بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 144

گرديده وحوادث ديروز جاى خود را به حوادث جديدتر مى دهد; اين قانون مسلّم و طبيعى جهان، تاريخ وجامعه است.

ليكن برخى حوادث، جنبه استثنائى دارد وبسان برليان وطلا كه معده انسان قادر به هضم آن نيست، در هاضمه بزرگ روزگار هضم نمى گردد وگذشت زمان از قدرت بقاى آن نمى كاهد. تاريخ مردان الهى وفداكارى پيامبران آسمانى وانقلابهايى كه به وسيله پيشوايان بزرگ الهى صورت پذيرفته است، همگى از اين نوع حوادث است كه گذشت روزگار، بر اثر ارتباط وپيوندى كه اين رويدادها با فطرت انسان دارد آن را بى رنگ نمى كند بلكه براى ابد در خاطره ها زنده وجاويد مى ماند.

نهضت حضرت حسين بن على(عليه السلام)وهنگامه خونين عاشورا يكى از حوادث جاويدان بشريت است وتجربه گذشت اين همه سال، بزرگترين گواه آن مى باشد.

در تاريخ خونين كربلا سه موضوع، بيش از مطالب ديگر، شايان توجه ونيازمند بررسى هاى دقيق و عميق تاريخى است:

1: علل وموجبات قيام امام حسين(عليه السلام)

2: كيفيت انقلاب ونهضت امام حسين(عليه السلام)

3: نتايج وپيامدهاى نهضت.

اينك ما در باره هر سه موضوع به صورت فشرده سخن مى گوييم وبحث در باره موضوع سوم را به كتابهايى كه در زمينه نهضت حسين بن على(عليه السلام)ونتايج درخشان آن نگاشته شده است، ارجاع مى دهيم.

1:علل وموجبات قيام امام حسين(عليه السلام)

الف: روشنترين علّت بر قيام وانقلاب حسين بن على(عليه السلام)انحرافاتى بود كه در دستگاه حكومت اسلامى آن روزگار پديد آمده بود واين انحرافات با تسلّط حزب


صفحه 145

اموى بر مردم، كاملاً نمايان بود. حزب اموى كه در رأس آن ابوسفيان قرار داشت، پس از ساليانى نبرد با پيامبر، هنگام فتح مكّه به ظاهر اسلام آورد اماكفر ونفاق خود را در دل محفوظ داشت. حتى در دوران خلافت عثمان، معاويه دريك جلسه خصوصى كه همه سران آن را خاندان بنى اميه تشكيل مى دادند جرأت پيدا كرد وگفت:«اكنون كه فرمانروايى از آن بنى اميه است گوى خلافت را برباييد وبه يك ديگر پاس دهيد وكوشش كنيد كه از دودمان بنى اميه بيرون نرود ودر اعقاب وفرزندان شما براى ابد محفوظ بماند، من سوگند ياد مى كنم كه نه بهشتى دركار است ونه دوزخى»[1].

حزب اموى، روزگارى به صورت علنى بر ضد اسلام فعاليّت مى كرد، پس از فتح مكّه، اين حزب مخفى شد وفعاليت خود را به صورت زيرزمينى ادامه داد ودر قيافه به ظاهر اسلامى، براى ريشه كن كردن دين كارهايى صورت مى داد. حكومت پنج ساله امير مؤمنان(عليه السلام)هر چند بسيارى از ريشه هاى اموى را قطع كرد ولى به دليل كوتاه بودن دوران حكومت آن راد مرد الهى، عمال حكومت اموى ريشه كن نگرديدند وپس از شهادت آن حضرت، فرزند ابوسفيان (معاويه)، بر كشورهاى اسلامى تسلط يافت و كارگزاران ستمگر و يغماگر خود، مانند زياد، عمرو عاص، سمره، مروان و... را بر جان، مال و بيت المال مسلمانان مسلط ساخت. حُجر بن عدى و رُشيد هجرى، وعمرو بن حَمِقْ و ميثم تمار و صدها منادى حق وآزادى را به علّت مبارزه با خودكامگى وى، به وضع فجيعى كشت.

معاويه در طول خلافت بيست ساله خود،پايه هاى حكومت فرزند فرومايه اش يزيد را كه عصاره فساد وميوه درخت پليد اموى بود محكم واستوار ساخت وبدين گونه پس از مرگ معاويه در نيمه رجب سال شصت هجرى، مردى روى كار آمد كه نه تنها تربيت دينى نداشت، بلكه با اسلام و پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)روى كينه توزى هاى دوران

[1]استيعاب 2/690.


صفحه 146

جاهليت وجنگ هاى بدر و اُحد واحزاب، شديداً مخالف بود.

حكومتى كه بايد تداوم بخش رسالت اسلام، مجرى قوانين وحدود، نماينده افكار وآراء مسلمانان وتجسم روح جامعه اسلامى باشد، به دست مرد پليدى افتاد كه آشكارا موضوع رسالت ووحى محمدى(صلى الله عليه وآله وسلم)راانكار مى كرد، وهمچون نياى خود ابوسفيان همه را پندارى بيش نمى دانست![1]

يزيد براساس تعليمات مسيحيّت پرورش يافته بود وقلباً به آن تمايل داشت واز طرفى جوانى ناپخته، شهوت پرست، خودسر، خوشگذران، عياش، فاقد دور انديشى واحتياط بود[2].

تفاوتى كه پدر با پسر داشت، در اينجا بود كه پدر به ظاهر پاى بند به اسلام بود، ولى فرزند او پس از رسيدن به حكومت نتوانست حتى به صورت ظاهر خود را ديندار وبا ايمان بنمايد; وى آشكارا مقدّسات اسلامى را زير پاى مى گذاشت ودر راه ارضاى شهوات خود از هيچ چيز فرو گذار نكرد.

رسماً شراب مى خورد ودر شب نشينى ها وبزم هاى اشرافى به باده گسارى مى پرداخت وبى باكانه اشعارى مى سرود كه ترجمه آنها چنين است:

«ياران هم پياله من برخيزيد! وبه نغمه مطربان خوش آواز گوش دهيد وپياله ها را پى در پى سركشيد، نغمه دلپذير ساز وآواز، مرا از نداى اللّه اكبر واز شنيدن بانگ اذان باز مى دارد ومن حاضرم حوران بهشتى را با نيم خورده ظرف شراب عوض كنم»[3].

هم اوعلناً به مقدّسات اسلام توهين مى كرد، گرايش خود را به آيين مسيحيت

[1]البداية والنهاية ص197، مقاتل الطالبين ص120.[2]مروج الذهب جص77.[3]تذكرة الخواص ابن جوزى ص291.


صفحه 147

پنهان نمى داشت ومى گفت:«اگر شراب در آيين احمد حرام است تو آن را به آيين مسيح بن مريم بنوش»[1].

دربار يزيد، كانون فساد وگناه بود وآثار شوم آن حتى به اماكن مقدسى همچون مكّه و مدينه رسيده بود[2].

در اين هنگام بود كه حسين بن على(عليه السلام)شرايط را براى انقلاب و نهضت كاملاً آماده ديد، زيرا ديگر مزدوران بنى اميه نمى توانستند هدف هاى قيام حسين بن على(عليه السلام)را در افكار عمومى دگرگونه جلوه دهند وآن را كشمكشى بر سر قدرت وسلطه قلمداد كنند، زيرا توده ها به چشم خود مى ديدند كه رفتار حكومت بر ضد موازين دينى وتعاليم الهى است وهمين مطلب مجوّز آن بود كه حسين(عليه السلام)ياران راستين اسلام را از گوشه وكنار جهان پيرامون خود فرا خواند وبر ضد حكومت قيام كند; قيامى كه هدف از آن احياء اسلام و سنن دينى، نه تصاحب خلافت وقدرت بود.

پس از شهادت حسن بن على(عليه السلام)در سال پنجاه هجرى،شيعيان عراق جنبش خاصى از خود نشان دادند وبا حسين(عليه السلام)به مكاتبه پرداختند واز امام درخواست كردند كه معاويه را از حكومت خلع كند; امام در پاسخ آنان ياد آور شد كه او با معاويه عهد وپيمانى دارد ونمى تواند آن را بشكند. پس از درگذشت معاويه، امام حسين(عليه السلام)در نيمه رجب سال شصت، وقتى موانع شرعى را منتفى ديد وشرايط را براى قيامى مفيد وسازنده آماده تشخيص داد، در پاسخ دعوت مردم عراق، ويژگيهايى را كه بايد زمامدار مسلمين داشته باشد، بيان فرمود:

«امام وپيشواى مردم كسى است كه از روى قرآن حكومت وداورى كند، عدالت

[1]فإن حرمت يوماً على دين أحمد *** فخذها على دين المسيح بن مريم تتمة المنتهى ص43.[2]مروج الذهب ج 3 ص77.


صفحه 148

پرور ودادگستر، پيرو آيين حق ودر راه خدا خويشتن دار باشد»[1].

امام در يكى از سخنرانيهاى خود در نزديكى كربلا به انگيزه قيام خود اين چنين تصريح مى فرمايد:«اى مردم پيامبر خدا فرمود: هركس فرمانرواى ستمگرى را ببييند كه حرامهاى خدا را حلال مى شمارد، پيمانهاى خدا را مى شكند، با سنّت پيامبر او مخالفت مىورزد، در ميان بندگان خدا به گناه و تجاوز فرمانروايى مى كند، بازبان وعمل مخالفت خود را اظهار نكند، خدااو را همراه فرمانرواى جائر در آتش قرار مى دهد».

«هان اى مردم، يزيد ويزيديان اطاعت شيطان را بر گردن نهاده وپيروى از خداى رحمان را ترك گفته، فساد را گسترش داده و قوانين الهى را تعطيل كرده اند، بيت المال را به خود اختصاص داده اند، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام كرده اند ومن در اعتراض بر اين حكومت شايسته ترينم»[2].

ب: قيام آگاهانه

بحث مهم در انقلاب حسينى(عليه السلام)بررسى چگونگى آن است كه آيا حركت امام قيام بود يا انفجار؟ گروهى كه مى خواهند پيوسته همه حوادث مقدس بشرى را با مقياس هاى نارسا بسنجند، قيام حسين بن على(عليهما السلام)را از به انفجار ناآگاه تفسير[3]مى كنند، يعنى همان گونه كه گاهى دگرگونى هاى تدريجى در پديده هاى مادى به پايه اى مى رسد كه ديگر پديده پذيراى آن تغييرات نيست، وكم كم افزايش تغييرات

[1]«مَا الاْمامُ إلاّ الْحاكِمُ بِالْكِتابِ،اَلْقائِمُ بِالْقِسْطِ،الدّائِن بِدِينِ الْحَقِّ اَلْحابِسِ نَفْسَهُ عَلى ذاتِ اللّهِ» ارشاد ص210.[2]تاريخ طبرى ج3.[3]اساس اين تفسير را يكى از اصول چهارگانه ديالكتيك به نام تبديل كميت به كيفيت تشكيل مى دهد.


صفحه 149

جزئى به پيدايش پديده اى جديد مى انجامد،مثلاً افزايش حرارت آب، حدّ معينى دارد، آنگاه كه درجه حرارت بالا رفت خواه ناخواه آب تبديل به بخار مى شود، جامعه نيز تا حدى مى تواند ستم طبقه ستمگر را پذيرا شود، ليكن هنگامى كه با انفجارى، بر ضدّ نظام حاكم انقلابى بر پا مى كند; از اين رو مى گويند «پس از شهادت امير مؤمنان(عليه السلام)فشار دستگاه اموى بر ملّت مسلمان وطبقه ستمديده رو به افزايش نهاد، وهنگام زمامدارى فرزندش يزيد، به اوج خود رسيد، جام صبر جامعه لبريز شد وانفجار بزرگى رخ داد كه قيام حسين(عليه السلام)نمايشى از اين انفجار قهرى بود.

اين داورى درباره نهضت حضرت حسين(عليه السلام)يك نوع پيشداورى است كه از عقيده شخصى تحليلگران مادى سرچشمه مى گيرد، واگر آنان به متن تاريخ قيام آن حضرت مراجعه مى كردند وواقع بين وحق گرا بودند، هرگز در باره نهضت ارزشمند امام حسين(عليه السلام)چنين داورى نمى كردند. از آنجا كه اين نوع تحليل گران، اصل «تبديل كميّت به كيفيّت» را به طور دربست در باره پديده هاى طبيعيى پذيرفته اند، واز طرف ديگر معتقدند كه اصول حاكم بر طبيعت ناآگاه، بر جامعه وتاريخ بشر آگاه نيز بدون كم وكاست حاكم است، قهراً ناچار شدند كه قيام فرزند على(عليه السلام)را نيز با اين بينش توجيه كنند واگر آنان اين اصل را جهان شمول نمى دانستند ويا از اصل «طبيعت مآبى» در انسان (آنچه بر طبيعت فاقد شعور حاكم است، بر جامعه وتاريخ آگاه نيز حاكم است)، پيروى نمى كردند، هرگز انقلاب سالار شهيدان را انفجار ناآگاه (كه نتيجه آن بى ارزش قلمداد كردن آن مى باشد) نمى ناميدند. اشكال كار اين گروه اين است كه همه چيز وهر نهضتى را با مقياس هايى محدود مادى تفسير مى كنند واگر به قيامى برخوردند كه با آن نمى سازد به ناچار دست به تحريف زده و«تز» يك بعدى خود را ترجيح مى دهند.

در منطق مادى انفجار يك جامعه مانند انفجار ديگ بخارى است كه


صفحه 150

دريچه هاى اطمينان آن كاملاً مسدود است و انفجار خودبه خود وخواهى نخواهى رخ خواهد نمود، زيرا ظرفيت جامعه از نظر تحمّل فشار وستم محدود است وآنگاه كه لبريز شد،انفجار به صورت يك پديده قطعى تحقّق مى يابد.

قيام انفجارى در مقياس كوچك آن مانند انفجار يك انسان پر عقده است كه بدون اختيار آنچه در دل دارد بيرون مى ريزد، هرچند بعداً پشيمان مى گردد.

با اين بينش، قيام انفجارى فاقد هر نوع ارزش اخلاقى است وهرگز نمى توان قهرمان انقلاب را ستود، زيرا تمام شركت كنندگان در صحنه قيام، تماشاگران انقلابند نه بازيگران آن، وعامل مؤثر تنها همان افزايش تضادها ونارحتى وستمگرى هايى است كه خود را از طريق هيجانها وشورشها نشان مى دهد وگروه پرخاشگر را به مخالفت وبراندازى وا مى دارد.

از اين جهت،طرفداران اين تز معتقدند، براى جلو انداختن انفجار بايد بر تضادها افزود وناراحتى ها را دو چندان كرد، تا ديگ بخار جامعه، خود به خود منفجر شود ونظام را بر افكند.

در اين جا دو مطلب قابل بررسّى است:

1: آيا نبردهاى انفجارى ارزش اخلاقى دارد؟

2: آيا قيام حضرت حسين(عليه السلام)با اين مقياس قابل ارزيابى است يا يك قيام آگاهانه بود، وهرگز فشارها وتضادها عامل اصلى چنين حركتهايى نمى تواند باشد بلكه بيش از همه، عوامل انسانى واخلاقى در آن نقش دارد؟

درباره مطلب نخست كافى است بدانيم كارهاى خارج از اختيار، هرچند مؤثر وسودمند باشد، فاقد ارزش اخلاقى وحسن فاعلى است; فرض كنيد جانور درنده اى مى خواهد به انسان شريفى حمله كند وتير اندازى ناآگاه از جريان وبدون اطلاّع از اينكه آن انسان شريف نزديك است در چنگال درنده قرار گيرد با پرتاب


صفحه 151

تيرى آن حيوان را بكشد ودر نتيجه آن انسان نجات يابد، چنين كارى نمى تواند تحسين انسان را نسبت به كار تيرانداز بى هدف برانگيزد، زيرا او از نتيجه كار خود كاملاً ناآگاه بود، در اين صورت چگونه مى توان او را تحسين كرد.

اگر تنش هاى عظيم اجتماعى از اين مقوله است. انقلابيون، فاقد اختيار وآزادى از تضاد طبقاتى وفشارهاى درونى كه كوهى را به حركت مى آورد وسيلى بزرگ به راه مى اندازد، تحريك مى شوند ودست به انقلابى سترگ مى زنند، مسلّماً چنين كارى هيچ گونه ارزش اخلاقى ندارد.

در فتح اسپانيا، پس از ورود سپاه اسلام از راه دريا به آن سرزمين، به دستور فرمانده كل سپاه اسلام، تمام كشتى ها كه وسيله بازگشت آنان بود، سوزانده شد، وهمه تداركات غذايى جز مقدار كمى را به دريا ريختند، آنگاه، فرمانده به سپاهيان گفت، پشت سر شما دريا وپيش روى شما قواى دشمن است وتوقف در اين نقطه نتيجه اى جز مرگ ندارد، پس چاره اى جز جنگيدن وتسخير كردن نداريد; از اين رو همگى گام به پيش نهادند وبر دشمن چيره شدند;عمل اين فرمانده،هرچند تحسين جهانيان را برانگيخت، زيرا با كمال آزادى، خود را در كام دشمن قرار داد، ليكن براى اين پيروزى آن هم نسبت به سپاه نمى توان در دفتر اخلاق صفحه اى گشود وآن را يك عمل ارزشمند خواند، چون كارى ارزش دارد كه انسان بر سر دو راهى قرار گيرد ويكى از راه ها را كه همراه فضيلت است با كمال حريت وآزادى برگزيند، نه اينكه تمام درها را به روى خود بسته ببيند وجز يك راه براى او باقى نماند، آنگاه ناچار شود كه آن را بپيمايد.