........... .
است با افعالش كه- تجليات و ظهورات و شؤونات او مىباشند- .
معلوم شد در برهان صديقين صدرائى- مساله اتحاد وجود و ماهيت در خارج- و به اصطلاح عدم زيادت وجود بر ماهيت در ظرف خارج- قطعى و مسلم گرفته شده است- و البته قطعى و مسلم هم هست- حتى از نظر قائلين باصالت ماهيت- چنانكه در مقاله 7 روشن شده است- و سپس با اتكاء به اصل اصيل و عميق- و زير و رو كن فلسفه يعنى اصالت وجود- و اصول وحدت حقيقت وجود وجوب ذاتى وجود- مساوقت وجود با فعليت و اطلاق و كمال- برهان اقامه شده است- اما در برهان وجودى آنسلم يكى از اولىترين- و بديهىترين مسائل وجود- يعنى عدم زيادت وجود بر ماهيت- در ظرف خارج مورد غفلت واقع شده است- .
دكارت و لايپ نيتس و اسپينوزا - برهان آنسلم را با تغييرات مختصرى كه- هر يك در آن دادهاند پذيرفتهاند- و بر سخن هر يك آنها نظير ايرادى كه- بر آنسلم وارد كرديم وارد است- كانت به حق بيان آنها را ناقص دانسته است- ما براى پرهيز از اطاله بيشتر- از ذكر و نقل آنها خوددارى مىكنيم
بيان دويم- [برهان حدوث]
مشاهده ابتدائى بثبوت مىرساند- و هم با كنجكاوى علمى بدست مىآيد- كه اجزاء جهان با همديگر ارتباط وجودى دارند- (1)و اين ارتباط (1)اين برهان با دو تقريرى كه در متن از آن شده- منطبق است با برهان حدوث متكلمان- و برهان امكان و وجوب فلاسفه اسلامى كه- قبلا از ابن سينا نقل كرديم- .
با يك تفاوت كه در بيان اين مقاله- يك مقدمه علاوه بكار رفته است- و آن اينست كه جهان با همه اجزاء- و اجرام و عناصر و مركبات خود- مجموعا يك واحد طبيعى و شخصى است- و بتعبير اين مقاله يك واحد خارجى است- .
بديهى است كه با علاوه شدن اين مقدمه- كار برهان سهلتر و سادهتر مىشود- .
خلاصه اين برهان اينست- جهان بحكم قانون عمومى حركت- خصوصا با توجه بحركت جوهرى ذاتى- دائما در حال حدوث است- و چون مجموعا يك وجود خارجى است- پس يك واحد حادث است- البته حادثى كه حدوثش تدريجى است- و دائما در حال حدوث و زوال است- و هر واحد حادث نيازمند به علت محدث است- پس جهان به عنوان يك واحد حادث- و به عنوان پديده واحد- نيازمند به محدث و پديد آورنده است- .
اگر كسى حركت عمومى جهان را منكر شود- امكان ذاتى جهان و
و بهم بستگى- نه تنها در ميان يك دسته ويژهاى از اجزاء جهان مىباشد- بلكه تا هر جا باريكبين شده- و پيش رفته و به بررسى پردازيم- رشته ارتباط نامبرده را تابيدهتر و محكمتر مىيابيم- حتى آنان كه براى فرار از اثبات غايت- و غرض در وجود به دامن قانون تبعيت محيط چسبيدهاند- از اثبات ارتباط اجزاء جهان گريزى نديدهاند- البته اين ارتباط ارتباط وهمى و اجزاء جهان را نمىتواند منكر شود- زيرا جهان داراى ماهيت است- و لازمه ماهيت داشتن امكان ذاتى است- و چون همه جهان يك واحد شخصى است- پس همه جهان يك واحد ممكن است- و هر ممكنى در وجود خود- نيازمند بعلتى ما وراء وجود خود است- پس جهان نيازمند بعلت موجده است- .
فائده اين مقدمه علاوه اينست كه- اگر جهان را مجموعا يك واحد خارجى ندانيم- ممكن است كسى عليت وجودى اجزاء جهان را- با خود اجزاء توجيه كند و بگويد- در جهان غير متناهى حادث و ممكن و معلول وجود دارد- و غير متناهى محدث و موجد و علت وجود دارد- هر حادثه قبلى محدث و موجد و علت حادثه بعدى است- پس نيازى بعلتى ما وراء اجزاء جهان نيست- .
معمولا مادى مسلكان عليت اشياء را- نسبت بيكديگر بهمين ترتيب توجيه مىكنند- .
اما پس از آنكه دانستيم جهان مجموعا- يك واحد طبيعى واقعى شخصى را تشكيل مىدهد- حكم مىكنيم كه جهان يك واحد نيازمندى است- و قهرا علتى ما وراء خود ايجاب مىكند- .
پس اين برهان آنگاه تمام است كه- آن مقدمه علاوه اثبات شود اكنون ببينيم- از چه راه مىتوان خود آن مقدمه را اثبات كرد- .
دو مطلب را بايد يادآورى كنيم- الف فرضا مسئله وحدت شخصى جهان اثبات نشود- خود اجزاء جهان براى توجيه عليت اشياء كافى نمىباشد- زيرا اجزاء جهان كه علت يكديگر فرض مىشوند- نسبت بيكديگر تقدم و تاخر زمانى دارند- همزمان نمىباشند- در مباحث علت و معلول و ضرورت و امكان- ثابت شده است كه علت موجده اشياء- الزاما معيت وجودى دارد با اشياء- آن چيزى كه از معلول انفكاك مىپذيرد- علت معده است نه علت موجده و موجبه- حوادث مادى علت اعدادى يكديگرند- و در واقع مجراى وجود يكديگرند- نه ايجاد كننده يكديگر-
پندارى نيست- بلكه ارتباطى است واقعى و مستقل از ذهن ما- و در اثر آن جهان با اجزاء خود يك واحد خارجى است- .
و اين واحد خارجى در وجود خود متغير و متحول مىباشد- يعنى پس از نيستى هستى مىپذيرد- زيرا از هر راهى به محاسبه حوادث جهان مثلا پدر مجرا و علت اعدادى فرزند است- نه ايجاد كننده و علت ايجادى و ايجابى او- پدر تنها علت ايجادى و ايجابى حركاتى است كه- از او سر مىزند نه علت ايجابى فرزند كه- نطفه او در وجودش متكون و سپس از او افراز مىشود- پس فرزند در همه مراحل وجود- اگر واقعا حادث و ممكن و معلول باشد- معلول يك حقيقت و واقعيتى است كه بر او احاطه دارد- و در همه حال با او هست و از وجود او انفكاك نمىپذيرد-هُوَ اللّٰهُ الْخٰالِقُ الْبٰارِئُ الْمُصَوِّرُ- و اما آنچه در اصطلاح علوم طبيعى امروز- آنها را علت مىنامند- جز يك سلسله شرائط و مقدمات نمىباشند- و ما نيز كه در تعبيرات خود كلمه عليت را- در باره حوادث جهان نسبت بيكديگر بكار مىبريم- مقصودمان عليت اعدادى است نه عليت ايجابى- و بهتر اين است كه در باره اينها بجاى كلمه علت- كلمه عامل يا شرط يا مقدمه بكار برده شود- .
در مقاله علت و معلول در اين باره بحث شده است- و بعد در متن نيز اشاره خواهد شد ب حكماء الهى از دير زمانى اين انديشه را- ابراز مىداشتهاند كه تمام جهان شخص واحد است- همه جهان در عين اينكه اعضاء و اجزاء مختلفى دارد- يك واحد است و يك صورت و فعليت طبيعى دارد- و همه قوا و اجزايش وابسته- و طفيلى آن صورت واحد است- همچنانكه انسان با همه اعضاء- و اجزاء مختلف- يك واحد واقعى است و يك تشخص واقعى دارد- ملاك وحدت و تشخص انسان- صورت او يعنى نفس او است- همه قوا و اجزاء انسان- وابسته و طفيلى صورت انسان است- و همان صورت است كه ملاك تشخص انسان به شمار مىرود- .
اگر فرض كنيم سلولهائى كه- در داخل جهان بدن انسان فعاليت مىكنند- بخواهند در باره جهان خودشان- يعنى بدن انسان بينديشند- هر جهازى را از جهاز ديگر جدا- بلكه هر عضوى را مستقل از عضو ديگر خواهند پنداشت- جهانى مىبينند داراى قسمتهاى مختلف- هر قسمتى به كارى مخصوص خود مشغول است- براى اين سلولها كه در جهان بدن انسان محبوسند- امكان
پردازيم- سر انجام بحركت عمومى حركت وضعى- و مكانى و يا حركت جوهرى خواهيم رسيد- و حركت چنانكه گذشت هستى است پس از نيستى- و وجودى است آغشته به عدم چنانكه در مقاله 10 گذشت- .
اين تصور نيست كه- همه اين اعضاء و اجزاء و جهازات- طفيلى وجود يك واحد است به نام انسان- و يك حيات كلى همه اينها را تدبير و اداره مىكند- .
طبق فرضيه بالا ما در درون جهان طبيعت- همانند آن سلولها هستيم در درون بدن انسان- حياتى كه بر كل جهان طبيعت حكمفرما است- همانند حياتى است كه بر كل بدن انسان حكمفرما است- كه جانهاى فردى و جزئى طفيلى آن هستند- و بهمين جهت جهان را انسان كبير- و انسان را جهان صغير خواندهاند- .
در كتب فلسفه اين نظريه وحدت شخصى عالم- به ارسطو نسبت داده مىشود- بدون آنكه برهانى از او نقل شود- و فلاسفه معمولا در مباحث الهيات- تحت عنوان وحده آله العالم بيان مىكنند- .
آنچه در آنجا بيان مىشود دو مطلب است- يكى اينكه آيا تنها يك عالم وجود دارد- يا بيش از يك عالم وجود دارد- و با توجه به اينكه به عقيده قدماء- به پيروى از هيئت بطلميوسى- همه عالم را زمين و نه فلك تشكيل مىدهد- و فلك نهم محدد الجهات است- معنى اين سؤال روشن است- .
مطلب ديگر اينكه آيا عالم موجود- وحدت طبيعى و شخصى دارد يا نه- حكماء براى مدعاى دوم دليلى مىآورند كه- قسمتى از آن بر فلكيات قديم مبتنى است- .
ولى مسئله وحدت طبيعى و شخصى عالم- مبتنى بر چنان فرضياتى نيست- از راههاى ديگر نيز مىتوان تاييد و بلكه اثبات كرد- .
يكى از راهها فرضيهاى است قديمى كه- احيانا در جديد نيز تاييد مىشود- و آن وحدت و اتصال واقعى اجسام است- ما اجسام را بحسب حس منفصل و جدا و متكثر مىبينيم- ولى اين احتمال هست كه تمام اجسام جهان- جسم واحد باشند و خلاء انفصالى در بين نباشد- آنچه را ما خلاء يا جدائى دو جسم مىپنداريم- در واقع چنين نيست- .
البته اين فرضيهاى بيش نيست- و اثبات آن خالى از اشكال نمىباشد- يكى ديگر از راه ارتباط غائى نظام عالم است-
و بمقتضاى قانون علت و معلول هر موجود حادثى- موجودى كه نبوده پس از آن شد علت وجود مىخواهد- .
و اگر اجزاء جهان را يا بخشى از آنها را- متغير فرض نكنيم باز از اثبات علت وجود- براى آنها گريزى نيست زيرا در مقاله 9 اثبات كرديم- قبلا كه در باره دليل نظم بحث مىكرديم- ثابت كرديم كه نوعى هم آهنگى- در هدف ميان اجزاء جهان مشاهده مىشود- مثلا در قسمتى از جهان كه ما زندگى مىكنيم- اوضاع و احوال نشان مىدهد كه زمين- گازهاى مجاور زمين آبهاى زمين گياهها- حيوانها ماه كه بدور زمين مىگردد- و خورشيد كه زمين بدور او مىگردد- با يكديگر نوعى هم آهنگى و انطباق دارند- و مجموعا هدف يا هدفهائى مشخص را تامين مىكنند- .
اين ارتباط هدفى را به سه نحو مىتوان تصوير كرد- يكى اينكه فرض كنيم جهان را صانع بزرگ- مانند يك ماشين ساخته است- و طورى آنرا منظم ساخته است كه- بطور خودكار همه اجزاء هدف واحدى را تامين مىكنند- .
ديگر آنكه فرض كنيم در ساختمان جهان- چنين انتظامى بكار نرفته است- بلكه دائما دستهاى غيبى در كار جهان- مداخله و جهان را اداره مىكنند- نظير اداره كردن انسانها مؤسسهها را- آن ارادههاى غيبى طورى حركات اجزاء جهان را- مىگردانند كه بنظر مىرسد- خود اجزاء جهان با يكديگر هم هدف مىباشند- .
سوم اينكه فرض كنيم- جهان مجموعا يك واحد واقعى طبيعى است- همه جهان داراى صورت واحد- نفس واحد حيات واحد است- نظير يك فرد انسان كه در عين جهازات مختلف- و با وجود صدها مليون سلول يك واحد واقعى است- و يك شخص و حيات واحد دارد و همان حيات- و يا نفس مدبر اجزاء و ابعاض ساختمان بدن او است- روابط غائى و هدفى اين پيكر را- همان نيروى واحد انتظام مىبخشد- آن نيروى مدبر حياتى هم به انسان- وحدت واقعى بخشيده است- و هم روابط اجزاء انسان را تنظيم مىكند- و همه نيروهاى موجود را- تحت تسخير و تسلط خود در آورده است- .
شخصى در نقطهاى از جهان نيكى مىكند- و در نقطه ديگر از جهان پاداش مىگيرد- در دجله نيكى مىكند و در بيابان پاداش مىگيرد- و بر عكس به شخص معينى
كه هر موجود ممكن اگر چه متغير نبوده باشد- نيازمند بعلت وجود مىباشد- .
نتيجه براى جهان هستى- علت وجودى بيرون از خودش هست- .
بدى مىكند- و به شخص ديگرى مكافات پس مىدهد- تكرار و وضع خاص اين جريانات- طورى نيست كه قابل حمل بر تصادف باشد- .
اكنون چه بگوئيم بگوئيم جهان- بصورت ماشينى منظم ساخته شده است- و مكانيسم آن طورى است كه بدون اراده- عكس العملهاى مناسبى نشان مىدهد- و يا يك سلسله موجودات صاحب اراده هستند كه- عليرغم جريان طبيعى جهان ماموريت دارند- اين گونه حوادث را بوجود بياورند- و يا اراده ذات بارى مستقيما- اين حوادث را خلق مىكند- بدون آنكه با مكانيسم جهان ارتباط داشته باشد- .
در محل خود مبرهن است كه رابطه اجزاء جهان را- تنها از راه مكانيسم نمىتوان توجيه كرد- و مصنوع خداوند را به مصنوع بشر نمىتوان قياس گرفت- همچنانكه دخالت ارادههاى موجودات نامرئى را- به صورت خارج از نظام عالم نمىتوان پذيرفت- و همچنين در محل خود ثابت است كه- دخالت مستقيم اراده ذات بارى- بدون وساطت شىء ديگر نيز نامعقول است- .
على هذا اگر انتظام و هماهنگى هدفى اجزاء جهان- لا اقل بمقياس زمين و سياراتى كه ما مىشناسيم بپذيريم- چارهاى جز پذيرفتن وحدت طبيعى جهان نداريم
توضيح- اولا بايد دانست كه نتيجه اين دو برهان يكى است- زيرا برهان اولى كه براى موجودات اين جهان- كه واقعيت مطلق نداشته- و با شرائط مخصوص و تقدير معين واقعيتدار- و بى آن شرائط و تقدير بى واقعيت و نابود هستند- يك واقعيت مطلق بى قيد و شرط اثبات مىنمايد- .
و آن همان علت مطلقه است كه بموجب برهان دوم- از براى معلولات جهان اثبات مىشود- زيرا معلول همان موجودى است كه وجودش در تقدير معين- و شرائط مخصوص كه علت وجود باشد بود مىگردد- .
پس در حقيقت علت مطلقه همان واقعيت مطلقه- و معلول همان واقعيت مقيد خواهد بود- .
و ثانيا بايد دانست كه بيان گذشته دو برهان- اگر چه با اصطلاحات فنى فلسفى تقرير شده- در عين حال بحسب معنى بسيار ساده و قابل فهم است- .
انسان گاهى كه مرگ ديگران يا نابودى چيزى را مىبيند- با ذهن ساده و با زبان بى آلايش خود مىگويد- اگر هستى او در دست خودش