هرچند اسم آن را استعمال حقيقى نگذاريد. ولى بههرحال، از استعمال مجازى بالاتر است و شايد عنوان سوّمى- بين استعمال حقيقى و مجازى- پيدا شود. در نتيجه، ما نمىتوانيم كلام مرحوم آخوند را بپذيريم، زيرا اين معنا كه استعمال «مِنْ» به جاى «ابتداء» و عكس آن، باطل است، امرى مسلّم و مورد قبول است ولى كلام مرحوم آخوند نمىتواند آن را اثبات كند. اشكال دوّم: آيتاللَّه خويى «دام ظلّه» مىفرمايد: از كلام مرحوم آخوند استفاده مىشود كه معناى اسمى، يك معناى استقلالى و مقصود به ذات است ولى معناى حرفى معنايى تبعى و غير مقصود به ذات است.
درحالىكه هر دو طرفِ اين كلام، مورد نقض قرار گرفته است چون اين مطلب در همه معانى اسمى و معانى حرفى جريان ندارد و ما در اينجا به دو مورد نقض اشاره مىكنيم: نقض اوّل: در مواردى مشاهده مىكنيم معناى اسمى[1]بهكاررفتهاست ولى جنبه طريقيت دارد نه موضوعيت، مثلًا در آيه شريفه: (كُلوا و اشربُوا حتّى يَتَبَيَّنَ لكُم الخيطُ الأبيضُ من الخيطِ الأسودِ من الفجر ...)[2]گفته شده است: «تبيّن طلوع فجر، به معناى علم به طلوع فجر است و علمى كه در اينجا ذكر شده، جنبه طريقيت دارد يعنى آيه شريفه براى علم موضوعيتى قائل نشده است و چيزى كه داراى عنوان طريقيت باشد استقلال و اصالت ندارد بلكه استقلال، مربوط به ذى الطريق است».[3]بررسى نقض اوّل: در دورههاى قبل، اين اشكال آيتاللَّه خويى «دام ظلّه» را پذيرفته بوديم ولى اكنون با دقت نظر درمىيابيم كه اشكال فوق وارد نيست زيرا:
[1]- يادآورى: مراد از «اسم» در اينجا اعم از «اسم» و «فعل» اصطلاحى است يعنى «اسم» در اينجا مقابل «حرف» است.
[2]- البقرة: 187
[3]- محاضرات في أُصول الفقه، ج 1، ص 57
اوّلًا: دليلى بر طريقى بودن تبيّن در آيه شريفه نداريم. امام خمينى «دام ظلّه» در رساله مختصرى كه در رابطه با طلوع فجر تأليف نموده مىفرمايد: تبيّن در آيه شريفه، موضوعيت دارد و كلمه «من الفجر» به عنوان بيان براى تبيّن است نه اينكه فجر، واقعيتِ ديگرى باشد كه گاهى تبيّن داشته و گاهى تبيّن ندارد. بر همين اساس، ايشان در مورد شبهاى ابرى و شبهاى مهتابى- كه مسأله تبيّن ديرتر تحقق پيدا مىكند- فرمودهاند: «طلوع فجر، همان موقعى است كه تبيّن تحقّق پيدا مىكند». در شبهاى مهتابى (سيزدهم تا بيست و چهارم) تبيّنِ طلوع فجر حدود بيست دقيقه تا يك ربع تأخير دارد و اگر تبيّن، جنبه طريقيت براى طلوع فجر داشت نبايد اين مقدار فاصله وجود داشته باشد. تحقيق اين مسئله، در فقه، در باب اوقات نماز است. ثانياً: برفرض كه تبيّن در آيه شريفه جنبه طريقيت داشته باشد، مىگوييم:
طريقيت داشتن تبيّن، با لحاظ استقلالى آن منافات ندارد زيرا بين مقام استعمال و مدخليت داشتن چيزى در حكم، تفاوت وجود دارد. و تبيّن در آيه شريفه هرچند جنبه طريقيت دارد ولى در مقام استعمال، تفاوتى با كلمه «كلوا» و «اشربوا» ندارد و در هر سه آنها معنا به صورت استقلالى لحاظ شده است. نظير اين معنا در باب قطع نيز وجود دارد، زيرا گاهى قطع با عنوان طريقيت در موضوع حكم قرار مىگيرد و مثلًا گفته مىشود: «إذا قطعت بوجوب شيء فتصدّق بدرهم». در اينجا براى جمع بين دو عنوان «طريقت» و «موضوعيت» گفته مىشود:
اگرچه قطع، به عنوان طريقيت ملاحظه شده ولى از نظر دخالتش در حكم، جنبه موضوعيت دارد. يعنى تا وقتى قطع به وجوب شىء حاصل نشود تصدّق واجب نمىشود. و در حقيقت، متكلّم وقتى مىگويد: «إذا قطعتَ ...»، معناى قطع را بهصورت مستقل ملاحظه كرده است ولى از جهت مدخليت در حكم، جنبه طريقيت آن دخالت دارد. و مرحوم آخوند هم قائل به اين است و روى مسأله استعمال، تكيه دارد و كارى
ندارد كه دخالت در حكم به چه صورت است؟ نقض دوّم بر كلام مرحوم آخوند: آيتاللَّه خويى «دام ظلّه» مىفرمايد: در مواردى مشاهده مىكنيم، معناى حرفى جنبه استقلال داشته و مقصود بالإفاده است، مثلًا گاهى براى مخاطب، ذات موضوع و محمول معلوم است ولى خصوصيت آنها مجهول است مثل اينكه از آمدن زيد اطلاع دارد ولى نمىداند زيد با چه كسى آمده است.
بههمينجهت از كسى كه آگاه است سؤال مىكند: زيد با چه كسى آمد؟ و او در جواب مىگويد: زيد با عَمرو آمد. ملاحظه مىشود در چنين مواردى آنچه مقصود بالإفاده است و جنبه استقلالى دارد «خصوصيت معيّت» كه معنايى حرفى است مىباشد. بنابراين نمىتوان گفت: معناى حرفى در تمام موارد تبعيت داشته و غير مستقل است.[1]مثال ديگر: در جملات خبريه گاهى سامع به ذات موضوع و محمول علم دارد ولى از ارتباط بين آن دو اطلاعى ندارد و هدف متكلّم از بيان جمله خبريه اين است كه وجود ارتباط بين موضوع و محمول را در اختيار سامع قرار دهد. واضح است كه ارتباط بين موضوع و محمول، معنايى حرفى است خواه اين ارتباط عبارت از «نسبت» بين موضوع و محمول بوده يا مسأله «هوهويت» باشد، زيرا هم مسأله «نسبت» و هم مسأله «هوهويت» احتياج به طرفين داشته و از معانى حرفى مىباشند. و غرض متكلّم هم افاده همين معناى حرفى است. و در نتيجه در چنين مواردى معناى حرفى استقلال داشته و مقصود بالإفاده است. بررسى نقض دوّم: اين قسم از اشكال را نيز در دوره قبل پذيرفته بوديم ولى اكنون به همان كيفيتى كه از نقض اوّل جواب داديم از اين مورد نيز جواب مىدهيم: مرحوم آخوند نمىخواهد بفرمايد: معانى حرفى، مقصود بالذات نيستند. بلكه در اينجا دو عنوان وجود دارد كه لازم است بين آنها تمييز داده شود:
[1]- محاضرات في أُصول الفقه، ج 1، ص 58
1- «مقصود بالذات» متكلّم از القاء كلام چيست؟ و به عبارت ديگر: متكلّم چه چيزى را مىخواهد بفهماند؟ 2- آيا معناى حرفى، «ملحوظ بالاستقلال» است يا نه؟ در مثال «جاء زيد مع عمرو» اگرچه «مقصود بالذات»، «معيّت»- كه معناى حرفى است- مىباشد ولى بدون ترديد اين معنا «ملحوظ بالاستقلال» نيست بلكه متكلّم براى لحاظ آن بايد آمدن زيد و آمدن عَمرو و مقارنت بين اين دو آمدن را لحاظ كند تا «معيّت» تحقق پيدا كند. در مورد جملات خبريه نيز گفته مىشود: اگرچه «مقصود بالذات» در جملات خبريه- بنا بر قول مشهور- «نسبت»، كه معناى حرفى است، مىباشد ولى بدون شك اين معنا «ملحوظ بالاستقلال» نيست و متكلّم نمىتواند نسبت موجود در جمله خبريه را مستقلًا لحاظ كند بلكه بايد ابتدا طرفين نسبت را ملاحظه كند تا بتواند واقعيت نسبت را لحاظ كند. تذكر: آنچه مورد بحث است «واقعيت نسبت موجود در جمله خبريه» است نه «مفهوم نسبت»، چون مفهوم نسبت را مىتوان استقلالًا ملاحظه كرد و آنچه نياز به طرفين دارد واقعيت نسبت است. نتيجه اينكه در كلام آيتاللَّه خويى «دام ظلّه» بين دو عنوان «مقصود بالذات» و «ملحوظ بالاستقلال» خلط شده است.
نظريه سوّم
حروف براى معنايى وضع نشده و موضوع له ندارند بلكه در آنها فقط جنبه اماره و علامت بودن مطرح است يعنى حروف نشاندهنده خصوصيتى در متعلّق خود مىباشند، مثلًا: وقتى «مِنْ» بر كلمه «بصره» داخل شد «بصره» داراى «مُبْتَدئيت» مىشود و اين خصوصيت، قبل از دخول «مِنْ» در «بصره» وجود نداشته است همان گونه كه در خود كلمه «مِنْ» نيز خصوصيت «ابتدائيت» وجود ندارد. حروف از اين
جهت همانند حركات اعرابند كه در آخر كلمات پيدا مىشوند. مثلًا: كلمه زيد وقتى دنبال «ضَرَبَ» واقع شود و حالت رفعى پيدا كند داراى خصوصيت «فاعليت» مىگردد و هنگامى كه حالت نصبى پيدا كند داراى خصوصيت «مفعوليت» مىگردد درحالىكه زيد، جزئى خارجى است و خصوصيت فاعليت و مفعوليت در معناى موضوع له آن دخالتى ندارد و از طرفى علامت رفع و علامت نصب براى معنايى وضع نشدهاند ولى ملحق شدن آن دو به يك كلمه، در آن كلمه خصوصيت فاعليت يا مفعوليت ايجاد مىكند. اين قول به مرحوم رضى «نجم الأئمه» نسبت داده شده است.[1]
[1]- همان گونه كه اشاره شد قول دوّم نيز به مرحوم رضى نسبت داده شده است و جهت آن اين است كه كلام مرحوم رضى در شرح كافيه، داراى دو احتمال است. ظاهراً دو احتمالى كه حضرت استاد «دام ظلّه» مطرح فرمودهاند به اعتبار صدر و ذيل كلام محقق رضى رحمه الله است. از صدر كلام مرحوم رضى استفاده شده كه حروف داراى معنا هستند و معناى آنها با معانى اسمهاى هم سنخ آنها يكى است و اين احتمال با نظريه دوّم موافق است. و از ذيل كلام ايشان استفاده شده كه حروف داراى معنا نيستند و فقط به عنوان علامت مىباشند و اين موافق با نظريه سوّم است. محقق رضى رحمه الله مىفرمايد: إنّ معنى «مِنْ» الابتداء فمعنى «مِنْ» و معنى لفظ الابتداء سواء إلّا أنّ الفرق بينهما أنّ لفظ الابتداء ليس مدلوله مضمون لفظ آخر بل مدلوله معناه الذي في نفسه مطابقة و معنى «من» مضمون لفظ آخر ينضاف ذلك المضمون إلى معنى ذلك اللفظ الأصلي فلهذا جاز الإخبار عن لفظ الابتداء، نحو: «الابتداء خير من الانتهاء» و لم يجز الإخبار عن «مِنْ» لأنّ الابتداء الذي هو مدلولها في لفظ آخر فكيف يخبر عن لفظ ليس معناه فيه بل في لفظ غيره و إنّما يخبر عن الشيء باعتبار المعنى الذي فى نفسه مطابقة فالحرف وحده لا معنى له أصلا إذ هو كالعلم المنصوب بجنب شيء ليدلّ على أنّ في ذلك الشيء فائدة ما فإذا أُفرد عن ذلك الشيء بقي غير دالّ على معنىً أصلًا. شرح الكافية، ج 1، ص 10 و ج 2، ص 319 ولى بعضى از محققين وجود احتمال دوّم در كلام مرحوم رضى را نفى كرده و مىگويد: لم يقل الرضي: «إنّ الحرف لا معنى له أصلا» كما نسبوا إليه، و إنّما قال: «فالحرف وحده لا معنى له أصلا» فحذفت كلمة «وحده» التى تشكل فارقا بين رأيه و رأيهم و اقتطع من النّص الذي نقلوه عنه ما يوضح هذا الرأي، فإنّ الرضي بعد أن قال: «و إنّما هو كالعلم المنصوب بجنب شيء ليدلّ على أنّ فيه فائدة ما» قال: «فإذا أُفرد عن ذلك الشيء بقي غير دالّ على معنى أصلا، فظهر بهذا أنّ المعنى الإفرادى للاسم و الفعل في أنفسهما و للحرف في غيره» أي إنّ هناك معنىً إفرادي لكلّ من الإسم و الفعل و الحرف في مقابل معانيها التركيبية، إلّا أنّ المعنى الإفرادي للاسم و الفعل في أنفسهما سواء أُفردا أم دخلا في تركيب. فزيدٌ يدلّ على الذات المعلومة سواء دخل في جملة «قام زيد» أم لم يدخل، و لكنّه لا يدلّ على معناه التركيبى- أي كونه فاعلا- إلّا مع غيره. أمّا الحرف فإنّ معناه الإفرادي (الابتداء) هو نفس المعنى التركيبي لأنّه لا يظهر إلّا ضمن جملة «سرت من البصرة» فإذا أُفرد عنها لم يدلّ على شيء ... و هذا الكلام لا ينتهي إلى ما يريدون من إنكار معناه أصلا. البحث النحوي عند الاصوليّين: ص 215
اشكالات نظريه سوّم: اشكال اوّل: مقايسه بين حروف و حركات اعراب مقايسه صحيحى نيست، زيرا براى پى بردن به معانى الفاظ بايد به كتابهاى لغت مراجعه كنيم و كتابهاى لغت همان گونه كه براى اسمها معنا ذكر كردهاند براى حروف نيز معنا ذكر كردهاند. بنابراين در باب حروف نيز وضع وجود دارد. مؤيد اين مطلب اين است كه ما وقتى با جملات مشتمل بر حروف مواجه مىشويم مىبينيم حروف در زبان فارسى نيز جانشين دارند، مثلًا: در ترجمه جمله «سرتُ من البصرة» مىگوييم: سير كردم از بصره. در حالى كه حركات اعرابى اينگونه نيست و در فارسى چيزى بهجاى آن نداريم، ما در فارسى، جمله «جاء زيدٌ» را به «زيد آمد» معنا مىكنيم و چيزى بهجاى حركات اعرابيه نداريم و لازم هم نيست كه داشته باشيم. اشكال دوّم: علامت بودن رفع براى فاعليت و نصب براى مفعوليت، ذاتى نيست و بدون ترديد كسى اين «علامت بودن» را وضع كرده است، حال اگر كسى اين «علامت بودن» را بردارد و بهجاى آن «معنا» را بگذارد و بگويد رفع براى معناى فاعليت وضع شده است آيا اشكالى دارد؟ بنابراين ادعاى عدم وضع در مورد مقيس عليه صحيح نيست و در مورد حروف نيز نمىتواند ادعاى درستى باشد. اشكال سوّم: در جمله «سرتُ من البصرة» كلمه «سرتُ» سير را به مخبر نسبت مىدهد «بصره» هم معناى خود را دارد. آيا «مبتدئيت» از كجا استفاده شده است؟ آيا جز اين است كه از «مِنْ» استفاده شده است؟
اينجا با مسأله حركات اعراب فرق دارد، زيرا در مثال «جاءنى زيدٌ» حركت رفع، علامت فاعل و زيد، فاعل است و ما مىخواهيم خصوصيت فاعليت را بيان كنيم و نمىخواهيم كلمهاى مطرح كنيم كه در معناى فاعل استعمال شده باشد ولى در «سرت من البصرة» مىخواهيم با نفس همين عبارت، مبتدئيت را بيان كنيم بههمينجهت اگر بخواهيم جمله فوق را به معناى اسمى ترجمه كنيم مىگوييم: «ابتداء سيري من البصرة». حال جاى اين سؤال است كه «مبتدئيت» در «سرت من البصرة» از كجا استفاده شده است؟ آيا مىتوان گفت: با آمدن «مِنْ» معناى «مبتدئيت» به بصره اضافه شده است؟ بديهى است كه چنين چيزى را نمىتوان پذيرفت، زيرا اين امر مستلزم استعمال كلمه بصره در غير موضوع له است. بنابراين معناى «مبتدئيت» تنها در رابطه با «مِنْ» مطرح خواهد بود. و ما ناچاريم مسأله وضع را در مورد حروف پذيرفته و بگوييم: حروف نيز موضوع له دارند. ولى آيا موضوع له حروف چيست؟ اين محلّ بحث است.
نظريه چهارم (نظريه مرحوم محقق نائينى)
كلام محقق نائينى رحمه الله مقابل كلام مرحوم آخوند است. خلاصه كلام ايشان اين است كه بين معانى حرفى و معانى اسمى تباين ذاتى وجود دارد، زيرا معانى اسمى، اخطارى و معانى حرفى ايجادى هستند. معانى اخطاريه آن دسته از معانى هستند كه با قطعنظر از استعمال، داراى واقعيت مىباشند و استعمال، به منزله واسطهاى است براى اينكه ذهن سامع را به واقعيت متوجّه كند. و مراد از واقعيت، تنها وجود خارجى نيست بلكه در عالم مفهوم نيز هست. وقتى متكلّم، كلمه «انسان» را استعمال كرد، اين يك مفهوم است و با گفتن «انسان» از جانب متكلّم، بين شما و اين مفهوم، ارتباط برقرار مىشود و صورتى از اين مفهوم در ذهن شما مجسّم مىشود. معانى ايجاديه آن دسته از معانى هستند كه با قطعنظر از استعمال، واقعيت
ندارند- نه از جهت وجود خارجى و نه از جهت مفهوم- و استعمال، نقش ايجادكننده آن معانى را دارد. محقق نائينى رحمه الله در توضيح كلام خود مىفرمايد: موجود خارجى بر دو قسم است: جوهر و عرض. جوهر موجودى است كه در تحقق خارجىاش به موضوع نياز ندارد بلكه وجودِ فىنفسه و مستقل است. عرض موجودى است كه در تحقق خارجىاش به موضوع نياز دارد، مثل بياض كه نمىتواند بدون محلّ در خارج محقق شود و بايد جسمى باشد تا بياض بتواند بهعنوان عرض برآن عارض شود. سپس مىفرمايد: در عالم مفهوم و ذهن نيز دو نوع مفهوم داريم: دستهاى از مفاهيم در عالم مفهوميت استقلال دارند يعنى براى تصور ذهنى آنها، به مفهوم ديگرى نياز نيست، مثل مفهوم «انسان» كه براى تصور آن نيازى به تصور چيز ديگر نيست. و حتى لازم نيست جملهاى گفته شود بلكه با شنيدن لفظ «انسان» مخاطب مىتواند مفهوم آن را تصور كند. اعراض نيز با وجود اينكه در تحقق خارجى خود به موضوع نياز دارند ولى در وجود ذهنى خود استقلال دارند و در تصور مفهوم آنها نيازى به موضوع نيست و همان گونه كه ما مفهوم «انسان» را بهطور مستقل و بدون نياز به چيز ديگرى تصور مىكنيم در مورد تصور مفهوم «بياض» نيز اينگونه عمل مىكنيم، يعنى به تصور جسم، نياز نداريم. دستهاى ديگر از مفاهيم در عالم مفهوميت استقلال ندارند بلكه براى تصور آنها به چيز ديگر نياز است و معانى حروف از اين دسته مفاهيم مىباشند. اگر حرفى به تنهايى استعمال شود معنايى از آن استفاده نمىشود به خلاف اينكه كلماتى چون انسان يا بياض را به تنهايى استعمال كنيم. ما وقتى به تعبيرات نحويين و لغويين در معانى حروف مراجعه مىكنيم مىبينيم نمىگويند: «مِنْ معناها ابتداء الغاية»، بلكه مىگويند: «مِنْ لابتداء الغاية». اين لام