بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 210

اكنون بحث در اين است كه آيا مفاد هيئت افْعَلْ چيست؟ ما وقتى موارد استعمال هيئت افْعَلْ را ملاحظه مى‌كنيم درمى‌يابيم كه موارد استعمال اين هيئت، مختلف است. هيئت افْعَلْ، در اكثر موارد- حدود نود درصد- در مقام امر استعمال مى‌شود، يعنى آمر مى‌خواهد از راه اين هيئت، به هدف خود نائل شود. وقتى آمر مى‌گويد: «ادخل السوق و اشتر اللّحم» مى‌خواهد لحم در اختيار او قرار گيرد. ولى هيئت افْعَلْ، در موارد ديگرى نيز استعمال شده است كه در آيات و روايات با آنها برخورد مى‌كنيم، مثلًا در آيه شريفه (و إن كنتم في ريب ممّا نزّلنا على عبدنا فأتوا بسورة من مثله)،[1]كه در ارتباط با اعجاز قرآن است مى‌فرمايد: اگر شما ترديدى در وحى بودن قرآن داريد، فقط يك سوره- كه بر كوتاه‌ترين سوره‌هاى قرآن، يعنى سوره كوثر، منطبق است- از مثل يك چنين شخصى (يعنى حضرت پيامبر صلى الله عليه و آله) كه مكتب نرفته و نزد كسى درس نخوانده است و شما سابقه او را مى‌دانيد، بياوريد.[2]روشن است كه مقام (فأتوا بسورة من مثله) با مقام «ادخل السوق و اشتر اللّحم» فرق مى‌كند. در اين مقام، خداوند نمى‌خواهد به سوره‌اى مانند قرآن، از جانب آنان، دست پيدا كند، بلكه مقام، مقام تعجيز است، يعنى مى‌خواهد به آنان بگويد: شما عاجز از اين هستيد كه حتى يك سوره مانند قرآن بياوريد. و يا در آيه شريفه (كونوا قردة خاسئين)،[3]كه در مقام تسخير است، خداوند متعال، مى‌خواهد بفرمايد: شما مسخّر تحت اراده من مى‌باشيد و من اراده كردم كه شما

[1]- البقرة: 23

[2]- در مرجع ضمير «مثله» احتمال ديگرى نيز وجود دارد و آن اين است كه ضمير راجع به «ما نزّلنا» باشد، در اين صورت آيه شريفه در مقام تعجيز به نفس قرآن و بديع بودن اسلوب و بيان آن مى‌باشد. ولى بنا بر احتمالى كه حضرت استاد «دام ظلّه» مطرح فرموده‌اند آيه شريفه در مقام تعجيز به قرآن از حيث اين است كه آورنده آن رجل امّى مكتب نرفته است. رجوع شود به: الميزان في تفسير القرآن، ج 1، ص 58

[3]- البقرة: 65


صفحه 211

به‌صورت ميمون درآييد، و به نفس همين (كونوا قردة خاسئين)، اين حالت در آنها پيدا مى‌شود، بدون اينكه موافقت و اختيار و امتثال مطرح باشد. اين آيه شريفه مثل آيه شريفه (إنَّما أمره إذا أراد شيئاً أن يَقول لَه كُن فَيَكون)[1]است، كه معناى آن «فيكون تكويناً» است، بدون اينكه مسأله وساطت اراده و مسأله امتثال و اطاعت، مطرح باشد. گاهى نيز هيئت افْعَلْ در مقام تهديد به‌كارمى‌رود، مثل آيه شريفه (اعملوا ما شئتم)،[2]يعنى هر كارى مى‌خواهيد انجام دهيد. اين (اعملوا ما شئتم) غير از «ادخل السوق و اشتر اللّحم» است. همين‌طور گاهى در مقام ترجّى و تمنّى استعمال مى‌شود. در اينجا بحث در اين است كه اين مقامات- با قطع‌نظر از عنوان موضوع له بودن- آيا داراى عنوان مستعمل فيه مى‌باشند؟ اگر چنين عنوانى داشته باشند، آن‌وقت بحث مى‌كنيم كه آيا اين استعمال، حقيقت است يا مجاز؟ به‌عبارت ديگر: مى‌خواهيم ببينيم آيا در آيه شريفه (فأتوا بسورة من مثله)، هيئت افْعَلْ، در معناى تعجيز استعمال شده است؟ آيا در (كونوا قِرَدَةً خاسِئين)، هيئت افْعَلْ، در معناى تسخير استعمال شده است؟ و ....

كلام مرحوم آخوند

مرحوم آخوند مى‌فرمايد: «از كلمات ديگران استفاده مى‌شود كه عناوين مذكور به‌عنوان مستعمل فيه براى هيئت افْعَلْ مى‌باشند، بلكه بالاتر از اين، استعمال هيئت افْعَلْ در اين معانى، جنبه حقيقت هم دارد، يعنى هيئت افْعَلْ داراى معانى متعددى است، يكى از آن معانى، عبارت از انشاء طلب است و ساير معانى- مانند تعجيز و

[1]- يس: 82

[2]- فصّلت: 40


صفحه 212

تسخير و تهديد و ...- نيز در رديف همان معناى انشاء طلب بوده و داراى عنوان حقيقت است». مرحوم آخوند سپس مى‌فرمايد: واقعيت مسئله اين است كه معانى مذكور، به‌عنوان مستعمل فيه براى هيئت افْعَلْ مطرح نمى‌باشند. بلكه اين‌ها مربوط به مقام داعى هستند، يعنى انگيزه متكلّم از استعمال صيغه افْعَلْ- به‌عنوان يك عمل اختيارى- گاهى عبارت از اين است كه متكلّم مى‌خواهد از اين راه، تمكّن به مأمور به پيدا كند. و گاهى انگيزه او عبارت از تعجيز و گاهى تسخير و گاهى تهديد و ... است. ولى مستعمل فيه در تمام موارد، عبارت از انشاء طلب است. البته اين تعبير مرحوم آخوند- بنا بر مبناى خود ايشان- نياز به توجيه دارد، زيرا به‌نظر ايشان، مستعمل فيه، عبارت از انشاء طلب نيست بلكه به هيئت افْعَلْ، انشاء طلب مى‌شود، همان‌طور كه در باب بيع گفته نمى‌شود: «مستعمل فيه بعتُ، عبارت از انشاء بيع است» بلكه به سبب بعتُ، انشاء البيع تحقق پيدا مى‌كند. بعتُ مانند يك ابزار و آلتى است كه به‌سبب آن انشاء بيع مى‌شود، نه اينكه بعتُ، در انشاء بيع استعمال شده باشد. بنابراين- به فرمايش خود مرحوم آخوند- به‌وسيله هيئت افْعَلْ، مفهوم طلب، انشاء مى‌شود و با انشاء مفهوم طلب، يك طلب انشائى- در مقابل طلب حقيقى و طلب ذهنى- تحقق پيدا مى‌كند. پس مرحوم آخوند معتقد است مستعمل فيه در تمام موارد استعمال هيئت افْعَلْ، عبارت از انشاء الطلب است ولى دواعى، مختلف است. سپس مى‌فرمايد: اگرچه ما اين حرف را مى‌زنيم ولى ما باكى نداريم از اينكه كسى بگويد: «واضع، در واقع، خصوصيتى را اخذ كرده و آن اين است كه هيئت افْعَلْ را براى انشاء الطلب وضع كرده، ولى در جايى كه داعى بر اين انشاء الطلب، همان هدف اكثر صيغه‌هاى امر باشد و آن عبارت از رسيدن به مأمور به و تحريك مكلّف براى انجام دادن مأمور به واقعى است. در نتيجه استعمال هيئت افْعَلْ در انشاء الطلب، در (فأتوا بسورة) و (اعملوا ما شئتم) و (كونوا قردةً خاسئين) به‌صورت مجاز است».


صفحه 213

مرحوم آخوند مى‌فرمايد: التزام به چنين چيزى، اشكال ندارد.[1]بررسى كلام مرحوم آخوند ما در عين اينكه فرمايش مرحوم آخوند را مى‌پذيريم كه موارد اختلاف استعمال در هيئت افْعَلْ، ربطى به مستعمل فيه ندارد و اين‌طور نيست كه هيئت افْعَلْ در (فأتوا بسورة من مثله) در تعجيز استعمال شده باشد بلكه استعمال هيئت افْعَلْ، در تمامى موارد، به‌صورت يكسان است. ولى در اينجا اشكالى بر مرحوم آخوند وارد است، زيرا ايشان در بحث طلب و اراده، عقيده داشت: طلب و اراده، در همه مراحل- مرحله مفهوم، مصداق حقيقى، وجود ذهنى، وجود انشائى- متحد مى‌باشند و تنها اختلافى كه بين اين دو، وجود دارد، مربوط به مرحله انصراف است. اراده، انصراف به اراده حقيقيّه دارد ولى طلب، انصراف به طلب انشائى دارد. امّا ازنظر مفهوم، فرقى نمى‌كند كه ما بگوييم: «مفاد هيئت افْعَلْ، انشاء الطلب است» يا بگوييم: «مفاد هيئت افْعَلْ، انشاء الإرادة است». ولى ما گفتيم: اوّلًا: اراده و طلب، دو معنا دارند و هيچ‌گونه اتحادى بين آنها وجود ندارد. ثانياً: اراده و طلب، دو واقعيت مى‌باشند و اين‌گونه نيست كه يكى از آنها امر اعتبارى باشد. ولى واقعيت اراده، به قيام اراده به نفس مريد است. واقعيت اراده، عبارت از آن صفت قائم به نفس و آن شوق مؤكّدى است كه در مرحله تأكّدش به جايى مى‌رسد كه محرّك عضلات، به طرف مراد مى‌شود و محلّ آن شوق، عبارت از نفس است. اما واقعيت طلب، عبارت از همين سعى و تلاش است. طلب، يعنى سعى و تلاش مشاهَد و محسوس. طالب الآخرة، يعنى كسى كه دنبال كارهاى آخرت است نه اينكه فقط علاقه به آخرت داشته باشد. طالب الدنيا، يعنى كسى كه دنبال كارهاى‌

[1]- كفاية الاصول، ج 1، ص 102


صفحه 214

دنيايى است، طالب العلم، يعنى كسى كه دنبال تحصيل علم است نه اينكه فقط علاقه و اشتياق داشته باشد. اين سعى و تلاش خارجى هم يك واقعيت است و واقعيت آن، از واقعيت اراده، محسوس‌تر است. در آيه شريفه (وَ مَن أرادَ الآخرة وَ سَعى لَها سَعيها)[1]بين اين دو، جمع كرده است. (أراد الآخرة) و (سعى لها سعيها) دو كار است، دو حقيقت است. پس ما، هم براى اراده، واقعيت قائل شديم و هم براى طلب.

در نتيجه در باب هيئت افْعَلْ نمى‌توانيم مفاد هيئت افْعَلْ را مرتبط به انشاء اراده و انشاء طلب كنيم، زيرا اراده، يك واقعيت غير قابل انشاء است. پس نه كلمه إنشاء الإرادة مى‌تواند در اينجا نقشى داشته باشد و نه كلمه إنشاء الطلب. و اين مطلب- كه ما گفتيم- هم با استعمالات عرفيه تطبيق دارد و هم با لغت. اصلًا طلب، با اراده دوتاست و اشتراكشان در اين جهت است كه هر دو، واقعيت هستند و هيچ‌كدامشان قابل تعلّق انشاء نيستند. إنشاء الإرادة و إنشاء الطلب، مانند إنشاء الإنسان و إنشاء أفراد الإنسان است.

و انشاء، نمى‌تواند به انسان و افراد انسان تعلّق بگيرد، انشاء- همان‌طور كه مرحوم آقاى بروجردى فرمود[2]- به يك امر اعتبارى تعلّق دارد و حتى يك مورد هم نمى‌توان پيدا كرد كه انشاء به يك واقعيت تعلّق گرفته باشد. و ما گفتيم: ايشان (مرحوم بروجردى) از اين هم بالاتر رفته و معتقد است، امور اعتباريه‌اى كه منشأ انتزاعشان يك واقعيت خارجيه است، مثل فوقيتى كه از سقف خارجى انتزاع مى‌شود، به‌لحاظ اينكه با واقعيت، ارتباط دارد، قابل انشاء نيست. لذا انشاء فوقيّت و انشاء تحتيّت، غير قابل قبول است. آن‌وقت در اينجا مشكلى پيش مى‌آيد كه اساس فقه ما با هيئت افْعَلْ سروكار دارد و يكى از مباحث اصوليه‌اى كه بالاترين ثمره را در باب فقه دارد، مسائل مربوط به هيئت افْعَلْ است. پس در اينجا چه بايد كرد؟

[1]- الإسراء: 19

[2]- هرچند ما طبق مبناى خود مرحوم بروجردى، به ايشان اشكال كرديم.


صفحه 215

به عبارت ديگر: راهى كه ما طى كرديم، نتيجه‌اش اين شد كه نه انشاء الإرادة امكان دارد و نه إنشاء الطلب- به آن معنايى كه عرف و لغت براى طلب ذكر كردند- و ازطرفى هيئت افْعَلْ، معانى متعدّد ندارد و مستعمل فيه آن در تمام موارد يكسان است اگرچه دواعى، مختلفند. حال كه طلب، قابليت انشاء نداشت آيا با هيئت افْعَلْ- كه بدون اشكال، جمله انشائيه است- چه چيزى انشاء مى‌شود؟ مرحوم آخوند فرمود: «طلب، قابل انشاء است» و با همين مطلب، خودش را راحت كرد ولى ما كه با طلب و اراده، اين‌گونه برخورد كرديم و هيچ‌كدامشان را قابل انشاء ندانستيم، آيا در باب هيئت افْعَلْ چه مى‌توانيم بگوييم؟ آيا در باب هيئت افْعَلْ، انشاء به چه چيزى تعلّق مى‌گيرد؟

تحقيق بحث‌

ما ابتدا بايد واقعيت انشاء[1]در ارتباط با هيئت افْعَلْ را مورد بررسى قرار دهيم، زيرا اين چيزى است كه مورد ابتلاى خود ماست و ما هر روز ده‌ها بار- نسبت به فرزندانمان- با آن سروكار داريم و از نظر واقعيت انشاء، فرقى بين اوامر ما نسبت به فرزندانمان و اوامر مولا به عبد و اوامر خداوند نسبت به بندگان، وجود ندارد. ما گفتيم: وقتى موارد استعمال هيئت افْعَلْ را ملاحظه مى‌كنيم، درمى‌يابيم كه هيئت افْعَلْ در دو مورد استعمال مى‌شود: 1- آنجايى كه آمر و گوينده هيئت افْعَلْ مى‌خواهد به‌وسيله مأمور، مأمور به در خارج تحقق پيدا كند. اكثر موارد استعمال هيئت افْعَلْ، همين مورد است. 2- جايى كه هدف از استعمال هيئت افْعَلْ، عبارت از تعجيز، تسخير، انذار، تهديد، تمنّى و ترجّى باشد.

[1]- در بحث مربوط به انشاء گفتيم: انشاء عبارت از اين است كه امرى اعتبارى، به وسيله لفظ يا چيزى كه جانشين لفظ است، تحقق پيدا كند. بيع، به سبب بعتُ يا به سبب معاطات كه جانشين لفظ است تحقق پيدا مى‌كند.


صفحه 216

بحث در ارتباط با اوامر قسم اوّل‌

جايى كه آمر مى‌خواهد مأمور به توسط مأمور در خارج انجام گيرد، مثل اينكه به عبدش مى‌گويد: «اشتر اللّحم» يا به فرزندش مى‌گويد: «جئني بالماء»، يعنى آمر علاقه‌مند است كه اين مأمور به- توسط مأمور- در خارج تحقق پيدا كند، ولى درعين‌حال، اين‌طور نيست كه بين امر و اين علاقه، ملازمه‌اى تحقق داشته باشد كه اگر امر نباشد، علاقه هم نباشد. خير، كسى كه علاقه دارد به اين كه تمكّن از آب پيدا كند تا عطش او برطرف شود، معمولًا امر صادر مى‌كند ولى امر او نقشى در علاقه ندارد.

ممكن است گاهى انسان علاقه شديد داشته باشد اما- به جهت نبودن شرايط- امرى صادر نكند. علاقه، واقعيت است كه در اين موارد تحقق دارد و اگر امر هم نباشد، علاقه، در جاى خودش محفوظ است ولى اين امر، كاشف از وجود علاقه است و گاهى هم ممكن است از راه ديگرى- غير از امر- پى به وجود علاقه ببريم. مطلب ديگرى كه بايد به حسب واقع، ملاحظه كنيم اين است كه آيا ارتباط بين امر و تحقق عمل در خارج، چه ارتباطى است؟ روشن است كه اين ارتباط، به نحو علت و معلول نيست يعنى اين‌گونه نيست كه به مجرّد صدور امر، مأمور به، در خارج تحقق پيدا كند. ارتباط امر و تحقق عمل، مانند ارتباط نار و حرارت نيست. بلكه اوامرى كه ما صادر مى‌كنيم، گاهى به دنبال آنها، موافقت تحقق پيدا مى‌كند و گاهى مخالفت، تحقق پيدا مى‌كند. درحالى‌كه حقيقت امر، در مورد اطاعت و عصيان، يك چيز است و فرقى ميان آن دو وجود ندارد. امر، زمينه اطاعت و عصيان است و به دنبال آن، گاهى اطاعت و گاهى عصيان تحقق پيدا مى‌كند.

اگر عبدى دستور مولاى خود را اطاعت كردو عبد ديگرى دستور مولاى خود را اطاعت نكرد، كسى به سراغ او نمى‌رود كه بگويد: «اين دو امر با يكديگر فرق دارند» بلكه دو عبد با يكديگر فرق دارند، يكى مطيع و ديگرى عاصى است. نكته ديگرى كه هم مرحوم بروجردى به آن اشاره كرد و هم ما به آن اشاره كرديم اين است كه مولا در جايى كه مى‌خواهد از طريق عبد، به هدف خود برسد، دو راه‌


صفحه 217

برايش وجود دارد: 1- دست عبد را بگيرد و او را وادار به انجام آن عمل نمايد، مثل ابزارى كه تحت اراده انسان است. و به‌عبارت ديگر: مولا با يك بعث عملى و تحريك واقعى تكوينى، عبد را مجبور به انجام مأمور به نمايد. 2- مولا امرى صادر كند و مثلًا بگويد: «ادخل السوق و اشتر اللّحم». اين دو راه، با يكديگر فرق دارند. در راه اوّل- كه بعث و تحريك عملى است- عصيان و نافرمانى، تصور نمى‌شود، زيرا مقصود ما از بعث و تحريك عملى اين است كه مولا با كشيدن دست عبد، گويا عبد را مسخّر خود گردانيده است. و بعث و تحريك عملى ناموفق، مقصود ما نيست، بلكه مقصود ما از بعث و تحريك عملى، جايى است كه موفّق باشد كه به دنبال آن، مبعوث اليه، در خارج تحقق پيدا كند. اين‌گونه بعث و تحريك، سبب براى تحقق مبعوث إليه است، همان گونه كه نار، سبب تحقق حرارت است. ولى در راه دوم، اين‌گونه نيست، امر، هيچ‌گاه عليت براى تحقق و اطاعت ندارد بلكه گاهى به دنبال آن، اطاعت تحقق پيدا مى‌كند و گاهى هم مخالفت است و مولا به هدف خود نمى‌رسد. حال ببينيم آيا مولا در اينجا با هيئت افْعَلْ چه كرده است؟ از طرفى اراده و طلب را كنار گذاشته و گفتيم: «اين‌ها دو واقعيت غير قابل انشاء مى‌باشند» و از طرفى افْعَلْ، جمله انشائيه است و از طرفى با بعث و تحريك واقعى و عملى هم متفاوت است بعث و تحريك عملى، علّيّت تامه دارد ولى بعث و تحريك قولى، هيچ‌گونه علّيّتى ندارد، بلكه گاهى موافقت، تحقق پيدا مى‌كند و گاهى مخالفت. پس مولا در «اشتر اللّحم» و «جئني بالماء»- كه جمله‌هاى انشائيه‌اند- چه چيزى را انشاء كرده است؟ به‌نظر مى‌رسد تنها چيزى كه به‌عنوان حلّ اين مسئله وجود دارد، اين است كه بگوييم: امر قولى، مشابهتى با بعث و تحريك عملى دارد، زيرا هر دو براى رسيدن مولا به مقصود خودش مى‌باشد ولى يك راه، صددرصد موفق است اما راه ديگر، امكان مخالفت دارد. آن‌وقت مى‌گوييم: بعث و تحريك واقعى و تكوينى قابل انشاء نيست‌