پيش گفتار
بسم الله الرحمن الرحيم
دنياى خسته و سرگردان
زندگى مادى انسان رو به تكامل است واين جريان در كشورهاى صنعتى كه زندكى با شكوه مادى دارند كاملاً چشمگير مى باشد، وصنعت وتكنيك، آن چنان مشكلات آنها را حل كرده كه با فشار بر يك تكمه، بسيارى از خواستهاى انسان موجود وفراهم مى گردد. كار تكامل به جايى رسيده است كه كيهان نوردان از كره اى به كره ديگر آن چنان مسافرت مى كنند كه تو گويى از كشورى به كشور ديگرى مى روند . سرانجام آشنايى با صنعت و تكنيك، بشر را به جايى رسانيده است كه جهان زندگى به صورت يك كاخ مجلل در آمده است.
ولى در اين جا جاى دو سؤال باقى است:
1ـ آيا اين تكامل رضايت درونى اورا جلب كرده است؟ وانسان از آن احساس راحتى مى نمايد؟
2ـ آيا اين تكامل مايه بالا رفتن انسانيت او شده است؟ يا برعكس، اوخود وانسانيت را گم كرده است؟
پاسخ در هر دو سؤال منفى است. زيرا با بودن اين وسايل، آنچه نيست، استراحت وآرامش فكرى است. وبا اينكه بيماريهاى روانى ومراكز درمانى آن، به سرعت در حال ازدياد وافزايش است. ولى آمار انتحار رو به فزونى است وكشورهايى
كه در اين قسمت آمارهاى خود رامنتشر مى كنند بر اين مطلب گواهى روشنى مى دهند، از باب نمونه آمار خودكشى در آمريكا در سال (1956) بالغ بر شانزده هزار نفر بوده ودر سال (1957) يك چهارم افزايش داشته،ودكتر «هاوارد» با انتشار اين آمار، از افزايش مجدد آن در سالهاى آينده اظهار نگرانى نموده است. اين جريان مى رساند كه صنعت وتكنيك رضايت درونى وآرامش فكرى بشر را جلب نكرده است.
ازنظر بالا رفتن انسانيّت بايد گفت نحوه بهره بردارى او از صنعت به صورتى در آمده است كه او را به شكل حيوان توليد كننده ومصرف كننده در آورده است، كه كار وهدف او توليد است ومصرف، وهمچنين... تو گويى انسان براى اين دو آفريده شده است. اگر در گذشته، فلاسفه جهان، او را حيوان ناطق و متفكر معرفى مى كردند اكنون او به صورت حيوان اقتصادى در آمده است، كه عمر خود را به دلار و ريال تبديل مى كند. تو گويى انسان يك ماشين توليد ومصرف است وروز به روز جاذبه او در اين قسمت رو به افزايش است. آيا «هدف قرار گرفتن اقتصاد» عملاً فراموشى انسانيت واصول والاى اخلاق نيست؟
اشتباه نشود،هيچگاه كسى صنعت وتكنيك را انكار نمى كند وهمگان از آن به نحوى جانبدارى مى نمايند. مسأله در جاى ديگر است وآن برداشت جامعه مادى غرب، از آن مى باشد، آنجا كه همه نيروهاى انسان را بر توليد ومصرف بسيج كرده است. واخلاق وعواطف را آن چنان فدا وقربانى حرص وآز مادى خود نموده است كه همه چيز خود را در اين مسير از ياد برده است.
آوايى از دور شينده مى شود
در اين جا افراد روشندل وروشن ضميرى پيدا شده اند كه آه وناله آنان از اين زندگى ماشينى بلند شده است. واحساس كرده اند كه بشر از نظر انحطاط به آخر خط رسيده وزندگى ماشينى نمى تواند براى او سعادت آفرين باشد، زيرا نتيجه اين
چنين زندگى جز دامن زدن بر حرص وآز بشر در طريق تحصيل مال ومقام، فراموش كردن ارزشهاى انسانى چيز ديگرى نيست. از اين جهت به فكر افتادهاند كه به زندگى بشر معنويتى ببخشند. ما اين قدم را بر چنين دانشمندان مصلح تبريك گفته و ياد آور مى شويم كه قرآن مجيد يك چنين زندگى مادى ووازده را، از چهارده قرن قبل در آيه اى به شرح زير توصيف كرده است:
(اعْلَمُوا أنّما الحَيوةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ زِينَةٌ وَ تَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَ تَكاثُرٌ فِي الأموالِ والأولادِ كَمَثَلِ غَيْث أعْجَبَ الكُفّارَ نَباتُهُ ثمَّ يَهيجُ فَتَريهُ مُصْفَرّاً ثمَّ يَكُونُ حُطاماً و... وَ مَا الحَيوةُ الدُّنيا إلاّ مَتاعُ الغُرورِ)[1].
«بدانيد زندگى اين جهان بازى وسرگرمى وآرايش و فخر فروشى وافزايش در ثروت وفرزند است. اين جهان به مانند بارانى است كه بر سرزمينى مى بارد. گياهان آن سبز مى شود آنگاه پس از مدتى زرد گشته وبه صورت خس وخاشاك در مى آيد... وزندگى اين جهان كالاى فريبنده است» .
قرآن در اين آيه زندگى بشرمادى را به پنج بخش خلاصه كرده وهر بخشى قسمتى از زندگى او را مشغول مى كند:
1ـ بازى 2ـ سرگرمى 3ـ علاقه به زينت وآرايش 4ـ علاقه به قدرت ومقام كه مايه فخر فروشى است 5ـ علاقه به فزونى اموال واولاد.
از نظر دانشمندان، هر بخش از اين پنج بخش، هشت سال از عمر انسان را اشغال مى كند. وبخش پنجم تا آخر عمر ادامه دارد. آنگاه قرآن اين زندگى پر زرق وبرق را به سبزه زار زيبايى تشبيه مى كند كه ثبات موقت ومحدودى دارد و پس از اندى آن چنان زرد مى شود كه به صورت تلى از خس و خاشاك در مى آيد كه تنفر انسان را به خود جلب مى كند. زندگى يك فرد مادى كه شب وروز كارش توليد ومصرف واشباع خواسته هاى حيوانى خويش مى باشد درست بسان همين مسأله
[1]سوره حديد /20.
است. زيرا زندگى حيوانى و طراوت حيات او با سپرى گشتن عمر مادى آن چنان از دست مى رود كه سرانجام فقط لاشه اى در دل خاك مى گردد.
قرآن مجيد در سوره نور اين نوع زندگيهاى فاقد معنويت را به گونه اى ديگر مطرح مى سازد ودر اين مورد مى فرمايد:
(وَ الَّذينَ كَفَرُوا أعمالُهُمْ كَسَراب بِقيعَة يَحْسَبُهُ الظِّمأنُ ماءً حتّى إذا جاءَهُ لَمْ يَجِدْهُ شَيْئاً وَوَجَدَاللّهَ عِنْدَهُ فَوفّيهُ حِسابَهُ واللّهُ سريعُ الحِسابِ)[1].
«كارهاى افراد كافر بسان سراب در بيابان است كه آدم تشنه كام، آن را آب ميانگارد، آنگاه كه نزد آن آمد چيزى در آنجا نمى يابد» .
اين آيات و آيات ديگر، زندگى مادى انسان را چنين تفسير و تشبيه مى كنند. ولى در عين حال همين زندگى مادى را مى توان با بهم آميختن معنويت وايجاد توازن بين ماده ومعنا، به صورت يك زندگى لذّت بخش در آورد وبه آن شكوه ديگرى بخشيد، كه هم رضايت انسان و آرامش فكرى او را جلب كند وهم انسانيّت او در آن گم نشود واين همان مطلبى است كه پيامبران به دنبال آن بودند وبراى تبليغ آن آمده اند وسرانجام بشر را از يك زندگى توأم با خستگى و سرگردانى در آورده اند. وآن زندگى بر پايه اعتقاد به خداى جهان استوار است. خدايى كه براى زندگى بشر، برنامهاى فرو فرستاده و او را كرامت وجلالت بخشيده است. واين همان است كه در اين نگارش به دنبال تبيين وتشريح آن مى باشيم. اميد است كه براى جوانان وبالأخص مسلمانان مقيم خارج، مفيد وسودمند باشد.
قم ـ مؤسسه تعليماتى و تحقيقاتى امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
24/3/62
[1]سوره نور/39.
1
نقش دين
در ابعاد چهارگانه
زندگى در صورتى حالت صحيح به خود مى گيرد كه با معنويت ودين آميخته باشد. وانسان درصورتى انسان مى باشد كه علاوه بر ارضاى جنبه هاى مادى، به ارضاى جنبه هاى معنوى نيز بپردازد. اكنون بايد دو مطلب را روشن سازيم:
1ـ دين چيست؟
2ـ نقش دين در زندگى چگونه است؟
در باره موضوع نخست، ياد آور مى شويم كه دين، بازگردانيدن بشر به جهل ونادانى وتوحش و بربريت نيست، دين يك نهضت همه جانبه به سوى تكامل است كه ابعاد چهارگانه دارد:
الف ـ اصلاح فكر و عقيده
ب ـ پرورش اصول عالى اخلاق انسانى
ج ـ حسن روابط افراد اجتماع
د ـ حذف هرگونه تبعيضهاى ناروا
وهمه ابعاد در پرتو ايمان به خدا كه مسئوليت زا ست تحقق مى پذيرد. اينك ما همه اين ابعاد را به صورت فشرده مطرح مى كنيم:
اصلاح فكر و انديشه
در باره اصلاح فكر وعقيده ياد آور مى شويم كه ذهن انسان، خلأ پذير نيست وبدون عقيده نمى تواند زندگى كند، حتى افراد مادى و به اصطلاح «لامذهب» ، باز داراى عقيده ومسلكى هستند كه از آن طريق، خود را قانع مى سازند. مذهب در اين باره مى گويد:
«جهان خروشان ماده از نظر وجود واز نظر نظام، مخلوق موجود برتر ووالاترى است كه ماده را آفريده وبه آن نظام بخشيده است».
او اين جهان وانسان را براى هدفى آفريده ولغو وعبث به ساحت او راه ندارد، وبراى تحقق بخشيدن به اهداف مربوط به انسان، معلمان وراهنمايانى را برانگيخته است كه او را به سوى هدف هدايت كنند.
در برابر اين گروه، ا فرادى هستند به نام فاقد دين و نافى مذهب كه مى گويند: «ماده ونظام آن قديم و ديرينه است واين خود ماده فاقد شعور است كه به خود نظم ونظام بخشيده است وبراى جهان هدفى در كار نيست» .
و به ديگر سخن: جهان از نظر يك فرد الهى سرآغاز وسرانجامى دارد، واز خدا سرچشمه گرفته وسرانجام آن معاد انسان وجهان است. درحالى كه در مكتب مقابل، انسان نه سرآغاز روشنى دارد ونه سرانجامى. يعنى اگر از يك فرد مادّى بپرسيم سرچشمه جهان وانسان چيست؟ مى گويد: نمى دانم ويا اگر بپرسيم سرانجام آن چيست؟ باز اظهار بى اطلاعى مى كند!
اين جا است كه بايد گفت: جهان وانسان از نظر مادّى بسان يك كتاب خطى است كه اوراقى از اول وآخر آن افتاده باشد وانسان نتواند آن را تشخيص دهد. در حالى كه از نظر الهى كاملاً شناخته و هيچ نوع ابهامى در سر آغاز و سرانجام آن
وجود ندارد.
وبه عبارت ديگر: ذهن انسان پيوسته با سه پرسش همراه است، اين پرسشهاى سه گانه عبارتند از:
1ـ از كجا آمده ام؟
2ـ براى چه آمده ام؟
3ـ به كجا خواهم رفت؟
هر سه سؤال از نظر يك فرد خداشناس، داراى پاسخ روشن است در حالى كه در مكتب مادى، هر سه پرسش فاقد جواب مى باشد. يعنى جوابى ندارد كه به آن پرسش بدهد، ونمى تواند به اين سه پرسش پاسخ بگويد، ناچار بايد مكتب خود را ترك گويد.
اين جا است كه بايدگفت: مذهب ابعادى دارد، يكى از ابعاد آن، اصلاح فكر وانديشه است. ودرست با مقايسه محتواى دو مكتب الهى ومادى مى توان گفت كه فكر وانديشه، در سايه مذهب به تكامل مى رسد; درحالى كه محتواى مكتب ماديگرى، سراپا ابهام وجهل و ناآگاهى است واحياناً غير معقول. زيرا چگونه ميتوان باور كرد كه ماده جهان، برخود نظم ونظام بخشيده است.
پرورش اصول اخلاقى
درباره پرورش اصول عالى اخلاق انسانى، اجمالاً مى بينيم مذهب پشتوانه اى براى اصول اخلاق است. زيرا رعايت اصول اخلاقى با يك سلسله محروميّتها همراه است، مثلاً: فداكارى، كمك به نيازمندان، رعايت امانت، و...، كه يك سلسله اصول مسلّم اخلاقى است ورعايت اينها خالى از رنج و دردسر نيست. هرگاه انديشه وفكر را از طريق مذهب اصلاح كرديم وياد آور شديم كه خداوند به رعايت
اين اصول دستور داده است وآنها را به صورت تكليف بر ما لازم كرده است كه در مخالفت آنها كيفرهايى وجود دارد، در اين صورت اخلاق به عنوان يك وظيفه دينى، خود به خود اجرا مى شود. ودر غير اين صورت اخلاق به صورت تذكرات ويادآوريهايى خواهد بود كه ضامن اجرايى ندارد، گروهى آنها را رعايت كرده وگروهى زير پا مى نهند.
ويل دورانت مورخ معاصر مى گويد: بدون ضمانت مذهب، اخلاق يك حسابگرى بيش نيست، وبدون آن احساس تكليف از ميان مى رود[1].
در باره حسن روابط افراد ياد آور مى شويم: همان طورى كه مذهب پشتوانه اخلاق است، همچنين پشتوانه اصول اجتماعى نيز هست ودر افراد مذهبى اصول اجتماعى به صورت يك تكليف مقدس انجام مى پذيرد. ودر غير اين افراد، به صورت قانونى خواهد بود كه فقط در پرتو قدرت پليس ونيروى نظامى اجرا مى گردد. وآنجا كه از قلمرو قدرتهاى مادى بيرون است، اصول اجتماعى و قوانين كشورى ضامن اجرايى ندارد. واين مسأله با مراجعه به زندگى افراد غير مذهبى روشن و واضح است.
در باره بعد چهارم كه رفع تبعيضات است، افراد مذهبى، همه انسانها را بسان دندانه هاى شانه تلقى كرده و همگان را مخلوق خدا مى دانند، در اين صورت، تبعيض چرا؟!پرخورى گروهى وگرسنگى گروهى ديگر چرا؟!!
اكنون كه با ابعاد چهارگانه مذهب آشنا شديم، از تذكر دونكته ناگزيريم:
اولاً ـ هر مذهبى نمى تواند پديد آورنده اين چهار بعد، در حيات فردى واجتماعى انسان باشد. مذهبى مى تواند خود را در اين چهار بعد به روشنى نشان دهد كه بر پايه عقل وخرد استوار باشد; در غير اين صورت، مذهب سر از
[1]لذات فلسفه، ص 478.