بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 52

9

پيامبران و نوابغ

آگاهى پيامبران ازجهان بالا به وسيله وحى الهى است. معنى وحى چيست؟

وحى اين است كه پيامبر بدون اينكه از عقل وخرد بهره بگيرد وانديشه اى بسازد، خود مطلب بر قلب پيامبر وارد مى شود ويا فرشته اى را مى بيند وسخن را از او مى گيرد.

پيامبران در حالى كه با نيروى عقل و خرد مجهز مى باشند، ولى علاوه براين دستگاه يك دستگاه ديگرى در وجود آنان تعبيه شده است كه به وسيله آن مى توانند فرمانهاى خدا را دريافت كنند وآن را در اختيار بشر بگذارند.

وبه ديگر سخن پيامبران دو نوع انديشه عرضه مى كنند انديشه اى كه محصول تجربه وآزمون راهنماى عقل وخرد آنهاست. چنين انديشه اى وحى نيست بلكه مطلبى است كه محصول دستگاه فكرى واستدلالى آنان، آن را ساخته است ودر مقابل آن پيامبران دريافت هايى دارند ازجهان برتر بدون اينكه عقل وخرد آنها ويا تجربه وآزمون، در پديد آمدن آنها مؤثر باشد واين گيرندگى خاصى است كه فقط پيامبران با آن مجهزند.

ازاين بيان روشن مى شود كه مقام نبوت غير از مقام نبوغ است ونبى غير از نابغه مى باشد. انديشه نوابغ محصول حسابگريها ومطالعات ديرينه آنهاست وچه بسا هم به واقعياتى برسند وحقايقى را دريابند. درحالى كه معارف پيامبران


صفحه 53

ودريافت هاى آنان، محصول ارتباط آنان با جهان ديگر است وبدون كوچكترين تفكر وانديشه از جهان بالا بر قلب آنان القا مى شود.

اصولاً در جهان دو نوع مصلح و خير انديش داريم; مصلحى كه همه چيز را به خود نسبت داده و مى گويد: «من چنين مى گويم» ، «ومن چنين فكر مى كنم» در مقابل مصلحى داريم كه همه چيز را به خدا نسبت مى دهد ومى گويد: «خدا چنين گفته» است بنابراين ما نبايد اين دو مصلح را يكى بگيريم وراه هر دو را يك راه بينديشيم، درست است هدف يكى است وهر دو مى خواهند دست بشر را بگيرند وبه قله سعادت برسانند ولى راه ووسيله دو تااست.

ازآنجا كه انديشه هاى نابغه محصول فكر و دستگاه ادراكى او است، قهراً به حكم اين كه بشر محدود است، اشتباهاتى درآن رخ خواهد داد، ونمى تواند صد درصد واقع نما باشد.

«بطلميوس» دانشمند مصرى نابغه عصر خود بود، در تفسير جهان بالا طرحى ريخت كه پانزده قرن فكر بشر را به خود مشغول ساخت، اما پس از مدتى به وسيله چهار دانشمند فلكى اصول آن فرو ريخت. اين چهار دانشمند عبارتند از:«كوپرنيك، كپلر، گاليله ونيوتن» كه هر كدام با اثبات اصلى از اصول فلكى كليه نظام فكرى بطلميوس را فرو ريختند وآن را باطل اعلام كردند.

ولى گفته پيامبران محصول وحى الهى است وتمام گفته هاى آنان از مقام ربوبى (كه خالق جهان وانسان است وبر همه چيز احاطه دارد) سرچشمه مى گيرد.

قطعاً از هر نوع خطا واشتباه مصون خواهد بود.اگر در كتابهاى شرق شناسان در باره هوش وقدرت فكرى پيامبر سخن مى گويند، غالباً مى خواهند ريشه را بزنند ووحى را كه بر او نازل مى شد واساس آئين او را تشكيل مى داد، انكار كنند، و ما در عين پذيرفتن استعداد و هوش فوق العاده آنان، آئين آنان را زائيده فكر و نبوغ آنان نمى دانيم، بلكه همگى مستند به وحى الهى است.


صفحه 54

بعثت پيامبران و اختيار انسان

انسان از نظر جهان بينى پيامبران، يك موجود مختار وآزاد است كه مى تواند راه خود را برگزيند وآنچه را كه مى خواهد انتخاب كند آنان به خاطر آزاد بودن انسان ، براى تربيت او اعزام شده اند واگر انسان آزاد نبود، امر و نهى وتشريع احكام وبازخواست معنى نداشت .

ولى از طرف ديگر معتقديم كه همه چيز به تقدير خدا وقضا و حكم او انجام مى گيرد. اكنون سؤال مى شود اگر همه چيز به تقدير خدا وقضاى اوست، ديگر اختيار چه معنى دارد؟ پاسخ اين سؤال روشن است وآن اينكه بايد ديد تقدير و قضاى خدا در باره انسان چيست، در اين موقع مى توان نتيجه گرفت كه آيا تقدير وسرنوشت با انتخابگرى وآزادى انسان منافات دارد يا نه؟

اصولاً تقدير خدا در باره هر موجود متناسب مقام وجودى او است.

خدا مقدّر كرده است كه هر فاعل طبيعى مانند آتش به صورت طبيعى كار انجام دهد. همچنان كه مقدّر كرده هر موجود عاقل وخردمند كه داراى علم وقدرت است از روى حريّت وآزادى كارى را صورت دهد. يعنى خدا خواسته است كه آفتاب بدون اختيار نور افشانى كند وانسان با اختيار مبدأ كار شود; بنابر اين يك چنين قضا و قدر نه تنها مايه جبر نمى شود بلكه اختيار انسان را تثبيت وتأكيد مى كند. يعنى اگر خورشيد از روى اختيار نور افشانى كند اين بر خلاف تقدير خداست واگر انسان از روى جبر مبدأ كارى شود اين نيز بر خلاف قضاى الهى است.

پس در عين اعتقاد به حريت وآزادى انسان تمام كارهاى وى از روى تقدير وقضاى الهى است واگر «سرنوشت» گفته مى شود، مقصود سنت هاى الهى كه يكى از آنها اين است كه هر فاعل مختارى مانند انسان ، با كمال اختيار كار را


صفحه 55

صورت دهد، و به ديگر سخن، سرنوشت دو معنى دارد:

1ـ سنتها و قوانين خلقت

2ـ علم پيشين خدا بر اعمال انسان

كيفيت بهره بردارى از قوانين خلقت در اختيار انسان است و كليد آن در دست اوست.

قانون خلقت است كه انسان ميگسار دچار بيماريهاى كبدى و غيره گردد.

قانون آفرينش است كه ملت رفاه طلب، از قافله تمدن عقب بماند و گزينش هر يكى از دو راه در اختيار انسان است.

قضاء و قدر به اين معنى، با اختيار و آزادى انسان منافات ندارد.

علم پيشين خدا، بر آزادى انسان در عمل، تعلق گرفته است.

و چنين علمى، مؤكد اختيار مى باشد زيرا علم خدا بر اين تعلق گرفته است كه انسان از روى اختيار فلان كار را صورت خواهد داد و چنين علمى، علت تام براى انجام كار نيست، بلكه ميان علم و دانش او، و عمل انسان، اراده و اختيار او متوسط است[1].

[1]در اين مورد ما در كتاب سرنوشت از ديدگاه قرآن و سنت و عقل، گسترده سخن گفته ايم.


صفحه 56

10

پيامبر گرامى ما

آخرين سفير الهى است

بحثهاى پيش ثابت كرد كه براى وصول به هدف نياز به راهنمايى الهى داريم كه ما را در اين مسير هدايت كند، تاريخ نشان مى دهد كه خدا نيز در طول تاريخ زندگى بشر پيامبرانى را بر انگيخته كه هدايت انسانها را بر عهده داشته اند. مانند: حضرت ابراهيم، حضرت موسى، حضرت مسيح ـ(عليهم السلام)ـ و... هر كدام از اين پيامبران با برنامه متناسب با وضع زمان و استعداد مردم آن زمان برانگيخته شده ومشعلهاى فروزانى در جامعه خود بوده اند خلاصه: هر آيينى به وسيله هر پيامبرى كه فرستاده شده است، آيين كامل همان عصر وزمان بوده وكوچكترين نقصى نداشته است، چيزى كه هست هريك از اين آيين ها نسبت به آيين بعدى كلاس پيشين بود كه مى تواند پايه اى براى كلاس بعدى بوده باشد وامّتها را در طول زمان از كلاسى به كلاس ديگر ببرد.

دراينجا اين سؤال مطرح مى شود، آيينى كه بايد اكنون از آن پيروى نمود چيست وحجت خدا در اين مورد كيست؟ مسلمانان مى گويند حضرت محمّد بن عبد اللّه(صلى الله عليه وآله وسلم)آخرين سفير الهى، با برنامه كاملى براى عموم بشرها اعزام شده است وبرنامه او آن چنان كامل وجامع مى باشد كه با همه تمدنها سازگار بوده وبشر را در هر دوره به كمال مطلوب هدايت مى كند.


صفحه 57

اين سفير الهى در سال 570 ميلادى برابر با عام الفيل ديده به جهان گشوده ودر سال 610 به پيامبرى مبعوث گشته كه پس از 23 سال انجام وظيفه، دعوت حق را لبيك گفته است.در شب ميلاد او كرامتهايى مشاهده شده كه تاريخ همگى را ضبط كرده است مانند سرنگون شدن بتهاى مكّه و خاموش گشتن آتش آتشكده فارس وپديد آمدن شكاف در كنگره هاى ايوان كسرى.

هدف از اين كرامتها چه بود؟

اين كرامتها از دو راه تفسير مى شود:

1ـ هرگاه بت پرستان وآتش پرستان وكاخ نشينان ايوان كسرى سر عقل بيايند قطعاً در اين مورد، فكر خواهند كرد كه چه شد آتش آتشكده با بودن مواد سوختى خاموش گشت، چرا همه چيز در مكه برجاى خود ثابت ماند تنها بتها سرنگون شدند؟! چه شد كه خانه گلى در كنار ايوان كسرى شكاف برنداشت، ولى ايوان با آن عظمت دچار شكاف شد، اگر در باره اين چراها فكر كنند اجمالاً تصديق خواهند كرد كه حكومت آتشكده ها وكاخهاى ستم وبت هاى فاقد شعور سپرى گشته وبه همين زودى پايان خواهند يافت و اين كار به وسيله يك نيروى غيبى انجام خواهد گرفت.

2ـ هرگاه پس از گذشت چهل سال مردى دعوت به يكتا پرستى كرد ومردم متوجه شدند كه در شب ميلاد او حادثه هايى رخ داده كه با هدف ودعوت او كاملاًهماهنگ مى باشد، در اين صورت اين كار شاهد گويايى بر صدق گفتار او خواهد شد و يك چنين كرامت كمتر از معجزه هاى دوران رسالت او نخواهد بود.

زندگانى پيامبر

مشروح زندگانى پيامبر را بايد در كتابهاى تاريخ و سيره مطالعه كردو كتاب


صفحه 58

«فروغ ابديت» مى تواند تا حدودى ما را با زندگانى او آشنا سازد ولى اجمالاً ياد آور مى شويم:

پيامبر در دوران شير خوارگى به دست دايه اى به نام «حليمه» سپرده شد كه در هواى آزاد رشد وپرورش پيدا كند زيرا مكه بر اثر رفت و آمد زائران محل بروز وبا و طاعون بود از اين جهت جدّ او «عبدالمطلب» كه سرپرستى او را بر عهده داشت مصلحت ديد كه نوزادش در هواى آزاد پرورش پيدا كند به همين جهت پنج سال در ميان قبيله بنى سعد به سرپرستى بانوى مهربانى به نام «حليمه» به سر برد از حوادث دوران كودكى او جريانى است كه مادر وى نقل مى كند ومى گويد: روزى نوزاد عبدالمطلب درخواست كرد كه مانند ديگر كودكان به صحرا برود من بارفتن او به صحرا موافقت كردم اما از آن مى ترسيدم كه مبادا آسيبى به او برسد از اين جهت يك مهر يمنى بر گردن وى آويختم كه نگهبان وحافظ وى باشد ناگهان با خشم كودك روبرو شدم كه به من گفت مادر آرام، آرام، من حافظ ونگهبانى با خود دارم آنگاه مهر را از گردن باز كرد وبه دور افكند[1].

كودك عبد المطلب در پنج سالگى به مكه بازگشت ودر سن هشت سالگى جدّ خود را از دست داد وتحت سرپرستى عموى خود ابو طالب قرار گرفت يك بار با او در سن دوازده سالگى تا محلى به نام «بصرى» رفت واز آنجا به مكّه همراه عموى خود بازگشت زيرا راهب آن منطقه او را شناخت وبه عموى او گفت در حفظ برادر زاده خود بكوش واو را به محل خود بازگردان اگر قوم يهود او را بشناسند بر قتل او تصميم مى گيرند.

بار ديگر او در سن بيست و چهار سالگى كالاهاى بازرگانى خديجه را به شام برد و به مكه بازگشت، امانت دارى وسوابق درخشان محمّد سبب شد كه خديجه كه

[1]مجلسى، بحار الانوار .


صفحه 59

پانزده سال از او بزرگتر بود، درخواست ازدواج نمايد وازدواج در سن بيست و پنج سالگى آن حضرت انجام گرفت واو با اين بيوه زن تا سن 50 سالگى به سر برد وتا او زنده بود هيچ زنى را برنگزيد واگر بعدها همسران متعددى گرفت به خاطر يك رشته مصالح سياسى بود كه در تاريخ موجود است. ودر سن چهل سالگى به مقام نبوت برانگيخته شدو در 27 ماه رجب فرشته اى را مشاهد كرد كه لوحى بر دست دارد وبه او دستور خواندن مى دهد واو در پاسخ مى گويد من قادر به خواندن نيستم او سه بار اين پيشنهاد را تكرار مى كند وسرانجام رسول گرامى در خود احساس خواندن آياتى مى كند كه در آن لوح نوشته شده بود وآنها عبارت بودند از آيات:

(إقْرَأْ بِاسمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ )*خَلَقَ الإنْسانَ مِنْ عَلَقِ *إقْرَأْ وَ رَبُّكَ الأكْرَمُ *الَّذي علَّمَ بالقَلَمِ*عَلَّمَ الإنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ)(سوره علق آيات 1تا 5).

بخوان به نام پروردگارت كه تو را آفريد. انسان را از خون بسته پديد آورد. بخوان در حالى كه پروردگار تو گرامى است. خدايى كه تو را آنچه را كه نمى دانستى آموخت[1].

آنگاه پيامبر از نقطه عبادت به سوى شهر (مكّه) سرازير مى شود ونخستين كسى كه به او ايمان مى آورد همسر او خديجه وآنگاه على بود واز اين كه خانواده او نخستين مؤمن به او مى گردد، اين نشانه آن است كه زندگى او آن چنان آميخته با طهارت و پاكى بود كه به گفتار او مؤمن بوده است ولذا در او احتمال خلاف نمى توان داد. زيرا انسان هرچه هم بخواهد معايب خود را پنهان بدارد نمى تواند از همسر خود آن را مخفى سازد.

او سه سال تبليغ سرّى را آغاز كرد پس از سپرى شدن سه سال تبليغ عمومى را شروع نمود وپس از سيزده سال اقامت درمكّه رهسپار مدينه شد كه تا به كمك مردم

[1]مجمع البيان، ج5،ص487.