بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 199

ماهيت و نيز هر جزئى از اجزاء ماهيت، ذاتىِ شى‌ء مى‌باشند. بنابراين ذاتى در باب كليات خمس، از دايره ماهيت و اجزاء ماهيت تجاوز نمى‌كند. ب: ذاتى در باب برهان. ذاتى در باب برهان، داراى معناى وسيع‌ترى است و علاوه بر ماهيت و اجزاء ماهيت، شامل لوازم ماهيت نيز مى‌شود، مانند زوجيت، نسبت به اربعه. وقتى گفته مى‌شود: «زوجيّت، لازمه ماهيت اربعه است»، مفهومش اين است كه وقتى اربعه را تصور كرديد، زوجيّت هم به عنوان يكى از لوازم لاينفكّ، ملازم با اربعه است، امّا زوجيّت، به عنوان ماهيّت اربعه نيست بلكه لازمه ماهيت آن مى‌باشد.

2- معناى «الذاتي لا يعلّل» چيست؟

براى پاسخ به سؤال مذكور، ابتدا به ذكر مقدّمه‌اى‌ مى‌پردازيم: هر محمولى را كه براى يك موضوع، ثابت مى‌كنند، از سه صورت خارج نيست: 1- گاهى جانب ثبوت محمول براى موضوع ضرورت دارد. 2- گاهى جانب عدم محمول براى موضوع ضرورى است. 3- گاهى نه جانب ثبوت، ضرورت دارد و نه جانب عدم، يعنى موضوع، هم با وجود محمول سازگار است و هم با عدم آن. حال ببينيم آيا كدام يك از سه صورت مذكور، نيازمند به علّت است؟ اگر ثبوت محمول براى موضوع ضرورى باشد، به نحوى كه امكان انفكاك بين آنها نباشد، در اين صورت، نيازى به علّت، وجود ندارد و معنا ندارد كه كسى سؤال كند:

«چرا آن محمول براى آن موضوع ثابت است؟»، زيرا محمول، ضرورى الثبوت است.

شما وقتى مى‌گوييد: «الإنسان إنسان» يا «الإنسان حيوان»، اگر از شما سؤال شود:

«مادّه و جهت قضيّه مذكور چيست؟» خواهيد گفت: «اين قضيّه، ضروريّه است» يعنى ثبوت حيوانيت- در مورد قضيه الإنسان حيوان- براى انسان ضرورى است، لذا وجهى ندارد كسى سؤال كند: «لِمَ جعل الإنسان حيواناً»، حيوانيت، قابل انفكاك از انسانيت نيست تا كسى از علت آن سؤال كند. همچنين در قضيّه «الإنسان ناطق». بنابراين،


صفحه 200

قضيّه ضروريّه موجبه، از دايره سؤال از علّت خارج است. قضيّه ضروريه سالبه نيز اين چنين است. وقتى مى‌گوييد: «الإنسان ليس بحجر بالضرورة»، در اين صورت، سؤال از علّت درباره عدم حجريّت، مفهومى ندارد و انسان، هميشه ملازم با عدم حجريّت است و اين، مطلب تازه‌اى نيست كه علّت، آن را به وجود آورده باشد. امّا در قسم سوم، يعنى جايى كه نه ثبوت محمول ضرورى است و نه عدمش ضرورت دارد، اگر شما محمول را براى موضوع، ثابت كرديد، جاى سؤال از علّت هست كه كسى سؤال كند: «جانب ثبوت و عدم ثبوت محمول، براى موضوع، به طور مساوى بود، چه شد كه جانب ثبوت، رجحان پيدا كرد؟ يا چه چيز سبب شد كه جانب عدم، رجحان پيدا كرد؟» لذا در باب ماهيات ممكن الوجود، مى‌توان از علّت سؤال كرد. بنابراين در قضيّه «الذاتي لا يعلّل»، ملاك عدم نياز به تعليل، ضرورى الثبوت يا ضرورى العدم بودن محمول است و اين ملاك، در چهار مورد وجود دارد: مجموع ماهيت، جنس ماهيت، فصل ماهيت، لازم ماهيت. و در غير اين موارد، مى‌توان از علّت، سؤال نمود. مثلًا: نمى‌توان سؤال كرد: «لِمَ جعل الإنسان انساناً؟» ولى مى‌توان گفت: «لِمَ وجد الإنسان»، چون انسانيت، براى انسان، ضرورى است امّا وجود، براى او ضرورت ندارد. ماهيت انسان، نسبت به وجود و عدم، متساوى است و اين چنين نيست كه يكى از طرفين براى او ضرورت داشته باشد.

3- معناى سعادت و شقاوت چيست؟

مفهوم سعادت و شقاوت، در محيط عقلاء و در محيط شرع، متّحد است. سعيد به كسى گفته مى‌شود كه به خواسته‌ها و آمال خود رسيده باشد و شقي‌ به كسى گفته مى‌شود كه نتوانسته به خواسته‌هاى خود جامه عمل بپوشاند. ولى چون اغراض انسانها مختلف است، معنا نيز فرق پيدا مى‌كند. مفهوم‌ سعيد، از ديد و نظر مردمى كه تمام توجهشان به امور مادى است اين است كه انسان به تمام مسائل و امور زندگى، اعمّ از جاه، مقام، تمتّعات و لذّات، نائل‌


صفحه 201

شود و از نظر عقلاى مادّى، به چنين كسى سعيد گفته مى‌شود. در محيط شرع، سعيد به كسى اطلاق مى‌شود كه توانسته باشد براى عالم آخرت، زاد و توشه‌اى تهيه كرده و راهى به سوى بهشت داشته باشد. و شقى‌ نزد عقلاى مادى كسى است كه نتوانسته خواسته‌ها و اهداف مادى خود را تأمين كند. و نزد شرع، كسى است كه نتوانسته براى خود، راهى به بهشت فراهم كند، بلكه مسيرى انتخاب كرده كه به دوزخ، منتهى مى‌شود.

قرآن كريم مى‌فرمايد: (يوم يَأتِ لا تَكَلّمُ نفسٌ إلّا بإذنه فمنهم شقىّ و سعيد فأمّا الذين شَقُوا ففى النار لهم فيها زفير و شهيق ... و أمّا الّذين سُعِدُوا ففى الجنة ...)[1].

4- آيا سعادت و شقاوت، ذاتى انسان است؟

با توجه به معناى سعادت و شقاوت، آيا سعادت و شقاوت، مربوط به ماهيت انسان است يا مربوط به لوازم ماهيت انسان است يا از اجزاى ماهيت انسان است؟ يا اينكه سعادت و شقاوت، از آثار وجودى انسان مى‌باشد و انسان در اصل وجودش نيازمند به علت است چه رسد به آثار وجودى و امورى كه به تبعيّت از وجود انسان، حاصل مى‌شود؟ اگر كسى بگويد: «سعادت و شقاوت، لازم ماهيت انسان است»، جواب مى‌دهيم:

لازم ماهيت، داراى دو خصوصيت زير است: اوّلًا: وقتى انسان، ماهيت را تصوّر كند، به تصوّر لازم آن، انتقال پيدا كند. ثانياً: اگر چيزى لازم ماهيت شد و آن ماهيت، اصلًا در عالم، وجود پيدا نكرد، آن لازم، بر اين ماهيت ثابت است. وقتى گفته مى‌شود: «زوجيّت، لازمه ماهيت اربعه است»، اربعه، ملزوم زوجيت است و اگر در عالم، اربعه‌اى وجود پيدا نكند، باز هم زوجيت، لازمه آن مى‌باشد. بنابراين، لازم ماهيت، ربطى به وجود ماهيت ندارد. خواه ملزوم، وجود خارجى يا ذهنى پيدا كند يا نكند، آن لازم، لازمه ماهيت ملزوم است.

[1]- هود: 105 و 106 و 108


صفحه 202

ما وقتى سعادت و شقاوت را نسبت به انسان ملاحظه مى‌كنيم، مى‌بينيم از تصوّر ماهيت انسان، هيچ‌گونه انتقالى به سعادت و شقاوت پيدا نمى‌كنيم و سعادت و شقاوت، هيچ ربطى به ماهيت انسان ندارد. انسان چه‌بسا مدّتها فلسفه و منطق مى‌خواند و در ارتباط با ماهيت انسان، بحث مى‌كند ولى حتى يك مرتبه هم انتقال به سعادت و شقاوت پيدا نمى‌كند[1]. اگر سعادت و شقاوت، لازم ماهيت انسان بود، بايد: اوّلًا: با تصور انسان، منتقل به تصور سعادت و شقاوت شويم، درحالى‌كه اين‌گونه نيست. ثانياً: اين لازم، براى ماهيت انسان، ثابت باشد، حتى اگر انسانى هم وجود پيدا نكند. يعنى بايد عاقبت بهشت و دوزخ براى ماهيت انسان، ثابت باشد، حتّى اگر خداوند، هيچ انسانى را نيافريده باشد. درحالى‌كه چنين چيزى، قابل قبول نيست.

چگونه مى‌توان براى انسان غير موجود و انسانى كه خلق نشده و در دايره تكليف قرار نگرفته، مسأله بهشت و دوزخ را مطرح كرد؟ واضح است كه ورود به بهشت يا دوزخ، عاقبت انسانهاى موجود است نه عاقبت ماهيت انسان. و اگر سعادت و شقاوت، مربوط به ذات و ماهيت انسان بود، بايد مسأله دوزخ و بهشت، تابع وجود انسان نباشد و ميلياردها انسانى كه موجود نشده‌اند، بايد داراى سرنوشت بهشت و دوزخ باشند. بديهى است كه سعادت، شقاوت، وصول به بهشت و ورود به دوزخ، اثر وجود انسان و اعمال اختيارى اوست كه در قرآن كريم در آيه ديگر- كه مفسّر و شارح آيه قبلى است- مى‌فرمايد: (و أمّا من خاف مقام ربّه و نهى النفسَ عن الهوى فإنّ الجنّة هي المأوى)[2]. اگر اين آيه را به آيه (و أمّا الذين سعدوا ...)[3]ضميمه كنيم، استفاده مى‌كنيم كه سعادت، عبارت از خوف از مقام‌

[1]- البته با قطع نظر از اينكه فعلًا در ارتباط با سعادت و شقاوت بحث مى‌كنيم.

[2]- النازعات: 40 و 41

[3]- هود: 108


صفحه 203

ربّ و نهى نفس از هوى مى‌باشد. و «خاف» فعل است و به شخص، نسبت داده شده و ظهور در اراديت و اختياريت دارد، يعنى هركسى كه با اراده و اختيار، نسبت به مقام ربّ، خوف پيدا كرد و نفس خود را از خواهش‌هاى نفسانى بازداشت، سعادتمند است و خوف از مقام ربّ و نهى نفس از هوى، دو عمل وجودى و دو فعل اختيارى تابع وجود انسان است و ماهيت انسان، خوف از مقام ربّ و نهى نفس از هوى پيدا نمى‌كند. و در آيه شريفه (فأمّا من طغى و آثر الحياة الدنيا فإنّ الجحيم هى المأوى)[1]، معناى شقاوت، بيان شده است، يعنى: كسى كه طغيان و نافرمانى خداوند متعال را نمايد و در مقام انتخاب و اختيار، زندگى فرومايه دنيا را برگزيند (فإنّ الجحيم هى المأوى). و ما وقتى اين آيه را به آيه شريفه (فأمّا الذين شقوا ...)[2]ضميمه نماييم، نتيجه مى‌گيريم كه، شقاوت، عبارت از طغيان و اختيار حيات دنيا بر آخرت است، يعنى طغيان اختيارى- كه عمل وجودى انسان است- و انتخاب دنيا- كه عمل وجودى انسان است-. نتيجه بحث سعادت و شقاوت و اشكال بر مرحوم آخوند از آنچه گفته شد معلوم گرديد كه سعادت و شقاوت، دو امر اختيارى و ارادى است و ارتباطى به ماهيت، ذات و لوازم انسان ندارد و نمى‌تواند ارتباطى با «الذاتي لا يعلّل» داشته باشد، بلكه از امور حادث بوده و محتاج به علّت مى‌باشد، پس نمى‌توان سعادت و شقاوت را با مسأله حيوانيّت و ناطقيّت، مقايسه نمود. پس چگونه مرحوم آخوند به صراحت گفته است: سؤال «لِمَ جعل السعيد سعيداً و لِمَ جعل الشقي شقيّاً» مانند سؤال «لِمَ جعل الإنسان إنساناً و لِمَ جعل الإنسان حيواناً أو ناطقاً» مى‌باشد؟

[1]- النازعات: 37- 39

[2]- هود: 106


صفحه 204

بحث روايى‌

برفرض كه روايت معتبرى با آن مضمون وارد شده باشد- البته ما تحقيقى در روايات ننموديم- ولى آيا آنچه ما تاكنون درباره سعادت و شقاوت گفتيم، با روايات مذكور، سازگار است يا نه؟ اوّلًا: روايات مذكور، مسأله ذاتى، ذاتيات و لوازم ماهيت را نفى مى‌كند، زيرا اگر سعادت و شقاوت، مربوط به ماهيت انسان باشد، چرا در روايت، تعبير به «في بطن أُمّه» شده است؟ بطن ام، به عنوان اوّلين مرحله وجود است و اگر سعادت و شقاوت مربوط به ماهيت انسان بود بايد در روايت مى‌فرمود: «السعيد سعيد في عالم الماهيّة و الشقي شقي في عالم الماهية»، گرچه اصلًا قدم به بطن ام نگذارد، همان‌طور كه زوجيت، لازمه ماهيت اربعه است و اگر اربعه، وجود پيدا نكند، باز هم زوجيت، لازمه آن است. در نتيجه، روايت مذكور كه مسأله وجود «في بطن أُمّ» را مطرح كرده، شاهدى بر عليه مرحوم آخوند است، زيرا اگر مسأله ذات و ذاتيات مطرح بود، اصلًا ارتباطى به عالم وجود نداشت و بايد آن ملازمه و ارتباط، در تمام عوالم- حتى قبل از وجود- تحقق داشته باشد. ثانياً: معناى روايت، آن نيست كه در بدو نظر به ذهن مى‌آيد، بلكه معناى روايت اين است: كسى كه عاقبت و سرانجام كارش منتهى به دوزخ است، مى‌توان- به لحاظ سرنوشت بد آينده‌اش- از هنگامى كه در شكم مادر است، به او نسبت شقاوت داد. و نيز كسى كه عاقبت و سرانجام كارش منتهى به بهشت است، مى‌توان- به‌لحاظ سرنوشت خوب آينده‌اش- از هنگامى كه در شكم مادر است، به او نسبت سعادت داد. مثالى نسبت به سعادت و شقاوت دنيوى: فرض كنيد كودكى به مدرسه مى‌رود و پدرش نسبت به آينده و سعادت و شقاوت او فكر مى‌كند، اما مخبر صادقى به او خبر داد كه فرزند شما بعد از بيست سال- مثلًا- يك پزشك متخصّص و خدمتگزار خواهد شد. از هم اكنون رفتار پدر- به‌لحاظ


صفحه 205

سعادت آينده- با فرزندش، تغيير كرده و او را سعادتمند مى‌بيند، با اينكه بايد بيست سال بگذرد تا آن فرزند به آن مقام برسد. و برعكس، اگر مخبر صادقى بگويد: اين فرزند، در آينده، براى اجتماع، مفيد نخواهد بود بلكه عنصرى مضرّ براى جامعه خود مى‌شود، در اين صورت، انسان از هم‌اكنون به‌لحاظ آينده، او را شقى و بدبخت مى‌بيند و نحوه رفتارش با او، تغيير خواهد كرد، با اينكه بين آن دو مثال و آن دو فرد، از نظر فعليّت، فرقى نيست، هنوز بيست سال نگذشته و فرزند، گناهى مرتكب نشده است و مسأله مخالفت و عدم مخالفت، تحصيل و عدم تحصيل مطرح نيست ولى انسان به‌لحاظ عاقبت- با اتّكاء به مخبر صادق- الآن يكى از آن دو را سعيد و خوشبخت و ديگرى را شقى و بدبخت مى‌داند. در جنبه‌هاى اخروى هم همين‌طور است. اگر مخبر صادقى براى ما خبر بياورد كه فلانى جزء (و أمّا الّذين سعدوا ...)[1]است، ما از همين‌الان، او را سعادتمند مى‌دانيم، درحالى‌كه هنوز وارد بهشت نشده است و اين به‌لحاظ عاقبت و سرانجام كار اوست. و اگر هنگامى كه اين شخص، در شكم مادر بود هم مخبر صادقى يك چنين خبرى بياورد ما او را از همين‌الان، سعادتمند مى‌دانيم. در نتيجه، سعادت و شقاوت، مربوط به ماهيت انسان نيست. در كتاب ارشاد شيخ مفيد نقل شده است كه سالها قبل از واقعه كربلا، روزى عمر سعد، در مدينه، حضرت امام حسين عليه السلام را ديد و به او عرض كرد: مردم محلّ سكونت ما- يعنى اهل عراق- افراد نادانى هستند و خيال مى‌كنند كه من، قاتل شما خواهم بود، به‌همين‌جهت، نسبت به من، متنفّر هستند. مگر امكان دارد قتل شما به‌وسيله من انجام گيرد؟ امام عليه السلام فرمود: آنان نادان نيستند بلكه نسبت به واقع، آشنا هستند و عقيده ايشان، مطابق با واقع است. يعنى به‌لحاظ جنايتى كه بعداً تحقق پيدا مى‌كند، حق دارند تو را سرزنش كنند.

[1]- هود: 108


صفحه 206

سپس امام عليه السلام به او فرمود: زندگى تو بعد از قتل من، بسيار كوتاه است و نصيب كمى از گندم رى خواهى داشت.[1]پس نتيجه مى‌گيريم كه اين مطلب، يك مسأله عقلائى است كه وقتى جمعى معتقد شدند كه در آينده، جنايتى از فردى تحقق پيدا مى‌كند، از همين‌الان از او متنفر مى‌شوند و آثار شقاوت را بر او مترتب مى‌كنند. مسأله سعادت و شقاوت در بطن ام هم همين‌طور است. عمر سعد وقتى در بطن مادر بوده، به‌لحاظ اينكه در پايان، يك چنين جنايتى را مرتكب خواهد شد، داراى عنوان شقى است. پس در سعادت و شقاوت، مسأله ماهيت و لوازم ماهيت مطرح نيست و مؤيّد معناى مذكور، روايت زير است: عن ابن ابي عمير قال: سألت أبا الحسن موسى بن جعفر عليهما السلام عن معنى قول رسول اللَّه «الشقي من شقي في بطن أُمّه و السعيد من سعد في بطن أُمّه» فقال: الشقي من علم اللَّه- و هو في بطن أُمّه- أنّه سيعمل أعمال الأشقياء و السعيد من علم اللَّه- و هو في بطن أُمّه- أنّه سيعمل أعمال السعداء.[2]يعنى شقى كسى است كه هنگامى كه در شكم مادر است، خداوند متعال مى‌داند كه او در آينده، به اختيار خود، عمل اشقياء را انجام مى‌دهد و سعيد كسى است كه هنگامى كه در شكم مادر است، خداوند متعال مى‌داند كه او در آينده، به اختيار خود، عمل سعداء را انجام مى‌دهد. بنابراين، سعادت و شقاوت در بطن أُمّ به‌لحاظ اين است كه فرد، در آينده، گرفتار عمل اشقياء و سعداء مى‌شود و سعادت و شقاوت، ارتباطى به ماهيت و لوازم ماهيت ندارد. اما روايت «الناس معادن ...» معنايش اين است كه در انسان‌ها مايه‌هايى وجود دارد، مانند معادن كه ذخايرى دارند و بعد هم استخراج مى‌شوند. و معناى روايت‌

[1]- الإرشاد، ج 2، ص 132

[2]- بحارالأنوار، ج 5، ص 157، باب السعادة و الشقاوة.