بلكه با آن واقعيت واقعيتدار- و بىآن از هستى بهرهاى نداشته و منفى است- .
محرك است- و همه محركها بايد منتهى شوند- به محركى كه متحرك نيست وارد مىشوند- و وجود خداوند را بعنوان محرك اول اثبات مىكنند- در همه اين استدلالها عالم و مخلوقات- واسطه قرار داده شده و از شاهد بر غائب- و از عيان بر نهان استدلال شده است- .
اينجا پرسشى به ميان مىآيد- و آن اينكه آيا در برهانها و استدلالها- لزوما بايد عالم و مخلوقات واسطه قرار گيرند- و از عالم بعنوان ظاهر و شاهد- و از خداوند- بعنوان باطن و غائب استدلال شود يا لزومى ندارد- و اينگونه استدلالها مخصوص بعضى- از افراد آدميان است كه بصيرت عقلى كامل ندارند- و ديده باطنى قلبى آنها هم باز نشده است- .
حقيقت اينست كه در معارف اسلامى بابى هست كه- مىرساند خداوند در عين اينكه باطن است ظاهر است- هم باطن است و هم ظاهر در سوره مباركه حديد مىفرمايد-هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظّٰاهِرُ وَ الْبٰاطِنُ- او هم اول است و هم آخر هم ظاهر است و هم باطن- در سوره نور مىفرمايداَللّٰهُ نُورُ السَّمٰاوٰاتِ وَ الْأَرْضِ- يعنى ظهور همه اشياء بذات او است- در سوره آل عمران مىفرمايد-شَهِدَ اللّٰهُ أَنَّهُ لاٰ إِلٰهَ إِلاّٰ هُوَ وَ الْمَلاٰئِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ- يعنى ذات خدا و فرشتگان و دانشمندان- بر وحدانيت خدا گواهى ميدهند- .
در اين آيه سه نوع گواهى دلالت ذكر شده است- و نوع اول كه اشرف و عاليتر است گواهى- و دلالت ذات حق بر ذات خود و بر وحدانيت خود است- بعدا بيان خواهيم كرد كه دليل بر ذات حق- و دليل بر وحدانيت او عين يكديگرند- و نيز در سوره بقره مىفرمايد- اينماتُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللّٰهِ- بهر طرف رو كنيد آنجا چهره خدا است- على ع در خطبه 63 نهج البلاغه مىفرمايد-
:و كل ظاهر غيره غير باطن و كل باطن غيره غير ظاهر- هر ظاهرى غير خدا باطن نيست- و هر باطنى غير او ظاهر نيست- اين خدا است كه در عين اينكه ظاهر است باطن است- و در عين اينكه باطن است ظاهر است- در خطبه 193 مىفرمايد
:لا يجنه البطون عن الظهور- و لا يقطعه الظهور عن البطون- در خطبه 161 مىفرمايد الظاهر لا يقال مما- و الباطن لا يقال فيمايعنى او نمايان است- اما صحيح نيست گفته شود از چه نمايان است- و پنهان است اما صحيح نيست گفته شود در چه پنهان است- .
البته نه باين معنى كه واقعيت با اشياء يكى شود- و يا در آنها نفوذ در حكمت متعاليه ثابت شده است كه جهت ظهور- و جهت بطون در ذات حق عين يكديگر است- يعنى او داراى دو حيثيت و دو جهت نيست كه- يكى از آنها ظاهر و ديگرى باطن باشد- حيثيت واحد است كه هم منشا ظهور و هم منشا بطون است- و آن حيثيت واحد عبارت است- از كمال فعليت و لا نهائى شدت وجود-حاجى سبزوارى در منظومه معروف خود مىگويد-يا من هو اختفى لفرط نورهالظاهر الباطن فى ظهوره
- و هم او در اشعار فارسى خود مىگويد-پرده ندارد جمال غير صفات جلال
نيست بر آن رخ نقاب نيست بر آن مغز پوست
با همه پنهانىاش هست در اعيان عيان
با همه بىرنگىاش در همه زو رنگ و بو است
- .
ديگرى مىگويد-جمالك فى كل الحقائق سائرو ليس له الا جلالك ساتر
- ديگرى مىگويد-حجاب روى تو هم روى تو است در همه حال
نهان ز چشم جهانى ز بس كه پيدائى
- .
عرفاى اسلامى فلاسفه را كه از طريق مخلوقات- و مصنوعات بر ذات بارى استدلال مىكنند- و جهان را عيان و خداوند را نهان مىپندارند- سخت تحقير و مورد سرزنش قرار ميدهند- محيى الدين عربى مىگويد- الله تعالى ظاهر ما غاب قط و العالم غائب ما ظهر قط - .
مولوى مىگويد-آفتاب آمد دليل آفتابگر دليلت بايد از وى رو متاب
از وى ار سايه نشانى مىدهد شمس هر دم نور جانى مىدهد
سايه خواب آرد تو را همچون سمر چون برآيد شمس انشق القمر
- .
عارف شبسترى مىگويد-زهى نادان كه او خورشيد تابانبه نور شمع جويد در بيابان
اگر خورشيد بر يك حال بودى شعاع او بيك منوال بودى
ندانستى كسى كان پرتو او است نبودى هيچ فرق از مغز تا پوست
جهان جمله فروغ نور حق دان حق اندر وى ز پيدائى است پنهان
چه نور حق ندارد نقل و تحويل نيايد اندر او تغيير و تبديل
- .
يا حلول كند- و يا پارههائى از واقعيت جدا شده و باشياء بپيوندد- بلكه گويند[1]از جنيد بغدادى پرسيدند- ما الدليل على وجود الصانع- چه دليلى بر وجود خدا هست- گفت اغنى الصباح عن المصباح- يعنى روشنى صبح ما را از چراغ بىنياز كرده است- .
حكماى اسلامى كوشيدهاند به استدلالى عقلى راه يابند- كه در آن استدلال مخلوقات واسطه اثبات نباشند- بوعلى سينا برهان معروف خود را كه- از راه تقسيم موجود بواجب و ممكن- و نيازمندى ممكن در وجود به مرجح- و امتناع دور و تسلسل علل وارد شده است- برهان صديقين مىخواند و مدعى است- اين برهان بر ساير براهين شرافت دارد- زيرا اشياء و مخلوقات واسطه- براى اثبات حق قرار نگرفته است- .
در برهان بوعلى اشياء- واسطه اثبات ذات واجب قرار نگرفتهاند- آنچنانكه متكلمان و ارسطوئيان اشياء را- از اين جهت كه حادث يا متحركند واسطه قرار دادهاند- آنچه در برهان بوعلى - وجودش مسلم و قطعى گرفته شده است- مطلق موجود است كه نقطه مقابل آن- انكار هستى بطور مطلق است- پس از آنكه در اصل وجود موجودات ترديد نكرديم- يعنى همين قدر كه سوفسطائى نشديم- يك تقسيم عقلى بكار مىبريم كه موجود- يا واجب است و يا ممكن شق سوم محال است- سپس نيازمندى ممكن را به مرجح كه- بديهى اولى است مورد استناد قرار مىدهيم- آنگاه با امتناع دور و تسلسل كه- مبرهن است نتيجه نهائى را مىگيريم- چنانكه پيدا است در اين برهان مخلوقات و موجودات- جهان واسطه اثبات قرار نگرفته است- يك محاسبه صرفا عقلانى ما را به نتيجه رسانيده است بوعلى در نمط چهارم اشارات - پس از بيان اين برهان بر وجود خداوند- و براهين ديگرى كه از اين برهان نتيجه مىشود- بر وحدانيت و صفات خداوند چنين بخود مىبالد- تامل كيف لم يحتج بياننا لثبوت الاول- و وحدانيته و برائته عن الصمات- الى تامل لغير نفس الوجود- و لم يحتج الى اعتبار من خلقه و فعله- و ان كان ذلك دليلا عليه لكن هذا لباب اوثق و اشرف- اى اذا اعتبرنا حال الوجود- يشهد به الوجود من حيث هو وجود- و هو يشهد
[1]شرح گلشن راز محمد لاهيجى ص 69.
مانند نور كه اجسام تاريك- با وى روشن و بى وى تاريك مىباشند- و دربعد ذلك على سائر ما بعده فى الواجب- و الى مثل هذا اشير فى الكتاب الالهى-سَنُرِيهِمْ آيٰاتِنٰا فِي الْآفٰاقِ وَ فِي أَنْفُسِهِمْ- حَتّٰى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ- اقول ان هذا حكم لقوم- ثم يقولأَ وَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلىٰ كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ- اقول ان هذا حكم للصديقين الذين يستشهدون به لا عليه- .
يعنى دقت كن و ببين كه چگونه بيان ما- در اثبات وجود ذات حق و يگانگىاش- و مبرا بودنش از نقصها نيازمند- به چيزى جز تامل در حقيقت وجود نيست- هيچ لزومى ندارد مخلوقات- و افعال ذات بارى را واسطه قرار دهيم- هر چند آن راه نيز درست است- و مخلوقات دليل بر وجود خداوند مىباشند- اما اين راه كه ما رفتيم مطمئنتر و عاليتر است- ما چون وجود را از جهت كه وجود است- مورد نظر قرار داديم خود وجود- از آن جهت كه وجود است- گواه ذات حق قرار گرفت- و ذات حق گواه ساير اشياء واقع شد- و به مثل آنچه گفتيم در كتاب خدا اشاره شده است- آنجا كه مىفرمايد آيات و نشانههاى خود را- در جهان و انسان به زودى ارائه خواهيم داد- تا برايشان روشن گردد كه تنها او حق است- البته اينگونه حكم و استدلال- مخصوص يك دسته و يك طبقه است- سپس كتاب خدا چنين مىفرمايد- آيا پروردگار تو كه بر هر چيز گواه است- خودش بس نيست- اينگونه حكم و استدلال از آن صديقين است كه- به خدا استدلال مىكنند نه بر خدا- .
بوعلى به اين طرز بيان و استدلال كه- پيش از او در ميان حكما سابقه نداشته است- سخت به خود مىبالد و افتخار مىكند- و انصاف كه بديع و ابتكارى است- .
لكن صدرالمتالهين اين برهان را- كمال مطلوب نيافته است- زيرا هر چند در اين برهان- مخلوقات و آثار واسطه قرار نگرفتهاند- ولى از جهتى مانند برهان متكلمان برهان از طريق حدوث- و برهان طبيعيون برهان از طريق حركت است- زيرا در واقع در اين برهان امكان كه- از خواص ماهيات است واسطه واقع شده است- .
لهذا در كتبش برهان بوعلى را- در رديف ساير براهين قرار مىدهد-
عين حال همين مثال نور- در بيان مقصود خالى از قصور نيست- .
در خاتمه مشاعر پس از اشاره به برهانى كه- خود آنرا برهان صديقين مىنامد مىگويد- و غير هؤلاء الصديقين يتوسلون- فى السلوك الى معرفته تعالى و صفاته- بواسطه امر آخر غيره- كجمهور الفلاسفه بالامكان و الطبيعيين بالحركه للجسم- و المتكلمين بالحدوث للخلق او غير ذلك - .
يعنى ديگران غير صديقين در راه معرفت خدا- و صفات خداوند به واسطهاى توسل مىجويند- جمهور فلاسفه به امكان طبيعيون به حركت- متكلمان به حدوث يا غير آن- .
صدرا آنجا كه مىگويد جمهور فلاسفه به امكان- نظرش به بوعلى و اتباع او است- در اسفار نيز به همين مطلب اشاره مىكند- و ضمنا مىگويد آن برهان نزيدكترين برهانها- به برهان صديقين است اما خورد آن نيست- .
اكنون ببينيم- خود صدرالمتالهين - برهان صديقين را چگونه تقرير مىكند- براى درك و فهم اين برهان بايد اصولى را كه- بعضى از آنها بديهى يا قريب به بديهى است- و بعضى از آنها در مقالات پيشين اثبات شده است- در نظر بگيريم الف اصالت وجود- آنچه تحقق دارد حقيقت وجود است- ماهيات موجود بالعرض و المجاز مىباشد- .
ب وحدت وجود باين معنى كه- حقيقت وجود قابل كثرت تباينى نيست- و اختلافى را كه مىپذيرد تشكيكى و مراتبى است- يا مربوط است به شدت و ضعف و كمال و نقص وجود- و يا مربوط است به امتدادات و اتصالات كه- نوعى تشابك وجود و عدم است- و بهر حال كثرتى كه در وجود متصور است- كثرتى است كه توام با وحدت است- و از نظرى عين وحدت است- وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت- .
ج حقيقت وجود عدم را نمىپذيرد- هرگز موجود از اين جهت كه موجود است معدوم نمىشود- و معدوم از اين جهت كه معدوم است موجود نمىشود- حقيقت معدوم شدن موجودات عبارت است از- محدوديت وجودات خاصه نه اينكه وجود- پذيرنده عدم گردد به عبارت ديگر عدم نسبى است- .
و بعبارت ديگر او خودش عين واقعيت است- و جهان و اجزاء اين سه اصل در مقاله هفتم بيان شده است- .
د حقيقت وجود بما هو هو قطع نظر از- هر حيث و جهتى كه بان ضميمه گردد- مساوى است با كمال و اطلاق و غنا- و شدت و فعليت و عظمت و جلال و لا حدى و نوريت- اما نقص تقيد فقر ضعف امكان كوچكى- محدوديت و تعيين همه اعدام و نيستيها مىباشد- و يك موجود از آن جهت متصف به اين صفات مىگردد كه وجودى محدود و توام با نيستى است- پس اينها همه از عدم ناشى مىشود- حقيقت وجود نقطه مقابل عدم است- و آنچه از شئون عدم است از حقيقت وجود بيرون است- يعنى از حقيقت وجود منتفى است و از آن سلب مىشود- .
ه راه يافتن عدم و شئون آن از نقص و ضعف- و محدوديت و غيره همه ناشى از معلوليت است- يعنى اگر وجودى معلول شد- و در مرتبه متاخر از علت خويش قرار گرفت- طبعا داراى مرتبهاى از نقص و ضعف و محدوديت است- زيرا معلول عين ربط و تعلق و اضافه بعلت است- و نمىتواند در مرتبه علت باشد- معلوليت و مفاض بودن عين تاخر از علت- و عين نقص و ضعف و محدوديت است- اكنون مىگوئيم حقيقت هستى موجود است- به معنى اينكه عين موجوديت است- و عدم بر آن محال است- و از طرفى حقيقت هستى در ذات خود- يعنى در موجوديت و در واقعيت داشتن خود مشروط- به هيچ شرطى و مقيد به هيچ قيدى نيست- هستى چونكه هستى است موجود است- نه به ملاك ديگر و مناط ديگر و هم نه به فرض وجود شىء ديگر- يعنى هستى در ذات خود مشروط بشرطى نيست- و از طرف ديگر كمال و عظمت و شدت- و استغنا و جلال و بزرگى و فعليت و لا حدى كه- نقطه مقابل نقص و كوچكى و امكان- و محدوديت و نياز مىباشند از وجود و هستى برمىخيزند- يعنى جز وجود حقيقتى ندارند- پس هستى در ذات خود مساوى است با نامشروط بودن- به چيز ديگر يعنى با وجوب ذاتى ازلى- و هم مساوى است با كمال و عظمت و شدت و فعليت- .
نتيجه مىگيريم كه حقيقت هستى در ذات خود- قطع نظر از هر تعينى كه از خارج به آن ملحق گردد- مساوى است با ذات لا يزال حق- پس اصالت وجود عقل ما را مستقيما- به ذات حق رهبرى مىكند نه چيز ديگر- غير حق را كه البته جز افعال و آثار- و ظهورات و تجليات او نخواهد بود- با دليل ديگر بايد پيدا كنيم- .
جهان با او واقعيتدار- و بى او هيچ و پوچ مىباشد- .
از طرف ديگر با ديده حسى و علمى به جهان مىنگريم- جهان را گذران و پذيرنده عدم مىبينيم- يعنى واقعيتها را محدود و مشروط مىبينيم- با وجوداتى بر خورد مىكنيم كه- يك جا هستند و جاى ديگر نيستند- و يا گاهى هستند و گاهى نيستند- با نقص و خردى و امكان و محدوديت- و مشروطيت و وابستگى توامند- ناچار همانطور كه در متن آمده حكم مىكنيم كه- پس جهان عين همان واقعيت نفى ناپذير نيست- بلكه بواسطه آن واقعيت واقعيتدار- و بدون آن بى واقعيت خواهد بود- يعنى حكم مىكنيم كه جهان عين حقيقت هستى نيست- جهان ظل هستى است جهان هستى توام با نيستى است- پس جهان معلول و اثر است- ظهور و تجلى است شان و اسم است- .
خلاصه اينكه عقل فلسفى متكى به وجود شناسى- از آن جهت كه وجود وجود است- همان نوع شناسائى كه- تنها در صلاحيت فلسفه است نه علوم- ما را قبل از هر چيزى به خدا رهبرى مىكند- اولين موجودى كه به ما مىشناساند خدا است- اما مطالعات حسى و علمى ما را- به وجودات محدود و مقيد و مشروط و ممكن كه- آثار و افعال و شؤون و تجليات او است رهبرى مىكند- و به اين ترتيب هم واجب را كشف مىكنيم و هم ممكن را- .
البته در الهيات ثابت شده است كه- راه كشف ممكن منحصر به اين نيست- ممكن را مىتوان به وسيله واجب كشف كرد- همچنانكه راه كشف واجب منحصر به اين نيست- مىتوان واجب را از طريق ممكن كشف كرد- .
ممكن است توهم شود كه اينكه نتيجه گرفتيم كه- آنچه موجود است ذات واجب- و شؤون و ظهورات و تجليات او است- مستلزم اينست كه سخن عرفا را بپذيريم كه- اساسا عليت و معلوليتى در كار نيست- بلكه ممكن و امكانى در كار نيست- زيرا فرض اينست كه جز ذات حق- و شؤون و اسماء حق چيزى در كار نيست- .
ولى اين توهم باطل است اين توهم- ناشى از عدم درك مفهوم صحيح عليت و معلوليت است- ناشى از اينست كه عليت را يك نوع زايش- براى علت فرض كردهاند كه- از خود چيزى را بيرون مىفرستد و نياز معلول را- به علت از نوع نياز فرزند به مادر فرض كردهاند- اما تحقيقات عميق صدرالمتالهين - در اين زمينه كه شاهكار اين مرد بزرگ است- و منحصر به شخص خود او است- و
نتيجه- جهان و اجزاء جهان در استقلال وجودى خود- و واقعيتدار بودن از عاليترين انديشههاى بشرى است- ثابت كرده كه معلول عين نياز و عين ارتباط- و عين تعلق و وابستگى به علت است- علت مقوم وجود معلول است- و بنا بر اين معلوليت مساوى است- با ظهور و تشان و جلوه بودن- پس هيچ منافاتى ميان اين دو نظر نيست- .
در مقاله 8 و مقاله 9 در اين باره باز هم بحث شده است- .
حكماى اروپا از قرن يازدهم ميلادى پنجم هجرى- برهان معروفى براى اثبات خداوند ذكر كردهاند كه- به برهان وجودى معروف است- مبتكر اين برهان سنت آنسلم است كه- او را آنسلم مقدس مىنامند- و از اولياء دين مسيح مىشمارند- افراد زيادى از قبيل دكارت و لايپ نيتس - و اسپينوزا با تقريرهاى مختلف آنرا تاييد كردهاند- ولى كانت بر آن انتقاد كرده و آنرا نارسا دانسته است- .
ممكن است كسى توهم كند كه- برهان وجودى آنسلم - عينا همان برهان صديقين صدرالمتالهين است- ما براى اينكه اجمالا مقايسهاى- ميان طرز تفكر فلسفى اسلامى- و طرز تفكر فلسفى مسيحى بعمل آيد- آنرا نقل و انتقاد مىكنيم- .
فروغى در جلد اول سير حكمت در اروپا چنين مىگويد- از همه برهانها كه آنسلم براى ذات بارى آورده- آنكه بيشتر مذكور مىشود- و موضوع مباحثات بسيار واقع شده- آن است كه معروف است به برهان وجودى يا ذاتى- از اين قرار همه كس حتى شخص سفيه- تصورى دارد از ذاتى كه از آن بزرگتر ذاتى نباشد- و چنين ذاتى البته وجود دارد- زيرا اگر وجود نداشته باشد بزرگترين ذاتى كه- وجود داشته باشد از آن بزرگتر است- و اين خلف است پس يقينا ذاتى هست كه- هم در تصور و هم در حقيقت- بزرگترين ذات باشد و آن خدا است - .
نكته اساسى در اين برهان همچنانكه ازوالد كولپه - در مقدمهاى بر فلسفه مىگويد اينست كه- شىء در اينجا وجود خداوند از تصورى استنتاج مىشود- .