فصل دهم
امام جواد(عليه السلام)
نهمين اختر آسمان ولايت، امام محمد تقى معروف به امام جواد(عليه السلام)ومكنى به ابى جعفر است. او دررمضان سال 195 هجرى قمرى ديده به جهان گشود و درذى القعده سال 220 دربغداد به وسيله سمّ معتصم عباسى به مقام شهادت نايل گرديد. ومدت عمر او بيست و شش سال ويا بيست و پنج سال و دوران امامتش هفده سال بود[1]. او در دورانى به دنيا آمد كه جنگ ونبرد ميان محمد امين وبرادر وى «مأمون» آغاز شده بود. سرانجام نبرد درمحرم سال 298 به نفع مأمون پايان پذيرفت وتمام سرزمينهاى اسلامى در قلمرو حكومت مأمون قرار گرفت[2].
امام محمّد تقى(عليه السلام)درمجموع دوران امامت خود با دو خليفه عباسى به نامهاى «مأمون ومعتصم» معاصر بوده وهر دو نفراورا به جبر از مدينه به بغداد احضار كردند وهر دو در باره او از يك خط مشى سياسى كه مأمون آن را پى ريزى كرده بود، پيروى نمودند.
امام محمد تقى(عليه السلام)از شخصيت والايى برخوردار بود واز دوران كودكى آثار امامت ورهبرى از گفتار و رفتارش آشكار بود، اينك دراين مورد دو رويداد را ياد آور مى شويم:
[1]ارشاد ص339 وبرخى معتقدند كه امام درسال 225 يا 226 درگذشته است دراين مورد به كتاب كشف الغمة ج3 ص135 مراجعه بفرماييد.[2]تاريخ الخلفاء ص329.
1ـ وقتى مأمون امام رضا(عليه السلام)را به خراسان دعوت كرد امام هشتم پيش از حركت به خراسان سفرى به حج نمود وامام جواد(عليه السلام)را كه درآن زمان شش سال داشت، همراه خود برد.
امام جواد(عليه السلام)هنگام طواف، احساس كرد كه پدرش خانه خدا را آن چنان وداع مى كند كه گويا بار ديگر به زيارت آنجا باز نخواهد گشت. اين جريان سبب شد كه در داخل حجر اسماعيل نشست، وقتى امام رضا(عليه السلام)از اعمال فارغ شد شخصى را به دنبال فرزند خود فرستاد تا اورا به حضورش بياورند، امام جواد(عليه السلام)از آمدن به حضور پدر إبا ورزيد، ناچار خود امام به حجر اسماعيل آمد و صدا زد عزيزم چرا اينجا نشسته اى ؟ برخيز برويم، فرزند خردسال امام با چشمان اشگبار گفت:«چگونه برخيزم در حالى كه ديدم خانه خدا را به گونه اى وداع كردى كه گويا ديگر به اين جا بازنخواهى گشت.» اين سخن را گفت واز جاى خود برخاست.
2ـ مأ[1]مون پس از شهادت امام هشتم(عليه السلام)درنيمه صفر سال 204 هجرى از مرو رهسپار بغداد شد و سياست شوم خود را درباره فرزند امام تعقيب كرد و هدف وى اين بود كه او مانند پدرش تحت مراقبت مأمون زندگى كند.
امام نهم از روى اضطرار مدينه را به عزم بغداد ترك گفت. روزهاى ورود امام به بغداد مصادف با عبور مأمون با اسكورت خاصى ازيكى از خيابانهاى بغداد بود. چشم مأمون به نوجوانى افتاد كه بر خلاف ديگران(كه ازمشاهده موكب مأمون پا به فرار نهادند) بر جاى خود ايستاده بود كه گويا حادثه اى رخ نداده است، مأمون از اين جريان درشگفت ماند وخواست از وضع اين نوجوان تحقيق كند.
مأمون: توچرا مانند ديگران فرار نكردى؟
امام: نه مسير توتنگ بود كه آنرا وسيع سازم ونه مجرم بودم كه از گناه بترسم.
مأمون: خودرا معرفى كن فرزند كيستى ؟
[1]كشف الغمة ج ص152ـ153.
امام: فرزند على بن موسى الرضا هستم.
مأمون:حقا كه تو فرزند او هستى[1].
پس از شهادت امام هشتم درسال 203،منصب امامت به امام محمد تقى(عليه السلام)منتقل گرديد. او درسن نه سالگى به اين امر خطير قيام كرد همچنان كه حضرت مسيح دردوران كودكى به مقام نبوت رسيد[2]وحضرت يحيى درسن كوچكى به مقام قضاوت وداورى منصوب گرديد[3].
درجهان بينى يك مرد الهى تحمل مقام رهبرى چندان شگفت آور نيست، زيرا پيشوايان الهى به خاطر يك رشته اهداف معنوى از تربيتهاى خاصى برخوردار بوده و در دوران خردسالى واجد كمالاتى مى شوند كه در افراد عادى يافت نميگردد.درگفتگوى حضرت امام جواد(عليه السلام)با دانشمندان بغداد درحضور مأمون،ارتباط امام با جهان غيب بر همگان روشن ومسلم گشت،كه مانمونه اى از آنرا ياد آور خواهيم شد:
سياست شوم مأمون
مأمون درميان خلفاى عباسى به هوش و ذكاوت،تدبير وكاردانى معروف بود وبه خاطر يك سلسله مسائل سياسى خاص،به علم وفرهنگ علاقه فراوانى نشان مى داد.
وى به خوبى مى دانست كه فرزندان عباس در قلوب مردم پايگاهى ندارند وقلوب مسلمانان متوجه خاندان پيامبر و فرزندان امام على بن ابى طالب(عليه السلام)است كه در آن زمان در رأس آنان فرزندامام هشتم قرارداشت. او مى دانست كه هدف
[1]بحار الأنوار ج 5ص91،92.[2]مريم ، آيه 30.[3]مريم آيه 12.
نهضتگران و انقلابى ها درگوشه و كنار كشورهاى اسلامى، زمامدارى شخصيتهاى روحانى يعنى نايبان حقيقى خدا و حجت الهى در زمين اند. او به جاى اعمال سياست زور، به فكر افتاد كه محورهاى انقلاب ها ونهضت ها را كنار خود جاى دهد تا فعاليتها وكوششهاى آنان وروابط افراد را با آنها تحت نظر بگيرد وبه همين جهت امام هشتم را با تشريفات خاصى به خراسان آورد. ولى از فزونى نفوذ امام درقلوب مردم خراسان بيمناك شد وناجوانمردانه اورا شهيدكرد.
شهادت امام هشتم خطر رابه كلى بر طرف نكرد، زيرا فرزند او مى دانست به تدريج محور انقلاب و هسته مركزى براى نهضت علوى ها وشيعيان درآيد، ازاين جهت همان سياست شوم خود را تعقيب كرد واورا به بغداد طلبيد وبراى جلب قلوب شيعيان، دختر خود«ام الفضل» را به عقد او درآورد تا به گونه اى رضايت شيعيان را به دست آورد.
مسئله تزويج دختر «مأمون» با امام نهم هرچند مورد رضايت عباسيان نبود، ولى او جلب رضايت انقلابيها را بر جلب رضايت فرزندان عباس ترجيح داد وازدواج دريك مجلس رسمى پايان پذيرفت.
مأمون براى آرام كردن عباسيها، مجلس رسمى ترتيب داد تا آنان از پايه علم و دانش امام جواد(عليه السلام)آگاه شوند واز عمل مأمون درمورد ازدواج انتقاد نكنند. فرزندان عباس فكر نمى كردند كه نوجوانى تا اين حد داراى علم و دانش باشد، وقتى مجلس رسمى شد، قاضى القضات وقت «يحيى بن اكثم»[1]مأمور شد سئوالاتى را طرح كند و پاسخ آنها را از امام نهم طلب نمايد. او نخستين سئوال خود را چنين مطرح كرد:
فرزند رسول خدا!! چه مى گوييد درباره كسى كه درحال احرام شكار كرده و آن را كشته است ؟
[1]براى آگاهى اززندگى يحيى بن اكثم به تاريخ بغداد ج14 مراجعه شود.
امام درپاسخ اين پرسش به تشقيق شقوق مسئله پرداخت وصور مسئله را به شرح زير ياد آور شد:
1ـ آيا شكار را درحرم كشته يا درحل؟(محدوده خاصى را از اطراف كعبه «حل» و خارج آن را «حرم» مى گويند).
2ـ آيا حكم مسئله رامى دانست واز تحريم شكار و قتل آن آگاه بود يانه؟
3ـ عمداً اين كار را كرده است يا از روى خطا؟
4ـ اولين بار بود كه مرتكب اين كار شده يا قبلا نيز مرتكب شده بود؟
5ـ آن شكار جزء پرندگان بود يا غير آن؟
6ـ شكار كوچك بوديا بزرگ؟
7ـ آيا پس از ارتكاب، از عمل خود نادم و پشيمان گشت يانه؟
8ـ درشب اين كار را انجام داديا در روز؟
9ـ دراحرام عمره، شكار كرد يا دراحرام حج؟
10ـ آيا مرتكب، آزاد بود يا غلام وبرده؟
هريك ازاين صورتها در اسلام براى خود حكم خاصى دارد، مقصود شما كدام يك از اين صورتهاست؟
يحيى دربرابر اين تشقيق وتكثير صور مسئله، انگشت تعجب به دندان گرفت ومبهوت وحيران گشت، به گونه اى كه از تعيين يكى از صورتها منصرف گرديد[1].
هدف مأمون از احضار امام جواد(عليه السلام)اين بود كه او را علاوه بر تحت نظر گرفتن، دچار امور آشفته خلافت كند زيرا دراين صورت قسمت اعظم نابسامانيها بر پاى امام حساب شده واز قرب ومنزلت او درقلوب علاقمندان كاسته مى شد.ازاين جهت امام دريافت كه اين سياست شوم، دام عظيمى است دربرابر قداست و طهارت وموقعيت او، امام به هروسيله اى بود رضايت مأمون را جلب كرد وبه عنوان
[1]كشف الغمة جص145.
اداى فريضه حج، با همسر خود ام الفضل رهسپار مكه گرديد وپس از با زگشت ازمكه درمدينه سكنى گزيد وبه بغداد بازنگشت.
تاريخ نه زمان تزويج امام را تعيين مى كند ونه وقت حركت امام به مكه را. هرچند طبرى درتاريخ خود به گونه اى اشعار مى دارد كه حركت امام در همان سال ازدواج خود بود[1]. اماآنچه مسلم است امام در باقى مانده خلافت مأمون، درمدينه به سر مى برد وبه وظايف امامت از طريق تعليم وتربيت و پاسخها ى كتبى به پرسشهاى شيعيان مى پرداخت وبراى دلباختگان مكتب علوى محور هدايت وامام مفترض الطاعه به شمار مى رفت.
مأمون درهيجدهم ماه رجب سال 218هجرى درگذشت. وپس از وى «معتصم» مقام خلافت را اشغال نمود، او نيز از سياست شوم مأمون پيروى كرد واز وجود چنين محور در مدينه بيمناك شد، اورا به جبر وعنف به بغداد طلبيد. امام در بيست وهشت محرم الحرام سال 220 هجرى وارد بغداد شد ودر ذى القعدة الحرام همان سال با دسيسه هاى معتصم از طريق همسر جفا كار خود مسموم وبه فيض شهادت نايل گرديد ودر كنار قبر جد بزرگوار خود موسى بن جعفر(عليه السلام)به خاك سپرده شد[2].
او درمدت اقامت خود در مدينه، شخصيتهاى بزرگى را پرورش دادكه اسامى برخى از آنان رايادآور مى شويم:
1ـ فضل بن شاذان 2ـ عبدالعظيم حسنى 3ـ ابو تمام مؤلف «حماسه» 4ـعلى بن مهزيار(كه تأليفات فراوانى درفقه اسلامى دارد) 5ـ محمد بن ابى عمير 6ـاحمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى و شخصيتهاى ديگرى كه هر كدام چراغهاى فروزان هدايت وعلم و دانش بودند.
[1]تاريخ طبرى ج10ص 280.[2]كشف الغمة ج ص151،160.
فصل يازدهم
امام هادى(عليه السلام)
دهمين اختر آسمان ولايت، حضرت امام على النقى(عليه السلام)، فرزند امام محمّد تقى،معروف به «ابوالحسن الهادى» است.او درنيمه ماه ذى الحجة الحرام سال212 هجرى[1]درمدينه ديده به جهان گشود و در روز سوم ماه رجب سال 254 هجرى درسن چهل ويك سالگى چشم ازجهان بر بست. دوران امامت وى سى و سه سال بود.
امام درمدت عمر خود با چند خليفه عباسى معاصر بود كه به ترتيب عبارتنداز:
1ـ معتصم
2ـ واثق
3ـ متوكل
4ـ منتصر
5ـ مستعين
6ـ معتز
وبه وسيله همين خليفه اخير مسموم گرديد ودرخانه خود به خاك سپرده شد.
بايد اعتراف كنيم كه براثر بحرانهاى تاريخى وحوادث شوم ومداخله
[1]ارشاد مفيد ص352 ودر تاريخ تولد ووفات آن حضرت قول ديگر نيز هست . به كتاب كشف الغمة جلد سوم صفحه 194، 195 مراجعه فرماييد.
جنايتكاران درتاريخ اسلام وكمبود مدارك واسناد تاريخى، زندگانى سياسى بسيارى از پيشوايان ما دربستر تاريخ مبهم مانده وچهره هاى آنان ناشناخته مى باشد. دراين ميان زندگانى سياسى «عسكريين» يعنى امام دهم و امام يازدهم، بيش از ديگر پيشوايان مبهم وناشناخته است. ازمدارك موجود به دست مى آيد كه اين دوشخصيت درشهر سامرا (كه براى خلفاى عباسى حكم يك پادگان نظامى را داشت) به سر مى بردند واز هرجهت تحت مراقبت بودند.
با وجود كمى مدارك مستند تاريخى، دقت كافى درتواريخ موجود مى تواند تا حدودى ابهام را برطرف كند ومارا با حقايقى آشنا سازد.
دردوران خلافت معتصم عباسى، وجود «بردگان»، «تركها»،«بربرها» و «قبطيها» براى مردم بغداد، بيش از حد مايه مزاحمت بودند، تاآنجا كه وى ناچار شد ارتش را به نقطه ديگرى منتقل كند. ازاين جهت شهر «سامرا» رابنا كرد وآنجا را به عنوان مقر خلافت برگزيد وارتش رانيز به همين نقطه انتقال داد[1]. با انتقال خلافت وارتش از بغداد به سامرا، مردم بغداد نفسى راحت كشيدند، اماخلفا خود درچنگال اطرافيان خويش قرار گرفتند. آنان چنان بر دستگاه خلافت چيره شدند كه از خليفه فرمان نمى بردند. آنان حتى گاهى آن چنان قدرتى داشتند كه مى توانستند خليفه را عزل وديگرى را به جاى وى نصب كنند،واگر هم مصلحت مى ديدند،وى رامى كشتند.
سامرا علاوه براين شش خليفه ياد شده، مقر خلافت دو خليفه ديگر به نام «مهتدى» و«معتمد» نيز بود. وبه خاطر همين حوادث ناگوار كه از ناحيه بربرها، تركها و قبطيها به آنان مى رسيد، سرانجام مركز خلافت از سامرا به بغداد بازگردانيده شد.
در دورانى كه سامرا مقر خلافت بود، وسعت آن به پنجاه كيلومتر رسيده بود
[1]تاريخ انتقال خلافت وارتش به سامرا در سال 220 بوده (تاريخ الخلفاء ص362).