به معناى حقيقى صعيد، متوقّف بر قضيّه حمليّه و قضيّه حمليّه هم متوقّف بر علم به معناى صعيد است و اين دور است. جواب اشكال: مرحوم آخوند مىفرمايد: همان دو جوابى كه در مورد اشكال دور در مسأله تبادر مطرح كرديم در اينجا نيز مطرح مىكنيم: يكى اينكه مسئله را در رابطه با علم تفصيلى و علم اجمالى مطرح مىكنيم و ديگر اينكه اين علامت را در مورد دو شخص مطرح كنيم. يكى قضيّه حمليّه را تشكيل دهد و ديگرى تأييد كند.
مثلًا از عربى بپرسد «هل التراب الخالص صعيدٌ؟» او هم بگويد: نعم. در اينجا علم آن شخص عرب، سبب مىشود كه سؤالكننده- از راه قضيّه حمليّه- به معناى حقيقى صعيد علم پيدا كند. اين دو جواب را ما در بحث تبادر قبول كرديم ولى در اينجا يك اشكال قوى وجود دارد كه در مسأله تبادر مطرح نبود. و ظاهراً مرحوم آخوند به اين اشكال توجّه داشته است بههمينجهت در تقرير «عدم صحّت سلب» تعبيرى آورده است تا از اين اشكال فرار كنند ولى تعبير ايشان نمىتواند اشكال را برطرف كند. اينك به بحث و بررسى اشكال مزبور مىپردازيم: اشكال: مسأله اجمال و تفصيل، در تبادر مىتواند اشكال دور را برطرف كند ولى در «عدم صحّت سلب»[1]نمىتواند به عنوان جوابى از مسئله دور باشد، زيرا شما كه مىگوييد: «صحّت حمل در حمل اوّلى ذاتى علامت اين است كه آن معناى مشكوك، عين معناى حقيقى است». از شما سؤال مىكنيم: موضوع و محمول شما در اين قضيّه چيست؟ مثلًا اگر شك داريد كه آيا «صعيد» به معناى «مطلق وجه الأرض» است و مىخواهيد از راه قضيّه حمليّه، اين معنا را كشف كنيد، چگونه قضيّه حمليّه تشكيل مىدهيد؟ از كلام مرحوم آخوند استفاده مىشود كه معناى مشكوكى كه احتمال مىدهيد
[1]- «عدم صحّت سلب» تعبير ديگرى از «صحّت حمل» است.
معناى حقيقى باشد- يعنى «مطلق وجه الأرض»- را موضوع و «صعيد» را محمول قرار مىدهيد و به حمل اوّلى ذاتى، قضيّه را تشكيل مىدهيد و مىگوييد: «مطلقُ وجهِ الأرضِ صعيدٌ». حال سؤال مىشود آيا محمول در اين قضيّه، لفظ «صعيد» است يا لفظ و معنا يا معناى تنها؟ اگر احتمال دهيد كه لفظ «صعيد» محمول واقع شده، مىگوييم: لفظ نمىتواند بر معنا حمل شود زيرا بين لفظ و معنا مغايرت وجود دارد. لفظ از مقوله صوت و كيف و امثال اينهاست ولى معنا از مقوله جوهر است، چون «مطلق وجه الأرض» يا سنگ است يا شن يا خاك و امثال اينها و همه اينها از مقوله جوهرند. و در قضيّه «زيدٌ لفظٌ»، موضوع- در حقيقت- لفظ زيد بود نه معناى آن. ولى در اينجا عنوان لفظىِ «مطلق وجه الأرض» مطرح نيست بلكه عنوان واقعى آن مطرح است. ما مىخواهيم ببينيم آيا غير از تراب خالص- يعنى سنگ و شن- هم «صعيد» است يا نه؟ سنگ يعنى واقعِ سنگ. شن يعنى واقعِ شن، خاك خالص هم يكى از مصاديق «مطلق وجه الأرض» است. اگر معنايى، موضوع براى قضيّه حمليّه واقع شود، ديگر نمىتوان لفظ را برآن حمل كرد. آن «هوهويت» ى كه ما در مثل قضيّه «زيدٌ قائمٌ» مطرح مىكرديم «هوهويت» بين معناى زيد و معناى قائم بود يعنى «هوهويت» بين دو معنا تحقّق دارد. و اگر بخواهيم پاى لفظ را به ميان آوريم حتّى نمىتوانيم بگوييم بين لفظ «زيد» و لفظ «قائم»، اتّحاد وجود دارد. در باب معانى اگر توانستيم بگوييم:
«زيدٌ عمروٌ»، در باب الفاظ هم مىتوانيم بگوييم: «زيدٌ قائمٌ»، بهطورى كه اتّحاد و هوهويت بين اين دو لفظ تحقّق داشته باشد. و چون «زيد» و «عَمرو»- در عالم معنا- دو فرد از يك ماهيتند و اتّحاد بين دو فرد ممكن نيست- حتّى اتّحاد وجودى- لذا قضيّه «زيدٌ عمروٌ» كاذب و باطل است. تغاير بين لفظ «زيد» و لفظ «قائم» نيز- در ارتباط با ماهيت لفظ- مثل تغاير «زيد» و «عَمرو»- در ارتباط با ماهيت انسان- است و هيچگونه اتّحاد و حتّى نسبتى- به معناى واقعى نسبت- بين دو لفظ تحقّق ندارد. خلاصه اينكه اتّحاد و هوهويت در قضيّه «زيد قائم» در ارتباط با معناى «زيد» و
معناى «قائم» بود و به قول معروف و مشهور، بين اين دو، نسبت تحقّق داشت. حال در ما نحن فيه اگر «مطلق وجه الأرض»- به عنوان يك معنا- موضوع قضيّه حمليّه واقع شود، لفظ «صعيد» نمىتواند محمول آن قرار گيرد بلكه بايد گفته شود: «مطلق وجه الأرض ليس بصعيد»، زيرا «مطلق وجه الأرض» يك معنا و «صعيد» يك لفظ است و بين لفظ و معنا، اتّحاد و هوهويت نيست. زيرا عناوينشان با هم كاملًا متفاوت است. از اينجا معلوم مىشود كه احتمال دوّم- كه لفظ و معنا، محمول براى مطلق وجه الأرض قرار گيرند- نيز باطل است، زيرا اگر يك جزء از محمول، قابليت اتّحاد و هوهويت با موضوع نداشته باشد مجموع هم نمىتواند اتّحاد و هوهويت پيدا كند.
مجموع لفظ و معنا، چگونه مىتواند با موضوعى كه معناست اتّحاد و هوهويت پيدا كند يا اينكه بينشان نسبت باشد؟ درحالىكه لفظ، مباينت كامل با موضوع دارد. بنابراين، احتمال سوّم تعيّن پيدا مىكند كه ما مطلق وجه الأرض را موضوع قرار داده و معناى «صعيد» را برآن حمل مىكنيم. در اين صورت سؤال مىكنيم: شما كه معناى «صعيد» را نمىدانيد چگونه مىتوانيد آن را بر «مطلق وجه الأرض» حمل كنيد؟
و كسى نمىتواند بگويد: معناى مجهول را بر معناى معلوم حمل مىكنيم، زيرا عقل، چنين چيزى را تكذيب مىكند. چگونه مىتوان بين موضوعى كه معلوم است و محمولى كه مجهول است ادّعاى هوهويت و اتّحاد كرد؟ بنابراين چارهاى نداريد جز اينكه بگوييد: معناى «صعيد» براى ما معلوم است. حال سؤال مىشود آيا معناى «صعيد» را تفصيلًا مىدانيد يا اجمالًا؟ اگر بگوييد: علم تفصيلى به معنا داريم، مىگوييم: در اين صورت، چرا قضيّه حمليّه تشكيل مىدهيد؟ از راه «عدم صحّت سلب»، چه نقطه ابهامى براى شما روشن خواهد شد؟ بنابراين، چارهاى نيست جز اينكه گفته شود: علم اجمالى و ارتكازى به معناى «صعيد» داريم. در اين صورت مىگوييم:[1]آيا هنگام حمل «صعيد» بر «مطلق
[1]- فرق عمده بين «تبادر» و «عدم صحّت سلب» در اين مرحله است.
وجه الأرض»، معناى «صعيد» براى شما مغفول عنه است يا به آن توجّه داريد؟ اگر مغفول عنه باشد، همانند معناى مجهول خواهد بود و همانطور كه معناى مجهول، قابليت حمل ندارد- نه در ناحيه موضوع و نه در ناحيه محمول- معناى مغفول عنه را نيز نمىتوان بر موضوع حمل كرد. قضيّه حمليه، متقوّم به اتّحاد بين موضوع و محمول است، و اين متوقّف بر توجّه به موضوع و محمول است. در نتيجه، بايد معناى «صعيد» مورد توجّه ما باشد تا بتوانيم قضيّه حمليّه تشكيل دهيم. و اگر مورد توجّه شد، از اجمالى بودن خارج مىشود، زيرا- همان گونه كه گفتيم- فرق بين علم اجمالى و علم تفصيلى- در اينجا- اين است كه علم تفصيلى، علمى است كه مورد توجّه و التفات انسان قرار گرفته و علم اجمالى علمى است كه در ارتكاز انسان وجود دارد ولى مورد توجّه و التفات او قرار نگرفته است. آيا مىتوان معناى معلوم بالاجمال- يعنى معنايى كه مورد توجّه و التفات نيست- را محمول در قضيّه حمليّه قرار داد؟ چارهاى نيست جز اينكه معناى «صعيد» مورد توجّه و التفات قرار گيرد تا بتواند بر «مطلق وجه الأرض» حمل شود و زمانى كه مورد التفات واقع شد از اجمالى بودن خارج شده و به علم تفصيلى تبديل مىشود، در اين صورت چه نيازى به تشكيل قضيّه حمليّه وجود دارد؟ اين اشكال، در باب تبادر مطرح نيست زيرا در آنجا مسئله لفظ و معنا مطرح است و مسأله تشكيل قضيّه حمليّه مطرح نيست. ممكن است انسان، ابتداءً نداند معناى «صعيد» چيست. يعنى علم تفصيلى به آن ندارد. پس نزد خود مىگويد: آيا وقتى لفظ «صعيد» گفته شود چه چيزى به ذهن مىآيد؟ ملاحظه مىكند وقتى لفظ صعيد گفته مىشود، ذهن خود او يا ذهن شخص ديگر مثلًا منتقل به «مطلق وجه الأرض» مىشود و قبل از آنكه مسأله كاشفيتِ تبادر را مورد استفاده قرار دهد هيچگونه علم تفصيلى به معناى «صعيد» نداشت ولى در قلب و ذهن او اين معنا وجود داشت بدون اينكه به آن توجّه داشته باشد، تا اينكه از راه تبادر، به علم خود توجّه پيدا مىكند. ولى
در مسأله «صحّت حمل» اينگونه نيست كه يك طرف، لفظ و طرف ديگر، معنا باشد.
قضيّه حمليّه، روى لفظ و معنا دور نمىزند. «مطلق وجه الأرض»- به عنوان يك معنا- موضوع قرار گرفته و معناى صعيد هم برآن حمل شده است. محمول را ما محمول قرار دادهايم و نمىشود براى خود ما مجهول و مغفول عنه باشد. بايد يك شىء روشن و مورد التفات و توجّه نفس را محمول براى «مطلق وجه الأرض» قرار دهيم.
در نتيجه لازم مىآيد كه قبل از تشكيل قضيّه حمليه، معناى «صعيد» بهطور كامل براى ما معلوم باشد و نيازى به تشكيل قضيّه حمليّه پيش نيايد. اين اشكال خيلى مهم است و قابل دفع نيست. در حمل شايع صناعى نيز عين اين اشكال مطرح است. مثلًا شما مىدانيد كه «تراب خالص» يا عين معناى «صعيد» و يا داخل در معناى «صعيد» است ولى در ساير چيزها مثل سنگ و شن و ... شك داريد كه آيا اينها مصداق معناى «صعيد» است يا نه؟ حال مىآييد قضيّه حمليّه به حمل شايع صناعى تشكيل مىدهيد و از اين راه، مصداقيّت اينها را براى معناى «صعيد» به دست مىآوريد و مىگوييد: «الحجر صعيد»، «الرّمل صعيد»، به صورت قضيّه حمليّه به حمل شايع صناعى. در اينجا نيز عين اشكال مذكور- با اندكى تفاوت- جريان دارد، زيرا مىگوييم: در «الرّملُ صعيدٌ» نه لفظ «صعيد» مىتواند محمول باشد و نه لفظ و معناى آن، بلكه بدون هيچ شكى، معنا به عنوان محمول است. آنهم معناى معلوم نه معناى مجهول. اينجا سؤال مىشود: معنايى كه شما از لفظ «صعيد» مىدانيد و مىخواهيد قضيّه حمليّه تشكيل دهيد آيا مىدانيد كه آن معنا شامل حجر و رمل است يا نه؟ مثلًا در «زيدٌ إنسانٌ» وقتى ما مىخواهيم قضيّه حمليه به حمل شايع ترتيب دهيم، مىدانيم كه «انسان» داراى ماهيتى كلّى است و «زيد» يكى از مصاديق آن مىباشد. حال در مسأله مورد بحث، اگر مىدانيد كه معناى «صعيد» شامل رمل و حجر مىشود، پس چرا قضيّه حمليّه تشكيل مىدهيد؟ و اگر نمىدانيد، از كجا به صحّت يا بطلان قضيّه حمليّه خود
پى مىبريد؟ آيا مىتوان با وجود شك در اينكه معناى صعيد شامل رمل است يا نه، قضيّه «الرّمل صعيدٌ» را تشكيل داد؟ قضيّه حمليّه به حمل شايع در صورتى صحيح است كه تشكيلدهنده بداند كه محمول داراى معنايى عام است و موضوع، يكى از افراد آن معناى عام است. و اگر شما از قبل بدانيد كه «صعيد» به معناى «مطلق وجه الأرض» است و رمل و حجر و تراب خالص از مصاديق آن مىباشند ديگر چه نيازى به تشكيل قضيّه «الرّمل صعيدٌ» و «الحجر صعيدٌ» داريد؟ و اگر احتمال دهيد كه «صعيد» براى «تراب خالص» وضع شده چگونه مىتوانيد قضيّه «الرّمل صعيدٌ» يا «الحجر صعيدٌ» را تشكيل دهيد؟ لذا در اينجا هم اين اشكال پيش مىآيد كه يا اصلًا نمىتوانيد قضيّه حمليّه درست كنيد و يا اگر توانستيد، نيازى به آن نداريد. توجّه مرحوم آخوند به اشكال فوق: مرحوم آخوند، گويا به اشكال مذكور توجّه داشته، لذا وقتى خواسته است «عدم صحّت سلب» را مطرح كند تعبيرى به كار برده است تا اشكال فوق به ايشان وارد نشود و آن تعبير اين است كه فرموده است: عدم صحّة سلب اللفظ- ولى چون مىدانسته است كه لفظ مطرح نيست، اضافه كرده است:- بمعناه المعلوم المرتكز إجمالًا عن معنىً- معنايى كه موضوع قرار مىگيرد- تكون علامة كونه حقيقة فيه.[1]ايشان كه مىفرمايد: عدم صحّة سلب اللفظ بمعناه، يعنى چه؟ آيا لفظ و معنا را اراده كرده است؟ گفتيم اين غير قابل تصوّر است كه كسى لفظ را حمل بر معنا كند. و اگر مىخواهد پاى معنا را بهميان كشيده و لفظ را ناديده بگيرد، چرا مىگويد: عدم صحّة سلب اللفظ بمعناه المعلوم؟ بنابراين، تعبير مرحوم آخوند، اشكال را برطرف نمىكند. بعضى احتمال دادهاند كه ايشان مىخواهد بفرمايد: لفظ، فانى در معناست. لفظ،
[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 28
چهره معناست بنابراين مىتوان در اينجا (مسأله عدم صحّت سلب و صحّت حمل) لفظ را با اين چهره مطرح كرد. مىگوييم: اينها مشكل را حل نمىكند، براى ما روشن كنيد محمول چيست؟ لفظ است يا معنا يا هر دو؟ اگر محمول، لفظ يا لفظ و معنا باشد اشكال دارد و اگر معناى تنها باشد ديگر نيازى به تشكيل قضيّه و استفاده از عدم صحّت سلب نيست. در نتيجه، اشكال دورى كه بر صحّت حمل و عدم صحّت سلب وارد شد با جواب علم تفصيلى و اجمالى قابل حلّ نيست. بله جواب ديگرى كه براى دور داده شد مىتواند اشكال دور را برطرف كند و آن جواب اين بود كه عدم صحّت سلب نزد عالم به وضع، علامت حقيقت باشد نزد كسى كه جاهل به وضع است.
كلام محقّق عراقى رحمه الله در ارتباط با «عدم صحّت سلب»
محقّق عراقى رحمه الله پس از آنكه «عدم صحّت سلب» را به عنوان يكى از علائم حقيقت پذيرفته، فرموده است: در بعضى از موارد، نمىتوان از راه «عدم صحّت سلب»، مطلبى را به دست آورد و آن در جايى است كه معنايى را كه موضوع قرار مىدهيم، معنايى مركّب، و محمول، معنايى بسيط باشد. به عبارت ديگر: گاهى موضوع و محمول، هر دو بسيطند مثل اينكه «بشر» را موضوع و «انسان» را محمول قرار دهيم.
اينجا قضيّهاى كه تشكيل مىشود مىتواند ما را راهنمايى كند كه بشر همان انسان است. ولى اگر موضوع قضيّه ما مركّب، و محمول، بسيط باشد، مثل قضيّه «الحيوان الناطق انسان»، از راه اين حمل نمىتوان پى برد كه حيوان ناطق معناى انسان است. ايشان مىفرمايد: البته ما در صحّت قضيّه «الحيوان الناطق إنسان»- به حمل اوّلى ذاتى- مناقشهاى نداريم بلكه مىخواهيم بگوييم: از راه اين حمل اوّلى ذاتى نمىتوان به دست آورد كه حيوان ناطق معناى انسان است زيرا انسان داراى يك معناى بسيطى است كه با شنيدن لفظ «انسان»، همان معناى بسيط به ذهن ما مىآيد.
آنوقت شما چگونه مىخواهيد اين معناى بسيط را- با تشكيل قضيّه حمليّه- به
معناى مركّب تبديل كنيد؟ به عبارت ديگر: صحّت حمل، مىخواهد اين مطلب را برساند كه معناى انسان اين معناى مركّب است درحالىكه ما مىدانيم معناى انسان، مركّب نيست بلكه بسيط است، لذا بايد اينگونه قضايا را از محدوده صحّت حمل خارج كرده و بگوييم: در اينجا صحّت حمل نمىتواند كاشفيت از معناى حقيقى داشته باشد.
ولى در مواردى كه موضوع و محمول، بسيطند مىتوان از راه صحّت حمل، معناى حقيقى را به دست آورد.[1]بررسى كلام محقّق عراقى رحمه الله اوّلًا: بر اساس اشكالى كه در رابطه با صحّت حمل مطرح كرديم، مسأله صحّت حمل بهطور كلّى زير سؤال مىرود، زيرا قبل از تشكيل قضيّه حمليّه، بايد معناى حقيقى بهصورت علم تفصيلى براى ما روشن باشد و در صورتى كه روشن نباشد نمىتوانيم قضيّه حمليّه تشكيل دهيم. و اگر هم معنا روشن باشد نيازى به تشكيل قضيّه حمليّه نداريم. ثانياً: برفرض كه از اين اشكال صرفنظر كنيم و صحّت حمل را به عنوان علامتى براى حقيقت بپذيريم ولى استثنايى كه محقّق عراقى رحمه الله مطرح كرد مورد قبول ما نيست، زيرا وقتى ما قضيّه حمليّه «الحيوان الناطق إنسان» را- براى كشف معناى حقيقى انسان- تشكيل داديم، به اين نكته توجّه داريم كه انسان داراى يك معناى بسيط است و موضوع قضيّه ما مركّب است و مركّب- با وصف تركّبش- نمىتواند با معنايى بسيط، اتّحاد داشته باشد. ولى ما از اين قضيّه حمليّه به دست مىآوريم كه انسان داراى يك معناى بسيط است كه اگر ما آن معناى بسيط را تجزيه و تحليل عقلى بنماييم و جنس و فصل آن را مشخّص كنيم، جنس آن عبارت از حيوان و فصل آن عبارت از ناطق خواهد بود. قضيّه حمليّه به ما نشان مىدهد كه حيوان ناطق، تجزيه
[1]- نهاية الأفكار، ج 1، ص 67 و 68