پس ازشهادت امير مؤمنان(عليه السلام)در رمضان سال چهلم، امام مجتبى(عليه السلام)به منبر رفت ودر باره فضايل پدر بزرگوار خود خطابه اى ايراد كرد، در اين موقع مردم كوفه گروه گروه برخاستند وبا «حسن بن على(عليه السلام)» به عنوان جانشين پيامبر و رهبر امت، بيعت كردند واز اين طريق، زمامدارى جامعه اسلامى بر حضرتش به صورت واجب عينى در آمد.زيرا از يك طرف از جانب خود پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)وشخص على(عليه السلام)بر اين مقام منصوب شده بود و از طرفى هم بيعت و آمادگى مردم، حجّت را به ظاهر بر او تمام كرد واين دو امر سبب شد كه زمام امور مسلمانان را به دست گيرد وقريب شش ماه به اداره امور آنان بپردازد وبر كليه فرمانداران، استانداران، بخشداران، دستورات لازم را صادر فرمايد، امّا وقتى خبر شهادت على(عليه السلام)به شام رسيد، معاويه با سپاهى گران وارتشى منظّم به سوى كوفه حركت كرد تا زمام امر مسلمانان را به دست بگيرد وحسن بن على(عليه السلام)را وادار به تسليم سازد.
سؤال مهم در باره امام مجتبى(عليه السلام)اين است كه چرا حضرتش راه صلح با دشمن را پيش گرفت، درحالى كه برادر ارجمند او، طريق جنگ ونبرد را برگزيد؟ واين خود موضوع گسترده اى است كه پيرامون آن، كتابها و رساله هايى نوشته شده است.ما انگيزه هاى صلح امام(عليه السلام)را در اين جا به صورت فشرده مى نگاريم وقبلاً ياد آورر مى شويم كه امام مجتبى(عليه السلام)صلح نكرد بلكه صلح بر او تحميل شد واوضاع و شرايط نامساعد، دست به دست هم داد ووضعى به وجود آورد كه صلح به عنوان يك مسأله ضرورى بر امام تحميل گشت به گونه اى كه حضرت، جز پذيرفتن صلح چاره اى نديد و هركس به جاى او بود ودر شرايط او قرار مى گرفت، چاره اى جز قبول صلح نداشت. زيرا سياست خارجى اسلام از يك سو ووضع داخلى عراق و سپاه حضرت از ديگر سو، جنگ را ايجاب نمى كرد واگر حضرت دست به جنگ مى زد به اسلام و تشيّع ضربت بزرگى وارد مى آمد.
از نظر سياست خارجى، امپراطورى روم كه ضربه هاى شكننده اى از
مسلمانان بر پيكرش داشت، در پى فرصت بود تا حمله گسترده اى را به كيان اسلام سازماندهى كند; روم وقتى از صف آرايى سپاه امام حسن(عليه السلام)ولشكر معاويه آگاه شد، آن را بهترين فرصت براى مقصود خود شمرد وبا سپاهى عظيم عازم كشور اسلامى شد. در چنين شرايطى شخصى مانند امام حسن(عليه السلام)كه رسالت او حفظ اساس اسلام است وظيفه اى جز اين نداشت كه با پذيرش صلح، اين خطر بزرگ را از جهان اسلام دفع كند.
يعقوبى مى نويسد: معاويه پس از عقد صلح با امام حسن(عليه السلام)به شام برگشت. در اين هنگام گزارشى به او رسيد كه امپراطور روم با سپاه منظم وبزرگى به قصد حمله بر كشور اسلامى از روم حركت كرده وچون در آن زمان دولت اسلامى را ياراى مقابله باارتش روم نبود، معاويه ناچار شد كه هر سال صد هزار دينار به دولت روم شرقى بپردازد[1].
اين سند تاريخى نشان مى دهد كه اگر ميان دو سپاه درگيرى رخ مى داد، امپراطور روم شرقى برنده بود، نه حسن بن على(عليه السلام)ونه معاويه.
اين خطر با دور انديشى امام مجتبى(عليه السلام)برطرف شد، از اين جهت، امام باقر(عليه السلام)مى فرمايد:«اگر امام مجتبى(عليه السلام)صلح را نمى پذيرفت، خطر بزرگى متوجه اسلام مى شد»[2].
امّا از نظر سياست داخلى، امام حسن(عليه السلام)تمام راه ها جز صلح با معاويه را به روى خود بسته ديد. زيرا:
اولاً: تمام ياران امام مجتبى(عليه السلام)همان ياران پدر او على(عليه السلام)بودند كه در پنج سال خلافت آن حضرت هرگز اسلحه به زمين ننهادند واگر روزى هم سلاح به زمين
[1]تاريخ يعقوبى ج2ص206.[2]بحار الأنوار ج44 ص1.
نهادند، فرداى آن روز سلاح خود را بازگرفته ودر جبهه ديگر حاضر مى شدند، از اين رو يك نوع خستگى فوق العاده بر سپاه امام حاكم بودو وقتى خبر حركت سپاه معاويه به كوفه رسيد، امام، در مسجد خطابه هيجان انگيزى خواند وآنان را به مبارزه با باطل وشكيبايى وفداكارى دعوت كرد; وقتى از خطابه خود فارغ شد، همه سكوت را برگزيدند وكسى او را تصديق نكرد، اين سكوت بر برخى از ياران با ووفاى امام گران آمد ومردم عراق را قهرمان دروغين ومردمى ترسو وفاقد شجاعت خواندند[1].
سرانجام پس از فعاليتها ونيز سخنرانى هاى جمعى از ياران امام، گروهى در اردوگاه «نُخَيْلَة» گرد آمدند كه از چهار هزار نفر تجاوز نمى كردند وامام ناچار شد باز سخنرانى مجددى فرمايد وگروه ديگرى را به اردوگاه اعزام كند.
اين وقايع،حالى كه از حكومت يك نوع خستگى و افسردگى بر سپاه امام بود وهرگزچنين سپاهى نمى توانست درجبهه جنگ فاتح و پيروز شود.
ثانياً: اعضاء سپاه امام بسيار ناهماهنگ وغير منسجم بود واز عناصر بسيار متضاد تشكيل يافته بود، عناصرى كه هركدام براى خود هدفى داشت. سپاه امام را عناصر زير تشكيل مى داد:
1:ياران راستين امام على(عليه السلام)وحضرت مجتبى(عليه السلام)كه تا سرحد جان آماده نبرد وپيكار بودند.
2: خوارج، اين گروه به دليل دشمنى با معاويه در سپاه امام شركت كرده بودند، نه براى دوستى با امام مجتبى(عليه السلام)ودر حقيقت مخالف هر دو نفر بودند، هرچند عداوت آنان با معاويه بيشتر بود.
3: افراد سودجو ودنيا طلب كه براى منافع مادى خود در سپاه امام شركت كرده بودند واگر منافع خويش را در جهت مخالف مى ديدند قطعاً صدو هشتاد درجه
[1]مقاتل الطالبين ص39.
تغيير جهت داده و عليه امام به مبارزه برمى خاستند.
4: افراد شكاك ودو دل كه هنوز حقانيت امام مجتبى(عليه السلام)بر آنان ثابت نبود وطبعاً در ميدان نبرد از خود فداكارى ودليرى نشان نمى دادند.
5: گروهى كه تنها به دليل حضور رئيس قبيله خود درركاب امام، در سپاه حضرت مجتبى(عليه السلام)شركت كرده بودند واگر رئيس قبيله از طريق تطميع ويا تهديد تغيير موضع مى داد، آنان نيز تغيير موضع مى دادند.
آيا اين سپاه فاقد هماهنگى وانسجام مى توانست در طريق هدف مشخصى جنگ ونبرد كند؟ بطور مسلّم نه; بلكه چنين جنگى جز شكست وكشته شدن ياران راستين امام نتيجه ديگرى نداشت.
گواه روشن بر اينكه امام خواهان پيكار با معاويه بود وسرانجام صلح بر او تحميل شد، اين است كه امام درمدائن (آخرين نقطه اى كه سپاه حضرت تا آنجا پيشروى كرد) سخنرانى جامعى فرمود وياد آور شد، معاويه پيشنهادى به ما كرده است كه دور از انصاف وبرخلاف هدف بلند وروح بزرگ مااست; اگر آماده كشته شدن در راه خدا هستيد، ما با او به مبارزه برخيزيم وپاسخ او را با شمشير بدهيم واگر طالب زندگى و عافيت هستيد، پيشنهاد او را بپذيريم ورضايت شما را تأمين نماييم; وقتى سخن امام به اين جا رسيد، سپاه حضرت با فريادهاى «البقية البقية»،«زندگى زندگى» پرده از منويات واقعى خود برداشتند.
فرض كنيد امام حسن(عليه السلام)فرمانده سپاه شام بود ومعاويه فرمانده سپاه عراق، آيا معاويه مى توانست جزكارى را كه امام حسن(عليه السلام)در پيش گرفت، عمل كند؟!
اصولاً شرايط حاكم در عصر امام حسن(عليه السلام)غير از شرايط حاكم بر عصر امام حسين(عليه السلام)بود; زيرا در عصر امام مجتبى(عليه السلام)شهادت آن حضرت به وسيله معاويه موجى از خشم و غضب در مردم بر ضد حزب اموى ايجاد نمى كرد ومردم
چنين تصور مى كردند كه خليفه اى ويا مدعى خلافتى به وسيله مدعى ديگرى كشته شده است.
صلح امام مجتبى(عليه السلام)اين فرصت را به مردم داد تا پرده از چهره طاغيان برداشته شود و آنان را آنچنان كه هستند بشناسند. اتفاقاً در طول حكومت نخستين حاكم اموى(معاويه) روشن شد كه حكومت براى آنان هدف است ونه وسيله ترويج اسلام، واصولاً آنچه كه براى آنان مطرح نيست اسلام ورسالت الهى است.
در پرتو تدبير امام مجتبى(عليه السلام)وروشن شدن واقعيت اين گروه، برادر وى امام حسين(عليه السلام)موفق شد آن انقلاب بزرگ را پديد آورد و با شهادت خود بار ديگر اين حزب رسوا را رسواتر سازد و خشم توده ونفرت آنان را بر ضد حزب حاكم برانگيزد.
متن پيمان صلح
متن پيمان صلح امام حسن(عليه السلام)نمودارى از كوششهاى وى در تأمين هدفها وآرمانهاى مقدس اسلام است. هرگاه يك فرد باريك بين، يكايك مواد صلح نامه را مورد بررسى قرار دهد به روشنى داورى مى كند كه امام در آن شرايط خاص ازاين طريق خواسته است آرمان هاى مقدس اسلام را حفظ كند. اينك مواد پيمان:
1: حسن بن على(عليه السلام)حكومت وزمامدارى را به معاويه واگذار كند، البتّه با اين شرط كه معاويه طبق قرآن و روش پيامبر عمل كند.
2: پس از درگذشت معاويه، خلافت ازآن حسن بن على(عليه السلام)است واگر براى او حادثه اى پيش بيايد، خلافت ازآن حسين بن على(عليه السلام)مى باشد ومعاويه حق ندارد براى خود جانشين معيّن كند.
3: بدعت ناسزا گفتن واهانت به امير مؤمنان على(عليه السلام)چه در حال نماز وچه در غير آن حال، بايد ممنوع شود واز او جز به نيكى يادى نگردد.
4: مبلغ پنج ميليون درهم كه در بيت المال كوفه موجود است بايد زير نظر امام مجتبى(عليه السلام)مصرف شود ومعاويه بايد هرسال از خراج «داراب گرد» مبلغ يك ميليون درهم در ميان بازماندگان شهداى جنگ جمل وصفين كه در ركاب اميرمؤمنان(عليه السلام)كشته شده اند تقسيم كند.
5:معاويه متعهد بشود كه تمام مردم، اعم از ساكنان عراق و شام وحجاز (از هر نژادى كه باشند) از تعقيب وآزار وى در امان باشند ويك نفر از آنان نبايد به دليل فعاليّتهاى گذشته خود بر ضد معاويه، تحت تعقيب قرار گيرد وتمام ياران على(عليه السلام)در هركجا هستند بايد در امان باشند وهيچ يك ازآنان را نبايد آزار داد وجان ومال و خانواده پيروان على(عليه السلام)همگى بايد در امن وامان باشد، واموالى كه از بيت المال در دست آنها است پس گرفته نخواهد شد.
آنگاه در پايان پيمان، معاويه متعهد مى شود كه تمام اصول پيمان را به دقت اجرا كند وخدا را براين مسأله گواه مى گيرد وتمام بزرگان ورجال شام نيز بر اين امر گواهى داده اند[1].
ما در اين جا به شرح زندگانى امام حسن(عليه السلام)واسرار صلح او پايان مى دهيم وبا تذكر نكته اى اين بحث را به آخر مى رسانيم.
يكى از دسيسه هاى حزب اموى و پس از آنان بنى عباس، اين بود كه با جعل ونشر اخبار دروغ، افكار عمومى را نسبت به خاندان على(عليه السلام)بدبين سازند; ازاين جهت، مى بينيم شخصيتى مانند امام مجتبى(عليه السلام)را كه بيست و پنج بار پاى پياده وگاهى با پاى برهنه به زيارت خانه خدا رفته وبرگشته است، به برخى از مسائل متهم كرده اند، مثل اينكه گفته اند، امام مجتبى(عليه السلام)همسران زيادى گرفت و طلاق داد
[1]درباره مواد پيمان صلح به كتاب صلح الحسن، آل ياسين،صفحات 259،261 مراجعه شود.
وغالباً اين اخبار به وسيله درباريان ومداحان دودمان اموى جعل شده و درميان مسلمانان پخش گرديده است; اين مطلب با بررسى وضع راويان اين اخبار كاملاً روشن وواضح است[1].
معاويه، «جُعده» همسر امام مجتبى(عليه السلام)را كه دختر اشعث بن قيس و وابسته به يكى از خانواده هاى ضد علوى بود، تحريك كرد وصد هزار درهم براى او فرستاد ووعده داد كه اگر حسن بن على(عليه السلام)را مسموم سازد او را به همسرى فرزند خود يزيد در مى آورد، همسر جنايتكار، فريب وعده هاى پوچ معاويه را خورد وامام را مسموم كرد و به شهادت رسانيد. معاويه كه گزارشهاى رسيده از مدينه را به دقت مى خواند، وقتى از شهادت امام آگاه شد، فوق العاده خوشحال گشت، زيرا بزرگترين مانع در برابر مقاصد خود را منتفى ديد[2].
[1]راويان اين اخبار از افرادى مانند ابوالحسن على بن محمد معروف مداينى است كه از طرفداران دودمان بنى اميّه مى باشد. وى مبلّغ رسمى بنى اميه بود واشعا ر زيادى درباره آنان سروده است.[2]عقد الفريد ج4ص251 الإمامة والسياسة ج1ص174، مروج الذهب جص105وغيره.
فصل چهارم
امام حسين(عليه السلام)
سومين پيشواى جهان شيعه، حضرت حسين بن على(عليه السلام)دومين ميوه پيوند فرخنده على(عليه السلام)با دخت گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)است. او در سوم شعبان سال چهارم هجرت ديده به جهان گشود ومراسم نامگذارى او مانند برادرش حسن بن على(عليه السلام)به وسيله پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)انجام گرفت ودر آغوش پر مهر رسول گرامى ومادر عزيز خود زهرا ـ عليها سلام ـ پرورش يافت. پيامبر در حق او وبرادر گرامى وى حسن بن على(عليه السلام)فرمود:«دو فرزند من حسن وحسين پيشوايان امت مى باشند، خواه قيام كنند يا از قيام دست كشند.»
مهمترين حادثه در حيات سومين اختر آسمان ولايت، جانبازى، فداكارى وشهادت وى وفرزندان وياران عزيزش در دشت كربلا است. حادثه اى كه عقلها را تكان داده وتمام حادثه ها را در برابر خود به دست فراموشى سپرده وپيوسته در صفحات تاريخ باقى وپايدار است.
هرحادثه بزرگ وعظيمى كه درجهان روى مى دهد، طولى نمى كشد كه جزر ومد زندگى، آن را به دست فراموشى مى سپارد، ومرور زمان از هيجان وفروغ آن مى كاهد وازآن نامى جز در صفحات تاريخ باقى نمى ماند.
گويا حوادث تاريخى بسان غذا است، همان گونه كه غذا پس از آنكه وارد معده شد از طريق دستگاه گوارش به صورت هاى مختلفى در آمده وهضم مى گردد، همچنين حوادث ورويدادها، در هاضمه بزرگ جهان به تدريج هضم