بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 203

ربّ و نهى نفس از هوى مى‌باشد. و «خاف» فعل است و به شخص، نسبت داده شده و ظهور در اراديت و اختياريت دارد، يعنى هركسى كه با اراده و اختيار، نسبت به مقام ربّ، خوف پيدا كرد و نفس خود را از خواهش‌هاى نفسانى بازداشت، سعادتمند است و خوف از مقام ربّ و نهى نفس از هوى، دو عمل وجودى و دو فعل اختيارى تابع وجود انسان است و ماهيت انسان، خوف از مقام ربّ و نهى نفس از هوى پيدا نمى‌كند. و در آيه شريفه (فأمّا من طغى و آثر الحياة الدنيا فإنّ الجحيم هى المأوى)[1]، معناى شقاوت، بيان شده است، يعنى: كسى كه طغيان و نافرمانى خداوند متعال را نمايد و در مقام انتخاب و اختيار، زندگى فرومايه دنيا را برگزيند (فإنّ الجحيم هى المأوى). و ما وقتى اين آيه را به آيه شريفه (فأمّا الذين شقوا ...)[2]ضميمه نماييم، نتيجه مى‌گيريم كه، شقاوت، عبارت از طغيان و اختيار حيات دنيا بر آخرت است، يعنى طغيان اختيارى- كه عمل وجودى انسان است- و انتخاب دنيا- كه عمل وجودى انسان است-. نتيجه بحث سعادت و شقاوت و اشكال بر مرحوم آخوند از آنچه گفته شد معلوم گرديد كه سعادت و شقاوت، دو امر اختيارى و ارادى است و ارتباطى به ماهيت، ذات و لوازم انسان ندارد و نمى‌تواند ارتباطى با «الذاتي لا يعلّل» داشته باشد، بلكه از امور حادث بوده و محتاج به علّت مى‌باشد، پس نمى‌توان سعادت و شقاوت را با مسأله حيوانيّت و ناطقيّت، مقايسه نمود. پس چگونه مرحوم آخوند به صراحت گفته است: سؤال «لِمَ جعل السعيد سعيداً و لِمَ جعل الشقي شقيّاً» مانند سؤال «لِمَ جعل الإنسان إنساناً و لِمَ جعل الإنسان حيواناً أو ناطقاً» مى‌باشد؟

[1]- النازعات: 37- 39

[2]- هود: 106


صفحه 204

بحث روايى‌

برفرض كه روايت معتبرى با آن مضمون وارد شده باشد- البته ما تحقيقى در روايات ننموديم- ولى آيا آنچه ما تاكنون درباره سعادت و شقاوت گفتيم، با روايات مذكور، سازگار است يا نه؟ اوّلًا: روايات مذكور، مسأله ذاتى، ذاتيات و لوازم ماهيت را نفى مى‌كند، زيرا اگر سعادت و شقاوت، مربوط به ماهيت انسان باشد، چرا در روايت، تعبير به «في بطن أُمّه» شده است؟ بطن ام، به عنوان اوّلين مرحله وجود است و اگر سعادت و شقاوت مربوط به ماهيت انسان بود بايد در روايت مى‌فرمود: «السعيد سعيد في عالم الماهيّة و الشقي شقي في عالم الماهية»، گرچه اصلًا قدم به بطن ام نگذارد، همان‌طور كه زوجيت، لازمه ماهيت اربعه است و اگر اربعه، وجود پيدا نكند، باز هم زوجيت، لازمه آن است. در نتيجه، روايت مذكور كه مسأله وجود «في بطن أُمّ» را مطرح كرده، شاهدى بر عليه مرحوم آخوند است، زيرا اگر مسأله ذات و ذاتيات مطرح بود، اصلًا ارتباطى به عالم وجود نداشت و بايد آن ملازمه و ارتباط، در تمام عوالم- حتى قبل از وجود- تحقق داشته باشد. ثانياً: معناى روايت، آن نيست كه در بدو نظر به ذهن مى‌آيد، بلكه معناى روايت اين است: كسى كه عاقبت و سرانجام كارش منتهى به دوزخ است، مى‌توان- به لحاظ سرنوشت بد آينده‌اش- از هنگامى كه در شكم مادر است، به او نسبت شقاوت داد. و نيز كسى كه عاقبت و سرانجام كارش منتهى به بهشت است، مى‌توان- به‌لحاظ سرنوشت خوب آينده‌اش- از هنگامى كه در شكم مادر است، به او نسبت سعادت داد. مثالى نسبت به سعادت و شقاوت دنيوى: فرض كنيد كودكى به مدرسه مى‌رود و پدرش نسبت به آينده و سعادت و شقاوت او فكر مى‌كند، اما مخبر صادقى به او خبر داد كه فرزند شما بعد از بيست سال- مثلًا- يك پزشك متخصّص و خدمتگزار خواهد شد. از هم اكنون رفتار پدر- به‌لحاظ


صفحه 205

سعادت آينده- با فرزندش، تغيير كرده و او را سعادتمند مى‌بيند، با اينكه بايد بيست سال بگذرد تا آن فرزند به آن مقام برسد. و برعكس، اگر مخبر صادقى بگويد: اين فرزند، در آينده، براى اجتماع، مفيد نخواهد بود بلكه عنصرى مضرّ براى جامعه خود مى‌شود، در اين صورت، انسان از هم‌اكنون به‌لحاظ آينده، او را شقى و بدبخت مى‌بيند و نحوه رفتارش با او، تغيير خواهد كرد، با اينكه بين آن دو مثال و آن دو فرد، از نظر فعليّت، فرقى نيست، هنوز بيست سال نگذشته و فرزند، گناهى مرتكب نشده است و مسأله مخالفت و عدم مخالفت، تحصيل و عدم تحصيل مطرح نيست ولى انسان به‌لحاظ عاقبت- با اتّكاء به مخبر صادق- الآن يكى از آن دو را سعيد و خوشبخت و ديگرى را شقى و بدبخت مى‌داند. در جنبه‌هاى اخروى هم همين‌طور است. اگر مخبر صادقى براى ما خبر بياورد كه فلانى جزء (و أمّا الّذين سعدوا ...)[1]است، ما از همين‌الان، او را سعادتمند مى‌دانيم، درحالى‌كه هنوز وارد بهشت نشده است و اين به‌لحاظ عاقبت و سرانجام كار اوست. و اگر هنگامى كه اين شخص، در شكم مادر بود هم مخبر صادقى يك چنين خبرى بياورد ما او را از همين‌الان، سعادتمند مى‌دانيم. در نتيجه، سعادت و شقاوت، مربوط به ماهيت انسان نيست. در كتاب ارشاد شيخ مفيد نقل شده است كه سالها قبل از واقعه كربلا، روزى عمر سعد، در مدينه، حضرت امام حسين عليه السلام را ديد و به او عرض كرد: مردم محلّ سكونت ما- يعنى اهل عراق- افراد نادانى هستند و خيال مى‌كنند كه من، قاتل شما خواهم بود، به‌همين‌جهت، نسبت به من، متنفّر هستند. مگر امكان دارد قتل شما به‌وسيله من انجام گيرد؟ امام عليه السلام فرمود: آنان نادان نيستند بلكه نسبت به واقع، آشنا هستند و عقيده ايشان، مطابق با واقع است. يعنى به‌لحاظ جنايتى كه بعداً تحقق پيدا مى‌كند، حق دارند تو را سرزنش كنند.

[1]- هود: 108


صفحه 206

سپس امام عليه السلام به او فرمود: زندگى تو بعد از قتل من، بسيار كوتاه است و نصيب كمى از گندم رى خواهى داشت.[1]پس نتيجه مى‌گيريم كه اين مطلب، يك مسأله عقلائى است كه وقتى جمعى معتقد شدند كه در آينده، جنايتى از فردى تحقق پيدا مى‌كند، از همين‌الان از او متنفر مى‌شوند و آثار شقاوت را بر او مترتب مى‌كنند. مسأله سعادت و شقاوت در بطن ام هم همين‌طور است. عمر سعد وقتى در بطن مادر بوده، به‌لحاظ اينكه در پايان، يك چنين جنايتى را مرتكب خواهد شد، داراى عنوان شقى است. پس در سعادت و شقاوت، مسأله ماهيت و لوازم ماهيت مطرح نيست و مؤيّد معناى مذكور، روايت زير است: عن ابن ابي عمير قال: سألت أبا الحسن موسى بن جعفر عليهما السلام عن معنى قول رسول اللَّه «الشقي من شقي في بطن أُمّه و السعيد من سعد في بطن أُمّه» فقال: الشقي من علم اللَّه- و هو في بطن أُمّه- أنّه سيعمل أعمال الأشقياء و السعيد من علم اللَّه- و هو في بطن أُمّه- أنّه سيعمل أعمال السعداء.[2]يعنى شقى كسى است كه هنگامى كه در شكم مادر است، خداوند متعال مى‌داند كه او در آينده، به اختيار خود، عمل اشقياء را انجام مى‌دهد و سعيد كسى است كه هنگامى كه در شكم مادر است، خداوند متعال مى‌داند كه او در آينده، به اختيار خود، عمل سعداء را انجام مى‌دهد. بنابراين، سعادت و شقاوت در بطن أُمّ به‌لحاظ اين است كه فرد، در آينده، گرفتار عمل اشقياء و سعداء مى‌شود و سعادت و شقاوت، ارتباطى به ماهيت و لوازم ماهيت ندارد. اما روايت «الناس معادن ...» معنايش اين است كه در انسان‌ها مايه‌هايى وجود دارد، مانند معادن كه ذخايرى دارند و بعد هم استخراج مى‌شوند. و معناى روايت‌

[1]- الإرشاد، ج 2، ص 132

[2]- بحارالأنوار، ج 5، ص 157، باب السعادة و الشقاوة.


صفحه 207

مذكور، اين نيست كه اعمالى كه از انسان‌ها صادر مى‌شود، از آن مايه‌ها سرچشمه مى‌گيرد و غير اختيارى است. تذكر: اعمال انسان و رسيدن به سعادت و شقاوت، در عين حال كه صددرصد اختيارى است ولى بعضى از علل و عوامل، انسان را به سعادت نزديك و بعضى از آنها انسان را از سعادت دور مى‌كند. اما آن عواملى كه انسان را به سعادت نزديك مى‌كند، رسيدن به سعادت را غير اختيارى نمى‌كند و آن علل و عواملى كه انسان را تا حدّى از سعادت، دور مى‌كند، اين‌چنين نيست كه اضطرار و اجبارى براى انسان، ايجاد كند. مثال: كسى كه نطفه‌اش از حلال است و با رعايت تمام آداب و سنن شرعيه منعقد شده، بعد هم در دامان خانواده‌اى متدين تربيت يافته، از كسى كه نطفه‌اش از غذاى حرام تشكيل شده و در انعقاد نطفه او، آداب و سنن شرعى مراعات نشده باشد و در يك خانواده غير مذهبى پرورش يافته، به سعادت نزديك‌تر است. اما از هيچ‌كدام از اين دو، سلب اختيار نشده است. البته چه‌بسا آن كسى كه با زحمت بيشتر به سعادت نايل مى‌شود، ارزش بيشترى داشته باشد، به خاطر همان ملاك «أفضل الأعمال أحمزها»،[1]زيرا او فاصله زياد و مشكلات فراوانى را پشت سر گذاشته تا به سعادت نايل شده، امّا به‌هرحال، هيچ‌كدام از آنها به امر غير اختيارى منجر نمى‌شود و ارتباطى به ذات، ماهيت و لوازم ماهيت ندارد.[2]

[1]- في حديث ابن عباس: «أفضل الأعمال أحمزها». أي أتقنها و أمتنها أقواها. مجمع البحرينِ: ج 4، ص 16

[2]- در اينجا بحث «جبر و تفويض» كه از دروس سطح حضرت استاد «دام ظلّه» نقل كرديم به پايان رسيد.


صفحه 208

این صفحه در کتاب اصلی بدون متن است / هذه الصفحة فارغة في النسخة المطبوعة


صفحه 209

صيغه امر

بحث اوّل معانى صيغه امر

مقصود از صيغه امر، همان صيغه «افْعَلْ» و وزن‌هاى مشابه آن- در ثلاثى و رباعى، مجرّد و مزيدفيه- مى‌باشد. بحث ما در اينجا، اختصاص به هيئت افْعَلْ دارد، يعنى اگرچه ما تعبير به صيغه امر مى‌كنيم و صيغه، مركّب از هيئت و ماده است ولى بحث، تنها در ارتباط با هيئت است و ما در ارتباط با مادّه آن- يعنى ضرب و قتل و ...- بحثى نداريم. همان‌طور كه هريك از موادّ، داراى وضع مستقلّى است، هريك از هيئات هم داراى وضع مستقلّى است، حال اسم آن را وضع نوعى بگذاريم يا وضع شخصى، بحث ديگرى است. هيئت فعل ماضى، براى معناى خاصّ وضع شده است. هيئت فعل مضارع هم براى معناى خاصّى وضع شده است، هريك از اسم فاعل، اسم مفعول و ساير هيئات نيز براى معناى خاصى وضع شده‌اند. هيئت افْعَلْ هم بايد داراى معناى خاصى باشد و اين هيئت افْعَلْ كه عارض لفظ مى‌شود، براى تفهيم معناى خاصّى است.


صفحه 210

اكنون بحث در اين است كه آيا مفاد هيئت افْعَلْ چيست؟ ما وقتى موارد استعمال هيئت افْعَلْ را ملاحظه مى‌كنيم درمى‌يابيم كه موارد استعمال اين هيئت، مختلف است. هيئت افْعَلْ، در اكثر موارد- حدود نود درصد- در مقام امر استعمال مى‌شود، يعنى آمر مى‌خواهد از راه اين هيئت، به هدف خود نائل شود. وقتى آمر مى‌گويد: «ادخل السوق و اشتر اللّحم» مى‌خواهد لحم در اختيار او قرار گيرد. ولى هيئت افْعَلْ، در موارد ديگرى نيز استعمال شده است كه در آيات و روايات با آنها برخورد مى‌كنيم، مثلًا در آيه شريفه (و إن كنتم في ريب ممّا نزّلنا على عبدنا فأتوا بسورة من مثله)،[1]كه در ارتباط با اعجاز قرآن است مى‌فرمايد: اگر شما ترديدى در وحى بودن قرآن داريد، فقط يك سوره- كه بر كوتاه‌ترين سوره‌هاى قرآن، يعنى سوره كوثر، منطبق است- از مثل يك چنين شخصى (يعنى حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله) كه مكتب نرفته و نزد كسى درس نخوانده است و شما سابقه او را مى‌دانيد، بياوريد.[2]روشن است كه مقام (فأتوا بسورة من مثله) با مقام «ادخل السوق و اشتر اللّحم» فرق مى‌كند. در اين مقام، خداوند نمى‌خواهد به سوره‌اى مانند قرآن، از جانب آنان، دست پيدا كند، بلكه مقام، مقام تعجيز است، يعنى مى‌خواهد به آنان بگويد: شما عاجز از اين هستيد كه حتى يك سوره مانند قرآن بياوريد. و يا در آيه شريفه (كونوا قردة خاسئين)،[3]كه در مقام تسخير است، خداوند متعال، مى‌خواهد بفرمايد: شما مسخّر تحت اراده من مى‌باشيد و من اراده كردم كه شما

[1]- البقرة: 23

[2]- در مرجع ضمير «مثله» احتمال ديگرى نيز وجود دارد و آن اين است كه ضمير راجع به «ما نزّلنا» باشد، در اين صورت آيه شريفه در مقام تعجيز به نفس قرآن و بديع بودن اسلوب و بيان آن مى‌باشد. ولى بنا بر احتمالى كه حضرت استاد «دام ظلّه» مطرح فرموده‌اند آيه شريفه در مقام تعجيز به قرآن از حيث اين است كه آورنده آن رجل امّى مكتب نرفته است. رجوع شود به: الميزان في تفسير القرآن، ج 1، ص 58

[3]- البقرة: 65