4-كسانى كه مىگويند- معلومات مسلمه ما فرضيههائى است كه- بحسب مساس حاجت فرض مىشود- و امروز فرضيه خدا ديگر از- محيط حاجت بيرون افتاده است- اينان نيز چنانكه در مقالههاى گذشته- ثابت كرديم در حقيقت شكاك هستند- .
در بى مغز بودن اين گفتار كافى است كه- خودش پاسخ خودش مىباشد- زيرا اين سخن معلومات مسلمه ما- صرفا فرضيههائى است كه حاجت آنها را بوجود آورد- مىخواهد به ثبوت برساند كه- ما هيچ معلوم ثابتى نداريم و در صورت صحت- خود اين سخن معلوم ثابتى است- و خودش دروغ خود را در مىآورد- .
خوشمزهتر اينكه- بعضى از اينان كه باين نكته برخوردهاند- براى رفع اشكال گفتهاند- همه قضايا و معلومات غير دائمى و غير كلى است- مگر اينكه غير ثابت و غير كلى نداريم- با اين سخن مشتمل باستثنائى خندهدار- يك قضيه دومى نيز كلى و ثابت اثبات نمودهاند- .
و اينكه گفتهاند فكر خدا و ماوراء طبيعت- معلول انحطاط اقتصادى و بيچارگى بشر است- پاسخ آن را در آغاز سخن داده و گفتيم كه- بحث از خدا فطرى بشر مىباشد- و نسبت متعاكسى ميان خدا شناسى- و ماده پرستى موجود است- در حقيقت خدا شناسى معلول محروميت مادى نيست- بلكه روگردانى و اعراض از خدا شناسى- معلول سرگرمى به ماده پرستى است- زيرا سرسپردگى بحكم هر غريزهاى- احكام غرائز ديگر را ضعيف مىكند گواه اين سخن آن است كه هر جا محروميت مادى- با فعاليت برخى غرائز سرگرم كننده توام مىشود- مانند اقسام شهوترانىهاى پست- باز پاى خدا شناسى لنگ است- و از سوى ديگر اشخاصى كه فراغت نسبى- و ميانهروى در زندگى دارند- باين بحث بهتر مىپردازند- اصولا كارهاى فكرى با سرگرميهاى مادى سازش ندارد- .
و اينكه گفتهاند فكر خدا و مذهب را- استثمار كنندگان بشريت بوجود آوردهاند- پاسخش همان است كه گفته شد گذشته از آن اصولا- سوء استفاده از فكرى دليل بطلان و فساد وى نمىباشد- .
همه ميدانيم از نخستين روز- كه بشر وارد صحنه اجتماع شده- پيوسته اجتماعى صالح- و آرمانى پاك بحسب فطرت مىخواسته- و مىخواهد- با اين همه پس از صدها هزار سال بقول زمين شناسان- تا كنون در اثر استفاده سوء- و نامشروع استفادهجويان موفق به استقرار- يك چنين اجتماع صالحى در ميان همه بشر نگشته- آيا مىتوان گفت كه اين آرمان مقدس نيست- و يا اينكه استثمار كنندگان عالم بشريت- او را بوجود آوردهاند- .
اساسا هر روش و آرمان قابل توجه- در ميان بشر پيدا شود كه توجه مردم را جلب كند- راهزنان و نيرنگبازانى پيدا شده- و سر راه را گرفته و بهر رنگى بوده باشد- استفادههائى از اين راه خواهند برد- مىخواهد مقصدى صحيح باشد يا فاسد حق باشد يا باطل- .
[عدم درك صحيح مفهوم خدا]
5-و كسانى كه مىگويند- در آزمايشهاى علمى كه بهر گوشه- و كنار جهان سرمىزند اثرى از خدا نمىيابيم- .
اينان مفهوم كلمه خدا را نفهميده- و به مقصد مثبتين اين حقيقت پى نبردهاند- .
آنان كه به خدا معتقدند علتى در صف- و رديف علل ماديه قرار نمىدهند- كه زمام برخى حوادث را بدست علل ماديه سپرده- و زمام برخى ديگر را بدست خدا بسپارند- بلكه علتى فوق همه حوادث و علل آنها اثبات مىكنند- كه نسبت او به همه آنها يكسان بوده باشد- .
مثل خدا و علت و معلولهاى مادى- مثل دست و قلم و نوشته قلم است- آيا مىشود گفت ما با چشم ساده و مسلح خود- هر چه به نگاشتههاى قلم نگاه مىكنيم- جز اينكه از نوك قلم پيدايش مىيابند- چيزى ديگر نمىيابيم
و در نتيجه دستى در كار نيست- البته نه زيرا قلم با آنچه از نوك وى ترشح مىكند- همه و همه از آن دست مىباشد- نه اينكه كلمات چندى كار قلم- و كلمات چندى كار دست مىباشد- .
جاى بسى تاسف است كه- پس از گذشتن قرنهاى متراكم- از سير ممتد علم و دانش- كار يك مدعى دانش بجائى برسد كه- به اندازه يك انسان دور از آبادى نتواند- از غريزه فطرى خود استفاده كند- يك انسان ساده اگر چه از بيان- تفصيلى فكر خود عاجز و زبون است- ولى با فطرت خود علت جهان خدا را- از براى جهان مجموع علل و معلولات اثبات مىكند- نه اينكه پارهاى از حوادث را بدست ماده- و پارهاى بدست خدا بسپارد- .
ولى اين مدعى دانش مىگويد- در آزمايشهاى ما از خدا اثرى نيست- بى اينكه بفهمد اگر خدائى بوده باشد- چنانكه هست آزمايشگاه و آزمايش كننده- و آزمايش شونده و خود آزمايش با همه شرايط كه دارند- همه و همه اثر او و از آن اوست- .
و تازه برگشته و مىگويد- چون كار زندگى و كاوشهاى علمى ما- بى اين فرضيه مىگذرد نيازى باين كنجكاوى نداريم- جز اينكه اشتغال باينگونه بحثها ما را- بانسان اولى ملحق نموده- و از مزاياى شيرين و پر بهاى زندگى- كه كنجكاوى روز افزون مادى- در دسترس ما قرار مىدهد باز مىدارد- .
گوينده اين سخن تصور نمىكند كه- اگر با اين روش پاسخ مثبت- به درخواستهاى بى بند و بار شكم و پائينتر از شكم داديم- به درخواست غريزه فطرى چه پاسخ خواهيم داد- .
البته گوينده اين سخن معنى تخلف از غريزه فطرى را- نيز آن چنان كه شايد و بايد به ذهن نسپرده- ولى بايد بداند كه كمال و مزيت وجودى- هر پديده و آفريدهاى آن چيزهائى است كه- با ساختمان ويژه و غرائز وجودى وى وفق بدهد- و هيمنكه اين توافق را از دست داد- از ارزش واقعى
خود افتاده- و تنها نامى از كمال خواهد داشت- .
اگر انسان تنها يك غريزه فطرى- مثلا شهوت خوراك يا شهوت نزديكى جنسى داشت- هر چه در فعاليت وى زيادهروى مىكرد كمالش بود- ولى غرائز گوناگون ديگرى كه- در تركيب ساختمان وى موجود است- زيادهروى و طغيان تنها يك غريزه را روا نديده- و بحفظ توازن و حد اعتدال دعوت مىكند- ماده تا حدى و ماوراء ماده تا حدى- .
6-و كسانى كه مىگويند بحث از خدا بجائى نمىرسد- زيرا اگر طبق قانون عليت و معلوليت- از براى جهان خدا اثبات كنيم- از براى خدا نيز علت بايد اثبات كرد- اينان در بحث خلط مىكنند- .
مضمون قانون نامبرده اين نيست كه- هر موجودى علت مىخواهد- بلكه اين است كه هر حادثهاى علتى دارد- يعنى چيزى كه نبود و شد- علتى از براى پيدايش وى ضرورى است- و در مقاله 9 اين بحث را مشروحا توضيح داديم- .
[هيچ پديده خالى از فايده نيست]
7-و كسانى كه مىگويند اگر خدائى در كار بود- اين همه پديدههاى بى فايده مانند پستان در مرد- و پديدههاى از كار افتاده مانند بال مرغ خانگى- و خروس و پوست لاى انگشتان- برخى پرندگان غير آبى كه نتيجه تحول ماده- يا تبعيت محيط مىباشد موجود نمىشد- و همچنين اين همه فساد و شر و محروميتها رخ نمىداد- .
اينان نيز خلط بحث كرده و وجود نسبى و قياسى را- از وجود نفسى و ضرورى تميز ندادهاند- .
سخن آنان داراى دو بخش است- اما راجع به بخش اول- كدام برهان علمى قائم شده- به اينكه مثلا پستان تنها براى شير دادن است- و فايده ديگرى ندارد يا پوست لاى انگشتان پا را- فقط نيازمندى بشنا بوجود آورده است- چيزى كه هست اينست كه انسان فائدهاى- در پارهاى از موارد مانند پستان زن و پاى اردك يافته- سپس تعميم
جاهلانه و بى ماخذى داده- فائده نامبرده را از همه موارد مىخواهد- يعنى قياس بيخودى كرده- و حكم چيزى را از چيزى ديگر توقع مىكند- مانند جراحى كه مىگويد تا روح انسانى- زير كارد تشريح من نيايد وجودش را باور نخواهم كرد- اين پزشك تصور كرده كه هر چه موجود بوده باشد- بايد بريدنى باشد- .
[بحث شرور و بديها]
و در بخش دويم سخنشان- اين افراد نتوانستهاند تميز دهند كه- پيوسته شر و فساد و ساير ناملائمات- در وجودات قياسى و يا وجودات پندارى اشياء است- نه در وجودات واقعى و نفسى آنها- .(1) (1)مسئله شرور و بديها از مسائل مهم فلسفه است- وجود شرور و بديها از قبيل مرگ و ميرها- بيمارىها مصيبتها آفتها فقر و ناتوانىها- دردها و رنجها زشتىها و تشويهات خلقت- نابرابريها و تبعيضها در خلقت و اجتماع- جنگها و درندگىها و تنازع بقاء جانداران- و بالاخره وجود شيطان و نفس اماره سبب شده است كه- برخى در حكمت بالغه و نظام احسن خدشه كنند- و بگويند اگر جهان با حكمت بالغه الهى اداره مىشد- و نظام موجود نظام احسن بود- امورى كه لغو و بيهوده و يا مضر و زيان آورند- در جهان وجود نمىداشت- شرور و بدىها سبب شده است كه- عده ديگرى به ثنويت گرايش كنند- از راه اينكه چون اشياء و موجودات- منقسم مىگردند بخيرات و شرور- و اين دو قسم با يكديگر تباين ذاتى دارند- امكان ندارد كه از مبدا واحد صادر شده باشند- پس هر يك از اين دو قسم مبدا و منشا جداگانه دارند- .
البته شرور و بديها- در كسانى فكر ثنويت را بوجود آورده- كه مبدء هستى را صاحب شعور و اراده مىدانند- مدعى هستند موجودى كه در ذات خود اراده خير دارد- ممكن نيست اراده شر داشته باشد- و موجودى كه در ذات خود اراده شر دارد- ممكن نيست اراده خير داشته باشد- پس جهان داراى دو مبدء است- يكى خير محض است و جز خير و نيكى نمىخواهد- و ديگرى شر محض است و جز شر و فساد نمىخواهد- .
اما در منطق كسانى كه بمبدء- يا مبادء شاعر مدرك قائل نيستند- و معتقد نيستند كه در مبدء يا مبادء هستى- تميز و تشخيص خير و شر وجود دارد- نيازى به فرضيه ثنويت نيست- .
و آنچه به خدا يا هر علت تامه منسوب است- وجودات واقعى و نفسى اشياء است- نه وجودات قياسى و يا پندارى آنها- .
فكر ديگرى كه مولود شرور و بدىها است- خدشه در عدل الهى است مىگويند- عدم تعادلها و نابرابريها در خلقت- و در اجتماع با عدل الهى سازگار نيست- فلسفههاى مبتنى بر بدبينى و فلاسفه بدبين جهان- كه كم و بيش در همه جهان وجود داشتهاند- مولود احساس شرور و بديها مىباشند فلاسفه و حكماء الهى در مقابل- حل شبهه شرور و بديها سه قسمت را- مورد بحث و مطالعه قرار دادهاند- الف ماهيت شرور و بديها چيست و چه ريشهاى دارند- .
ب تفكيك ناپذيرى خيرات و شرور از يكديگر- و غلبه خيرات بر شرور- ج فوائد و آثار مفيد شرور و بدىها- و اين كه هر شرى خيرى بدنبال خود مىآورد- .
اما قسمت اول يك تحليل و سير- و تقسيم عقلى ثابت مىكند كه- شر از نيستى برمىخيزد نه از هستى- يعنى آنچه بد است يا خود عدم است مانند كورى- فقر ناتوانى نابرابرىها زشتىها- پيرىها مرگها باعتبارى يا چيزى است كه- منشا فقدانات و اعدام مىگردد مانند موذىها- آفتها بلاها ظلمها و تجاوز به حقوقها- سرقتها و فحشاها و از اين قبيل است اخلاق فاسد- نظير كبر حسد بخل و غيره- .
مرگ و فقر و ضعف و پيرى و ناتوانى و زشتى- از آن جهت بد است كه آدمى- فاقد حيات و ثروت و قوت و جوانى و زيبائى است- فقدان و نداشتن بد است- موذيها و آفتها و بلاها و امثال اينها- از آن جهت بد مىباشد كه وجودشان- منجر بسلب حيات و نعمت مىگردد- .
پس مىتوانيم بگوئيم كه وجود- مطلقا خير است و عدم شر است- و البته هر عدمى متصف بشريت نمىشود- آن عدم متصف بشريت مىگردد كه عدم ملكه باشد- يعنى هرگاه موجودى باشد كه استعداد- يك كمال خاص در آن وجود داشته باشد- و آن كمال خاص وجود پيدا نكند- و يا پس از وجود پيدا كردن به عللى معدوم گردد- عدم چنين كمال كه بعنوان يك حالت خاص- صفت آن موجود واقع مىشود شر است- .
از اينجا معلوم مىشود كه- فكر ثنويت اساس درستى ندارد- زيرا اشياء و موجودات- واقعا دو دسته و دو صنف نيستند- صنف خوبها و صنف بدها- بدها
بدبخت و محروم و ناقص و ناكام- وقتى داراى اين صفتها است كه وضع وجود حال او را- با يك خوشبخت و سعادتمند مقايسه كنيم- ولى و بدىها يا نيستيها هستند- پس در صنف موجودات قرار نمىگيرند- و يا هستيها هستند كه از آن جهت كه هستند بد نيستند- بلكه خوبند و فاعل آنها همان فاعل خيرات است- از آن جهت بد هستند كه- منشا بدى و نيستى در موجود ديگر شدهاند- يعنى بحسب وجود فى نفسه خوبند- و بحسب وجود نسبى و قياسى بدند- و بديهى است كه وجود نسبى و قياسى- وجود بالعرض است نه وجود بالذات- لهذا اعتبارى است و نيازى به فاعل و جاعل ندارد- پس بدىها چه بديهاى بالذات كه- از نوع اعدام و فقداناتاند- و چه بدىهاى نسبى و بالقياس كه از نوع موجوداتند- يا فاعل و جاعلى ندارند- و يا فاعل و جاعل آنها فاعل و جاعل خيرات است- و نيازى بفرض فاعل و جاعل ديگر ندارند- و جعل وجود واقعى آنها كه وجود فى نفسه آنها است- جعل خير است نه جعل شر- .
و اما جواب شبهه منكرين حكمت بالغه و نظام احسن- .
اگر ادعاى آنها به اين صورت باشد كه- وجود شر و بدىها از اين جهت- دليل بر عدم حكمت بالغه است كه- اگر حكمت بالغهاى در كار بود- شرور و بديها را نمىآفريد- پاسخ آنها همان است كه به ثنويين داده شد- يعنى در جواب آنها نيز گفته مىشد كه- شرور يا اعدام و نيستىها هستند- و يا هستىهائى كه منشا اتصاف آن هستىها- به شريت نيستىها مىباشند- .
ولى ممكن است كه شبهه به اين صورت تقرير شود كه- هر چند شرور و بديها از نيستىها بر مىخيزد- ولى چرا عالم طورى آفريده نشد كه- بجاى نيستىها هستىها- و بجاى فقدانات كمالات بوده باشد- اشكال اين نيست كه چرا بدىها را آفريد- اشكال اينست كه چرا خلاء حاصل از نيستيها را- با خلقت و آفرينش خوبها و خوبيها پر نكرد- .
پس اشكال در آفريدن بدىها نيست- كه گفته شود عدمى هستند- اشكال در نيافريدن خوبىها بجاى اين بدىها است- چرا بجاى مرگ حيات دائم- و بجاى فقر و ناتوانى ثروت و قوت- و بجاى زشتى زيبائى و بجاى مصيبتها- و رنجها و دردها خوشيها و لذتها- و بجاى نابرابرىها برابرىها نيافريد- بديهى است كه عدمى بودن شرور- براى پاسخ به اين شبهه كافى نيست- .
اينجا است كه بايد وارد مرحله دوم مطلب خود بشويم- يعنى تفكيك ناپذيرى شرور از خيرات- و غلبه جانب خيرات بر شرور- .
نسبت بعلت موجبه كه ضرورى و جبرى است- همان نحوى بايد باشد كه هست- .
منشا شرور و به عبارت ديگر- منشا اين خلاها و فقدانات و نقصانات- يا عدم قابليت ماده براى پذيرش كمال خاص است- و يا قابليت ماده براى تضاد است- اين دو خاصيت از ماده تفكيك ناپذير است- همچنانكه تضاد ميان صور حقائق عالم طبيعت- از لوازم وجود هستى آنها است- و لازمه اين نحو از وجود است- وجود و هستى در مراتب نزول خود- طبعا با نقصانات و فقداناتى توام مىگردد- هر مرتبه از وجود ملازم است با فقدان خاص- هر يك از مواد و صور اين عالم نيز- خواه ناخواه داراى درجهاى از فقدان است- .
اين يك توهم است كه ماده باشد- ولى قابليت قبول تضاد و تزاحم نداشته باشد و يا باشد- و در هر شرايطى قابليت هر صورتى را داشته باشد- همچنانكه يك توهم محض است كه- حقايق و صور عالم وجود داشته باشند- ولى ميان آنها تضاد و تزاحم وجود نداشته باشد- لازمه هستى طبيعت مادى يك سلسله- نقصانات و فقدانات و تضادها و تزاحمها است- پس يا بايد اين جهان نباشد- تا موضوع از اصل منتفى گردد- و يا بايد مقرون بهمين فقدانات- و نقصانات و تزاحمها باشد- .
اين جا است كه مطلب ديگرى پيش مىآيد و آن اينكه- آيا جانب خيرات حقايق اين عالم غالب است- يا جانب شرور آنها- مثلا لازمه وجود آتش و قابليت احتراق برخى از مواد- اينست كه در شرائط خاصى احتراق واقع شود- در ميان احتراقها احيانا احتراقهائى است كه- شر است مانند آتشسوزىهاى عمدى- و غير عمدى كه صورت مىگيرد- آيا مجموعا جانب خير و فايده آتش غلبه دارد- يا جانب شر و زيان آن- آيا آتش بيشتر عامل نظام است يا عامل اختلال- مسلما جانب خير در آن غلبه دارد- پس امر دائر است ميان اينكه آتش- اصلا وجود نداشته باشد- و يا آتش باشد با مجموع خيرات و شرورى كه دارد- آنگاه بايد ديد كه مقتضاى حكمت بالغه- اينست كه خير كثير فداى شر قليل گردد- يا بر عكس دفع شر قليل فداى خير كثير گردد- .
مسلما شق دوم صحيح است- بلكه منع خير كثير براى دفع شر قليل- خود شر كثير است و منافى حكمت بالغه است- .
حكما مىگويند موجودات- بحسب فرض ابتدائى پنج نوع فرض مىشوند- خير محض شر محض خير غالب شر غالب متساوى- .