3ـ بررسى تعاليم او
مطالعه تعاليم او مى رساند كه بر خلاف مدعيان دروغگو كه براى جلب افراد به آنان اجازه عيش وعشرت داده ودست آنان را در شهوترانى وثروت اندوزى باز ميگذارند، تا از اين طريق افراد غافل را به آيين خود جذب كنند وى چنين كارى نكرده است اين مسأله در صورتى روشن مى شود كه به آيين هاى ساختگى باب وبها در ايران وآيين قاديانى در هند مراجعه شود وروشن گردد كه چگونه آنان دست انسانها را در ارتكاب گناه در برابر پرداخت يك جريمه آزاد گذاردند. وآميزشهاى حرام را با پرداخت نُه مثقال طلا بلامانع[1]اعلام كردند،بنابراين افراد متمكن وثروتمند پيوسته مى توانند از اين طريق به لذايد نفسانى برسند ودرعين حال متديّن نيز باشند.
آيين قاديانى در دوران تسلّط انگستان بر هند ظهور كرد وبراى جلب نظر اين دولت استعمار گر جهاد را تحريم نمود وزندگى بر ذلّت و اسارت را به رسميّت شناخت.
درحالى كه در تعاليم اسلام به شدّت از شهوترانيهاى نامحدود ودور از عفت جلوگيرى شده وپرخاش بر ستمگر، وظيفه معرفى شده است.
4ـ مطالعه قوانين نظامى او
مطالعه قوانين پيامبر در نبرد نشان مى دهد كه وى هيچگاه از اصل ماكياوليستى «هدف وسيله را توجيه مى كند» استفاده نمى كرد. آب به روى دشمن نمى بست ودر جنگ خيبر بااين كه راه آب قلعه ها را به وسيله چوپانى به دست آورد اما آب را به روى آنان نبست[2]. در دستورات نظامى او آمده است به نام خدا نبرد
[1]مجموعه حدود واحكام.[2]سيره ابن هشام ج1ص 424ـ425.
كنيد،مجروحى را تعقيب نكنيد، فرارى دشمن را كه پشت به شما كرده دنبال ننماييد وبا زنان وپيران سالخورده، دشمن به خوشى رفتار كنيد.
هرگز آبهاى دشمن را مسموم نكرده وبه دام ودرخت دشمن آسيب نرسانيد. اين تعاليم بازگو كننده روح لطيفى است كه در عين قدرت، اصول انسانى وفضايل اخلاقى را فراموش نكرده وپيروزى را در سايه اعمال ضد انسانى نمى طلبد.
5 ـ بررسى حالات ياران پيامبر
دوست انسان وعلاقمند او، تا حدّى مى تواند آيينه روحيّات انسان وكمالات ويا رذايل او باشد زيرا خوبان هميشه گرد خوبان وبدان دور بدها جمع مى شوند وبه اصطلاح مردم، موقعيت امامزاده را بايد از زائر آن شناخت.
وقتى ما حالات ياران پيامبر را مطالعه مى كنيم، مى بينيم پاك دلان دور او را گرفته بودند كه از نظر تقوا وعدالت براى آنان لنگه ونظيرى نيست واين شخصيت ها عبارتند از: على، سلمان، ابوذر، مقداد و... كه هر كدام نمونه هاى بارز اخلاق وانسانيّت بودند.
اگر پيامبر اسلام نعوذ باللّه مدعى دروغينى بود، به تربيت چنين افرادى موفق نمى گشت واين افراد نيز دور او گرد نمى آمدند.
اين قرائن به خوبى نشان مى دهد كه پيامبر اسلام، فرستاده خدا است وآنچه مى گويد از مقام وحى اخذ مى كند.
بااين بخش، بحث ما در باره خدا شناسى، صفات شناسى و پيامبر شناسى پايان يافت.
اكنون وقت آن رسيده است كه ببينيم مسأله خلافت پيامبر وجانشينى او چگونه است؟ واين موضوع بحث ما را در بخش آينده تشكيل مى دهد.
17
خلافت و امامت
مسأله خلافت وجانشينى از طرف پيامبر از مسائلى است كه مسلمانان را به دو گروه تقسيم كرده است وهر گروه آن را به شيوه اى توضيح مى دهد آنگاه طبق آن شرايط خليفه را معيّن مى كند، سپس انگشت روى خليفه اى كه پس از پيامبر جانشين او شد مى گذارد. ما اكنون به هر دو نظريه اشاره مى كنيم سپس نظريه خود را در اين مورد ياد آور مى شويم.
1ـ خلافت يك مقام عادى است
شكى نيست كه پيامبر اكرم در زمان خود حكومت تشكيل داده بود امنيّت كشور را فراهم، ونيازمنديهاى منطقه را برطرف مى نمود واحكام خدا را در باره مجرمان اجرا مى كرد. وبه ديگر سخن حكومت پيامبر گرامى داراى جنبه هاى سياسى، نظامى و اقتصادى بود وپس از درگذشت او فردى لازم است كه اين اهداف را عملى كند ودر رأس امور قرار گيرد. ازا ين جهت در خليفه جز تدبير وكاردانى، لياقت وشايستگى براى اداره امور نظامى و مسائل سياسى وجنبه هاى اقتصادى چيزديگرى شرط نيست واين چنين فرد را امّت اسلام مى توانند برگزينند.
2ـ مسأله خلافت ادامه وظايف نبوّت است
پيامبر گرامى علاوه بر انجام امور ياد شده در قسمت اول وظايفى را بر عهده
داشت مانند:
الف ـ بيان احكام موضوعاتى كه پيش مى آمد.
ب ـ تفسير قرآن مجيد.
ج ـ پاسخ به سؤالاتى كه امّت اسلامى مى كردند.
د ـ صيانت اسلام از شكوك كه از جانب مخالفان مطرح مى شد.
هـ ـ تربيت انسانهاى كاملى كه از نظر رتبه تالى امام و تالى پيامبر معصوم بودند.
انجام اين وظايف به ضميمه وظايف پيشين علاوه بر تدبير وكاردانى يك رشته شرايط وامكاناتى لازم دارد كه جز در پرتو عنايات الهى امكان پذير نيست.
اداره كننده اين مقامات بايد ازعلم وسيع وگسترده اى برخوردار باشد كه بتواند نيازمنديهاى امّت اسلامى را در زمينه هاى: بيان حلال وحرام، وتفسير آيات قرآن، و پاسخ گويى به پرسشهاى آنان، ونقد شكوك و ايرادها، برطرف سازد.
نه تنها بايد داراى چنين علمى باشد، بلكه بايد داراى عصمت و پيراستگى از گناه وخطا هم باشد كه به اين وظايف قيام كند. وتربيت چنين فرد مانند پيامبر جز از طريق عنايت الهى ممكن نيست. هم چنانكه شناخت او بدون معرفى خدا امكان پذير نمى باشد.
اين جاست كه دو نظريه در باره خلافت به نامهاى «انتخابى» و «تنصيصى» مطرح مى شود. آنها كه خلافت را تا حدّ يك مقام رسمى در كشورهاى امروز تنزّل داده اند واز او همان كارى را مى طلبند كه از رؤساى جمهور ونخست وزيران مملكت درخواست مى شود ـ آنان ـ در خليفه نه علم وسيع را شرط مى دانند ونه عصمت، وجز درايت وكاردانى نسبت به امور محوّل به او، چيزى را لازم نمى دانند وروى اين اساس مقام خلافت را يك مقام انتخابى وگزينشى تلقى مى كنند.
ولى آن گروه كه مى گويند درست است كه پس از در گذشت پيامبر باب نبوّت بسته گرديد وديگر شريعت وآيينى نخواهد آمد وبر كسى وحى نخواهد شد ولى وظايف پيامبر استمرار دارد وبايد در ميان امّت كسى باشد كه اين وظايف را انجام دهد وگرنه امّت اسلامى به قلّه تكامل نخواهد رسيد زيرا هرگز امّت از بيان حلال و حرام بى نياز نشده وخود پيامبر موفق به بيان كليه احكام نگرديد همچنان كه امت از تفسير قرآن بى نياز نيست. وبه خاطر همين است كه هفتاد ودو فرقه براى خود از قرآن دليل مى آورند واين نيست جز اين كه به مفسّر واقعى قرآن رجوع نمى شود.
براى امّت پيوسته سؤالات وپرسشهايى مطرح است كه خود پيامبر در حال حيات خود پاسخگوى آنها بود وبعد از درگذشت او بايد فردى به اين وظيفه قيام كند. همچنان كه مغرضان وملحدان پيوسته در مقام ايراد شبهه وشكوك بر اسلامند وخود رسول گرامى در زمان حيات خود پاسخگوى اين شبهات بودند وهرگز نبايد اين مناصب تعطيل شود وامّت از اين فيض محروم گردند. واز طرفى ديگر قيام به اين وظايف بدون يك سلسله امكانات كه فقط خدا بايد در اختيار انسانها بگذارد، امكان پذير نيست روى اين جهات امام بايد مورد عنايات خدا باشد وطبعاً خدا مى تواند وى را بشناسد ومعرفى كند.
روى اين بيان روشن مى شود كه مقام امامت يك مقام الهى وتنصيصى است وبايد از جانب خدا معرفى شود.
انتخاب امّت و مصالح اجتماعى
در اين جا لازم است در انتخاب يكى از اين دو نظريّه، يك سلسله مسائلى را بررسى كنيم وآن اين كه آيا مسائل اجتماعى ايجاب مى كند كه امام از طرف مردم برگزيده شود يا از جانب خدا تعيين گردد. در اين جا است كه بايد به دو موضوع كه در زمان پيامبر وپس از پيامبر مطرح بود توجه كنيم:
الف) خطر مثلث
در زمان پيامبر وپس از او خطر مثلثى كيان اسلام را تهديد مى كرد. يك ضلع آن در غرب ايران بود ولذا خسرو پرويز از پيدايش چنين قدرت سخت ناراحت شد، نامه پيامبر را پاره كرد وبه فرماندار واستاندار خود در يمن نوشت كه اين مرد مدعى نبوّت را دستگير كند وروانه دربار او نمايد.
ضلع د[1]يگر اين مثلث، شمال شبه جزيره بود كه دولتهايى در شام به صورت دست نشانده از جانب قيصر حكومت مى كردند وتا پيامبر بود با اين قدرتهاى موجود در شمال، دو برخورد نظامى داشت، يكى در سال هفتم هجرت به نام جنگ موته وديگر در سال نهم هجرت به نام جنگ تبوك بود. وبه طور مسلّم اين دشمن زخمى در كمين اسلام بود كه پس از پيامبر مدينه را هدف قرار دهد.
ضلع ديگر اين مثلث ستون پنجمى بود در خود مدينه واطراف آن كه قسمتى از شورشها وكارشكنيها، مربوط به آنان بود وآنان در پى فرصت بودند كه با ديگر همفكران خود بر اسلام بتازند.
آيا صحيح است كه پيامبر با مشاهده اين خطر مثلث كه پيوسته اسلام را تهديد مى كرد براى مسلمانان سرپرستى تعيين نكند وآنان را به همان حالت بگذارد وبرود، به طور مسلّم پيامبر نمى تواند اين ناحيه از وضع مسلمانان را ناديده بگيرد وبه آن اعتنا نكند. زيرا مقابله با دشمن در درجه نخست نياز به يك سرپرست كاردان آگاهى دارد كه سرپرستى او مورد اتفاق همگان باشد. واين كار جز با تعيين الهى امكان پذير نيست واگر از غير اين راه تعيين شود مسلّماً موافق ومخالفى پيدا خواهد كرد كه وحدت را از مسلمين بر خواهد گرفت وآنان را در مقابل دشمن ناتوان خواهد ساخت.
[1]الإصابة: شرح حال «باذان» .
18
تعيين جانشين
زندگى عرب درمحيط مكّه ومدينه بلكه كليّه شبه جزيره به صورت قبيله اى بود وهر قبيله اى از قبيله ديگر منشعب شده وقبايلى را پديد آورده بودند. در چنين زندگى افراد قبيله تابع بزرگ قبيله هستند واز خود استقلال فكرى ندارند وهرچه بزرگ قبيله گفت همان را مى گويند وتأييد مى كنند، بنابراين در شهرى مثل مدينه واطراف آن تمام تصميمات مربوط به ده نفر از سران قبيله خواهد بود. آيا صحيح است پيامبر مصلحت جامعه را به دست ده نفر يا كمى بيشتر بسپارد كه آنان تصميم بگيرند، اگر در تمام امّت در آن روز قدرت تصميم گيرى بود ودر تصميم حر وآزاد بودند، جا داشت كه بگوييم امّت از طريق مشاوره، لايق ترين وشايسته ترين فرد را برگزيند.
ولى در اجتماع قبيلگى كه افراد قدرت بر تصميم ندارند وتصميم در دست يك اقليّت ناچيز است، مسئله شورا وگزينش اصلح امكان پذير نيست.
اتفاقاً برداشت خود پيامبر از مسأله امامت برداشت تنصيصى بود نه انتخابى، زيرا وقتى يكى از سران قبايل ايمان خود را مشروط بر اين كرد كه پس از وى رهبرى به او واگذار شود حضرت در پاسخ او فرمود:«اَلأمرُ إلَى اللّهِ يَضَعُهُ حَيْثُ يَشاءُ » كار در دست خداست او هركس را صلاح ببيند او را بر مى گزيند[1].
[1]سيره ابن هشام.
سرگذشت غدير
محاسبات اجتماعى ثابت كرد، كه مصلحت امّت در تعيين امام بود نه در واگذارى آن به امت، اتفاقاً، از نظر عمل اين امر نيز تأييد شد. پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)در سال دهم هجرت هنگام بازگشت ازحجة الوداع در نقطه اى به نام غدير نزديكى «جحفه» دستور داد كاروان متوقف شود تا رسالت بزرگى كه خدا بر دوش او نهاده است به انجام رساند، در اين نقطه كه مركز جدا شدن عراقى ها، مصرى ها ومدنى ها بود، منبرى ترتيب داد وبر روى آن قرار گرفت وخطابه اى خواند و در مقدمه آن فرمود:
«نزديك است من از ميان شما بروم ومن دو يادگار گرانبها در ميان شما مى گذارم: يكى كتاب خدا و ديگرى اهل بيت من است» .
آنگاه افزود:
«آيا من أولى وشايسته تر به جان ومال شما از خود شما نيستم؟» .
صداى تصديق از همگان بلند شد. آنگاه فرمود:
«مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَولاهُ، أَللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَ عَادِ مَنْ عاداهُ »
هركه را مولا منم، على مولاى اوست. خدايا دوستان على را دوست بدار ودشمنانش را دشمن بدار.
مقصود ازلفظ «مولى» در اين جمله همان أولى به نفس است كه درجمله قبلى وارد شده است وهدف اين است كه آن اولويت وشايستگى كه پيامبر نسبت به خود مردم داشت بعد از درگذشت او در على بن ابى طالب مجسم ومتمركز است