بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 102

ولى به‌واسطه كثرت استعمال در طلب انشائى، انصراف به طلب انشائى پيدا كرده است، به‌گونه‌اى كه از شنيدن كلمه طلب بدون قيد، ذهن ما به‌سوى طلب انشائى مى‌رود.[1]

مقايسه بين طلب و اراده در كلام مرحوم آخوند

مرحوم آخوند، در مقايسه بين طلب و اراده مى‌فرمايد: ما معتقديم طلب و اراده داراى معناى واحدى بوده و درحقيقت، اين دو لفظ، مترادفند ولى در مقام انصراف، بين آن دو تغاير وجود دارد، به‌طورى كه كلمه طلب، انصراف به طلب انشائى و كلمه اراده، انصراف به اراده حقيقيه پيدا مى‌كند. همين اختلاف در مقام انصراف، سبب شده كه بعضى از علماى اماميه خيال كنند اختلاف بين طلب و اراده، اختلاف واقعى و مربوط به معناست. همان‌طورى كه اشاعره يك چنين چيزى را قائل شده‌اند. درحالى‌كه اختلاف بين اين دو، در ارتباط با مقام انصراف است و از جهت معنا و مفهوم، اختلافى بين آن دو وجود ندارد همان گونه كه معتزله و جمهور اماميه قائل به اين مطلب مى‌باشند. مرحوم آخوند سپس به نقد و بررسى نظريه اشاعره و نظريه معتزله پرداخته است.[2]قبل از ورود به بحث، لازم است مقدارى در ارتباط با تاريخچه پيدايش اين دو گروه بحث كنيم:

تاريخچه پيدايش اشاعره و معتزله‌

مسائل اعتقادى كه در رأس آنها وجود مقدس خداوند متعال و صفات ثبوتى و سلبى حضرتش و مسأله معاد است. از ديرباز و قرنها قبل از اسلام مطرح بوده است.

[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 93

[2]- كفاية الاصول، ج 1، ص 93


صفحه 103

دين مبين اسلام طلوع كرد و قرآن مجيد نازل شد. آيه شريفه (كتابٌ أنزَلناهُ إليكَ لِتُخرجَ النّاسَ مِن الظُّلماتِ إلى النُّور)[1]بيانگر اين مطلب است كه قرآن مجيد براى هدايت مردم به‌سوى نور و از بين بردن ظلمت‌ها و تاريكى‌ها و جهالت‌ها نازل شده است. آن‌هم همه ظلمت‌ها، آن‌گونه كه از كلمه «الظلمات» كه جمع محلّى به «ال» و مفيد عموم است استفاده مى‌شود. قرآن كريم، مردم را از همه ظلمت‌ها بيرون آورد و در وادى نور وارد كرد. به بركت قرآن، صفات ثبوتيه و صفات سلبيه خداوند روشن شد و معلوم گرديد كه مقام ربوبيت و مقام خلقت در اختيار خداوند است و خداوند، عادل است.[2]خلاصه اين كه به بركت قرآن، رئوس مسائل اعتقادى و اصول مسائل هستى و واقعيات جهان هستى براى مردم روشن شد. اما پيدايش افكار و نظريات خاص، پس از تشكيل حكومت اسلامى، داراى علل متعدّدى است: يكى از علل آن وجود جنگ‌هايى است كه بين مسلمانان و دشمنان اسلام پيش مى‌آمد. در جنگ‌هاى صدر اسلام، گاهى افرادى به دست مسلمانان اسير مى‌شدند كه در بين آنان دانشمندان و يا احياناً كسانى كه نظريات خاصّى در ارتباط با مسائل اعتقادى داشتند به چشم مى‌خوردند و در اثر اختلاط آنان با مسلمانان، كم‌كم افكار و نظريات آنان مطرح شده و مورد بحث و بررسى قرار مى‌گرفت. به‌نظر مى‌رسد اين امر، علت عمده براى پيدايش اين افكار بود. علت ديگر، وجود ارتباطات ميان مسلمانان و دولت‌هاى ديگر بود كه اين‌

[1]- إبراهيم: 1

[2]- تذكر: در آيه شريفه (أنّ اللَّهَ ليسَ بظلّامٍ للعَبيد)، آل عمران، 182، نفى ظلّام، ملازم با نفى ظالم بودن است. توضيح اينكه در مورد انسان‌ها، ممكن است كسى ظلّام نباشد ولى ظالم باشد همان‌طور كه ممكن است كسى علّام نباشد ولى عالم باشد، زيرا علّام، مرتبه‌اى بالاتر از عالميت است ولى در مورد خداوند اين‌گونه نيست بلكه هر صفتى كه در مورد خداوند وجود داشته باشد بايد به نحو كمال تحقق داشته باشد لذا در مورد خداوند، هم به عالم و هم به علّام تعبير مى‌كنيم، چون وقتى علم در خداوند وجود دارد بايد به نحو كمال تحقق داشته باشد. در مورد ظلم هم همين‌طور است. وقتى مى‌گويد: «خداوند، ظلّام نيست»، يعنى هيچ‌گونه ظلمى در او راه ندارد.


صفحه 104

ارتباطات، مستلزم رفت و آمدها و نقل و انتقال نظريات مختلف بود. علت ديگرِ پيدايش افكار مختلف در بين مسلمانان، وجود يهود بود. يهوديان از اسلام ضربه سختى خورده بودند و هيچ‌گاه حاضر نشدند دين اسلام را بپذيرند لذا بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله براى ضربه زدن به اسلام دست به كار شدند البته ما ردّ پاى واضحى براى آنان نمى‌بينيم ولى باوركردنى نيست كه يهود با وجود يك چنين وضعيت و روحيه‌اى، بعد از پيامبر، خود را كنار كشيده باشد. مخصوصاً كه بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله زمينه‌هاى انحراف و جاه‌طلبى و مقام خواهى در بين مسلمانان وجود داشت. لذا ما وقتى جريانات تاريخى را ملاحظه مى‌كنيم برايمان اطمينان پيدا مى‌شود كه يهود در اين جريانات نقش داشته است. حتى اگر كسى ادّعا كند كه يهود در تغيير مسير خلافت نيز نقش داشته است، نمى‌توان آن را انكار كرد. ما وقتى تاريخ پيدايش فرقه‌هايى چون وهابيّت و بهائيت را ملاحظه مى‌كنيم دست‌هاى مرموز استعمارگران را به وضوح مشاهده مى‌كنيم و اين دست‌ها در صدر اسلام به نحو شديدترى وجود داشته‌اند. پس از بيان مقدّمه فوق، به تاريخ پيدايش اشاعره و معتزله مى‌پردازيم: در صدر اسلام، شخصى بود به نام «حسن بصرى» كه ماهيت روشنى ندارد، ظاهراً «حسن بصرى» يكى از اسراء بوده كه در بين مسلمانان آمده و به حسب ظاهر هم اسلام آورده است ولى آيا در باطن چه هدفى را دنبال مى‌كرده است؟ خيلى معلوم نيست. همين اندازه مشخص است كه در اسلام دو فرقه اشاعره و معتزله را به‌وجود آورد و اين همه‌وقت مسلمانان- از صدر اسلام تا به حال و پس از اين- را گرفت. «حسن بصرى» براى بحث در زمينه مسائل اعتقادى، كلاس درسى تشكيل داد و چون شخص فاضلى بود، شاگردانى را دور خودش جمع كرد. يكى از شاگردان او شخصى به نام «واصل بن عطا» است. «واصل بن عطا» روزى در جلسه درس با استاد خود به بحث و گفتگو پرداخت تا جايى كه ميان آنها درگيرى پيش آمد، لذا جلسه درس‌


صفحه 105

استاد را ترك كرده و ديگر به آن جلسه حاضر نشد بلكه خود جلسه مستقلّى تشكيل داد و شاگردانى را دور خودش جمع كرد. اكثر مسائلى كه در اين دو جلسه مطرح مى‌شد متناقض بود. اين كلاس‌ها همين‌طور ادامه پيدا كرد. يكى از كسانى كه به پيروى از «حسن بصرى» برخاست، «ابو الحسن اشعرى» بود كه از شخصيت‌هاى علمى آن زمان به‌حساب مى‌آمد. و ظاهراً از احفاد «ابو موسى اشعرى» مى‌باشد. «ابوالحسن اشعرى» در اشاعه نظريات «حسن بصرى» نقش بسزايى داشت. به جهت اهميت زيادى كه «ابوالحسن اشعرى» داشت و به جهت پيروى او از «حسن بصرى»، هم شاگردان «حسن بصرى» روز به روز بيشتر مى‌شدند و هم اسم اين گروه، «اشاعره» ناميده شد. و چون «واصل بن عطا» از جلسه درس استاد خود «حسن بصرى» كناره‌گيرى كرده و اعتزال جست، او و شاگردانش را «معتزله» ناميدند.

اولين مسأله مورد بحث اشاعره و معتزله‌

اوّلين و مهم‌ترين مسأله‌اى كه بين اشاعره و معتزله مورد بحث قرار گرفت اين بود كه آيا قرآن قديم است يا حادث؟ منشأ طرح اين مسئله اين بود كه قرآن مجيد، از همان صدر اوّل، دارى عنوان «كلام اللَّه» بود در خود قرآن هم در آيه شريفه (وَ كلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكليماً)[1]مسأله تكليم و تكلّم را به خداوند نسبت داده است. با اينكه در قرآن- به حسب ظاهر- عنوان «متكلّم» به خداوند اطلاق نشده است، امّا آيه شريفه (وَ كلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكليماً) به ضميمه اينكه مجموعه قرآن، به‌عنوان كلام اللَّه است، زمينه اين مطلب را به‌وجود آورد كه اطلاق «متكلّم» بر خداوند صحيح است و لازم نيست عنوانى در خود قرآن مطرح شده باشد، بلكه همين اندازه كه مصحّحى براى آن داشته باشيم كفايت مى‌كند، لذا بين اشاعره و معتزله از اين جهت اختلافى نيست.

[1]- النساء: 164


صفحه 106

اختلاف از اينجا شروع مى‌شود كه ما در مورد خداوند، دو نوع صفت داريم:

صفات ذات و صفات فعل. در فرق بين اين دو نوع صفت گفته شده است: صفات ذات‌، صفاتى است كه ثبوت آنها براى ذات نياز به مقام خاص و حال خاص و شأن خاص و شخص خاص ندارد. صفات ذات، اوصافى است كه در ارتباط با خود ذات است- اگرچه اضافه به غير ذات هم در اين‌ها وجود دارد- مثل صفت علم كه در مورد خداوند ثابت كنيم. ثبوت علم، نه در وضعيت خاصى و نه در شأن خاصى و نه در حالت خاصى است بلكه علم در ارتباط با ذات خداوند است لذا وقتى مى‌خواهيم دايره معلوم را مشخص كنيم مى‌گوييم: (إنَّ اللَّهَ بِكُلِّ شَي‌ء عَليم)،[1]هيچ‌گونه محدوديتى در دايره معلوم وجود ندارد. قدرت هم يكى از صفات ذاتيه خداوند است.

البته گفتيم: اين منافات ندارد با اينكه در اين‌ها اضافه‌اى به غير ذات هم باشد، مثل اينكه در قدرت، اضافه‌اى به مقدور است، در علم، اضافه‌اى به معلوم است ولى با توجه به اينكه معلومِ خاص و مقدورِ خاص دخالت ندارد، لذا قدرت و علم به نحو احاطه و به نحو مطلق بر خداوند ثابت است. صفات فعل‌، صفاتى است كه حالات و موارد و اشخاص در آن فرق مى‌كند. صفت فعل، يعنى خداوند عملش و فعلش چنين بوده است. صفات فعل، به مسأله قدرت برنمى‌گردد. در خود ما نيز همين‌طور است. خيلى چيزها مقدور انسان است ولى هر مقدورى جامه تحقّق نمى‌پوشد. قدرت خداوند، در ارتباط با ذات است ولى هر مقدورى تحقق پيدا نمى‌كند. صفات فعل، مربوط به مقام عمل و مقام فعل است، مثل صفت خالقيت و رازقيت. مقصود از خالقيت و رازقيت، قدرت بر خلقت و رزق نيست، اگر خالقيت و رازقيت به قدرت برگردد، جزء صفات ذات مى‌شود، بلكه مقصود، فعلِ خالقيت و فعلِ رازقيت است. وقتى اين‌طور شد، به‌لحاظ موارد و افراد و حالات فرق‌

[1]- العنكبوت: 62


صفحه 107

مى‌كند. خداوند رزق كسى را در هر ماه سى‌هزار تومان قرار داده است، در كنار اين جنبه اثباتى، يك جنبه نفيى هم وجود دارد و آن اين است كه رزق او را در هر ماه پنجاه‌هزار تومان قرار نداده است. درحالى‌كه هر دو مقدور خداوند است. قرآن كريم مى‌فرمايد: (وَ اللَّهُ فَضَّلَ بَعضَكُم على بَعض في الرِّزق)[1]يعنى خداوند، بعضى از شما را بر بعض ديگر، در رزق برترى داد، يعنى بعضى رزقشان كمتر است. با وجود اينكه خداوند قدرت بر بالاتر هم دارد. اين براى اين است كه مسأله رزق، مربوط به عمل خداوند است. در مقام خلقت هم همين‌طور است. الآن مثلًا جمعيت كره زمين، پنج ميليارد نفر است.

ممكن بود به‌جاى اين پنج ميليارد، ده ميليارد نفر وجود داشته باشند ولى خداوند آن پنج ميليارد ديگر را خلق نكرده است. نه به‌معناى اينكه قدرت بر خلق آنان نداشته است بلكه به اين معنا كه عمل خالقيت خداوند، در محدوده اين پنج ميليون نفر جنبه ثبوتى پيدا كرده و در ارتباط با غير اينان تحقق پيدا نكرده است. اما در صفات ذات- به لحاظ اينكه برگشت به ذات پيدا مى‌كند- نمى‌توانيم اين حرف‌ها را بزنيم. در صفات ذات، هيچ محدوديتى وجود ندارد. نمى‌توانيم بگوييم: خداوند بعضى چيزها را نمى‌داند يا بعضى چيزها از دايره قدرت او بيرون است. يكى از تفاوت‌هاى مهم ميان صفات ذات و صفات فعل اين است كه صفات ذات، قديمند به قدم ذات، همان‌طور كه ذات پروردگار قديم است علم و قدرت و ساير اوصاف ذاتيه او نيز قديم است. ولى صفات فعل، اين‌گونه نيستند، چون فعل، يك امر حادثى است. زيد، ديروز خلق نشده بود و امروز خلق شده است. اين خلقت، مربوط به مقام فعل است و به‌عنوان صفت فعل مطرح است. لذا اوصاف فعليه خداوند، اتصاف به قدمت ندارد. البته در اينجا بحث مهمى وجود دارد كه آيا ارتباط حادث به قديم به چه كيفيت است؟ كه اين بحث در كتب فلسفى و كلامى مطرح شده است.[2]

[1]- النحل: 71

[2]- رجوع شود به: نهاية الحكمة، ج 2، ص 182- 190، كشف المراد، ص 57 و 58


صفحه 108

اختلاف بين اشاعره و معتزله: اشاعره و معتزله، هر دو قبول دارند كه اطلاق متكلّم بر خداوند صحيح است و تكلّم يكى از اوصاف خداوند است. ولى در اين نزاع دارند كه آيا عنوان متكلّم، جزء صفات ذات خداوند متعال است تا اتصاف به قدمت داشته باشد يا اينكه جزء صفات فعل خداوند است و اتصاف به قدمت ندارد؟

[اقوال چهارگانه در ارتباط با صفت تكلم‌]

نظريه معتزله در ارتباط با صفت تكلّم‌

معتزله مى‌گويند: عنوان متكلّم، همان‌طور كه بر انسان اطلاق مى‌شود، بر خداوند هم به همان صورت، اطلاق مى‌شود. واقعيت تكلم در مورد انسان اين است كه انسان وقتى صحبت مى‌كند، از تكيه اصوات بر مخارج فم استفاده كرده و تدريجاً ايجاد صوت مى‌كند و هر صوتى را بر يك مخرج و مقطع از فم متكى مى‌كند. مخاطب هم در مقام استماع، به همين نحو، اصوات را استماع مى‌كند. معتزله و مشهور اماميه مى‌گويند:

اطلاق متكلّم در مورد خداوند نيز به‌همين‌صورت است ولى بين تكلّم انسان و تكلّم خداوند، يك فرق وجود دارد و آن اين است كه انسان چون جسم است و داراى دهان و زبان و مخارج فم است، سخن را در دهان خودش ايجاد مى‌كند امّا خداوند چون جسم نيست و زبان و دهان در مورد او معنا ندارد، همين اصوات را به نحو تدريج در موجود ديگرى ايجاد مى‌كند، كه درحقيقت، آن موجود ديگر، به منزله دهان و زبان به‌حساب مى‌آيد، مثل تكلّمى كه خداوند با موسى عليه السلام كرد و اصوات را در شجره ايجاد كرد و در آيه شريفه (وَ كلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكليماً)[1]تكلّم را به خودش نسبت داد. در مورد رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نيز وارد شده است كه وقتى حضرت از غار حرا به طرف منزل سرازير شد، سنگريزه‌ها به رسالت آن حضرت گواهى دادند و شايد اولين موجودى كه به‌

[1]- النساء: 164


صفحه 109

رسالت آن حضرت شهادت داد، همين سنگريزه‌ها بودند. سخن گفتن سنگريزه‌ها به اين صورت بود كه خداوند در آنها به نحو تدريج و تدرّج، ايجاد صوت كرد، به همان كيفيتى كه انسان سخن مى‌گويد. در نتيجه، اينان مى‌گويند: اطلاق متكلّم بر خداوند، به‌عنوان صفت فعل است و همان‌طور كه ساير صفات فعل- مثل خالق و رازق- اتصاف به حدوث دارند، صفت «متكلّم» نيز به‌همين‌صورت است.[1]

نظريه اشاعره در ارتباط با صفت تكلّم‌

اشاعره مى‌گويند: تكلّم، جزء صفات ذات است و مثل قدرت و علم، اتصاف به قدمت دارد. اين بحث در بين اشاعره آن‌قدر دچار انحراف شده كه نه تنها قرآن را- به‌عنوان كلام اللَّه- قديم مى‌دانند بلكه آن‌طورى كه بعضى از حنابله‌[2]معتقدند، حتى كاغذ و جلد و غلاف قرآن هم قديم است. حال مقصود كدام جلد و غلاف بوده؟

آن را معين نكرده‌اند. اشاعره مى‌گويند: صفتى به‌عنوان «كلام نفسى» در ذات خداوند تحقق دارد و اين «كلام نفسى» اتصاف به قدمت دارد. و چون «كلام نفسى» قائم به ذات خداوند است پس قرآن- كه كلام خداوند است- نيز قديم است. اشاعره، به اين هم اكتفا، نكردند، بلكه گفتند: همان‌طورى كه علم و قدرت خداوند، از صفات ذاتى و قديم است، درعين‌حال، منافاتى ندارد كه عالم و قادر بر انسان‌ها هم به نحو حقيقت اطلاق شود، البته نه به آن توسعه و نه به‌عنوان عينيت كه در مورد خداوند مطرح است. دايره قدرت انسان محدود است و نمى‌توان گفت: «إنّ الإنسانَ عَلى كُلّ شي‌ء قَدير» و قدرت در انسان، اتصاف به قدمت ندارد بلكه همان‌طورى كه خود انسان، حادث است، قدرت او هم حادث است. اشاعره مى‌گويند:

[1]- رجوع شود به كشف المراد، ص 289 و 290، رساله طلب و اراده امام خمينى رحمه الله، بحث «تكلّم».

[2]- رجوع شود به: المواقف: ص 293