و آنچه به خدا يا هر علت تامه منسوب است- وجودات واقعى و نفسى اشياء است- نه وجودات قياسى و يا پندارى آنها- .
فكر ديگرى كه مولود شرور و بدىها است- خدشه در عدل الهى است مىگويند- عدم تعادلها و نابرابريها در خلقت- و در اجتماع با عدل الهى سازگار نيست- فلسفههاى مبتنى بر بدبينى و فلاسفه بدبين جهان- كه كم و بيش در همه جهان وجود داشتهاند- مولود احساس شرور و بديها مىباشند فلاسفه و حكماء الهى در مقابل- حل شبهه شرور و بديها سه قسمت را- مورد بحث و مطالعه قرار دادهاند- الف ماهيت شرور و بديها چيست و چه ريشهاى دارند- .
ب تفكيك ناپذيرى خيرات و شرور از يكديگر- و غلبه خيرات بر شرور- ج فوائد و آثار مفيد شرور و بدىها- و اين كه هر شرى خيرى بدنبال خود مىآورد- .
اما قسمت اول يك تحليل و سير- و تقسيم عقلى ثابت مىكند كه- شر از نيستى برمىخيزد نه از هستى- يعنى آنچه بد است يا خود عدم است مانند كورى- فقر ناتوانى نابرابرىها زشتىها- پيرىها مرگها باعتبارى يا چيزى است كه- منشا فقدانات و اعدام مىگردد مانند موذىها- آفتها بلاها ظلمها و تجاوز به حقوقها- سرقتها و فحشاها و از اين قبيل است اخلاق فاسد- نظير كبر حسد بخل و غيره- .
مرگ و فقر و ضعف و پيرى و ناتوانى و زشتى- از آن جهت بد است كه آدمى- فاقد حيات و ثروت و قوت و جوانى و زيبائى است- فقدان و نداشتن بد است- موذيها و آفتها و بلاها و امثال اينها- از آن جهت بد مىباشد كه وجودشان- منجر بسلب حيات و نعمت مىگردد- .
پس مىتوانيم بگوئيم كه وجود- مطلقا خير است و عدم شر است- و البته هر عدمى متصف بشريت نمىشود- آن عدم متصف بشريت مىگردد كه عدم ملكه باشد- يعنى هرگاه موجودى باشد كه استعداد- يك كمال خاص در آن وجود داشته باشد- و آن كمال خاص وجود پيدا نكند- و يا پس از وجود پيدا كردن به عللى معدوم گردد- عدم چنين كمال كه بعنوان يك حالت خاص- صفت آن موجود واقع مىشود شر است- .
از اينجا معلوم مىشود كه- فكر ثنويت اساس درستى ندارد- زيرا اشياء و موجودات- واقعا دو دسته و دو صنف نيستند- صنف خوبها و صنف بدها- بدها
بدبخت و محروم و ناقص و ناكام- وقتى داراى اين صفتها است كه وضع وجود حال او را- با يك خوشبخت و سعادتمند مقايسه كنيم- ولى و بدىها يا نيستيها هستند- پس در صنف موجودات قرار نمىگيرند- و يا هستيها هستند كه از آن جهت كه هستند بد نيستند- بلكه خوبند و فاعل آنها همان فاعل خيرات است- از آن جهت بد هستند كه- منشا بدى و نيستى در موجود ديگر شدهاند- يعنى بحسب وجود فى نفسه خوبند- و بحسب وجود نسبى و قياسى بدند- و بديهى است كه وجود نسبى و قياسى- وجود بالعرض است نه وجود بالذات- لهذا اعتبارى است و نيازى به فاعل و جاعل ندارد- پس بدىها چه بديهاى بالذات كه- از نوع اعدام و فقداناتاند- و چه بدىهاى نسبى و بالقياس كه از نوع موجوداتند- يا فاعل و جاعلى ندارند- و يا فاعل و جاعل آنها فاعل و جاعل خيرات است- و نيازى بفرض فاعل و جاعل ديگر ندارند- و جعل وجود واقعى آنها كه وجود فى نفسه آنها است- جعل خير است نه جعل شر- .
و اما جواب شبهه منكرين حكمت بالغه و نظام احسن- .
اگر ادعاى آنها به اين صورت باشد كه- وجود شر و بدىها از اين جهت- دليل بر عدم حكمت بالغه است كه- اگر حكمت بالغهاى در كار بود- شرور و بديها را نمىآفريد- پاسخ آنها همان است كه به ثنويين داده شد- يعنى در جواب آنها نيز گفته مىشد كه- شرور يا اعدام و نيستىها هستند- و يا هستىهائى كه منشا اتصاف آن هستىها- به شريت نيستىها مىباشند- .
ولى ممكن است كه شبهه به اين صورت تقرير شود كه- هر چند شرور و بديها از نيستىها بر مىخيزد- ولى چرا عالم طورى آفريده نشد كه- بجاى نيستىها هستىها- و بجاى فقدانات كمالات بوده باشد- اشكال اين نيست كه چرا بدىها را آفريد- اشكال اينست كه چرا خلاء حاصل از نيستيها را- با خلقت و آفرينش خوبها و خوبيها پر نكرد- .
پس اشكال در آفريدن بدىها نيست- كه گفته شود عدمى هستند- اشكال در نيافريدن خوبىها بجاى اين بدىها است- چرا بجاى مرگ حيات دائم- و بجاى فقر و ناتوانى ثروت و قوت- و بجاى زشتى زيبائى و بجاى مصيبتها- و رنجها و دردها خوشيها و لذتها- و بجاى نابرابرىها برابرىها نيافريد- بديهى است كه عدمى بودن شرور- براى پاسخ به اين شبهه كافى نيست- .
اينجا است كه بايد وارد مرحله دوم مطلب خود بشويم- يعنى تفكيك ناپذيرى شرور از خيرات- و غلبه جانب خيرات بر شرور- .
نسبت بعلت موجبه كه ضرورى و جبرى است- همان نحوى بايد باشد كه هست- .
منشا شرور و به عبارت ديگر- منشا اين خلاها و فقدانات و نقصانات- يا عدم قابليت ماده براى پذيرش كمال خاص است- و يا قابليت ماده براى تضاد است- اين دو خاصيت از ماده تفكيك ناپذير است- همچنانكه تضاد ميان صور حقائق عالم طبيعت- از لوازم وجود هستى آنها است- و لازمه اين نحو از وجود است- وجود و هستى در مراتب نزول خود- طبعا با نقصانات و فقداناتى توام مىگردد- هر مرتبه از وجود ملازم است با فقدان خاص- هر يك از مواد و صور اين عالم نيز- خواه ناخواه داراى درجهاى از فقدان است- .
اين يك توهم است كه ماده باشد- ولى قابليت قبول تضاد و تزاحم نداشته باشد و يا باشد- و در هر شرايطى قابليت هر صورتى را داشته باشد- همچنانكه يك توهم محض است كه- حقايق و صور عالم وجود داشته باشند- ولى ميان آنها تضاد و تزاحم وجود نداشته باشد- لازمه هستى طبيعت مادى يك سلسله- نقصانات و فقدانات و تضادها و تزاحمها است- پس يا بايد اين جهان نباشد- تا موضوع از اصل منتفى گردد- و يا بايد مقرون بهمين فقدانات- و نقصانات و تزاحمها باشد- .
اين جا است كه مطلب ديگرى پيش مىآيد و آن اينكه- آيا جانب خيرات حقايق اين عالم غالب است- يا جانب شرور آنها- مثلا لازمه وجود آتش و قابليت احتراق برخى از مواد- اينست كه در شرائط خاصى احتراق واقع شود- در ميان احتراقها احيانا احتراقهائى است كه- شر است مانند آتشسوزىهاى عمدى- و غير عمدى كه صورت مىگيرد- آيا مجموعا جانب خير و فايده آتش غلبه دارد- يا جانب شر و زيان آن- آيا آتش بيشتر عامل نظام است يا عامل اختلال- مسلما جانب خير در آن غلبه دارد- پس امر دائر است ميان اينكه آتش- اصلا وجود نداشته باشد- و يا آتش باشد با مجموع خيرات و شرورى كه دارد- آنگاه بايد ديد كه مقتضاى حكمت بالغه- اينست كه خير كثير فداى شر قليل گردد- يا بر عكس دفع شر قليل فداى خير كثير گردد- .
مسلما شق دوم صحيح است- بلكه منع خير كثير براى دفع شر قليل- خود شر كثير است و منافى حكمت بالغه است- .
حكما مىگويند موجودات- بحسب فرض ابتدائى پنج نوع فرض مىشوند- خير محض شر محض خير غالب شر غالب متساوى- .
و ما به توضيح اين مطلب- در اواخر اين مقاله خواهيم پرداخت- منشا اين گونه اشتباهات و گفتارهاى بى پايه- آن است كه انسان از معلومات عادى- و مانوسات ذهنى خود از براى هر چه مىشنود- جامهاى مىدوزد و مىگويند ما موجودى نداريم كه- شر محض يا شر غالب و يا خير و شر متساوى باشد- آنچه هست يا خير محض است و يا خير غالب- پس معلوم شد تفكيك شرور از خيرات- توهم محض است و عقلا محال است- نظامى احسن از نطام موجود يك توهم بيش نيست- پس ليس فى الامكان ابدع مما كان- .
اما مرحله سوم گذشته از اينكه شرور- از لوازم وجود خيرات اين عالمند- خود آنها به نوبه خود مبدا و منشا خيرات كثير مىباشند- بر وجود آنها منافع و مصالح فراوانى مترتب است- به طورى كه اگر آن شرور نباشند- خيرات و بركاتى نخواهد بود- .
اولا برخى از اين شرور- از قبيل مرگ و پيرى لازمه تكامل روح- و تبدل آن از نشئهاى به نشئه ديگر است- .
همانطورى كه گردو در ابتداء- آميختهاى است از پوست و مغز- و تدريجا هر چه مغز كمال مىيابد- از پوست جدا مىشود و مستقل مىگردد- تا آنجا كه پوست فلسفه خود را از دست مىدهد- و بايد شكسته شود تا مغز آزاد گردد- روح نيز نسبت به بدن همينطور است- .
ثانيا اگر همين تزاحمها و تضادها نباشد- و صورتى كه عارض ماده شده است- براى هميشه باقى بماند- ماده قابليت صورت ديگر پيدا نمىكند- و براى هميشه بايد واجد يك صورت باشد- و اين خود مانعى است براى بسط و تكامل نظام هستى- در اثر تضادها و تزاحمها و بطلان و انهدام- صورتهاى موجود نوبت به صورتهاى بعدى مىرسد- و هستى بسط و تكامل مىيابد- از اينرو حكماء گفتهاند- لو لا التضاد ما صح دوام الفيض عن المبدا الجواد- .
ثالثا وجود شرور و اعدام- در تكميل وجود موجودات و در ايجاد حركت- و جنبش و سوق دادن آنها به كمال- و صيقل دادن آنها مفيد و مؤثر و شرط حتمى است- .[1]
[1]براى هر سه بحث مربوط به شرور رجوع شود به كتاب«عدل الهى»تأليف مرتضى مطهرى .
آنچه را نديده است- به آنچه ديده قياس مىكند- .
مىگويند اگر خدائى هست كجا است و كدام سو مىباشد- چرا عالمى آرام و بى تزاحم ايجاد نكرد- و چرا باين بدگوئيها و جسارتها پاسخ نمىدهد- چرا از طرفداران خود حمايت نمىكند چرا و چرا- از اين سخنان پوچ صدها و هزارها- در لابلاى سخنانشان مىتوان يافت- درست مانند كسى كه در برابر فرضيه حركت عمومى- بگويد حكما مىگويند همواره حركات طبيعى مكانى- بدنبال حركات قسرى پديد مىآيند- تا شىء با نيروى مخالف از مقتضاى طبع خود دور نشود- ميل بحركت و وصول به مركز در او پديد نمىآيد- در ميان مصيبتها و دردها و رنجها است كه- پختگىها و تهذيبها و تكميلها و نبوغها پيدا مىشوند- اگر رنج گرسنگى و تشنگى نباشد- لذت سيرى و سيرابى هم نيست- اگر امكان فسق و فجور پيروى از هواى نفس نباشد- تقوا و عفاف هم نيست- اگر رقابتها و عداوتها نباشد- تكاپو و جنبش و مسابقه هم نيست- اگر جنگ و خونريزى نباشد پيشرفت و تمدن هم نيست- اگر اختناق نباشد آزاديخواه و آزاديخواهى كه- مظهر جمال و كمال انسانيت است بروز نمىكند- اگر ظلمها و قساوتها نباشد عدالتها- و عدالتخواهىها ارزش پيدا نمىكند- فقدانات و احتياجات است كه محرك نيروها- و به فعليت رساننده قوهها مىباشند- .
پس با توجه به اينكه جهان طبيعت جهان تدريج- و تكامل و حركت از نقص به كمال است- و حركت و تدرج ذاتى طبيعت است- و با توجه به اينكه حركتها و جنبشها- و سوق بكمالها بستگى طبيعى و ذاتى دارد- بهمين چيزهائى كه شرور و بديها ناميده مىشوند- فائده و فلسفه و مصلحت شرور و بديها روشن مىشود- و معلوم مىشود آنچه شر و بدى ناميده مىشود- از نظر جزئى و بلحاظ شىء خاص است- اما با مقياس وسيعتر و بزرگتر- خير و خوبى است نه شر و بدى- .
از آنچه گذشت معلوم شد- اولا شرور عالم از قبيل نيستىها- و يا از قبيل هستىهائى هستند كه- سبب نيستىها شدهاند- و ثانيا اين شرور از خيرات تفكيك ناپذيرند- و نبودن اينها مستلزم نبودن اين عالم است- و ثالثا اين شرور و بديها در نظام عالم- و در كمال موجودات نقش مهم و مؤثرى دارند
اگر حركت عمومى راست است- ما بايد حركت بخوريم و بپوشيم- و مانند كشتىگيرى كه بگويد- اگر نيروى الكتريسيته راست است- بيايد با هم كشتى بگيريم
جهان آفرينش آفريدگارى دارد
مقدمه
راههاى بشر بسوى خدا
آنچه تا كنون گفته شد- مربوط به ايرادات و اشكالات و موانعى بود كه- معمولا براى افكار در راه تحصيل خدا شناسى وجود دارد- .
اكنون ببينيم از چه راه و بچه دليل- بايد وجود خدا را قبول كنيم- بشر چه راهى بسوى خدا دارد- اساسا بشر بهر عنوان و لباسى- چه تحت عنوان وحى و نبوت- و چه تحت عنوان عرفان و سلوك- و چه تحت عنوان فلسفه و كلام از- چه راههائى بسوى خدا و معرفت خدا پيش رفته است- .
در اين مقاله كه يك مقاله فشرده فلسفى است- تنها به طريق فلسفى اكتفا شده است- و در ميان براهين فلسفى تنها- به برهان معروف به برهان صديقين- كه از مواريث فلسفه صدرائى است- و عاليترين و شريفترين برهان فلسفى است- و يك برهان ديگر كه بعدا- توضيح داده خواهد شد قناعت شده است- .
ولى ما لازم ميدانيم در اينجا سخن را اشباع كنيم- و از جميع طرق و راههائى كه بشر- براى وصول باين مقصود انتخاب كرده است ياد كنيم- لهذا قبل از آنكه به توضيح بيانات متن بپردازيم- اشارهاى اجمالى به آن راهها مىنمائيم- .
بطور كلى راههاى بشر به خدا شناسى سه نوع است- الف راه دل يا راه فطرت- ب راه حس و علم يا راه طبيعت- ج راه عقل يا راه استدلال و فلسفه- البته دو راه اخير هر كدام- به راههاى زيادى منشعب مىگردد- و بعدا توضيح خواهيم داد
راه دل يا راه فطرت
مىگويند خدا شناسى فطرى هر آدمى است- يعنى هر آدمى بمقتضاى خلقت- و ساختمان اصلى روحى خود خدا را مىشناسد- بدون اينكه نيازى به اكتساب- و تحصيل علوم مقدماتى داشته باشد- .
لازم است در اينجا توضيحى داده شود- برخى از مدعيان فطرى بودن خدا شناسى- مقصودشان از اين مطلب فطرت عقل است- مىگويند انسان بحكم عقل فطرى بدون اينكه- نيازى به تحصيل مقدمات استدلالى داشته باشد- به وجود خداوند پى مىبرد- توجه به نظام هستى و مقهوريت و مربوبيت موجودات- خود بخود و بدون اينكه انسان بخواهد استدلال كند- اعتقاد بوجود مدبر و قاهر را- در انسان به وجود مىآورد- همچنانكه در همه فطرياتى كه در اصطلاح منطق- فطريات ناميده مىشوند مطلب از اين قرار است- .
ولى مقصود ما از عنوان بالا فطرت عقل نيست- مقصود ما فطرت دل است فطرت دل يعنى- انسان بحسب ساختمان خاص روحى خود- متمايل و خواهان خدا آفريده شده است- در انسان خداجوئى و خداخواهى و خداپرستى- بصورت يك غريزه نهاده شده است- همچنانكه غريزه جستجوى مادر- در طبيعت كودك نهاده شده است- .
اين غريزه به صورت غير مستشعر- در كودك وجود دارد- او مادر را مىخواهد و جستجو مىكند- بدون آنكه خود بداند و بفهمد كه- چنين خواهش و ميلى در او وجود دارد- و بدون آنكه در سطح شعور ظاهرش- انعكاسى از اين ميل و خواهش وجود داشته باشد- مولوى عينا همين تشبيه را آورده است- آنجا كه مىگويد-همچو ميل كودكان با مادرانسر ميل خود نداند در لبان
همچو ميل مفرط هر نو مريد سوى آن پير جوان بخت مجيد