اينها و جز اينها سخنانى است كه ماديين- و پيروان آنها مىگويند- و ما در ابحاث متفرقهاى كه- در مقالههاى گذشته نمودهايم- پاسخ برخى از اين سخنان بى فائده را داديم- و پاسخ برخى ديگر نيز خواهد آمد- .
[ارزش روش استدلالى و قياسى]
در اينجا بعنوان يادآورى از گذشته- و نمونه گوئى از آينده مىگوييم- 1-كسانى كه مىگويند راه بحث در ماوراء طبيعت- بواسطه كثرت خطا و لغزش هموار نبوده- اطمينان بخش نيست پس اين راه را نبايد پيمود- بخلاف بحث در علوم ماديه- كه توام با حس و تجربه مىباشد- اگر كمى بخود بيايند خواهند فهميد كه- سخنى گفتهاند نسنجيده- زيرا همين سخن اينها گفتگوئى است- در يك نظريه غير مادى- هرگز اين سخن و نظائر آن را- از آزمايشهاى فيزيك و شيمى- و مانند آنها استخراج نكردهاند- .
همان راهنمائى كه آنان را- بسوى اطمينان بخش بودن- بحثهاى حسى و تجربى هدايت كرده- و آنان نيز اضطرارا در حال جبر پذيرفتهاند- در مورد ديگر نيز اگر هدايت كند بايد بپذيرند- كارى كه حس و تجربه ناروائىها محروميتها و ناكاميها- درد و رنجها بيمارىها مرگ و ميرها وجود دارد- پس معلوم مىشود خدائى حكيم و عليم- آنچنانكه الهيون ادعا مىكنند وجود ندارد- .
برتراند راسل در كتاب چرا مسيحى نيستم مىگويد- براستى تعجب آور است كه انسانها به اور كنند- جهان حاضر با همه محتويات و نواقص خود- بهترين جهانى باشد كه خالقى قدر قدرت- و جامع كليه علوم طى ميليونها سال به وجود آورده باشد- جدا چنين چيزى براى من غير قابل قبول است- آيا تصور نمىكنيد اگر همه قدرتها- و جميع علوم را در اختيار داشتيد- و ميليونها سال هم وقت داشتيد مىتوانستيد- چيزى بهتر از كوكلوكلان[1]و فاشيسم بيافرينيد- .
در متن بعدا به اين دو اشكال پاسخ داده خواهد شد- و ما نيز در همانجا توضيحاتى خواهيم داد
[1]. Kukluxklan
مىكند اينست كه- حوادث و پديدههائى بوجود آورده- و يا نشان داده و در معرض قضاوت مىگذارند- ولى قضاوت از آن چيز ديگرى است- و انسان قضاوت آن قاضى را در مورد حس و تجربه- با يك حس و تجربه ديگرى نپذيرفته- بلكه اضطرارا و جبرا قبول نموده- و قضاوت او در همه جا يكسان و بايستى است- .
گذشته از اين اگر راه اين بحث راه غلطى بود- هرگز انسان با غريزه فطرى خود- متوجه آن سامان نمىشد- چگونه متصور است كه يك موجود خارجى- با حركت خارجى خود بسوى هدف و آرمانى متوجه شود- در حالى كه نه سوى و نه هدف در خارج- هيچگونه وجودى نداشته باشد- .
2-كسانى كه مىگويند- معلومات ما تنها ارزش عملى دارند- زيرا ما تنها آثار حسى را- آن هم از طرق حواس خود مىيابيم- و دليلى بر مطابقت آنها با خارج نداريم- .
اگر كمى روشنتر شوند خواهند ديد كه- اولا نسبت بخارج از خود- و محسوسات خود مطلقا شكاك هستند- و از اين روى ارزشى- براى سخنى كه بديگران مىگويند نيست- .
و ثانيا براى معلومات بسيارى- ارزش واقعى قائل شدهاند- مانند علمشان بخودشان- و معلومات حسى خودشان- و آنچه در دنبال معلومات حسى مىآيد- .
و درين صورت چه مانع دارد كه سخن از ماوراء طبيعت- نيز از اين قبيل بوده باشد- .
و ثالثا از براى همين بحث ارزش علمى قائل شدهاند- .
3-و كسانى كه مىگويند- قانون عليت و معلوليت ساخته تداعى معانى است- اصولا شكاك مىباشند و ما پاسخ اين روش را در مقاله 3- و مقاله 9 داده و بى پايه بودنش را روشن ساختيم- .
4-كسانى كه مىگويند- معلومات مسلمه ما فرضيههائى است كه- بحسب مساس حاجت فرض مىشود- و امروز فرضيه خدا ديگر از- محيط حاجت بيرون افتاده است- اينان نيز چنانكه در مقالههاى گذشته- ثابت كرديم در حقيقت شكاك هستند- .
در بى مغز بودن اين گفتار كافى است كه- خودش پاسخ خودش مىباشد- زيرا اين سخن معلومات مسلمه ما- صرفا فرضيههائى است كه حاجت آنها را بوجود آورد- مىخواهد به ثبوت برساند كه- ما هيچ معلوم ثابتى نداريم و در صورت صحت- خود اين سخن معلوم ثابتى است- و خودش دروغ خود را در مىآورد- .
خوشمزهتر اينكه- بعضى از اينان كه باين نكته برخوردهاند- براى رفع اشكال گفتهاند- همه قضايا و معلومات غير دائمى و غير كلى است- مگر اينكه غير ثابت و غير كلى نداريم- با اين سخن مشتمل باستثنائى خندهدار- يك قضيه دومى نيز كلى و ثابت اثبات نمودهاند- .
و اينكه گفتهاند فكر خدا و ماوراء طبيعت- معلول انحطاط اقتصادى و بيچارگى بشر است- پاسخ آن را در آغاز سخن داده و گفتيم كه- بحث از خدا فطرى بشر مىباشد- و نسبت متعاكسى ميان خدا شناسى- و ماده پرستى موجود است- در حقيقت خدا شناسى معلول محروميت مادى نيست- بلكه روگردانى و اعراض از خدا شناسى- معلول سرگرمى به ماده پرستى است- زيرا سرسپردگى بحكم هر غريزهاى- احكام غرائز ديگر را ضعيف مىكند گواه اين سخن آن است كه هر جا محروميت مادى- با فعاليت برخى غرائز سرگرم كننده توام مىشود- مانند اقسام شهوترانىهاى پست- باز پاى خدا شناسى لنگ است- و از سوى ديگر اشخاصى كه فراغت نسبى- و ميانهروى در زندگى دارند- باين بحث بهتر مىپردازند- اصولا كارهاى فكرى با سرگرميهاى مادى سازش ندارد- .
و اينكه گفتهاند فكر خدا و مذهب را- استثمار كنندگان بشريت بوجود آوردهاند- پاسخش همان است كه گفته شد گذشته از آن اصولا- سوء استفاده از فكرى دليل بطلان و فساد وى نمىباشد- .
همه ميدانيم از نخستين روز- كه بشر وارد صحنه اجتماع شده- پيوسته اجتماعى صالح- و آرمانى پاك بحسب فطرت مىخواسته- و مىخواهد- با اين همه پس از صدها هزار سال بقول زمين شناسان- تا كنون در اثر استفاده سوء- و نامشروع استفادهجويان موفق به استقرار- يك چنين اجتماع صالحى در ميان همه بشر نگشته- آيا مىتوان گفت كه اين آرمان مقدس نيست- و يا اينكه استثمار كنندگان عالم بشريت- او را بوجود آوردهاند- .
اساسا هر روش و آرمان قابل توجه- در ميان بشر پيدا شود كه توجه مردم را جلب كند- راهزنان و نيرنگبازانى پيدا شده- و سر راه را گرفته و بهر رنگى بوده باشد- استفادههائى از اين راه خواهند برد- مىخواهد مقصدى صحيح باشد يا فاسد حق باشد يا باطل- .
[عدم درك صحيح مفهوم خدا]
5-و كسانى كه مىگويند- در آزمايشهاى علمى كه بهر گوشه- و كنار جهان سرمىزند اثرى از خدا نمىيابيم- .
اينان مفهوم كلمه خدا را نفهميده- و به مقصد مثبتين اين حقيقت پى نبردهاند- .
آنان كه به خدا معتقدند علتى در صف- و رديف علل ماديه قرار نمىدهند- كه زمام برخى حوادث را بدست علل ماديه سپرده- و زمام برخى ديگر را بدست خدا بسپارند- بلكه علتى فوق همه حوادث و علل آنها اثبات مىكنند- كه نسبت او به همه آنها يكسان بوده باشد- .
مثل خدا و علت و معلولهاى مادى- مثل دست و قلم و نوشته قلم است- آيا مىشود گفت ما با چشم ساده و مسلح خود- هر چه به نگاشتههاى قلم نگاه مىكنيم- جز اينكه از نوك قلم پيدايش مىيابند- چيزى ديگر نمىيابيم
و در نتيجه دستى در كار نيست- البته نه زيرا قلم با آنچه از نوك وى ترشح مىكند- همه و همه از آن دست مىباشد- نه اينكه كلمات چندى كار قلم- و كلمات چندى كار دست مىباشد- .
جاى بسى تاسف است كه- پس از گذشتن قرنهاى متراكم- از سير ممتد علم و دانش- كار يك مدعى دانش بجائى برسد كه- به اندازه يك انسان دور از آبادى نتواند- از غريزه فطرى خود استفاده كند- يك انسان ساده اگر چه از بيان- تفصيلى فكر خود عاجز و زبون است- ولى با فطرت خود علت جهان خدا را- از براى جهان مجموع علل و معلولات اثبات مىكند- نه اينكه پارهاى از حوادث را بدست ماده- و پارهاى بدست خدا بسپارد- .
ولى اين مدعى دانش مىگويد- در آزمايشهاى ما از خدا اثرى نيست- بى اينكه بفهمد اگر خدائى بوده باشد- چنانكه هست آزمايشگاه و آزمايش كننده- و آزمايش شونده و خود آزمايش با همه شرايط كه دارند- همه و همه اثر او و از آن اوست- .
و تازه برگشته و مىگويد- چون كار زندگى و كاوشهاى علمى ما- بى اين فرضيه مىگذرد نيازى باين كنجكاوى نداريم- جز اينكه اشتغال باينگونه بحثها ما را- بانسان اولى ملحق نموده- و از مزاياى شيرين و پر بهاى زندگى- كه كنجكاوى روز افزون مادى- در دسترس ما قرار مىدهد باز مىدارد- .
گوينده اين سخن تصور نمىكند كه- اگر با اين روش پاسخ مثبت- به درخواستهاى بى بند و بار شكم و پائينتر از شكم داديم- به درخواست غريزه فطرى چه پاسخ خواهيم داد- .
البته گوينده اين سخن معنى تخلف از غريزه فطرى را- نيز آن چنان كه شايد و بايد به ذهن نسپرده- ولى بايد بداند كه كمال و مزيت وجودى- هر پديده و آفريدهاى آن چيزهائى است كه- با ساختمان ويژه و غرائز وجودى وى وفق بدهد- و هيمنكه اين توافق را از دست داد- از ارزش واقعى
خود افتاده- و تنها نامى از كمال خواهد داشت- .
اگر انسان تنها يك غريزه فطرى- مثلا شهوت خوراك يا شهوت نزديكى جنسى داشت- هر چه در فعاليت وى زيادهروى مىكرد كمالش بود- ولى غرائز گوناگون ديگرى كه- در تركيب ساختمان وى موجود است- زيادهروى و طغيان تنها يك غريزه را روا نديده- و بحفظ توازن و حد اعتدال دعوت مىكند- ماده تا حدى و ماوراء ماده تا حدى- .
6-و كسانى كه مىگويند بحث از خدا بجائى نمىرسد- زيرا اگر طبق قانون عليت و معلوليت- از براى جهان خدا اثبات كنيم- از براى خدا نيز علت بايد اثبات كرد- اينان در بحث خلط مىكنند- .
مضمون قانون نامبرده اين نيست كه- هر موجودى علت مىخواهد- بلكه اين است كه هر حادثهاى علتى دارد- يعنى چيزى كه نبود و شد- علتى از براى پيدايش وى ضرورى است- و در مقاله 9 اين بحث را مشروحا توضيح داديم- .
[هيچ پديده خالى از فايده نيست]
7-و كسانى كه مىگويند اگر خدائى در كار بود- اين همه پديدههاى بى فايده مانند پستان در مرد- و پديدههاى از كار افتاده مانند بال مرغ خانگى- و خروس و پوست لاى انگشتان- برخى پرندگان غير آبى كه نتيجه تحول ماده- يا تبعيت محيط مىباشد موجود نمىشد- و همچنين اين همه فساد و شر و محروميتها رخ نمىداد- .
اينان نيز خلط بحث كرده و وجود نسبى و قياسى را- از وجود نفسى و ضرورى تميز ندادهاند- .
سخن آنان داراى دو بخش است- اما راجع به بخش اول- كدام برهان علمى قائم شده- به اينكه مثلا پستان تنها براى شير دادن است- و فايده ديگرى ندارد يا پوست لاى انگشتان پا را- فقط نيازمندى بشنا بوجود آورده است- چيزى كه هست اينست كه انسان فائدهاى- در پارهاى از موارد مانند پستان زن و پاى اردك يافته- سپس تعميم
جاهلانه و بى ماخذى داده- فائده نامبرده را از همه موارد مىخواهد- يعنى قياس بيخودى كرده- و حكم چيزى را از چيزى ديگر توقع مىكند- مانند جراحى كه مىگويد تا روح انسانى- زير كارد تشريح من نيايد وجودش را باور نخواهم كرد- اين پزشك تصور كرده كه هر چه موجود بوده باشد- بايد بريدنى باشد- .
[بحث شرور و بديها]
و در بخش دويم سخنشان- اين افراد نتوانستهاند تميز دهند كه- پيوسته شر و فساد و ساير ناملائمات- در وجودات قياسى و يا وجودات پندارى اشياء است- نه در وجودات واقعى و نفسى آنها- .(1) (1)مسئله شرور و بديها از مسائل مهم فلسفه است- وجود شرور و بديها از قبيل مرگ و ميرها- بيمارىها مصيبتها آفتها فقر و ناتوانىها- دردها و رنجها زشتىها و تشويهات خلقت- نابرابريها و تبعيضها در خلقت و اجتماع- جنگها و درندگىها و تنازع بقاء جانداران- و بالاخره وجود شيطان و نفس اماره سبب شده است كه- برخى در حكمت بالغه و نظام احسن خدشه كنند- و بگويند اگر جهان با حكمت بالغه الهى اداره مىشد- و نظام موجود نظام احسن بود- امورى كه لغو و بيهوده و يا مضر و زيان آورند- در جهان وجود نمىداشت- شرور و بدىها سبب شده است كه- عده ديگرى به ثنويت گرايش كنند- از راه اينكه چون اشياء و موجودات- منقسم مىگردند بخيرات و شرور- و اين دو قسم با يكديگر تباين ذاتى دارند- امكان ندارد كه از مبدا واحد صادر شده باشند- پس هر يك از اين دو قسم مبدا و منشا جداگانه دارند- .
البته شرور و بديها- در كسانى فكر ثنويت را بوجود آورده- كه مبدء هستى را صاحب شعور و اراده مىدانند- مدعى هستند موجودى كه در ذات خود اراده خير دارد- ممكن نيست اراده شر داشته باشد- و موجودى كه در ذات خود اراده شر دارد- ممكن نيست اراده خير داشته باشد- پس جهان داراى دو مبدء است- يكى خير محض است و جز خير و نيكى نمىخواهد- و ديگرى شر محض است و جز شر و فساد نمىخواهد- .
اما در منطق كسانى كه بمبدء- يا مبادء شاعر مدرك قائل نيستند- و معتقد نيستند كه در مبدء يا مبادء هستى- تميز و تشخيص خير و شر وجود دارد- نيازى به فرضيه ثنويت نيست- .
و آنچه به خدا يا هر علت تامه منسوب است- وجودات واقعى و نفسى اشياء است- نه وجودات قياسى و يا پندارى آنها- .
فكر ديگرى كه مولود شرور و بدىها است- خدشه در عدل الهى است مىگويند- عدم تعادلها و نابرابريها در خلقت- و در اجتماع با عدل الهى سازگار نيست- فلسفههاى مبتنى بر بدبينى و فلاسفه بدبين جهان- كه كم و بيش در همه جهان وجود داشتهاند- مولود احساس شرور و بديها مىباشند فلاسفه و حكماء الهى در مقابل- حل شبهه شرور و بديها سه قسمت را- مورد بحث و مطالعه قرار دادهاند- الف ماهيت شرور و بديها چيست و چه ريشهاى دارند- .
ب تفكيك ناپذيرى خيرات و شرور از يكديگر- و غلبه خيرات بر شرور- ج فوائد و آثار مفيد شرور و بدىها- و اين كه هر شرى خيرى بدنبال خود مىآورد- .
اما قسمت اول يك تحليل و سير- و تقسيم عقلى ثابت مىكند كه- شر از نيستى برمىخيزد نه از هستى- يعنى آنچه بد است يا خود عدم است مانند كورى- فقر ناتوانى نابرابرىها زشتىها- پيرىها مرگها باعتبارى يا چيزى است كه- منشا فقدانات و اعدام مىگردد مانند موذىها- آفتها بلاها ظلمها و تجاوز به حقوقها- سرقتها و فحشاها و از اين قبيل است اخلاق فاسد- نظير كبر حسد بخل و غيره- .
مرگ و فقر و ضعف و پيرى و ناتوانى و زشتى- از آن جهت بد است كه آدمى- فاقد حيات و ثروت و قوت و جوانى و زيبائى است- فقدان و نداشتن بد است- موذيها و آفتها و بلاها و امثال اينها- از آن جهت بد مىباشد كه وجودشان- منجر بسلب حيات و نعمت مىگردد- .
پس مىتوانيم بگوئيم كه وجود- مطلقا خير است و عدم شر است- و البته هر عدمى متصف بشريت نمىشود- آن عدم متصف بشريت مىگردد كه عدم ملكه باشد- يعنى هرگاه موجودى باشد كه استعداد- يك كمال خاص در آن وجود داشته باشد- و آن كمال خاص وجود پيدا نكند- و يا پس از وجود پيدا كردن به عللى معدوم گردد- عدم چنين كمال كه بعنوان يك حالت خاص- صفت آن موجود واقع مىشود شر است- .
از اينجا معلوم مىشود كه- فكر ثنويت اساس درستى ندارد- زيرا اشياء و موجودات- واقعا دو دسته و دو صنف نيستند- صنف خوبها و صنف بدها- بدها