بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 160

عمومى پرده ها را بالا زد وماهيت كثيف حزب اموى را آشكار ساخت، آنگاه كه او بر فراز منبر مسجد سخنرانى مهيّجى فرمود وانقلاب عظيمى در مردم شام پديد آورد واين هنگامى بود كه يك گوينده دربارى وخود فروخته قبل از خطبه هاى نماز جمعه از يزيد و يزيديان ستايش كرد وبه خاندان علوى بد وناسزا گفت، امام فرياد زد:«واى بر تواى خطيب خود فروخته، خشنودى مخلوق را با خشم آفريدگار مبادله كردى وجايگاه تو آتش است»; آنگاه از يزيد درخواست كرد كه بر فراز منبر (به تعبير خود امام بالاى چوبها) قرار گيرد و سخنانى بگويد كه خدا را خوشحال سازد و مردم را به ثوابى برساند، يزيد با در خواست او موافقت نكرد، ودر مقابل اصرار شاميان كه مى خواستند امام به منبر برود چنين گفت:«آنان علم را از كودكى با شير مكيده اند واگر منبر برود، پايين نمى آيد تا اينكه من وخاندان ابوسفيان را رسوا سازد»; ولى سرانجام در برابر فشار حضار به ناچار موافقت كرد، امام(عليه السلام)بر فراز منبر قرار گرفت و خدا را با شيواترين و رساترين بيان سپاس و ستايش كرد و به پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)درود فرستاد، آنگاه به معرفى خود وخاندان خويش پرداخت به گونه اى كه تبليغات ضد علوى بيست و پنج ساله را تا حدّى خنثى فرمود.

وقتى سخنان امام به اينجا رسيد:«من فرزند كسى هستم كه در خون خويش غوطه ور شد وبا لب تشنه كشته گرديد»! آنچنان صداى ناله وگريه از مسجد برخاست كه يزيد وحشت زده وبه مؤذن دستور داد با گفتن اذان، سخنان امام را قطع كند; امام به احترام اذان از سخن گفتن باز ايستاد، آنگاه كه مؤذن به شهادت دوّم رسيد وبه رسالت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)گواهى داد، حضرت آخرين ضربه را بر نظام اموى كوبيد واز فراز منبر رو به مؤذن كرد وفرمود«اى مؤذن، تو را به همين محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)سوگند كمى صبر كن»، آنگاه روبه يزيد كرد وگفت: «اى يزيد آيا اين پيامبر به نام «محمّد» جدّ تو يا جدّ من است؟ اگر بگويى جدّ تو است دروغ گفتهاى واگر جدّ من است چرا فرزندان او را كشتى ودختران او را اسير كردى؟چرا وچرا؟...».


صفحه 161

يزيد از كلمات امام و وضع مجلس فوق العاده بيمناك شد ومسجد را ترك گفت، گروهى نيز از شدت ناراحتى از مسجد بيرون آمدند[1].

امام پس از بازگشت به مدينه، گرچه در محدوديت كاملى به سر مى برد و از اين جهت در را به روى بيگانه بسته ومشغول عبادت ونيايش بود وجز با ياران مطمئن خود با كسى تماس نميگرفت، ليكن توانست صد وهفتاد شاگرد برجسته كه هركدام چراغى فروزان در جامعه اسلامى بودند تربيت كند كه اسامى آنان در كتابهاى رجال آمده است[2]. و از آن ميان مى توان از شخصيت هايى به نام سعيد بن مسيّب، سعيد بن جببير، محمد بن جبير، امير يحيى بن ام طويل، ابو خالد كابلى، وابو حمزه ثمالى نام برد.

آن حضرت در سايه فعاليتهاى زير زمينى از طريق تربيت شاگرد وپخش معارف، عظمت وجلال عجيبى در دل جامعه اسلامى و سران اموى پيدا كرده بود، حتى در يكى از مراسم حج كه با عبد الملك بن مروان روبرو شد نه تنها به او سلام نكرد بلكه به چهره او نيز نگاه نفرمود; عبد الملك از اين بى اعتنايى سخت بر آشفت و آهسته دست امام را گرفت و گفت: «ابا محمد، به من بنگر، من عبد الملك هستم و قاتل پدر تو «يزيد» نيستم». امام در پاسخ او گفت:«قاتل پدرم با قتل حسين(عليه السلام)آخرت خود را نابود كرد، تو هم مى خواهى مانند قاتل پدرم باشى؟ مانعى ندارد».

عبد الملك با چهره برافروخته گفت: «من هرگز نمى خواهم، ولى توقع دارم كه از ما خبر بگيرى واز امكانات ما بهره مند شوى». امام در پاسخ او فرمود:«مرا به دنياى شما وآنچه داريد نيازى نيست»[3].

[1]كامل بهائى ج2ص30.[2]رجال كشى ص119 ورجال شيخ طوسى ص181.[3]بحار ج46ص120.


صفحه 162

اعمال زشت و پليد حزب اموى نسبت به خاندان پيامبر وعلى(عليهما السلام)بر عظمت وبزرگى اهل بيت افزود وبر آنان عظمت وعزّت و بر دشمنان آنان نفرت وانزجار به وجود آورد. در يكى از مراسم حج كه هشام فرزند عبد الملك حضور داشت وطواف خانه با ازدحام عجيبى روبرو بود،هشام چندين بار خواست «حجر الأسود» را إستلام كند، اما موج جمعيت به او مجال نداد وهشام به ناچارى گوشه اى نشست وبه تماشا پرداخت; ناگهان چشمش به مردى لاغر اندام، خوش سيما ونورانى افتاد كه آهسته آهسته به سوى «حجر الأسود» گام بر مى دارد وهمه مردم از او احترام مى كنند وبى اختيار عقب مى روند كه او حجر را استلام كند; مردم شام كه دور فرزند عبد الملك بودند از او پرسيدند اين مرد كيست؟ هشام با اينكهحضرت را به خوبى مى شناخت، از معرفى امام خوددارى كرد وبه دروغ گفت:«نمى شناسم»، در اين هنگام، شاعرى به نام «فرزدق» كه در آن روز از آزادگى خاصى برخوردار بود، بى درنگ اشعارى چند سرود وامام سجاد را به خوبى معرفى كرد; ترجمه قسمتى از اشعار او چنين است:

«اين كسى است كه خاك بطحاء جاى پاى او را مى شناسد وكعبه وحرم وخارج آن، به خوبى با او آشنا است او فردى پرهيزگار وپاكيزه وسرشناس است واگر حجر الأسود مى دانست چه كسى مى خواهد او را استلام كند، براى پاى بوسى او به زمين مى افتاد; هشام! اينكه ميگويى من او را نمى شناسم، ضررى بر او نمى زند، عرب و عجم او را به خوبى مى شناسند»[1].

اشعار فرزدق آنچنان مؤثر واقع شد كه هشام را خشمگين كرد و فوراً دستور توقيف فرزدق را صادر كرد،امام پس از آگاهى از تعهد شاعر،از وى دلجويى فرمود.

آن حضرت در عين ابراز تنفر از زمامداران خود سر اموى از هدايت و راهنمايى آنان خود دارى نمى كرد،خصوصاً آنجا كه اساس اسلام مطرح بود.

[1]اغانى ج19ص40.


صفحه 163

در زمان عبدالملكخليفه اموى پارچه هايى كه شعار تبليغاتى مسيحيت (پدر، پسر،روح القدس) بر آن نقش بسته بود، رواج داشت; حتى بر پارچه هايى كه در مصر اسلامى مى بافتند به تقليد از روميان همان نقش را مى زدند، اين كار مورد اعتراض مسلمانان قرار گرفت واز عبد الملك درخواست كردند كه به جاى علامت «تثليث» علامت توحيد بر آنها نقش كند; خبر به امپراطور روم رسيد واو از عبدالملك درخواست كرد كه از ايجاد هرنوع تغيير ودگرگونى در پارچه هاى بافت مصرى خوددارى شود، در غير اين صورت سكه هايى ضرب مى كنم كه روى آن ناسزا به پيامبر اسلام نقش بسته باشد; در آن روز پول رايج در كشور اسلام، همان سكه هايى بود كه در روم تهيه و ضرب مى شد وقتى چنين خبرى به عبد الملك رسيد،، از امام سجاد استمداد كرد، امام طرح استقلال اقتصادى وبى نيازى از سكه هاى رايج روم را پيشنهاد كرد وفرمود، بايد در كشور اسلامى سكه هاى جديدى ضرب شود كه در يك روى آن جمله «شهد اللّه انّه لاإله إلاّ هو» ودر روى ديگرش «محمّد رسول اللّه» حكّ گردد; آنگاه امام(عليه السلام)قالب گيرى دقيق وضرب اين جمله ها را به آنان آموخت; طرح آن حضرت عملى شد و سكه هاى اسلامى به بازار آمد وبه استعمار اقتصادى روم «كشور مسيحى بيگانه» خاتمه داده شد[1].

دعا و نيايش

«صحيفه سجاّديه» مجموعه پنجاه و چهار دعا است كه از امام چهارم(عليه السلام)به

[1]اعيان الشيعة 1/654 قطع رحلى، المحاسن والمساوى بيهقى جزء 2.«عبدالملك بن مروان در سال 26 هجرى متولد و در سال 86 درگذشته است، و در آن زمان امامت از آنِ امام سجاد بوده است، و بايد طرف مشورت او باشد ولى بيهقى، آن را به امام باقر نسبت مى دهد در صورت صحت بايد بگوييم، وى به نمايندگى از طرف پدر بزرگوارش كار را صورت داده است، از اين جهت ما اين سرگذشت را در فصل امام سجاد آورديم.


صفحه 164

يادگار مانده است، اما اين كتاب به ظاهر دعا، يك دوره كامل وعميق جهان بينى ومكتباست آن هم در زمانى كه امام آزادى بيان نداشت، آن حضرت در قالب دعا ومناجات اصول كامل اخلاقى وشيوه بايسته برنامه زندگى اجتماعى سياسى را بيان فرمود ودر ميان مسلمانان منتشر كرد;در عظمت اين كتاب پر ارج كافى است كه مفسر معروف مصرى «طنطاوى» مى گويد:«صحيفه سجاديه يگانه كتابى است كه در آن، علوم ومعارف وحكمت هايى وجود دارد كه در كتاب ديگرى يافت نمى شود واين بدبختى مردم مصر است كه تاكنون از اين اثر گرانبها وجاويد نبوى آگاه نبوده اند، من هرچه در آن مى نگرم آن را بالاتر از كلام مخلوق وپايين تر از كلام خالق مى بينم»; آنگاه وعده مى دهد كه تفسيرى گسترده بر اين كتاب بنويسد.

امام با گزينش انزوا در لباس دعا به مسلمانان درس قيام مى دهد وبا خداى خويش اين گونه راز ونياز مى كند: «خداوندا به من دست و نيرويى ده تا بتوانم بر كسانى كه به من ستم مى كنند پيروز شوم وزبانى عنايت فرما كه در مقام احتجاج بر آنان غلبه كنم و فكر وانديشه اى عنايت فرما كه حيله دشمن را درهم شكنم ودست ظالم را از تعدى وتجاوز كوتاه سازم».از اين نمونه در صحيفه سجاديه فراوان يافت مى شود[1].

همچنان در اين صحيفه نور پاره اى معجزات علمى كه جهان آن روز از آنها آگاهى نداشت وارد شده است، مثلاً «پروردگارا، تو منزهى كه وزن تاريكى ونور را مى دانى، از وزن سايه و و هوا آگاهى»[2]!

در دعاى بيست وهفتم نيز به روشنى مى گويد كه عامل انتقال «وبا» آب است ودر باره دشمنان خدا چنين نفرين مى كند:«بار خدايا، با قدرت خود آب آشاميدنى دشمنان اسلام را با بيمارى وبا بياميز».

[1]صحيفه سجادية دعاى بيستم.[2]صحيفه سجادية دعاى پنجاه ويكم.


صفحه 165

فصل ششم

امام باقر(عليه السلام)

حضرت امام باقر(عليه السلام)فرزند امام زين العابدين(عليه السلام)درسال 57 هجرى در مدينه ديده به جهان گشود و درسال 114 هجرى درهمان شهر ديده از جهان فروبست. اوهنگام وفات پدر بزرگوار خود كه درسال 94 هجرى اتفاق افتاد، سى وشش سال داشت. مادر او دختر امام حسن مجتبى(عليه السلام)بود ازاين جهت وى نخستين كسى بود كه هم ازنظر پدر وهم ازنظر مادر فاطمى وعلوى بود.

او در آغوش پرمهر پدرى، همچون امام سجاد(عليه السلام)پرورش يافت واز پستان مادرى شايسته وبا فضيلت شير خورد، مادرى كه به قول حضرت صادق(عليه السلام)هيچ زنى به پايه فضيلت او درخانه حضرت مجتبى نمى رسيد[1].

حضرت باقر(عليه السلام)از همان دوران جوانى به علم و دانش و فضيلت وتقوا معروف بود وپيوسته مرجع حل سئوالات ومشكلات علمى مسلمانان به شمار ميرفت. او در دوران امامت خود كه هيجده سال به طول انجاميد با زمامداران اموى، چون:

1ـ وليد بن عبدالملك

2ـ سليمان بن عبدالملك

[1]كافى ج 1ص469.


صفحه 166

3ـ عمر بن عبدالعزيز

4ـ يزيد بن عبدالملك

5ـ هشام بن عبدالملك

معاصر بود وهمگان به جز عمر بن عبدالعزيز در ستمگرى واستبداد وخود كامگى دست كمى ازنياكان خود نداشتند وپيوسته براى امام باقر(عليه السلام)مشكلاتى فراهم مى نمودند.

براى اينكه از وضع سياسى واختناق دوران امامت امام باقر(عليه السلام)توسط سلاطين اموى اجمالا آگاه شويم، درباره هريك از آنان به صورت فشرده سخن مى گوييم:

وليد بن عبدالملك درشوال سال 86 هجرى زمام امور را به دست گرفت و در نيمه جمادى الاخرى سال 96 هجرى درگذشت. درزمان او هرچند دامنه فتوحات گسترش يافت ولى اين فتوحات، مربوط به روح جهاد ومنش دلاورى بود كه پيامبر گرامى دروجود جامعه مسلمان آن روز دميده بود وارتباطى به امثال وليد نداشت. در تبهكارى وليد همين بس كه عناصر فاسد وجنايتكارى را به عنوان امير وفرمانده بر سرنوشت مسلمانان مسلط ساخته بود واين عده عرصه را بر مردم تنگ كرده بودند. يكى از عمال اوحجاج بن يوسف ثقفى بود كه به سفاكى وخون آشامى درتاريخ معروف است. وى درزمان حكومت وليد به استاندارى عراق منصوب گرديد ودستش تا مرفق در خون مردم بى گناه عراق فرو رفت وبه پشتگرمى حكومت مركزى، كشتارها وشكنجه هاى وحشتناكى به راه انداخت.

سليمان بن عبدالملك پس از برادرش زمام اموررا به دست گرفت ودر روز جمعه دهم ماه صفر سال 99 هجرى درگذشت. درزمان او فتوحات ديگرى نيز نصيب مسلمانان گرديد. او در آغاز زمامدارى خود نرمش نشان داد ودرهاى زندانهاى عراق را گشود وافراد بى گناهى را آزاد كرد ولى درعين حال زندگانى او نيز


صفحه 167

خالى از ظلم و ستم نبود، او در باره واليان خود اعمال نظر مى كرد و براى نابود كردن برخى از آنان نقشه مى كشيد .[1]

اومردى حريص و پرخور وخوشگذران وتجمل پرست بود، ودر دوران خلافت او عياشى وخوشگذرانى در دربار او رواج كاملى يافت وخواجه هاى متعددى را در قصر خلافت خودنگاه مى داشت واغلب اوقات خود را با زنان حرمسرا مى گذرانيد. كم كم فساد وآلودگى به واليان وامراى كشور نيز سرايت كرد وفساد درسطح كشور گسترش يافت[2].

عمر بن عبدالعزيز پس ازمرگ سليمان، براى جانشينى وى برگزيده شد وتوانست تا حدودى به برخى از نابسامانيها و پريشانيها سرو سامان بخشد وبا فساد وتبعيض مبارزه كند. ولكه ننگى كه بر دامن حكومت آن روز نشسته بود، يعنى سبّ على وناسزا گفتن به بزرگترين شخصيت اسلام را ممنوع ساخت واين بدعت وميراث شوم معاويه را براى ابد محو نمود. وى در بيست و پنج ماه رجب در سال 101 هجرى درگذشت.

پس ازوى زمام امور را يزيد بن عبدالملك به دست گرفت، اين با ر مردى روى كار آمد كه جز عياشى و خوشگذرانى هدف ديگرى نداشت وهرگز به اصول اخلاقى ودينى پاى بند نبود. ايام خلافت او يكى از سياه ترين وتاريكترين ادوار حكومت بنى اميه به شمار مى رود. خلفاى پيشين بنى اميه در اوقات فراغت با داستانهاى ديرينه عرب، خود رامشغول مى كردند وبه قصايد شعرا گوش مى دادند ولى درزمان يزيد بن عبدالملك ساز وآواز جاى قصايد اشعار را گرفت وبه قدرى دراين قسمت افراط ورزيد كه خوانندگان وخنيا گران را از شهرهاى دور دست به

[1]تاريخ سياسى اسلام ج1ص387.[2]همان مدرك.