فصل ششم
امام باقر(عليه السلام)
حضرت امام باقر(عليه السلام)فرزند امام زين العابدين(عليه السلام)درسال 57 هجرى در مدينه ديده به جهان گشود و درسال 114 هجرى درهمان شهر ديده از جهان فروبست. اوهنگام وفات پدر بزرگوار خود كه درسال 94 هجرى اتفاق افتاد، سى وشش سال داشت. مادر او دختر امام حسن مجتبى(عليه السلام)بود ازاين جهت وى نخستين كسى بود كه هم ازنظر پدر وهم ازنظر مادر فاطمى وعلوى بود.
او در آغوش پرمهر پدرى، همچون امام سجاد(عليه السلام)پرورش يافت واز پستان مادرى شايسته وبا فضيلت شير خورد، مادرى كه به قول حضرت صادق(عليه السلام)هيچ زنى به پايه فضيلت او درخانه حضرت مجتبى نمى رسيد[1].
حضرت باقر(عليه السلام)از همان دوران جوانى به علم و دانش و فضيلت وتقوا معروف بود وپيوسته مرجع حل سئوالات ومشكلات علمى مسلمانان به شمار ميرفت. او در دوران امامت خود كه هيجده سال به طول انجاميد با زمامداران اموى، چون:
1ـ وليد بن عبدالملك
2ـ سليمان بن عبدالملك
[1]كافى ج 1ص469.
3ـ عمر بن عبدالعزيز
4ـ يزيد بن عبدالملك
5ـ هشام بن عبدالملك
معاصر بود وهمگان به جز عمر بن عبدالعزيز در ستمگرى واستبداد وخود كامگى دست كمى ازنياكان خود نداشتند وپيوسته براى امام باقر(عليه السلام)مشكلاتى فراهم مى نمودند.
براى اينكه از وضع سياسى واختناق دوران امامت امام باقر(عليه السلام)توسط سلاطين اموى اجمالا آگاه شويم، درباره هريك از آنان به صورت فشرده سخن مى گوييم:
وليد بن عبدالملك درشوال سال 86 هجرى زمام امور را به دست گرفت و در نيمه جمادى الاخرى سال 96 هجرى درگذشت. درزمان او هرچند دامنه فتوحات گسترش يافت ولى اين فتوحات، مربوط به روح جهاد ومنش دلاورى بود كه پيامبر گرامى دروجود جامعه مسلمان آن روز دميده بود وارتباطى به امثال وليد نداشت. در تبهكارى وليد همين بس كه عناصر فاسد وجنايتكارى را به عنوان امير وفرمانده بر سرنوشت مسلمانان مسلط ساخته بود واين عده عرصه را بر مردم تنگ كرده بودند. يكى از عمال اوحجاج بن يوسف ثقفى بود كه به سفاكى وخون آشامى درتاريخ معروف است. وى درزمان حكومت وليد به استاندارى عراق منصوب گرديد ودستش تا مرفق در خون مردم بى گناه عراق فرو رفت وبه پشتگرمى حكومت مركزى، كشتارها وشكنجه هاى وحشتناكى به راه انداخت.
سليمان بن عبدالملك پس از برادرش زمام اموررا به دست گرفت ودر روز جمعه دهم ماه صفر سال 99 هجرى درگذشت. درزمان او فتوحات ديگرى نيز نصيب مسلمانان گرديد. او در آغاز زمامدارى خود نرمش نشان داد ودرهاى زندانهاى عراق را گشود وافراد بى گناهى را آزاد كرد ولى درعين حال زندگانى او نيز
خالى از ظلم و ستم نبود، او در باره واليان خود اعمال نظر مى كرد و براى نابود كردن برخى از آنان نقشه مى كشيد .[1]
اومردى حريص و پرخور وخوشگذران وتجمل پرست بود، ودر دوران خلافت او عياشى وخوشگذرانى در دربار او رواج كاملى يافت وخواجه هاى متعددى را در قصر خلافت خودنگاه مى داشت واغلب اوقات خود را با زنان حرمسرا مى گذرانيد. كم كم فساد وآلودگى به واليان وامراى كشور نيز سرايت كرد وفساد درسطح كشور گسترش يافت[2].
عمر بن عبدالعزيز پس ازمرگ سليمان، براى جانشينى وى برگزيده شد وتوانست تا حدودى به برخى از نابسامانيها و پريشانيها سرو سامان بخشد وبا فساد وتبعيض مبارزه كند. ولكه ننگى كه بر دامن حكومت آن روز نشسته بود، يعنى سبّ على وناسزا گفتن به بزرگترين شخصيت اسلام را ممنوع ساخت واين بدعت وميراث شوم معاويه را براى ابد محو نمود. وى در بيست و پنج ماه رجب در سال 101 هجرى درگذشت.
پس ازوى زمام امور را يزيد بن عبدالملك به دست گرفت، اين با ر مردى روى كار آمد كه جز عياشى و خوشگذرانى هدف ديگرى نداشت وهرگز به اصول اخلاقى ودينى پاى بند نبود. ايام خلافت او يكى از سياه ترين وتاريكترين ادوار حكومت بنى اميه به شمار مى رود. خلفاى پيشين بنى اميه در اوقات فراغت با داستانهاى ديرينه عرب، خود رامشغول مى كردند وبه قصايد شعرا گوش مى دادند ولى درزمان يزيد بن عبدالملك ساز وآواز جاى قصايد اشعار را گرفت وبه قدرى دراين قسمت افراط ورزيد كه خوانندگان وخنيا گران را از شهرهاى دور دست به
[1]تاريخ سياسى اسلام ج1ص387.[2]همان مدرك.
دمشق دعوت مى كرد و ازاين طريق عياشى وهوسبازى، شطرنج وورق بازى درميان جامعه عرب رواج يافت[1].
جريان هوسبازى او با دو كنيز حرمسرا به نام هاى سَلاّمة و حَبَابَة كه محبوبترين زنان او محسوب مى شدند در تاريخ معروف است[2]وى سرانجام درشعبان سال 105درگذشت.
پس از وى هشام بن عبدالملك زمام امور را در دست گرفت. او مردى بخيل و خشن وستمگر وبيرحم بود وبه خوبى مى دانست كه در افكار عمومى پايگاهى ندارد وحكومت او برزور وقدرت استوار است، او در آزار واذيت فرزندان على(عليه السلام)مى كوشيد واو بود كه قيام زيد بن على را سركوب كرد و او را به وضع فجيعى به دار آويخت، او نيز سرانجام درسال 125 هجرى قمرى درگذشت.
امام باقر(عليه السلام)دردوران خلافت خود با چنين مدعيان خلافت روبرو بود، ولى درعين حال او از طريق تعليم وتربيت، جنبش علمى دامنه دارى را به وجود آورد ومقدمات تأسيس يك دانشگاه اسلامى را در دوران امامت خود پى ريزى كرد ودر زمان فرزند عزيزش «امام جعفر صادق(عليه السلام)» شكل گرفت ونتيجه بخشيد.
هريك از پيشوايان بزرگ ما در عصر خود عهده دار ارشاد ورهبرى جامعه اسلامى وپاسدار ونگهبان آيين اسلام بودند ولى شكل كار آنها در تحقق اين هدف مختلف بود وهركدام متناسب شرايط زمان خود راهى را بر مى گزيدند كه آنان را به هدف برساند، ملاحظه شرايط پيچيده زمان امام باقر در ظاهر جز نشر حديث وگسترش تعاليم اسلامى كار ديگرى را به او اجازه نمى داد، ازاين جهت مى بينيم علوم باقرى درعصر خودزبانزد عام وخاص مى گردد.
[1]تاريخ سياسى اسلام جص484.[2]همان مدرك.
نكته ديگر اينكه روش كار پيشوايان وبالأخص امثال امام سجاد(عليه السلام)وامام باقر(عليه السلام)كه در شرايط فشار و خفقان به سر مى بردند، به شيوه مخفى وپنهانى وزير زمينى بود. شيوه اى كه موجب مى شد كسى از فعاليتهاى آنان مطلع نشود. همين فعاليتهاى پنهانى گاهى كه آشكار مى شد، خلفا راسخت ناراحت مى كرد و وسايل تبعيد وزندان آنها را فراهم مى نمود وبه خاطر همين كار هاى سرى و مخفى بود كه خليفه وقت، امام باقر را با فرزند عزيزش به شام احضار كردتا از اسرار او آگاه شود.
امام در زمانى كه نشر حديث پيامبر ممنوع بود، به آموختن احاديث رسول خدا مبادرت ورزيد ومسلمانان را با معارف بلند اسلامى وتفسير قرآن واحكام اسلام آشنا ساخت وشخصيت هايى را پرورش داد كه هر كدام از آنها راويان بلند پايه حديث وفقيهانى بلند منزلت بودند. مانند محمّد بن مسلم، زرارة بن اعين، ابو بصير، بريد بن معاويه&...
در عظمت اين افراد كافى است كه امام صادق(عليه السلام)مى فرمايند: مكتب واحاديث پدرم را چهار نفر زنده كردند. آنگاه اسامى آن چهار نفر را به نحوى كه ياد كرديم، ذكر مى نمايند[1].
محمد بن مسلم فقيه عصر خود، سى هزار حديث از امام باقر وشانزده هزار حديث از امام صادق فرا گرفت. يكى ديگر از شاگردان برجسته امام باقر(عليه السلام)جابر جُعْفى است; وى هفتاد هزار حديث از امام باقر شنيده وضبط كرده كه همه را آن حضرت از پيامبر نقل نموده اند[2].
هشام از موقعيت امام باقر وفرزند عزيز او حضرت صادق(عليه السلام)سخت بيمناك بود، از اين جهت به حاكم مدينه دستور داد كه هر دو را روانه شام سازد. مسافرت
[1]رجال كشى ص125.[2]أعيان الشيعة ج4بخش2 ص7.
آنان به شام هرچند اجبارى بود وهشام بسيار مى كوشيد كه پدر وپسر را در انظار مردم شام كوچك كند اما مناظره امام باقربا اسقف مسيحيان آن چنان به امام باقر عظمت بخشيد كه همه مردم شام از موقعيت بزرگ امام آگاه شدند. ازاين جهت هشام مجبور شد كه هر دونفر را مرخص كرده وآنان را به مدينه باز گرداند[1].
سرانجام امام باقر(عليه السلام)كه پيوسته مورد خشم وغضب خليفه وقت، هشام بن عبدالملك بود، به وسيله ايادى اومسموم شد ودر سال 114 هجرى درگذشت ودركنار قبر پدر بزرگوارش در قبرستان بقيع، به خاك سپرده شد.
[1]مشروح سرگذشت امام در اين مسافرت اجبارى دركتاب بحارالأنوار ج46ص307ـ313 آمده است .
فصل هفتم
امام صادق(عليه السلام)
ششمين اختر آسمان ولايت حضرت جعفر بن محمّد الصادق(عليه السلام)است. وى در هفدهم ماه ربيع الاول سال 83 هجرى ديده به جهان گشود ودرسن شصت و پنج سالگى درسال 148 هجرى ديده از جهان بر بست ودر قبرستان بقيع دركنار مرقد پدر بزرگوار خود به خاك سپرده شد. مادر او «ام فروه» دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر است ومجموع دوران امامت وزعامت او سى وچهار سال مى باشد[1].
درباره عظمت وشخصيت امام صادق(عليه السلام)كافى است بدانيم كه دشمن او منصور دوانيقى وقتى از شهادتش آگاه شد بى اختيار بر او اشك ريخت. تاريخ مى گويد: «نيمه هاى شب بود كه سكوت وخاموشى همه جا را فرا گرفته بود، منصور، منشى مخصوص خود ابو ايوب خوزى را به كاخ خود احضار كرد.هنگامى كه ابو ايوب وارد اطاق شد، منصور را ديد كه روى صندلى نشسته وشمعى در برابرش روشن بود. او نامه اى در دست داشت وآن را مى خواند و گريه مى كرد. «منشى منصور مى گويد بعداز آنكه من سلام كردم، اونامه رابه سوى من انداخت وگفت:«اين نامه رامحمد بن سليمان فرماندار مدينه نوشته است وگزارش كرده است كه جعفر بن محمد در گذشته، آيا براى جعفر بن محمد ديگر نظيرى پيدا مى شود؟».[2]
[1]ارشاد ص289.[2]بحار الأنوار ج47ص3.
مالك بن انس كه يكى از ائمه مذاهب چهارگانه اهل تسنن است مى گويد من كراراً به حضور امام صادق(عليه السلام)مى رسيدم او را پيوسته در يكى از سه حال مى ديدم: يا نماز مى گزارد ويا روزه دار بود وقرآن مى خواند وهرگز چشمى مانند او رانديده وگوشى نظير آن را نشنيده وهرگز بر قلب انسانى برتر از جعفر بن محمد از نظردانش وعبادت وپرهيزگارى خطور نكرده است[1].
ابو حنيفه كه خود يكى از ائمه مذاهب چهارگانه است مى گويد: «هنگامى كه منصور امام صادق(عليه السلام)رابه عراق آورد،من از طرف منصور دعوت شدم كه با او به بحث بپردازم، من چهل مسئله دراين مورد فراهم كردم تا از او سئوال كنم، وقتى وارد شدم ديدم جعفر بن محمّد طرف راست منصور نشسته است. سلام كردم ونشستم، آنگاه منصور مرا معرفى كرد، سپس به امر منصور مسائل را يكى پس از ديگرى مطرح كردم واو يكا يك را پاسخ گفت. او در هر مسئله آراء ونظريات اهلمدينه واهل عراق وسپس نظريه خود رانيز بيان مى كرد، گاهى با نظريه آنهاموافق بود وگاهى مخالف آنگاه ابو حنيفه مى گويد: من او را دانا ترين فرد تشخيص دادم. زيرا او داناترين فرد، آگاه ترين آنها به عقايد مردم زمان خود ميباشد[2].
درعظمت علمى وشخصيت فر هنگى او كافى است كه او درمدت دوران امامت خود توانست چهار هزار عالم برجسته تربيت كند كه هركدام شخصيتى بزرگ وعالمى كم نظير بودند[3].
حسن بن على وشّاء، كه از استادان حديث مى باشد، مى گويد: «من درمسجد كوفه نهصد استاد حديث مشاهده كردم كه هركدام از جعفر بن محمّد
[1]الإمام الصادق به نقل از التهذيب ج2ص104.[2]تذكرة الحفاظ ج1ص157.[3]ارشاد مفيد ص389.