ممكن است گفته شود كه- مباحث الهيات منحصر است- به مباحث مربوط به ذات و يا صفات بارى تعالى- اما مباحث مربوط به فعل بارى- از دائره الهيات بيرون است- زيرا همه چيز فعل بارى است زمين آسمان جماد- نبات حيوان انسان جوهر عرض- هر علمى در باره هر موضوعى كه بحث مىكند- در باره فعلى از افعال بارى به جستجو مىپردازد- و اگر فلسفه الهى نيز كاوش- در افعال بارى را جزء قلمرو خود بداند- اولا لازم مىآيد همه علوم را جزء فلسفه الهى بدانيم- ثانيا با توجه به اين كه در ساير علوم در باره- افعال بارى بحث مىشود بحث در اين جا زائد است- .
جواب اينست كه كاوش فلسفى- در باره آفرينش و فعل بارى- با كاوشهاى علمى در اين باره متفاوت است- فلسفه الهى آفرينش را كه فعل بارى است- از آن جهت موضوع بحث خود قرار مىدهد كه فعل بارى است- يعنى از آن جهت
البته در اثر عادتى كه فكر ما بواسطه- انس دائمى خود به حوادث زمانى و مكانى پيدا كرده- در آغاز بغلط افتاده فضائى خالى از موجودات- و زمانى داراى امتداد غير متناهى فرض كرده- سپس پديده جهان را مانند بچهاى نوزاد- در مهد مكان گذاشته و بدست دايه زمان كه- قبلا آماده بود سپرده- و منتظر تربيت و تكميلش مىباشيم- .
كه به ذات بارى انتساب دارد- و ميتواند از حيث انتساب بذات بارى- احكامى براى آن كشف كند- فلسفه به تعيين احكامى براى آفرينش مىپردازد- كه با توجه به آفريده بودن آن- مىتواند آنها را اكتشاف نمايد- در فلسفه الهى از ذات بارى- بر افعال بارى استدلال مىشود- قهرا همان جهاتى مورد بحث واقع مىشود كه- از انتساب جهان به ذات بارى- قابل ادراك كردن و فهميدن است- .
و اما علوم كه هر يك فعلى- از افعال را موضوع خود قرار مىدهد- در باره ذات فعل بارى بحث مىكنند- قطع نظر از ارتباط و انتساب اين ذوات با ذات بارى- يعنى با قطع نظر از جنبه فعل بارى بودن آنها- آشنائى علوم با آن موضوعات از طريق حواس است- و از نظر حس ارتباطى- ميان ذات محسوس و ذات بارى نيست- يعنى حواس هرگز ارتباط و انتساب را احساس نمىكند- نه از اين جهت كه يك طرف ارتباط- ذات غيب الغيوب است- بلكه از اين جهت كه در هيچ رابطه على و معلولى- رابطه علت و معلول محسوس نيست- ما اين مطلب را در مقاله پيدايش كثرت- در ادراكات توضيح دادهايم- .
در فلسفه فعل بارى بوسيله ذات بارى شناخته مىشود- بر خلاف علوم لهذا آنچه در فلسفه- در باره افعال بارى بحث مىشود و در قلمرو فلسفه است- با آنچه در علوم در باره آنها بحث مىشود- و در قملرو علوم است كاملا متفاوت است- .
البته از يك پندار بايد جلوگيرى كنيم- ما نمىخواهيم بگوئيم كه اشياء- داراى دو حيثيت واقعى و خارجى مىباشند- به يك حيثيت منتسب و مرتبط با ذات بارى تعالى- و به حيثيت ديگر كه حيثيت ذات آنها است- غير مرتبط و غير منتسب به ذات بارى مىباشند- و يكى از دو حيثيت در قلمرو فلسفه است- و ديگرى در قلمرو علوم حاشا و كلا- ممكن الوجود به تمام حيثيتها مرتبط- و منتسب به واجب الوجود است- حيثيتى كه بدان حيثيت مرتبط و منتسب نباشد- در او نيست و الا لازم مىآيد- بان حيثيت واجب الوجود باشد- حتى اين تعبير كه ممكن الوجود مرتبط است- به واجب الوجود تعبير نارسائى است-
ولى در همين تصوير از اصولى كه- سابقا مبرهن كردهايم بايد غفلت نكرد- 1-جهان ماده يك واحد حركت است- 2-زمان و مكان ساخته خود جهانند- نه مقياسى بيرون از جهان- .
3-زمان چون ساخته حركت است- با اختلاف حركات مختلف ممكن الوجود عين ارتباط به واجب الوجود است- تمام حيثيات ممكن الوجود تعلق محض- و انتساب صرف و اضافه خالص به واجب الوجود است- يا به اصطلاح متاخرين حكماء الهى- اضافه معلولات ذات بارى به ذات بارى بلكه اضافه- هر معلول به علت ايجادى خود اضافه اشراقيه است- .
بلكه مقصود اينست كه عقل و انديشه بشر- با در دست داشتن انديشه ارتباط افعال بارى- به ذات بارى فقط قسمتى از احكام آنها را- ميتواند اكتشاف كند و اگر فرض شود كه- از راه شناختن ذات بارى بتواند- تمام جهات و حيثيات معلولات را كه- با همه آنها منتسب به ذات حقند كشف كند- تمام آنچه علوم در باره اشياء بدست مىآورند- فلسفه از راه خود بدست مىآورد- و در آن وقت همه علوم واقعا جزئى- از فلسفه الهى خواهد بود- اين مطلب را بوعلى در اوايل الهيات شفاء - و صدرالمتالهين در اواخر- مباحث جوهر و اعراض اسفار تصريح كردهاند- .
آرى فكر فلسفى بشر كه صرفا مفهومى- از انتساب اشياء به ذات واجب دارد و بس- هويت واقعى معلولات را درك نمىكند- و اگر درك بكند نيازى به چيز ديگر- براى ادراك شئون معلول ندارد- مىگويند علم به علت مستلزم علم به معلول است- البته سخن صحيحى است ولى فكر بشر نمىتواند- با علم حصولى و انديشه ارتسامى- احاطه علمى به علت پيدا كند- و لهذا علم بعلت همانطور كه صدرالمتالهين - در مباحث عاقل و معقول تصريح مىكند- آنگاه مستلزم علم به معلول است كه بنحو حضورى باشد- .
مسائلى كه بمناسبت بحث در افعال بارى آفرينش- در اينجا مطرح است عبارت است از- 1-حدوث و قدم عالم 2-عوالم كلى وجود-
خواهد بود- و ما تنها متوجه يك حركت نسبه عمومى مىباشيم- و آن حركت شبانه روزى است و الفاظ زمانى ما از قبيل- گذشته آينده اكنون هميشه گاهى و نظاير آنها- ممثل حالاتى هستند كه ما با وضع حاضر- از زمان عمومى خودمان ديده يا انديشيدهايم- .
4-در ميان اجزاء عالم موجوداتى مجرد- و خارج از حكم ماده و 3-قضا و قدر و نحوه استناد شرور و بديها به قضاء الهى- .
البته برخى مسائل ديگر هم هست كه شايسته است- در بحث فعل بارى مورد توجه قرار گيرد- از قبيل مباحث مربوط به وحى و كلام و كتاب- .
ولى حكماء الهى به مناسبت خاصى كه- بيشتر ريشه كلامى دارد آن مباحث را- در ضمن مباحث صفات متعرض شدهاند- .
اما مسئله حدوث و قدم عالم- يكى از مسائلى كه از قديم الايام- مورد اختلاف فلاسفه و متكلمين بوده است- حدوث و يا قدم زمانى عالم است- معمولا از طرف متكلمين بر حدوث زمانى- و از طرف فلاسفه بر قدم زمانى استدلال مىشود- متكلمين مدعى هستند كه قديم منحصر است بذات واجب- غير ذات واجب هر چه هست حادث زمانى است- بلكه مدعى هستند كه قدم مساوى وجوب است- و حدوث مساوى امكان- يعنى يك موجود بدان جهت نيازمند بعلت- و فاعل است كه حادث است- و اگر حادث نباشد بىنياز از علت است- يعنى واجب الوجود است- .
متكلمين علاوه بر اين ادعاى اجماع و اتفاق مىكنند- از همه اديان و مذاهب بر حدوث زمانى عالم- و مدعى هستند كه عقيده به قدم زمانى عالم- بر خلاف متفق عليه همه اديان است- .
از طرف ديگر طرفداران فلاسفه مدعى هستند كه- حدوث زمانى عالم بمعنى اينكه- رشته زمان كه از گذشته به آينده كشيده شده است- از نظر گذشته محدود و متناهى باشد- و نقطه شروع داشته باشد و ما قبل آن نقطه- عدم محض باشد نامعقول است- زيرا مستلزم انفكاك معلول از علت تامه است- لازمه قدم ذات بارى قدم عالم است كه فعل بارى است- البته از نظر فلاسفه اصول و كليات عالم قديم است- و افراد و جزئيات حادثند- .
فلاسفه مدعى هستند كه آنچه منحصر است- به ذات واجب الوجود قدم ذاتى است نه قدم زمانى- و اجماع اهل اديان جز بر حدوث ذاتى عالم نيست-
زمان و مكان هستند كه- قابل انطباق به زمان و مكان نيستند- .
تذكر اصول نامبرده و لوازم آنها- انديشه نامبرده را از سر ما بيرون كرده- و در تصور گذشته و آينده جهان و مجموع تفصيلى آنها- در برابر يك تاريكى قرار مىگريم كه بىترديد- خرد دورانديش و ريز بين ما سر از پاى نمىشناسد- .
زيرا آن چيزى كه اديان تعليم ميدهند- مخلوقيت عالم و خالقيت ذات بارى است- آن چه را مخلوقيت عالم ايجاب مىكند- حدوث ذاتى است نه حدوث زمانى- آنچه در تعليمات اديان آمده اينست كه- جهان بواسطه ذات بارى- از كتم عدم به عرصه ظهور رسيده است- و البته چنين است يعنى جهان بواسطه ذات بارى- از مرتبه نيستى ذاتى به هستى رسيده است- جهان از ناحيه ذات خود نيست است- و از ناحيه ذات حق هست- .
فلاسفه مىگويند موجود بر دو قسم است- واجب و ممكن واجب قديم ذاتى است- ممكن نيز به نوبه خود بر دو قسم است- قديم زمانى و حادث زمانى- و آن چيزى كه مناط احتياج شىء به علت است- امكان ذاتى است نه حدوث زمانى- يعنى شىء از آن جهت كه در مرتبه ذات خود- اقتضاى وجود ندارد نيازمند به علت است- نه از آن جهت كه در زمانى نبوده و بعد پيدا شده است- فلاسفه براهين زيادى اقامه مىكنند- بر اينكه حدوث مناط احتياج به علت نيست صدرالمتالهين بر مبناى اصالت وجود- مبناى خاصى دارد كه نظر حكما را دقيقتر مىكند- او مىگويد مناط احتياج معلول به علت- از نحوه وجود معلول خارج نيست- توضيح اينكه حكما عموما بنا بر طرز تفكر- و اصالت ماهيتى چنين مىانديشند كه- اشياء ماهيات در ذات خود نه اقتضاء وجود دارند- و نه اقتضاء عدم- اين لا اقتضائى كه همان معنى امكان است- از لوازم ذات اشياء يعنى ماهيات است- و بواسطه همين لا اقتضائى نيازمند- و محتاج بعلتى مىباشند كه بانها وجود بدهد- ماهيت محتاج است و امكان مناط احتياج ماهيت است- و جعل و تاثير و ايجاد ما به الاحتياج است- ولى بنا بر نظر صدرالمتالهين كه- مبتنى بر اصالت وجود است- و ماهيت را از حريم جعل و انجعال- و تاثير و تاثر و ايجاد و موجوديت بر كنار مىداند- و همه اينها را از آن وجود مىداند- و براى هر مرتبه از وجود حكمى قائل است- آنچه محتاج به جعل و ايجاد است- خود وجود است و مناط احتياج نيز خود
آن وقت مىفهميم كه در اين انديشه- مانند كسى هستيم كه از حس سامعه محروم بوده- و بخواهد با حساسه چشم حقيقت صورت را بدست آورد- زيرا خيال صوت را كه در دل مىپرورد- در حقيقت نور و رنگ است- و هم مقياسى را كه بكار مىبرد- چشم مقياس نور و رنگ مىباشد- .
آرى وى از مشاهده حال ديگران- كه گوش شنوا دراند ميتواند وجود است- به اعتبار اين كه هويت وجود معلول- اينست كه فعل يا كار است- و ما به الاحتياج نيز از خود وجود خارج نيست- ما تفصيل بيشتر اين مطلب را- در مقاله علت و معلول ذكر كردهايم- .
خلاصه سخن در اينجا اينكه- طبق نظر صدرالمتالهين كه- بيان اين مقاله نيز با آن منطبق است- معلول از آن جهت نيازمند بعلت است كه- تمام هويتش اينست كه كار است- كار بودن كار به اين نيست كه حادث باشد يا قديم- بلكه بنفس كار بودن است- كار اگر حادث باشد كار حادث است- و اگر قديم باشد كار قديم است و بهر حال كار است- .
جهان يك واحد كار است خواه حادث باشد يا قديم- .
اما در اين مقاله بيان خاصى در متن آمده است كه- طبق اين بيان بحث در باره جهان- تحت عنوان حدوث يا قدم زمانى اساسا بىمعنى است- و برخى ادله كه براى اثبات حدوث- يا قدم جهان آورده مىشود بىاساس است- .
توضيح اينكه حدوث زمانى عبارت است از- مسبوقيت وجود يك شىء به عدم زمانى- يعنى اينكه زمانى بوده است كه اين شىء نبوده است- و قدم زمانى عبارت است- از عدم مسبوقيت وجود شىء به عدم زمانى- يعنى زمانى نبوده است كه اين شىء نبوده است- بلكه در همه زمانها بوده است- و به تعبير رساتر همواره زمان بوده است- و شىء مورد نظر همواره در همه زمانها بوده است- .
حدوث زمانى و قدم زمانى هر دو- در باره موجودى صادق است كه- در ظرف زمان واقع باشد- اما موجودى كه خارج از ظرف زمان است- نه حادث زمانى است و نه قديم زمانى مانند مجردات- كل جهان نيز كه شامل همه زمانها و مكانها است- نيز از اين قبيل است يعنى از ظرف زمان خارج است- خود زمان عبارت است از مقدار حركت ذاتى يك شىء- و ظرف زمانى يك شىء عبارت است- از مطابقه آن حركت با حركت ديگر كه- بحسب قرار داد مقياس قرار داده
بطور كلى بفهمد كه- چيزى غير از نور و رنگ هست كه با گوش درك مىشود- .
اگر چه باز در مورد تطبيق- همان كلى را به نور و رنگ تطبيق خواهد كرد- زيرا وى بكلى نامبرده از راه چشم رسيده است- در اين هنگام است كه انديشه ديرين ما- روزى بود كه جز خدا چيزى نبود شده است- مثلا حركت شبانه روزى- .
على هذا كل جهان ظرف زمانى ندارد- تا بحث مسبوقيت وجودش به عدم خودش- در زمان پيشين و يا عدم مسبوقيت- وجودش به عدم خودش در آن زمان به ميان آيد- جهان در كل خود زمان ندارد همچنانكه مكان ندارد- .
به عبارت ديگر مجموع جهان- كه شامل زمان هم هست پيش و پس زمانى ندارد- تا گفته شود در آن زمان بوده است يا نبوده است- همچنان كه صحيح نيست گفته شود- كه عالم در كجا آفريده شد- صحيح نيست گفته شود كى آفريده شد- چونكه كى و كجا متاخر از عالم است و فرع بر عالم است- كى و كجا و وقت و جا فقط در باره اجزاء عالم صادق است- زيرا مكان از نسبت احاطه اجزاء جهان- بر جزء ديگر انتزاع مىشود- و زمان از حركت ذاتى اشياء- و تطبيق آن با حركت عمومى شبانه روزى- .
از اينجا معلوم مىشود كه برهان معروفى كه- بر قدم عالم اقامه مىشود بىاساس است- .
برهان اينست كه حدوث زمانى عالم- مستلزم انفكاك معلول از علت تامه است- .
جواب اينست كه انفكاك فرع بر اينست كه- قبل از حدوث عالم يك امتداد و بعدى را فرض كنيم- و آن گاه بگوئيم در اين امتداد كه- عالم وجود نداشته است- از علت تامه خود منفك بوده است- ما چنين امتدادى جز در وهم بشر وجود ندارد- همانطورى كه صحيح نيست گفته شود- در ما وراء ابعاد مكانى عالم بفرض تناهى ابعاد- چه چيز وجود دارد صحيح نيست- گفته شود پيش از عالم چه چيز بود- زيرا كلمه در فرع بر وجود مكان است- و كلمه پيش فرع بر وجود زمان- .
مسئلهاى كه قابل طرح است اينست كه- آيا حركت لا يتناهى و جود دارد يا ندارد- و هم اينكه آيا سلسله حوادث- متناهى مىباشند لا يتناهى