بررسى كلام محقّق نائينى رحمه الله: در ارتباط با كلام ايشان، اشكالاتى مطرح است: اشكال اوّل: ايشان فرمودند: «الفاظ كتاب و سنّت- در اكثر موارد- از طريق ائمّه عليهم السلام به ما رسيده است». اين كلام ايشان داراى اشكال است، زيرا مسأله كتاب، چيزى نيست كه ارتباطى به نقل ائمّه عليهم السلام داشته باشد. كتاب، داراى دو حيثيت است: يكى الفاظ آن و ديگرى معانى الفاظ. در رابطه با معانى الفاظ قرآن، اگر بيانى از ائمّه عليهم السلام نرسيده باشد، ظواهر الفاظ قرآن- مانند ساير ظواهر- حجّت است و اگر بيانى از ائمّه عليهم السلام وجود داشته باشد، بدون ترديد، آن بيان بهعنوان مرجع براى ما خواهد بود هرچند بر خلاف ظاهر كتاب باشد.
بيان ائمّه عليهم السلام به منزله قرينه است. ائمّه عليهم السلام بهعنوان مفسّر و مبيّن قرآن مىباشند و كسى نمىتواند در تفسير قرآن خودش را بىنياز از مراجعه به ائمّه عليهم السلام بداند. تفسيرى كه بدون مراجعه به ائمّه عليهم السلام باشد، تفسير قرآن نخواهد بود. امّا در ارتباط با الفاظ قرآن، كه آيا فلان لفظ، جزء قرآن است يا نه؟ اين ديگر بستگى به تأييد امام معصوم عليه السلام ندارد. بلكه راه منحصربهفرد آن عبارت از تواتر است.
در مباحث علوم قرآن ثابت شده است كه قرآن، بهعنوان اساس اسلام و بهعنوان معجزه جاودان آن مطرح است و چنين چيزى با خبر واحد ثابت نمىشود اگرچه خبر واحد در عالىترين درجه صحّت باشد. بلكه راه منحصربهفرد آن، تواتر است. بنابراين، الفاظ كتاب ارتباطى به ائمّه عليهم السلام ندارد و ائمّه عليهم السلام- در ارتباط با الفاظ كتاب- مثل ساير مسلمانان مىباشند. اين مطلب، علاوه بر اينكه مورد اتفاق شيعه و سنّى است، بهعنوان اصل مسلّمى بين مسلمانان مطرح است و در موارد اختلاف، به اين اصل مراجعه مىكنند. مثلًا مالكيّه و جماعتى ديگر، معتقدند: (بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم) در آغاز سورهها، جزء قرآن نيست و قرآنيت آنها به تواتر ثابت نشده است و ديگران در مقام جواب گفتهاند:
وجود (بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم) در اوّل سورهها، به تواتر ثابت شده است، زيرا مسلمانان مقيّد بودند كه در قرآنهاى خود، چيزى غير از قرآن داخل نكنند تا جايى كه اسم سورهها را هم نمىنوشتند، زيرا اسم سورهها جزء قرآن نيست. ولى با وجود اين، مشاهده مىكنيم كه در جميع قرآنهايى كه از صدر اسلام تا كنون نوشته شده است، (بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم) در اوّل سورهها ثبت شده است و اين دليل بر تواتر بسم اللَّه در رابطه با قرآن است.[1]ملاحظه مىشود كه اين استدلال و جواب، هر دو مبتنى بر يك اصل مسلّم مىباشند و آن اصل اين است كه راه ثبوت قرآنيت قرآن مسأله تواتر است. نمونه ديگر اين است كه سيوطى در كتاب اتقان، از فخر رازى نقل مىكند كه در بعضى از كتب قديمى نقل شده كه ابن مسعود معتقد بوده «فاتحةالكتاب» و «معوّذتين» جزء قرآن نيست. ايشان (فخر رازى) اين مطلب را استبعاد كرده، مىگويد: چگونه مىتوان چنين حرفى زد؟ آيا ابن مسعود مىخواهد بگويد: اين چيز با اينكه متواتر است، مورد قبول نيست؟ روشن است كه نمىخواهد چنين حرفى بزند، زيرا اين حرف، موجب كفر است. آيا مىخواهد بگويد: در قرآنيت قرآن، تواتر لازم نيست؟ چه كسى مىتواند نياز قرآن به تواتر را انكار كند؟ انكار تواتر، مستلزم تزلزل اصل قرآن است. لذا (فخر رازى) مىگويد: بهتر اين است كه يا كلام ابن مسعود را توجيه كنيم و يا بگوييم:
نسبتى كه به ايشان داده شده، صحيح نيست.[2]
چرا اثبات قرآنيت قرآن، نياز به تواتر دارد؟
آيا به جهت استناد كلام به خداوند است؟ يعنى گفته شود: «اسناد كلام به پيامبر صلى الله عليه و آله و امام عليه السلام نياز به تواتر ندارد بلكه همين مقدار كه سندْ صحيح باشد كافى
[1]- رجوع شود به: البيان في تفسير القرآن، ص 432- 448
[2]- الإتقان في علوم القرآن، ج 1، ص 104 و 105
است. ولى اسناد آن به خداوند نياز به تواتر دارد». خير، دليل نياز به تواتر، اين نيست، زيرا احاديث قدسى هم به خداوند نسبت داده مىشود ولى تواتر در آنها دخالت ندارد.
بلكه دليل نياز به تواتر، عبارت از خصوصيتى است كه در نفس قرآن وجود دارد. قرآن، از زمانى كه نازل شد در مقام تحدّى و اعجاز برآمد، آنهم در جوّى كه فصاحت و بلاغت به عالىترين درجه خود رسيده بود و از طرفى قرآن، تنها معجزهاى است كه اساس اسلام- تا روز قيامت- برآن تكيه دارد. قرآن كتابى است كه ادّعا دارد مىخواهد جميع جوامع بشرى را- تا قيامت- از تاريكىها و انحرافات و ضلالتها نجات دهد. كتابى كه داراى چنين خصوصيتى است، مثل حديث امام صادق عليه السلام- بر حلّيت يا حرمت چيزى- نخواهد بود. چنين كتابى، انگيزه زيادى براى نقل دارد. قرآن بهعنوان كتاب احكام نيست. احكام، بخشى از قرآن است. قرآن براى بيان مجموعه چيزهايى كه در كمال سعادت انسانها- تا روز قيامت- نقش دارد، نازل شده است.
يك چنين كتابى با قول يك نفر- بدون اينكه ديگران خبر داشته باشند- كه بگويد:
رسول خدا صلى الله عليه و آله مثلًا فرمود: «فلان آيه اينگونه است» ثابت نمىشود. مسأله قرآن، بهصورت شگفتانگيزى مطرح بوده و مسلمانان- با توجه به هدايتهاى پيامبر صلى الله عليه و آله و درنظر گرفتن آينده اسلام- از همان اوّل، اهتمام زيادى به امر قرآن داشتند. حال اگر دينى بهعنوان خاتم اديان مطرح بوده و تنها پشتوانه آن قرآن باشد آيا مىتوان باور كرد كه اين پشتوانه نيازى به تواتر ندارد؟ در مورد ساير معجزات حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله خبر واحد صحيح را نيز مىپذيريم زيرا آنها بهعنوان پشتوانه دين مطرح نيستند و دليلى بر لزوم تواتر در آنها نداريم. اهمّيت قرآن به حدّى است كه خداوند متعال، خود متصدّى حفظ قرآن شده و مىفرمايد: (إنا نحنُ نَزَّلْنا الذّكرَ و إنّا له لَحافِظونَ)[1]و اين نيست مگر به جهت اينكه قرآن بهعنوان اساس و پشتوانه اسلام- تا روز قيامت- مطرح است.
[1]- الحجر: 9
از اين گذشته، مسأله قرآن مورد اهتمام غير مسلمانان نيز بوده است، زيرا- همان گونه كه گفتيم- قرآن از روز اوّل، تمام بشريّت بلكه جنّ و انس را به «تحدّى» و «مقابله به مثل» دعوت كرد. پيامبرى كه استاد و مكتب نديده و نزد كسى درس نخوانده و امّى است، در مقابل كسانى قرار گرفته كه در زمان خود در عالىترين درجه فصاحت و بلاغت قرار داشتند و مىفرمايد: (وَ إن كُنتُم في ريبٍ ممّا نزّلنا على عبدنا فأتُوا بسورة من مثله و ادعوا شهداءكم من دون اللَّه إنْ كنتم صادقين)[1]حتى كوچكترين سوره قرآن- يعنى سوره كوثر- نيز به معرض تحدّى قرار داده شد و رگ غيرت بزرگان فصاحت و بلاغت را به جوش آورد، بههمينجهت، همه آنان در مقام مقابله برآمدند، ولى چيزى جز شكست و رسوايى عايد آنان نشد. روشن است كه اينان زمانى مىتوانند در مقام مقابله برآيند كه با آيات قرآن و سورههاى آن آشنا باشند، سپس فكر كنند كه چگونه مىتوانند همانند آن را بياورند؟ لذا هر آيه و سورهاى كه نازل مىشد، موافق و مخالف بهسوى آن مىشتافتند تا از يكديگر سبقت بگيرند. بلكه سبقت مخالفين بيشتر بوده است زيرا آنان مىخواستند ببينند آيا مىشود با قرآن معارضه كرد؟ بديهى است كتابى با اين خصوصيات و شرايط چيزى نيست كه با خبر واحد- هرچند مثل خبر زراره- قرآنيت آن ثابت شود. بههمينجهت، قرآن در اواخر عمر حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله به عنوان يك چيز روشن و مضبوط و مشخص بوده است.
مسأله جمع قرآن بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله
اينكه بعضى از مفسّرين عقيده دارند: جمع قرآن، در زمان پيامبر صلى الله عليه و آله نبوده است از اشتباهات بزرگ آنان است. قرآن، بهعنوان كتاب مطرح است. اگر كسى مشغول نوشتن كتابى باشد و از او سؤال كنيم: آيا كتابت را نوشتهاى؟ و او جواب داد: خير، فعلًا تعدادى يادداشت نوشتهام كه بايد تنظيم شود و بهصورت كتاب درآيد. در اينجا گفته نمىشود:
اين شخص، كتاب را نوشته است. ولى قرآن- در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله- به عنوان يك
[1]- البقرة: 23
كتاب مطرح بوده نه بهعنوان تعدادى آيه، كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله بحث شود اين آيات مربوط به كدام سوره است و چند سوره وجود دارد و ... همه اينها در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده است. حتّى گاهى جبرئيل آيهاى مىآورد و مىگفت: اين آيه را در فلان محلّ از فلان سوره قرار بده. اين نشان مىدهد كه پرونده سورههاى قرآن در زمان حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله كاملًا مشخص و معيّن بوده است. اگر آيهاى مدنى در سورهاى مكّى ثبت مىشد، طبق دستور الهى بود و تمام اين مسائل در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله انجام گرفته است. يعنى جمع قرآن- به معناى تأليف قرآن و ترتيب كتاب و تنظيم آن- در عهد رسول خدا صلى الله عليه و آله و در رابطه با وحى بوده است. بلى، بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله سه جمع ديگر در رابطه با قرآن مطرح است: جمع امير المؤمنين عليه السلام، جمع ابو بكر، جمع عثمان. ولى اين جمعها هم با جمع زمان حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله تفاوت دارند و هم خودشان با يكديگر تفاوت دارند. جمع زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله به اين صورت بود كه در زمان آن حضرت، آيات و سورههاى قرآن تنظيم شده و مشخّص گرديده كه مثلًا فلان سوره چند آيه دارد و فلان آيه جزء كدام سوره است. و قرآن بهصورت كتاب، تأليف گرديد. امّا جمعى كه به امير المؤمنين عليه السلام نسبت داده شده- و روايات زيادى هم در اين ارتباط وجود دارد[1]- عبارت از اين بود كه على عليه السلام علاوه بر اينكه آيات و سور را بهطور منظّم نوشته است، تفسير آيات، شأن نزول آنها و مطالب ديگرى در رابطه با آيات نوشته است. اين كار را عدّه ديگرى نيز انجام دادند، مثلًا ابن مسعود در رابطه با رُبع قرآن و بعضى از مفسّران ديگر تا حدود ثلث قرآن را به اين صورت نوشتهاند و تنها كسى كه همه قرآن را با همه خصوصيات مربوط به آن ثبت كرده، امير المؤمنين عليه السلام مىباشد. بنابراين وقتى گفته مىشود: «امير المؤمنين عليه السلام جامع قرآن است» به اين معنا نيست كه حضرت فرموده باشد: «فلان آيه از اين سوره و فلان آيه از آن سوره است» يا
[1]- رجوع شود به: بحارالأنوار، ج 92، ص 40- 77 (باب ما جاء فى كيفية جمع القرآن).
اينكه «فلان سوره چند آيه دارد» خير، اين جمع مربوط به رسول خدا صلى الله عليه و آله است. امّا جمعى كه به ابو بكر نسبت داده شده- و گاهى نيز به عمر نسبت داده مىشود- عبارت از اين است كه چون در زمان رسول خدا صلى الله عليه و آله- به علّت كمبود كاغذ و غير متداول بودن آن- قسمتهايى از قرآن بر پوست آهو يا پوست بعضى از درختان و اشياء ديگر نوشته شده بود، ابو بكر دستور داد اين متفرّقات را روى كاغذ جمعآورى كردند، لذا در روايات خود اينان گفتهاند: «أوّل من جمع القرآن في قرطاس أبو بكر»[1]كلمه «في قرطاس» در اينجا خصوصيت دارد، معناى جمع ابو بكر فقط همين بوده و چيزى از تفسير و غيره به آن اضافه نكرده است. امّا جمعى كه به عثمان نسبت داده شده اين است كه باتوجّه به توسعه اسلام و اختلاف لهجه قبائل مختلف عرب، مشاهده شد قرآن به صورتهاى مختلفى قرائت مىشود، عثمان مردم را بر قرائت واحدى جمع كرد و قرآن واحدى تنظيم كرد و دستور داد ساير قرآنها- كه قرائتهاى مختلف داشتند- سوزانده شود. از آنچه گفته شد معلوم گرديد كه نه تنها قرآنيت قرآن، متقوّم به تواتر است بلكه اگر بخواهيم بگوييم: «فلان آيه مربوط به فلان سوره است»، اين نيز بايد متواتر باشد.
و اگر بخواهيم بگوييم: «فلان آيه در فلان جاى سوره قرار دارد»، اين نيز متوقّف بر تواتر است. اشكال دوّم بر محقّق نائينى رحمه الله: ايشان فرمودند: «رواياتى كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله از غير طريق ائمّه عليهم السلام به ما رسيده است، حتى در يك مورد پيدا نكرديم كه اين الفاظ- مثل صلاة و صوم و ...- در آن بهكاررفته باشد و ما در معنايش ترديد داشته باشيم، بنابراين ثمرهاى بر بحث حقيقت شرعيه، مترتب نيست». ما مىگوييم: اگر شما چنين چيزى پيدا نكرديد، دليل بر نبودن آن نيست. اين مسئله، تتبّعى قوى و احاطهاى كامل نياز دارد تا انسان همه كتابهاى روايى را ملاحظه
[1]- الإتقان في علوم القرآن، ص 78
كرده باشد، و اين، كار مشكلى است مخصوصاً كه در بين كتابهاى اهل سنّت، كتابهاى روايى چون كنز العمّال وجود دارد كه به اندازه كتاب وسائل الشّيعة است.
علاوه بر اين، كتابهاى روايى اهل سنّت منحصر به اين كتاب نيست بلكه كتابهاى متعدّدى در اين زمينه وجود دارد. بنابراين، اگر ادّعاى عدم الوجدان كنيد مىگوييم:
عدم الوجدان لا يدلّ على عدم الوجود و اگر ادّعاى عدم الوجود كنيد مىگوييم: اين، ادّعاى بزرگى است و تتبّع زيادى لازم دارد و پذيرفتن آن بعيد است. اشكال سوّم بر محقّق نائينى رحمه الله: ايشان فرمودند: «رواياتى كه از حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله از طريق ائمّه عليهم السلام به ما رسيده است، چون ائمّه عليهم السلام جزء متشرّعه مىباشند، مثل اين است كه خود ائمّه عليهم السلام اين الفاظ را بيان فرموده باشند. و چون الفاظى كه در لسان ائمّه عليهم السلام به كار برده مىشود در معانى جديد استعمال مىشود، الفاظى نيز كه از پيامبر صلى الله عليه و آله توسّط ائمّه عليهم السلام نقل مىشود بر معانى جديد حمل مىشود». ما مىگوييم: اگر خود ائمّه عليهم السلام اين الفاظ را استعمال كنند، استعمالات آنان مثل استعمالات ساير متشرّعه- بر معانى جديد حمل مىشود و حرف شما درست است ولى اگر زراره از امام صادق عليه السلام روايت كند كه حضرت فرمود: قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: «صلّ عند رؤية الهلال»، در اين صورت روى چه ملاكى «صلّ» را بر معناى اصطلاحى نزد متشرّعه حمل كنيم؟ امام صادق عليه السلام در ارتباط با نقل اين روايت، حكم يك راوى را دارد، يك راوىِ معلوم الصّدق كه امكان اشتباه و خطا و كذب در كلامش وجود ندارد.
ولى امام صادق عليه السلام در اينجا چيزى از خود اضافه نكرده است، بلكه فقط بهعنوان راوى، اين جمله را از حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله نقل كرده است. اگر همين روايت را سلمان يا ابو ذر نقل مىكرد «صلّ» را بر چه معنايى حمل مىكرديم؟ روشن است كه بر معناى زمان حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله حمل مىكرديم. بلى در بعضى موارد، ائمّه عليهم السلام روايت نبوى را نقل به معنا مىكنند،[1]در نقل به
[1]- نقل به معنا، مانعى ندارد مخصوصاً اگر ناقل، امام معصوم باشد.
معنا، اصطلاحِ ناقل مطرح است زيرا اين راوى، اين الفاظ را به كار برده و بايد اصطلاح راوى ملاحظه شود. همينطور گاهى از اوقات نيز روايت نبوى مورد تفسير امام عليه السلام قرار مىگيرد، در اين صورت، همان تفسير امام عليه السلام بهعنوان ملاك مطرح است و اصطلاح بهكاررفته در تفسير را بايد مراعات كرد. و نيز گاهى ائمّه عليهم السلام مطلبى را بيان مىكنند و سپس به كلام رسول خدا صلى الله عليه و آله استشهاد مىكنند. اين استشهاد، بيانكننده مسئله است و ما از آن مىفهميم كه مثلًا معناى «صلّ عند رؤية الهلال» چيست. ولى بحث ما، اين فروض نيست بلكه مجرّدِ روايت است. همان گونه كه گاهى زراره از امام صادق عليه السلام روايت مىكند و عين الفاظ آن حضرت را براى ما نقل مىكند در اينجا نيز امام صادق عليه السلام بهعنوان يك راوى معلوم الصدق مىفرمايد: قال رسول اللَّه صلى الله عليه و آله: «صلّ عند رؤية الهلال». بدون شك در اينجا بايد روى اصطلاح زمان حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله معنا كنيم و در اينجا ثمره بحث حقيقت شرعيّه معلوم مىشود. اگر حقيقت شرعيّه ثابت شود و جمله «صلِّ عند رؤية الهلال» بعد از ثبوت حقيقت شرعيه صادر شده باشد، بر معناى جديد حمل خواهد شد. و اگر حقيقت شرعيّه ثابت نشود يا تأخّر استعمال، ثابت نباشد، جمله را بر معناى حقيقى اوّل- كه همان معناى لغوى است- حمل مىكنيم. در نتيجه، نمىتوان ثمره بحث حقيقت شرعيه را انكار كرد. البته بايد توجه داشت آنچه بهعنوان مثال مطرح كرديم، اگرچه داراى مصاديق فراوانى نيست ولى اينگونه نيست كه مصداق نداشته باشد و همان مصداق اندك براى تحقّق ثمره حقيقت شرعيّه كفايت مىكند. ناگفته نماند كه ما در ابتداى بحث حقيقت شرعيّه، سه نكته ذكر كرديم و با همان سه نكته اساس حقيقت شرعيه را متزلزل كرديم و اگر ثمره عملى بر بحث حقيقت شرعيه پيدا نمىكرديم از ادامه بحث پيرامون آن خوددارى مىكرديم. ولى با اين بحث دريافتيم كه نمىتوان وجود ثمره بر حقيقت شرعيّه را بهطور كلّى انكار كرد، بههمينجهت با قطعنظر از سه نكتهاى كه ذكر كرديم در اينجا قدرى پيرامون حقيقت شرعيه