عينُ الرّبط بالواجب» و «حقيقتُهُ الرّبطُ بالواجب».[1]بنابراين امكان دارد چيزى واقعيت داشته باشد ولى در واقعيت خودش عين ارتباط باشد. در نتيجه «واقعيت» منافاتى با «عين ربط بودن» ندارد. بههمينجهت مرحوم محقّق اصفهانى از اين واقعيت به «وجود رابط» تعبير كرد در مقابل «وجود رابطى» كه مربوط به اعراض است.
مرحله دوّم (مرحله تصورات مستمع):
شما از قم به تهران مىرويد و رفيق شما در اين سفر همراه شماست. او بدون اينكه شما خبر دهيد واقعيات را درك مىكند. او درك مىكند كه حركت از قم آغاز شده و به تهران ختم گرديده است. حال اگر شما بخواهيد بهوسيله الفاظ، واقعيت سفر خود را به كسى كه همراه شما نبوده و از سفر شما اطلاع نداشته، خبر دهيد مىگوييد: «سرتُ من قم إلى تهران». و با اين جمله خبريه، واقعيت سفر خود را در اختيار او قرار مىدهيد. همان واقعيتى كه اگر او خود همراه شما بود از نزديك درك مىكرد. روشن است كه اين جمله خبريّه در صورتى صادق است كه عين واقعيتِ تحقق يافته را حكايت كند تا مستمع در مقام تصور، واقعيت را همان گونه كه بوده است تصور كند. وقتى شما جمله خبريه فوق را بر زبان جارى كرديد، نسبت به واقعيت قم، تهران، سير، سيركننده ترديدى نيست كه مستمع شما انتقال پيدا مىكند.
ولى آيا آن دو واقعيت ديگر (شروع سير از قم و ختم آن به تهران) از چه طريقى در ذهن مخاطب نقش مىبندد؟ آيا غير از «مِنْ» و «إلى» چيز ديگرى در كلام وجود دارد كه بتواند حاكى از آن دو واقعيت باشد؟ حال ببينيم نحوه حكايت «مِنْ» و «إلى» از واقعيت چگونه است؟ واقعيتى كه «مِنْ» مىخواهد صورت آن را در ذهن مخاطب ترسيم كند يك واقعيت اضافى و ارتباطى بود. بنابراين با شنيدن كلمه «مِنْ» معناى كلّى «الابتداء» به ذهن مخاطب نمىآيد، زيرا اگر چنين باشد واقعيت به ذهن او نيامده است. «سرتُ
[1]- الحكمة المتعالية، ج 1، ص 329 و 330
الابتداء البصرة» كلمات بدون ربط است و متكلّم مىخواهد همان واقعيتى را كه در خارج تحقق يافته حكايت كرده و در ذهن مخاطب ترسيم نمايد. و ما وقتى واقعيت «شروع حركت شما از قم» را ملاحظه مىكنيم مىبينيم اين واقعيت يك واقعيت ربطى و اندكاكى و غير مستقل است بنابراين مخاطب هم كه مىخواهد آن واقعيت را تصور كند بايد بهصورت ربطى و اندكاكى و غير مستقل تصور كند و نمىتواند آن را بهصورت مستقل تصور كند. در غير اين صورت، آن واقعيت تحققيافته را تصور نكرده بلكه چيز ديگرى را تصور كرده است. در نتيجه قضيّه، حاكى از واقع نبوده و صادق نيست.
مرحله سوّم (مرحله استعمال):
ادباء در جمله «سرتُ من البصرة» مىگويند «من البصرة» جارّ و مجرور و متعلّق به «سرتُ» است. معناى اين حرف چيست؟ چرا در باب فاعل و مفعول مسأله متعلّق را مطرح نمىكنند؟ در حالى كه ارتباط و تعلّق فاعل و مفعول با فعل بيش از ارتباط جارّ و مجرور با فعل است. اين مسئله بدان جهت است كه واقعيت جارّ و مجرور يك واقعيت ارتباطى است و حقيقت آن يك حقيقت اضافى است بنابراين در مقام انتقال و تصورِ مستمع هم بايد بهصورت ارتباطى و اضافى باشد. گويا نحويين به اين معنا توجّه داشتهاند كه چيزى كه حقيقتش يك حقيقت ارتباطى و وابسته است بايد در عالم لفظ هم ارتباط و وابستگى داشته باشد. بهخلاف فاعل و مفعول كه چون معناى آنها استقلالى است مسأله تعلّق آنها به فعل مطرح نگرديده است. نتيجه اينكه در تمام مراحل سهگانه حروف، مسأله اضافه و تعلّق و ارتباط وجود دارد. و چيزى كه در تمام مراحل نياز به طرفين دارد اگر به تنهايى استعمال شود معنا ندارد، ولى اسمها اينگونه نيستند بلكه اگر تنها نيز استعمال شوند بر معناى مفردى دلالت مىكنند ولى «مِنْ» به تنهايى حتى معناى مفرد هم ندارد البته اين به معناى انكار واقعيت نيست بلكه واقعيت آن يك واقعيت خاص است. و ما در اين مطلب با مرحوم نائينى موافقيم ولى نتيجهاى كه ايشان گرفتند مورد قبول ما نيست.[1]
[1]- مرحوم نائينى عقيده داشت همينكه «مِنْ» به تنهايى معنا ندارد، دليل بر اين است كه معانى حرفى با قطعنظر از استعمال، واقعيت و حقيقتى ندارند.
آنچه گفتيم در مورد حروف حاكيه يعنى حروفى بود كه از واقعيت حكايت مىكنند، مثل «مِنْ» و «إلى» و ...[1]ولى يك قسم ديگر از حروف داريم كه اين جهت در آنها مطرح نيست و واقعيتى را حكايت نمىكنند يعنى واقعيتى نيست كه بخواهند از آن حكايت كنند، بلكه واقعيت با نفس همان حروف ايجاد مىشود كه به آنها حروف ايجاديه مىگويند، همان گونه كه در عقود و ايقاعات، معنايى كه قبلًا وجود نداشته با نفس عقد يا ايقاع محقق مىشود. و يا در انشائيات- مثل أمر و نهى- مىبينيم به دنبال هيئت افعل و لا تفعل، وجوب و حرمت تحقّق پيدا مىكند بعد از آنكه وجود نداشته است. بعضى از حروف- مثل حروف تأكيد- نيز اينگونهاند. مثلًا بين جملات «زيدٌ قائمٌ» و «زيدٌ لَقائمٌ» و «إنّ زيداً لَقائمٌ» از نظر واقعيت هيچ تفاوتى وجود ندارد. واقعيت اين است كه زيد متّصف به قيام است و اين واقعيت در هر سه مثال يكسان است و حروف مذكور، از چيزى حكايت نمىكنند بلكه نقش آنها اين است كه با نفس حرف، تأكيد ايجاد مىشود. حروف قسم نيز از اين قبيلند. يعنى با نفس حرف- به اعتبار اينكه واضع، آن را براى قسم وضع كرده است- ايجاد قسم مىكنيم. در جملات «جاء زيدٌ من السفر» و «و اللَّه جاء زيدٌ من السفر» واقعيت يك چيز است و آن آمدن زيد از سفر است و اين واقعيت قابل تغيير نيست، خواه همراه با قسم باشد يا بدون آن. ولى به لحاظ اينكه مخاطبْ منكر است و حرف شما را قبول نمىكند، كلام خود را همراه با قسم ذكر مىكنيد. البته انگيزههاى ديگرى نيز براى قسم وجود دارد. حروف ندا نيز از اين قبيلند يعنى اين حروف نيز از واقعيتى حكايت نمىكنند بلكه وضع شدهاند تا با نفس حرف، معناى ندا را ايجاد كنند. شما وقتى مىگوييد: «يا زيد»، با لفظ «يا» از واقعيتى خبر نمىدهيد بلكه با اين لفظ، ندا را ايجاد كرده و زيد را متّصف به
[1]- البته اگر همين «مِنْ» و «إلى» پشت سر امر قرار گيرد حكم ديگرى دارد كه بزودى مورد بحث قرار مىگيرد.
«منادا بودن» مىكنيد. بنابراين در باب حروف دو دسته حرف داريم: حروف حاكيه و حروف ايجاديه.
تكميل بحث
در اينجا چند مطلب را بايد بررسى كنيم: مطلب اوّل: ممكن است كسى بگويد: شما كيفيت وضع را در حروف حاكيه- مثل:
مِنْ، في، إلى و ...- چگونه مىدانيد؟ آيا همانند مشهور معتقديد در اين حروف، وضع عام و موضوع له خاص است؟ يا مانند مرحوم آخوند عقيده داريد وضع عام و موضوع له عام است؟ و اگر حرف مشهور را پذيرفتهايد، با اشكالاتى كه مرحوم آخوند بر كلام مشهور وارد كرد چه خواهيد كرد؟ پاسخ: در تصوير مسأله «وضع عام و موضوع له خاص» گفتهاند: واضع در مقام وضع يك ماهيت كلّى- كه داراى مصاديق و افراد است- را تصور كرده و لفظ را براى مصاديق و افراد اين ماهيت وضع كرده است. و ما در مباحث مربوط به تصوير اقسام وضع، استحاله «وضع عام و موضوع له خاص» را ترجيح داديم. ولى اين تصوير در مسأله مورد بحث ما (معانى حرفيه) مطرح نيست زيرا- همان گونه كه مرحوم محقق اصفهانى فرمود- ما كه مىگوييم: «معانى حرفيه وجودات واقعيه دارند» نمىگوييم: «اينها مثل زيد و عَمرو و بكر داراى ماهيت هستند كه اين ماهيت گاهى در ذهن موجود مىشود و گاهى در خارج. بلكه در معانى حرفيه، مسأله عنوان و معنون مطرح است، يعنى واضع وقتى مىخواسته كلمه «مِنْ» را براى واقعيات «نسبت ابتدائيت» وضع كند. يك «نسبت ابتدائيت» را درنظر گرفته است. ولى اين «نسبت ابتدائيت» مثل «انسان» نيست زيرا اگر بخواهيد به حمل شايع، حقيقت نسبت را از «نسبت ابتدائيت» سلب كنيد مانعى ندارد. يعنى شما مىتوانيد بگوييد:
«النسبة الابتدائية ليست بنسبة واقعيّة». زيرا مفهوم نسبت، فقط عنوان براى نسبتهاى خارجى است. شاهد اين مطلب اين است كه نسبتهاى خارجى، متقوّم به
طرفين است و در تمام مراحل، به طرفين نياز دارد ولى خود مفهوم نسبت ابتدائيت نيازى به طرفين ندارد و هنگام تصور نسبت، چيزى به عنوان طرفين در ذهن انسان تصور نمىشود. پس مفهوم نسبت ابتدائيت، حقيقتاً نسبت نيست زيرا خصوصيات نسبت- مثل تقوّم به طرفين- در آن وجود ندارد. بنابراين ما ناچاريم مسئله را از عام و خاص بيرون بياوريم و به صورت عنوان و معنون مطرح كنيم. مثل همان عنوان «المجتمعون في هذا المجلس» كه مرآت و آينهاى براى نشان دادن افرادى است كه در اين مجلس اجتماع كردهاند البته فقط به صورت عنوان نه به صورت اينكه بيانگر ماهيت افراد اجتماعكننده در مجلس باشد. واضع نيز در مقام وضع چارهاى جز اين نداشته كه يك چيزى را تصور كند و در اينجا عنوان «النسبة الابتدائية» را تصور كرده ولى لفظ «مِنْ» را براى معنونات اين عنوان وضع كرده است، يعنى براى آن ابتداهاى واقعى كه در خارج تحقق پيدا مىكند، نه براى خود «النسبة الابتدائية». در نتيجه، اين مسئله هرچند با مسأله «وضع عام و موضوع له خاص» هم سنخ است، ولى با آن تفاوت دارد و به صورت «عنوان و معنون» است. به اين بيان كه بگوييم: «در اينجا عنوان، واحد است ولى معنونات، متعدد است». اشكال مرحوم آخوند: اوّلًا: اسم اين را «افراد» نبايد گذاشت، بلكه بايد «معنونات خاصّه» ناميد. در اين صورت آيا خصوصياتى كه در اين معنونات و موضوع له نقش دارند، خصوصيات ذهنيهاند يا خارجيه؟ ما ناچاريم به مرحوم آخوند بگوييم: «بحث در خصوصيات واقعيّه و خارجيه است و كارى به خصوصيت ذهنيه نداريم». در اينجا مرحوم آخوند به ما اشكال خواهد كرد كه در «سِرْ من البصرةِ ...» كه به صورت كلّى و امر مطرح است موضوع له و مستعمل فيه «مِنْ» چيست؟ و اگر بخواهيم اشكال ديگرى به آن ضميمه كنيم مىگوييم: شما كه مىگوييد حروف يا حاكيه است يا
ايجاديه، اين «مِنْ» در «سِرْ من البصرة ...» از كدام قسم است؟ اگر بگوييد: «ايجادى است»، وجدان آن را تكذيب مىكند و نمىپذيرد كه «مِنْ» در «سِرْ من البصرة ...» چيزى را ايجاد كرده باشد و اگر بگوييد: «حاكيه است»، سؤال خواهد شد چه چيزى را حكايت مىكند؟ هنوز كه سيرى انجام نشده است و اين با «سرتُ من البصرة ...» تفاوت دارد. «مِنْ» در «سرتُ من البصرة ...» حكايت از يك واقعيت خارجى مىكرد زيرا سير محقّق شده بود. ثانياً: در «سِرْ من البصرة ...» چون «سير از بصره» به عنوان مأمور به است، بايد به عنوان امرى كلّى باشد زيرا جزئى خارجى تا وقتى وجود پيدا نكند، جزئى خارجى نيست و بعد از وجود هم معقول نيست كه امر به آن تعلّق بگيرد چون تعلّق امر به جزئى خارجى، تحصيل حاصل است. پس چگونه شما مىگوييد: «موضوع له در «مِنْ»، معنونات خاصّه و واقعيات خارجيه است»؟ بديهى است شما نمىتوانيد بگوييد در «سِرْ من البصرة ...» مجاز در استعمال مطرح است؟ در اين صورت چگونه مىتوانيد با معناى جزئى «مِنْ»، كلّيت در مقام را درست كنيد؟[1]پاسخ اشكال مرحوم آخوند: براى حلّ اين مسئله سه راه وجود دارد: راه اوّل: ما گفتيم: «مِنْ» يك واقعيتى است كه تابع طرفين است و اندكاك در طرفين دارد. يعنى «مِنْ» از خودش چيزى ندارد و فانى در سير و بصره است. حال شما بررسى كنيد و ببينيد دو طرف «مِنْ» چيست؟ اگر دو طرف آن جزئى خارجى و واقعى باشد، لازمه تبعيت معناى «مِنْ» اين است كه آنهم جزئى خارجى و واقعى باشد، مثل اينكه بگوييم: «زيدٌ في الدار»، كه در اينجا «زيد» و «دار» جزئى هستند. در نتيجه ظرفيت هم يك ظرفيت جزئيه خارجيه مضاف به زيد و دار است. اما اگر قضيّه را به صورت كلّى مطرح كرديم ديگر لازم نيست يك فرد و مصداق در كار باشد. مثلًا اگر بگوييم: «كلّ علماء البلد في المدرسة» با توجّه به اينكه يك طرف قضيّه، عامّ است و
[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 13 و 14
داراى افراد زيادى است، بايد گفت: «ظرفيت در اينجا به حسب كثرت علماء بلد، متعدد است»، اگرچه كلمه «في» يك كلمه است و اينطور نيست كه كلمه «في» به حسب تعداد علماء بلد تكثر داشته باشد. و از جهت استعمال كلمه «في» نيز فرقى بين «زيدٌ في الدار» و «كلّ علماء البلد في المدرسة» وجود ندارد. بنابراين در حروف حاكيه ما نمىگوييم: «بايد خصوصيت خارجيه در كار باشد»، بلكه معناى حرف را تابع طرفين مىدانيم. اگر طرفين، كلّى بود، معناى «مِنْ» هم كلّى است و اگر جزئى بود، معناى «مِنْ» هم جزئى است. در مثل «سِرْ من البصرة ...» نيز مىگوييم: با توجّه به اينكه متعلّق امر- يعنى سير- كلى است، «مِنْ» هم به تبعيت آن كلّى مىشود. اين راه، اشكال مرحوم آخوند را حلّ مىكند ولى آن اشكالى كه ما در مورد حكايت و ايجاد اضافه كرديم به قوّت خود باقى است. كه اين «مِنْ» حكايت از چه چيزى مىكند؟ راه دوّم: امام خمينى «دام ظلّه» مىفرمايد: لازمه وضع عام و موضوع له خاص تعدّد معانى است، هر فردى را كه تصور كنيم به عنوان يك معناى لفظ و يك موضوع له مطرح است و اين از قبيل مشترك لفظى است ولى فرقى كه با ساير مشتركات لفظى دارد در دو جهت است: يكى اين كه در ساير مشتركات لفظى تعدّد وضع مطرح است و ديگر اينكه معانى در مشتركات لفظى، محصور و محدود است درحالىكه در وضع عام و موضوع له خاص، تعدّد وضع وجود ندارد و واضع با يك وضع، لفظ را براى معانى متعدد وضع كرده است. و معانى به تعداد افراد عام، تعدّد دارد، زيرا معناى خاص بودن موضوع له، اين است كه لفظ براى خصوصيات وضع شده است و خصوصيات هم با يكديگر تباين دارند. بههمينجهت لازمه وضع عام و موضوع له خاص اين است كه به يك مشترك لفظى ملتزم شويم كه در آن، وضعْ واحد بوده و موضوع له به تعداد افراد عامّ، تعدّد داشته باشد. با توجّه به مبناى فوق چه مانعى دارد كه در مثل «سِرْ من البصرة ...»، به لحاظ
اينكه يك معناى كلّى است، بگوييم: «مِنْ» در اينجا در معانى متعدّده استعمال شده است. البته در اينجا تعدّد معنا به تعدد افراد عام نيست بلكه در اينجا چون در يك طرفِ «مِنْ»، سير و در طرف ديگر آن، بصره قرار دارد مىگوييم: لفظ «من» در معناى متعدد استعمال شده ولى تعدّد به مقدارى است كه در اينجا تصوير مىشود، مثلًا مىگوييم: لفظ «مِنْ» در پنجاه معنا استعمال شده است. و اگر گفته شود: «اين از باب استعمال لفظ مشترك در اكثر از معناى واحد است و استحاله دارد». جواب مىدهيم: به نظر ما استعمال لفظ مشترك در اكثر از معناى واحد استحاله ندارد و برفرض كه استحاله را بپذيريم، در جائى مىپذيريم كه مشترك داراى معناى استقلالى باشد مثلًا با توجّه به اينكه «عين» اسم است، هريك از معانى آن استقلال دارد. ولى در اينجا كه در مورد معناى «مِنْ» تبعيت مطرح است مانعى ندارد كه بيش از يك معنا اراده شده باشد و هيچ استحالهاى در كار نيست. خلاصه اينكه مانعى ندارد در مثل «سِرْ من البصرة ...» ما يك كلّيت در محدوده سير و بصره قائل شويم و بگوييم لفظ «مِنْ» در محدوده آن كلّى در افرادش استعمال شده است و فرقى كه بين «سِرْ من البصرة» و «سِرْتُ من البصرة ...» وجود دارد اين است كه در «سرتُ من البصرة ...»، «مِنْ» تنها در يك معنا استعمال شده و در «سِرْ من البصرة ...» در معانى متعدد استعمال شده است و كسى كه قائل به جواز استعمال لفظ در اكثر از معناى واحد مىشود برايش بين اين دو استعمال تفاوتى وجود ندارد.[1]اين بود خلاصه جواب امام خمينى «دام ظلّه» در رابطه با اشكال مرحوم آخوند، هرچند مقرّر، مسئله را خوب بيان نكرده است.[2]راه سوّم: در اينجا نكتهاى مطرح است كه هم براى مرحوم آخوند- كه اصل
[1]- يادآورى: در مورد «وضع عام و موضوع له خاص» ما- بر خلاف مشهور- قائل به استحاله شديم و گفتيم از دريچه عام نمىتوان خصوصيات را ملاحظه كرد زيرا بين عام و خصوصيات، تباين وجود دارد ولى مشهور معتقدند مىتوان معناى كلّى را در نظر گرفت و لفظ را براى تمام افراد با خصوصيات مربوط به آنها وضع كرد.
[2]- تهذيب الاصول، ج 1، ص 31 و 32