اختلاف بين اشاعره و معتزله: اشاعره و معتزله، هر دو قبول دارند كه اطلاق متكلّم بر خداوند صحيح است و تكلّم يكى از اوصاف خداوند است. ولى در اين نزاع دارند كه آيا عنوان متكلّم، جزء صفات ذات خداوند متعال است تا اتصاف به قدمت داشته باشد يا اينكه جزء صفات فعل خداوند است و اتصاف به قدمت ندارد؟
[اقوال چهارگانه در ارتباط با صفت تكلم]
نظريه معتزله در ارتباط با صفت تكلّم
معتزله مىگويند: عنوان متكلّم، همانطور كه بر انسان اطلاق مىشود، بر خداوند هم به همان صورت، اطلاق مىشود. واقعيت تكلم در مورد انسان اين است كه انسان وقتى صحبت مىكند، از تكيه اصوات بر مخارج فم استفاده كرده و تدريجاً ايجاد صوت مىكند و هر صوتى را بر يك مخرج و مقطع از فم متكى مىكند. مخاطب هم در مقام استماع، به همين نحو، اصوات را استماع مىكند. معتزله و مشهور اماميه مىگويند:
اطلاق متكلّم در مورد خداوند نيز بههمينصورت است ولى بين تكلّم انسان و تكلّم خداوند، يك فرق وجود دارد و آن اين است كه انسان چون جسم است و داراى دهان و زبان و مخارج فم است، سخن را در دهان خودش ايجاد مىكند امّا خداوند چون جسم نيست و زبان و دهان در مورد او معنا ندارد، همين اصوات را به نحو تدريج در موجود ديگرى ايجاد مىكند، كه درحقيقت، آن موجود ديگر، به منزله دهان و زبان بهحساب مىآيد، مثل تكلّمى كه خداوند با موسى عليه السلام كرد و اصوات را در شجره ايجاد كرد و در آيه شريفه (وَ كلَّمَ اللَّهُ مُوسى تَكليماً)[1]تكلّم را به خودش نسبت داد. در مورد رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله نيز وارد شده است كه وقتى حضرت از غار حرا به طرف منزل سرازير شد، سنگريزهها به رسالت آن حضرت گواهى دادند و شايد اولين موجودى كه به
[1]- النساء: 164
رسالت آن حضرت شهادت داد، همين سنگريزهها بودند. سخن گفتن سنگريزهها به اين صورت بود كه خداوند در آنها به نحو تدريج و تدرّج، ايجاد صوت كرد، به همان كيفيتى كه انسان سخن مىگويد. در نتيجه، اينان مىگويند: اطلاق متكلّم بر خداوند، بهعنوان صفت فعل است و همانطور كه ساير صفات فعل- مثل خالق و رازق- اتصاف به حدوث دارند، صفت «متكلّم» نيز بههمينصورت است.[1]
نظريه اشاعره در ارتباط با صفت تكلّم
اشاعره مىگويند: تكلّم، جزء صفات ذات است و مثل قدرت و علم، اتصاف به قدمت دارد. اين بحث در بين اشاعره آنقدر دچار انحراف شده كه نه تنها قرآن را- بهعنوان كلام اللَّه- قديم مىدانند بلكه آنطورى كه بعضى از حنابله[2]معتقدند، حتى كاغذ و جلد و غلاف قرآن هم قديم است. حال مقصود كدام جلد و غلاف بوده؟
آن را معين نكردهاند. اشاعره مىگويند: صفتى بهعنوان «كلام نفسى» در ذات خداوند تحقق دارد و اين «كلام نفسى» اتصاف به قدمت دارد. و چون «كلام نفسى» قائم به ذات خداوند است پس قرآن- كه كلام خداوند است- نيز قديم است. اشاعره، به اين هم اكتفا، نكردند، بلكه گفتند: همانطورى كه علم و قدرت خداوند، از صفات ذاتى و قديم است، درعينحال، منافاتى ندارد كه عالم و قادر بر انسانها هم به نحو حقيقت اطلاق شود، البته نه به آن توسعه و نه بهعنوان عينيت كه در مورد خداوند مطرح است. دايره قدرت انسان محدود است و نمىتوان گفت: «إنّ الإنسانَ عَلى كُلّ شيء قَدير» و قدرت در انسان، اتصاف به قدمت ندارد بلكه همانطورى كه خود انسان، حادث است، قدرت او هم حادث است. اشاعره مىگويند:
[1]- رجوع شود به كشف المراد، ص 289 و 290، رساله طلب و اراده امام خمينى رحمه الله، بحث «تكلّم».
[2]- رجوع شود به: المواقف: ص 293
عين اين معنا را در مورد «كلام نفسى» هم پياده مىكنيم و مىگوييم: «كلام نفسى» وقتى در ارتباط با ذات پروردگار مطرح مىشود، اين صفت، قديم است به قِدَم ذات.
ولى همين «كلام نفسى» در مورد جمل انشائيه و خبريه هم وجود دارد. در جمل خبريه، وقتى شما مىگوييد: «جاء زيدٌ من السفر»، آنچه در كنار اين الفاظ، در نفس شما وجود دارد، عبارت از علم به آمدن زيد از سفر است. اشاعره مىگويند: ما اين را قبول داريم ولى معتقديم در اينجا غير از مسأله علمِ شما، در كنار «جاء زيد من السفر» يك امر نفسانى ديگرى هم وجود دارد كه از آن به «كلام نفسى» تعبير مىكنيم، امّا اين «كلام نفسى» حادث بوده و غير از «كلام نفسى» قديم در ارتباط با ذات خداوند است. اشاعره، نسبت به جمل انشائيه تفصيلى قائل شده و مىگويند: در جمل انشائيهاى كه مشتمل بر امر است، مثل صيغه افْعَلْ، قبل از اينكه مولا به عبدش بگويد: «ادخل السوق و اشتر اللحم» اگرچه در نفس مولا ارادهاى وجود دارد كه متعلق به اشتراء لحم است ولى غير از اين اراده، چيز ديگرى هم در نفس مولا وجود دارد كه ما از آن به «كلام نفسى» تعبير مىكنيم. «كلام نفسى» در خصوص اينجا بهعنوان «طلب» هم ناميده مىشود. جمل انشائيه مشتمل بر نهى نيز همينطور است، يعنى اگر ماهيت نهى، عبارت از «طلب ترك» باشد، امر و نهى، در اصل طلبْ مشترك مىباشند ولى يكى متعلّق به فعل و ديگرى متعلّق به ترك است. در اينجا نيز مىگوييم: علاوه بر ارادهاى كه متعلّق به ترك منهى عنه است، يك واقعيت نفسانى ديگرى هم وجود دارد كه عنوان عامّ آن، «كلام نفسى» و عنوان خاصش، «طلب» مىباشد. و اگر ماهيت نهى عبارت از «زجر و منع از فعل» باشد، آن حالت نفسانيهاى كه در ارتباط با زجر مطرح است، عبارت از «كراهت مولا نسبت به اين عمل منهى عنه» است و ما مىگوييم: علاوه بر اين كراهت، واقعيت ديگرى نيز وجود دارد كه عنوان عام آن «كلام نفسى» و عنوان خاصش عبارت از «زجر» است. اما در جملات انشائيه ديگر، مثل عقود و ايقاعات و استفهام انشائى و تمنّى
انشائى و ترجّى انشائى و ...، غير از اوصاف تمنى حقيقى، ترجّى حقيقى، استفهام حقيقى، انشاء تمليك عين به مال، انشاء زوجيت و ...، واقعيت ديگرى نيز وجود دارد كه از آن به «كلام نفسى» تعبير مىكنيم و در اين موارد، ديگر عنوان خاص وجود ندارد.[1]در پايان تذكر اين نكته را لازم مىدانيم كه اشاعره، با وجود اينكه صفت تكلّم را از صفات ذاتى خداوند و قديم و قائم به ذات پروردگار مىدانند ولى درعينحال، صفات را زايد بر ذات مىدانند و مىگويند: قيام اين صفات به ذات، به نحو حلولى است.
نظريه بعض محققين در مورد صفت تكلّم
حضرت امام خمينى رحمه الله در رسالهاى كه پيرامون طلب و اراده تأليف كرده، پس از ذكر نظريه معتزله و اشاعره مىفرمايد: بعضى از اهل تحقيق گفتهاند: «اطلاق متكلّم بر خداوند، به هيچيك از اين دو صورتى كه معتزله و اشاعره مطرح كردند نيست، بلكه اطلاق متكلّم بر خداوند، به همان صورتى است كه در ما انسانها وجود دارد، با اين تفاوت كه ما انسانها به سبب آلت زبان و دهان تكلّم مىكنيم ولى خداوند، بدون آلت، تكلّم مىكند. تكلّم در مورد خداوند، بهمعناى ايجاد كلام در جسم ديگر نيست بلكه به معناى ايجاد كلام از جانب خداوند، بدون آلت است».[2]بهنظر ما، همانطور كه معتزله، قصّه تكلّم شجره را بهعنوان مؤيّد نظريه خود مطرح كردند، اينجا هم ممكن است براى اين قول بعض اهل تحقيق مؤيّدى ذكر كرد و آن اين است كه خداوند از موسى سؤال كرد: (وَ ما تِلك بِيَمينِك يَا مُوسى)، موسى عليه السلام هم جواب داد: (هي عَصاي أتَوَكّؤُ عليها و أهُشُّ بِها عَلى غَنَمي وَ لي فيها مَآرِبُ أُخرى)[3]، در اينجا تكلّمى كه خداوند با موسى عليه السلام داشت، بدون واسطه بوده
[1]- رجوع شود به: كشف المراد، ص 289 و 290، رساله طلب و اراده امام خمينى رحمه الله بحث «تكلّم».
[2]- رساله طلب و اراده، بحث «تكلّم».
[3]- طه: 17 و 18
و شجره يا چيز ديگرى در بين نبوده است. در نتيجه، اينگونه نيست كه تكلّم خداوند با بشر، حتماً نياز به واسطهاى داشته باشد.
نظريه امام خمينى رحمه الله در ارتباط با صفت تكلّم
امام خمينى رحمه الله پس از ذكر اقوال سهگانه، هر سه را ردّ كرده و مىفرمايد: كلام خداوند، بهمعناى وحى خداوند است. ما كه قرآن مجيد را بهعنوان «كلام اللَّه» مطرح مىكنيم و همين امر سبب شد كه عنوان «متكلّم» بر خداوند اطلاق شود، آيا همه قرآن بهوسيله ايجاد صوت در شىء ديگر تحقق پيدا كرده است؟ شكى نيست كه مسئله اينگونه نبوده است. آيا همه قرآن، بدون واسطه نازل شده است؟ خير، به اين صورت هم نبوده است. مسأله كلام نفسى هم كه باطل است و ما ادلّه بطلان آن را ذكر خواهيم كرد. پس كيفيت نزول قرآن به چه صورتى بوده است؟ امام خمينى رحمه الله مىفرمايد: كلام خداوند بهمعناى وحى خداوند است و ما حقيقت وحى را به آسانى نمىتوانيم درك كنيم. درك حقيقت وحى، متوقف بر مرتبه بالايى از علم و عمل و تحمل رياضت است. آيات متعددى در ارتباط با وحى وارد شده است، در يكجا مىفرمايد: (نَزلَ بِه الرّوح الأَمين عَلى قَلبك ...)[1]، يعنى روح الأمين، قرآن را بر قلب تو نازل كرد، كه شايد مسأله كلام هم- به اين صورت كه ما تصور مىكنيم- وجود نداشته است و يا اگر هم وجود داشته، دخالتى در ماهيت وحى نداشته است. در جاى ديگر مىفرمايد: (إنَّه لَقرآن كَريم، في كتابٍ مَكنون)،[2]در اينجا «كتاب مكنون» ظرف براى قرآن كريم واقع شده است و ظرف و مظروف، دو چيز هستند. حال آيا مقصود آيه چيست؟ به اين زودى نمىتوان به معناى آيه پى برد.
[1]- الشعراء: 193 و 194
[2]- الواقعة: 77 و 78
در جاى ديگر مىفرمايد: (إنّ هو إلّا وحىٌ يوحى ... ثُمّ دنى فتدلّى فَكانَ قابَ قوسين أو أدنى)،[1]كه اين آيات شايد مفصّلترين آياتى باشد كه در ارتباط با حقيقت وحى وارد شده ولى فهم آن، در نهايت دشوارى است. در آيه (إن هو إلّا وحىٌ يوحى) مرجع ضمير «هو»، ظاهراً رسول اكرم صلى الله عليه و آله است. آيا در اين آيه، مبالغهاى بهكاررفتهاست؟ بعيد است كه در تعبيرات قرآنى كه در ارتباط با اساس نبوت است، تعبيراتى مجازى چون «زيد عدل» داشته باشيم.[2]
نقد و بررسى اقوال چهارگانه در ارتباط با صفت تكلّم
آنچه بهنظر مىرسد همين نظريه امام خمينى رحمه الله است، زيرا ما از عنوان «كلام اللَّه» به صفت «متكلّم» رسيديم. بنابراين نمىتوانيم «متكلّم» را بهگونهاى معنا كنيم كه با خود «كلام اللَّه» قابل جمع نباشد. براى نقد و بررسى كلام اشاعره و معتزله، ما بايد ابتدا محل نزاع بين اين دو گروه را مشخص كنيم، زيرا وقتى در كلام مرحوم آخوند دقت كنيم مىبينيم مثل اينكه ايشان محلّ نزاع را بهگونه ديگرى مطرح كرده و به نتايجى رسيده است كه با دقّت درمىيابيم مسئله به اين صورت نيست.
كلام مرحوم آخوند
ايشان در ارتباط با طلب و اراده مىفرمايد: حق اين است كه طلب و اراده دو لفظى هستند كه بر معناى واحدى وضع شدهاند. اين وحدت معنا، در همه مراتب، تحقق دارد يعنى هم در عالَم مفهوم، معنايشان واحد است و هم در وجود حقيقى و هم در وجود انشائى.
[1]- النجم: 4- 9
[2]- رساله طلب و اراده امام خمينى، بحث «تكلّم».
مرحوم مشكينى در حاشيه كفايه مىگويد: و قاعدتاً هم در وجود ذهنى. اتحاد طلب و اراده در مفهوم، به اين معناست كه موضوع له لفظِ طلب و اراده يك چيز است. امّا وجود حقيقى، عبارت از صفت قائم به نفس و به تعبير ديگر: شوق مؤكّد است، كه اگر انسان خودش بخواهد كارى را انجام دهد، آن شوق، محرّك عضلات به طرف مراد است و اگر بخواهد بهوسيله ديگرى آن كار را انجام دهد، آن شوق، مؤكّدِ امر اوست به اين كه اين مأمور به را در خارج انجام دهد. مىفرمايد: همين شوق مؤكّد نفسانى كه وجود حقيقى ماهيت اراده است، وجود حقيقى ماهيت طلب نيز مىباشد. در وجود انشائى نيز همينطور است، وقتى مولا مىگويد: (أقيموا الصَّلاة) شما مىگوييد: «طلب انشائى در ارتباط با صلاة مطرح است»، در همين مورد مىتوانيم بگوييم: «اراده انشائيه متعلّق به صلاة است». در وجود ذهنى نيز همينطور است يعنى اگر شما ماهيت اراده را تصور كرديد و به آنْ وجود ذهنى داديد، اين هم صدق مىكند كه وجود ذهنى اراده است و هم صدق مىكند كه وجود ذهنى طلب است. بنابراين، در تمام مراتب چهارگانه، فرقى بين طلب و اراده نيست. مرحوم آخوند سپس مىفرمايد: تنها يك فرق بين اين دو وجود دارد و آن مربوط به مقام انصراف است. وقتى كلمه اراده را اطلاق مىكنيد، اراده، انصراف به وجود حقيقى اراده و اراده حقيقيه دارد ولى وقتى طلب را اطلاق مىكنيد، انصراف به طلب انشائى پيدا مىكند. مترادف بودن، منافاتى با انصراف ندارد. مثلًا انسان و بشر مترادفند ولى چهبسا انسان انصراف به افرادى داشته باشد كه داراى فضايل زيادى از انسانيت مىباشند ولى بشر به چيز ديگرى انصراف داشته باشد.[1]
[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 95 و 96
وقتى مرحوم آخوند، مسئله را به اين صورت مطرح مىكند، طرف مقابل ايشان چه بايد بگويد؟ اشاعره كه اين حرف را قبول ندارند. بنابراين- روى تحرير محلّ نزاع- قاعدتاً بايد بگويند: «طلب و اراده، دو لفظى هستند كه براى دو معناى متغاير وضع شدهاند».
آنوقت در معناى اراده بحثى نيست، زيرا موضوع له مشخص است پس نزاع، در ارتباط با كلمه طلب مىشود. مرحوم آخوند بايد بگويد: «طلب براى همان چيزى وضع شده كه اراده براى آن وضع شده است» و اشاعره بگويند: «خير، طلب براى يك چيز و اراده براى چيز ديگرى وضع شده است». اگر نزاع به اين صورت باشد، اين يك نزاع لغوى است. بررسى كلام مرحوم آخوند: ما به مرحوم آخوند مىگوييم: أوّلًا: يك مسأله كلامى با اين اهميت كه حتى علم كلام با وجود اينكه در مورد جميع مسائل اعتقادى بحث مىكند، نام «كلام» را به خود گرفته، چون مهمترين مسأله مورد بحث، مسأله كلام و تكلّم و اطلاق متكلّم بر خداوند است، آيا اين مبتنى بر يك مسأله لغوى است؟ يعنى ما بايد به كتب لغت مراجعه كنيم تا به دست آوريم كه لفظ طلب بر همان معنايى وضع شده كه اراده برآن وضع شده است يا بر معنايى ديگر؟ آيا اين مسئله، مثل مسأله تيمم است كه بايد به لغت مراجعه كنيم تا ببينيم «صعيد»، بهمعناى «مطلق وجه الأرض» است يا «خصوص تراب خالص»؟ ثانياً: اشاعره كه مىگويند: «در خداوند، غير از صفات ثبوتيه معروف، صفت ديگرى نيز وجود دارد كه از آن به «كلام نفسى» تعبير مىكنيم» و بعد دايره كلام نفسى را به انسانها هم سرايت مىدهند، آيا اين مطلب، چه ارتباطى دارد به اينكه ما بحث كنيم آيا طلب و اراده، دو لفظ بهجاى يك معنا هستند يا دو لفظ بهجاى دو معنا؟ يعنى اگر كسى- مثل مرحوم آخوند- گفت: «طلب و اراده، دو لفظ بهجاى يك معنا هستند»