(سارعوا) از باب مفاعله است و در باب مفاعله، نظر به طرفين و مقايسه بعض با بعض ديگر، تحقق دارد. اگر آيه شريفه مىفرمود: «اسرعوا إلى مَغفِرة مِن رَبّكم»، ما- با قطع نظر از اشكال اوّل- مىتوانستيم اين حرف را بپذيريم، زيرا «اسرعوا» مانند (أقيموا الصلاة) است. همانطور كه هركس مستقلًا و به تنهايى مكلّفْ به اقامه صلاة است، مكلّف به سرعت گرفتن بهسوى سبب مغفرت هم هست و يكى از اسباب مغفرت، فعل مأمور به است. بنابراين گويا «اسرعوا إلى مغفرة من ربّكم» بهمعناى «اسرعوا إلى فعل المأمور به» است، يعنى هركسى مستقلًا و بدون ارتباط با ديگرى، واجب است بهسوى فعل مأمور به سرعت بگيرد، همانطور كه (أقيموا الصلاة) نسبت به همه مكلفين است بدون ارتباط بعضى از آنان با بعض ديگر. اما ملاحظه مىشود كه آيه شريفه، «اسرعوا» ندارد بلكه (سارعوا) دارد و مسارعت و سبقت گرفتن بعضى از مكلّفين به بعض ديگر را مطرح مىكند. گويا مىگويد: «اى مكلّفين، بر يكديگر سبقت بگيريد»، يعنى زيد بر عَمْرو و عَمْرو هم بر زيد، سبقت بگيرد بهسوى فعل مأمور به. اگر اينطور شد، ما چگونه معناى آن را توجيه كنيم؟ آيا در واجبات عينى- مثل نماز، روزه، حج و ...- مىتوان اين معنا را مطرح كرد؟
خير، در (أقيموا الصلاة) چه معنا دارد كه بگوييم: «زيد بر عَمْرو و عَمْرو بر زيد، سبقت بگيرند»؟ نماز زيد چه ارتباطى به نماز عَمْرو دارد؟ زيد بايد وظيفه خودش و عَمْرو هم وظيفه خودش را انجام دهد. اگر ما مىبينيم در اوّل وقت، مؤمنين بهسوى مساجد با سرعت حركت مىكند، به اين منظور نيست كه يكى بر ديگرى سبقت بگيرد بلكه به اين منظور است كه همه مىخواهند نمازِ اوّل وقت و نماز در مسجد و جماعت را درك كنند. اگر از كسى سؤال كنند: «چرا اوّل وقت با سرعت به طرف مسجد مىروى؟» نمىگويد: «چون مىخواهم از ديگران سبقت بگيرم» بلكه مىگويد: «مىخواهم فضيلت اوّل وقت و فضيلت جماعت و نماز در مسجد را درك كنم». در اينگونه مسائل، مسابقه و مسارعت مطرح نيست بلكه هركسى به طرف كار خود و وظيفه خودش
مىرود. پس آيه را چگونه بايد معنا كنيم؟ اين آيه را تنها مىتوانيم در واجبات كفائى مطرح كنيم. در واجبات كفائى، مسأله مسارعت جا دارد زيرا مولا داراى غرض واحدى است و اين غرض واحد، بهوسيله يك عمل انجام مىگيرد و يك عمل كافى است كه به غرض مولا تحقق بخشد و چون اضافه اين عمل به همه مكلّفين بهصورت متساوى است، لذا خداوند، اين عمل را بهصورت واجب كفائى بر همه واجب كرده است كه نتيجه اين مىشود كه اگر مخالفت شد، استحقاق عقوبت براى همه مطرح است ولى اگر موافقت شد، عنوان مطيع، فقط بر كسى صادق است كه زودتر از ديگران اين عمل را انجام داده است و استحقاق مثوبت فقط نسبت به اين شخص مطرح است نه نسبت به همه مكلفين. و چون غرض مولا حاصل شده است پس تكليف از ديگران ساقط مىشود اما نه بهمعناى اينكه ديگران استحقاق مثوبت داشته باشند، خير، ديگران نه استحقاق مثوبت دارند- زيرا كارى انجام ندادهاند- و نه استحقاق عقوبت، زيرا غرض مولا به وسيله فعل مكلّف اوّل تحقّق پيدا كرد. بنابراين اگر ميّت مسلمانى روى زمين است، هركسى كه سبقت بگيرد و تجهيز اين ميّت را انجام دهد استحقاق مثوبت پيدا مىكند. پس عنوان مسابقه و مسارعت، فقط در واجبات كفائى قابل پياده شدن است و درحقيقت، در خصوص واجبات كفائى، زمينهاى براى جريان مسابقه وجود دارد و هركسى زودتر اقدام كند، گوى سبقت را ربوده و ثواب اين كار نصيب او شده است.
اگرچه او مستلزم سقوط تكليف از ديگران هم شده است. اما در نماز يوميّه، روزه، حجّ و ساير واجبات عينى، مسابقه معنايى ندارد. در آيه (فاستبقوا الخيرات) نيز بههمينصورت است، اما در اين آيه از هيئت استفاده نمىكنيم، در هيئت افتعال، مسأله طرفينى بودن و مقايسه بعضى با بعض ديگر مطرح نيست ولى در مادّه آن- يعنى سَبَقَ- عنوان مقايسه مطرح مىشود. وقتى گفته مىشود: «سَبَقَ زيدٌ»، فوراً شما مىگوييد: «بر چه كسى؟». در آيه (و سارعوا)،
از هيئت مفاعله معناى بين اثنينى استفاده مىشود و در آيه (فاستبقوا) از مادّه «سَبَقَ» اين معنا استفاده مىشود. در اين مادّه، سبق و لحوق و سابق و لاحق مطرح است. بنابراين آيه (فاستبقوا الخيرات) بهمعناى «يجب عليكم السبق إلى الخيرات» مىباشد و اين هم در مورد واجبات كفائى مطرح است و سبقت گرفتن بهسوى صلاة و صيام و ساير واجبات عينى معنايى ندارد. ممكن است كسى بگويد: «همين مقدار براى ما كافى است كه ما از اين دو آيه استفاده كنيم كه در واجبات كفائى مسأله مسابقه و مسارعت و فوريتْ واجب است، زيرا اگر مسأله فوريت، در مورد واجبات كفائى پذيرفته شد، از راه عدم قول به فصل، ساير واجبات را هم ملحق به واجبات كفائى مىكنيم، زيرا در مسأله فور و تراخى كسى نيامده بين واجب عينى و كفائى تفصيل قائل شود. اگر فوريت است در هر دو مطرح است، اگر هم نيست در هيچكدام نيست. و به اين ترتيب مدّعاى ما كه عبارت از فوريت در جميع واجبات شرعيه است ثابت مىشود». در جواب مىگوييم: اوّلًا: درست است كه ما آيه شريفه (و سارعوا) و همينطور آيه (فاستبقوا) را در مورد واجبات كفائى پياده كرديم، يكى را بهلحاظ هيئت باب مفاعله و ديگرى را بهلحاظ مادّه سبق. ولى آيا واقعاً در همان واجبات كفائى، دو تكليف شرعى وجود دارد؟
آيا در مورد تجهيز ميّت دو تكليف شرعى وجود دارد، يكى تجهيز ميّت و ديگرى مسارعت به تجهيز ميّت، بهطورى كه اگر كسى ميّت را تجهيز كرد و مسارعت به آن كرد، استحقاق دو ثواب داشته باشد؟ روشن است كه در اين زمينه دو تكليف وجود ندارد. بنابراين اگرچه آيه (سارعوا) در مورد واجبات كفائى است ولى ما از خارج مىدانيم كه در آنجا دو تكليف وجود ندارد. در هيچ كتاب فقهى اين معنا مطرح نشده كه در واجبات كفائى دو تكليف وجود داشته باشد. نتيجه اينكه اگر ما اين دو آيه را در مورد واجبات كفائى پياده كرديم شما نمىتوانيد با
مطرح كردن عدم قول به فصل، فوريت را در تمام واجبات مطرح كنيد، زيرا ما حتى در مورد واجبات كفائى هم قائل به وجوب مسارعت نيستيم. مسارعت داراى رجحان و استحباب است. بهتر اين است كه هر مسلمانى سبقت بگيرد و زودتر از ديگران وارد صحنه عمل شود نه اينكه سرعت گرفتن واجب باشد. ثانياً: مسأله مسارعت و استباق، غير از مسأله فوريتى است كه ما در آن بحث مىكنيم. مسارعت بهمعناى سرعت گرفتن و زودتر از ديگران وارد عمل شدن است ولى فوريت معنايش اين است كه وقتى امر مولا آمد نبايد معطل شد و بايد فورى دست به كار شد. اينها دو مطلب است. مثلًا اگر دو رفيق با هم در بيابانى حركت كنند و يكى از آن دو از دنيا برود و رفيق ديگر او بداند كه اگرچند روز هم بگذرد، كسى از اين طرف عبور نخواهد كرد. در اين صورت اگر اين شخص پنج روز هم صبر كند و سپس اقدام به تجهيز رفيق خود بنمايد، مسأله مسارعت تحقق پيدا كرده و اين شخص بر ديگران سبقت گرفته و اولين كسى بوده كه وارد صحنه عمل شده است، اما فوريتْ تحقق پيدا نكرده است. فوريتْ معنايش اين است كه به مجرّد تحقق فوت، انسان دستبهكار تجهيز و تدفين ميّت شود. اشكال سوم: در آيه (فاستبقوا الخيرات)، كلمه (الخيرات) جمع محلّى به لام است و جمع محلّى به لام، افاده عموم مىكند. (فاستبقوا الخيرات) يعنى «كلّ خير».
گرچه دلالت بر عموم، اين مشكل را بهوجود مىآورد كه در اين صورت، «الخيرات» مساوق مىشود با «كلّ ما هو خير» و عنوان «كلّ ما هو خير» همانطور كه شامل واجبات مىشود، شامل مستحبات هم مىشود. نماز شب، از مصاديق خير است. و اگر عموم، شامل مستحبات شد، اين اشكال بهوجود مىآيد كه ما نمىتوانيم در مورد مستحب، قائل به وجوب استباق شويم، مستحب، اصلش استحباب دارد، چگونه مىشود استباق بهسوى آن، واجب باشد و هيئت افعل، دلالت بر وجوب استباق نمايد؟
مگر اين كه قائل شويم مستحبات بهصورت تخصيص از اين آيه خارجند. ولى اين هم
داراى اشكال است زيرا: اوّلًا: در اين صورت، تخصيص اكثر لازم مىآيد. و ثانياً: سياق آيه (فاستبقوا الخيرات)، آبى از تخصيص است، و ما جهت آن را بعداً توضيح خواهيم داد. ولى اجمالًا، عموميت در اين آيه به لحاظ (الخيرات) جاى ترديد نيست. امّا در آيه (وَ سارِعوا إلى مَغفِرة مِن ربّكم)، مبناى استدلال بر اين بود كه در آيه، مضافى در تقدير بگيريم و آيه بهمعناى «و سارعوا إلى سبب المغفرة من ربّكم» باشد. مستدلّ، طبق اين معنا استدلال مىكرد و دليلش هم اين بود كه مغفرت، فعل اللَّه است و معنا ندارد كه كسى را مأمور كنند به مسارعت بهسوى فعل الله. حال با قطعنظر از اشكال قبلى- كه مسأله هيئت مفاعله و معناى بين اثنين بود- در اينجا اشكال ديگرى مطرح است. اين اشكال، بنابراين فرض است كه قبول كنيم (سارعوا) بهمعناى «اسرعوا» باشد- كه ديگر اشكال قبلى به آن متوجّه نشود-. مستدلّ مىگفت: مغفرت، فعل اللَّه است و معنا ندارد كسى را مأمور كنند به سرعت گرفتن بهسوى عمل ديگرى. سرعت، به عمل خود مكلّف تعلّق مىگيرد. به مكلّف گفته مىشود: «اسرع إلى صلاتك» و معنا ندارد كه به او بگويند: «اسرع إلى المغفرة»، لذا چارهاى نداريم كه در اينجا مضافى در تقدير بگيريم و بگوييم: آيه بهمعناى «اسرع إلى سبب المغفرة» است، حال سبب مغفرت هرچه باشد، توبه، اخلاص، عمل به مأمور به و .... ما در مقام جواب از استدلال مستدلّ، بر اين مطلب اشكال نكرديم در حالى كه اين مبنا قابل مناقشه است: اوّلًا: در اينجا كه مكلّف، مأمور مىشود به «السرعة إلى فعل الغير»، خود «فعل الغير» بر دو قسم است: گاهى فعل الغير، هيچ ارتباطى به اين مكلّف ندارد. در اينجا معنا ندارد كه مكلّفى
را مأمور به سرعت گرفتن بهسوى فعل غير بنمايند. و گاهى فعل الغير در عين اينكه فعل الغير است ولى با مكلّف ارتباط دارد. در اينجا بهلحاظ ارتباطش با مكلّف، مانعى ندارد كه مكلّف، مأمور شود به سرعت گرفتن بهسوى فعل غير. اين يك تعبير عرفى است و ما در موارد متعدّدى اين معنا را استعمال مىكنيم، مثلًا مهمانى، عمل ميزبان است ولى حقيقت آن، متقوّم به وجود مهمان نيز هست. در اين صورت اگر ما گفتيم: «اسرع إلى ضيافة فلان»، هيچ نيازى به تقدير گرفتن نداريم. در باب مغفرت هم همينطور است. اگرچه مغفرت، فعل الله است اما مغفرت، در ارتباط با انسانها و مكلّفين است. در اين صورت چه مانعى دارد كه ما بگوييم: «اسرعوا إلى مغفرة من ربّكم»؟ بله، اگر فعل الله، ارتباطى با مكلّف نداشته باشد، نمىتوانيم مكلّف را مأمور كنيم بهسوى آن سرعت بگيرد. مثلًا سرعت گرفتن بهسوى «خلق اللَّه» معنا ندارد، مقام خالقيت، ارتباطى با مكلّف ندارد. همينطور علم و اراده خداوند- اگرچه فعل خداوند نيست- ولى مسأله آنها روشن است و ما نمىتوانيم به كسى بگوييم:
«بهسوى علم خداوند، سرعت بگير». اين اشكال، خيلى مهم نيست و ما خيلى برآن تكيه نمىكنيم. ثانياً: در اينجا اشكال مهمى مطرح است كه بنا بر هر دو فرض جريان دارد و آن اشكال اين است كه در آيه (وَ سارِعوا إلى مَغفِرة مِن ربّكم) اگر چيزى را در تقدير نگيريم، «مغفرة» بهعنوان نكره مطرح است و «من ربّكم» بهعنوان وصف براى آن مىباشد و معناى آيه اين مىشود: «سارعوا إلى مغفرة موصوفة بأنّها من ربّكم».
آنوقت سؤال اين است كه از كجاى اين نكره موصوفه، عموميّت استفاده مىشود؟ كجا مطرح شده كه نكره موصوفه از الفاظ دالّ بر عموم است؟ و اگر در آيه عنوان «سبب» را تقدير بگيريد، معنايش گويا اين مىشود: «اسرعوا إلى سبب المغفرة» و «سبب المغفرة»، نكره مضافه است. نكره مضافه هم مثل نكره
موصوفه، دلالتى بر عموم ندارد. اگرچه در ذهن انسان اين معنا ارتكاز دارد كه نكره مضافه، قربش به عموم بيشتر از نكره موصوفه است اما درعينحال، هيچكدام دلالت بر عموم ندارند و بهعنوان لفظى كه دالّ بر عموم باشد در بحث عام و خاص كتب اصول و نيز در كتابهاى ادبيات مطرح نشدهاند. علاوه بر اين در اينجا يك جهت ادبى هم مطرح است يعنى اگر ما فرض كرديم كه «نكره مضافه دلالت بر عموم مىكند و نكره موصوفه دلالتى بر عموم ندارد» آيا در اينجا كه ما لفظى در تقدير گرفته و عنوان نكره مضافه درست كردهايم ولى ظاهر لفظ، نكره موصوفه است، با اين آيه چه برخوردى بايد داشته باشيم؟ آيا معامله نكره مضافه بنماييم و- فرضاً- حمل بر عموم كنيم يا معامله نكره موصوفه- طبق ظاهر آيه- بنماييم و بگوييم دلالتى بر عموم ندارد؟ اين يك نكته ادبى است و بايد به كتابهاى ادبيات مراجعه شود تا ببينيم آيا در اينگونه موارد، ملاكْ ظاهر لفظ است يا ملاكْ چيزى است كه مقدّر است؟ ولى مؤيّد اين معنا كه آيه شريفه دلالت بر عموم نمىكند، اقوال مختلف مفسّرين در تفسير آيه است. مفسّرين در تفسير «مغفرة من ربّكم» كلمات مختلفى مطرح كردهاند: بعضى آن را به «نمازهاى يوميّه» تفسير كردهاند و ظاهراً روايتى هم در اين باب وارد شده است[1]. بعضى آن را به «وارد شدن در نماز جماعت و قرار گرفتن در صف اوّل» تفسير كردهاند. بعضى ديگر آن را عبارت از تكبيرى دانستهاند كه مأموم در نماز جماعت بهعنوان اقتداء مىگويد. يعنى وقتى امام ايستاد و نماز را شروع كرد، مأموم حالت انتظار نداشته باشد، بلكه سرعت كند به گفتن، «اللَّه اكبر» كه اقتداء به آن تحقق پيدا مىكند. بعضى آن را به «توبه» و بعضى به «جهاد في سبيل اللَّه» و بعضى به «اخلاص
[1]- رجوع شود به: تفسير نور الثقلين، ج 1، ص 389
العمل للَّه» تفسير كردهاند[1]. در اينجا حتّى يك نفر از مفسّرين هم نيامده بگويد: «آيه دلالت بر عموم مىكند، چرا شما مصاديق را مطرح مىكنيد؟» معلوم مىشود كه اين معنا از نظر مفسّرين روشن بوده كه آيه (و سارعوا ...) دلالتى بر عموم ندارد و الّا اگر آيه دلالت بر عموم مىكرد- همانند آيه (فاستبقوا الخيرات)- وجهى نداشت كه مفسّرين بحث كنند «آيا مراد از مغفرت چيست؟». بنابراين نفس اختلاف مفسرين مؤيّد اين است كه اين آيه شريفه دلالت بر عموم نمىكند و در اين صورت مبناى استدلال به هم مىخورد. اشكال چهارم: برفرض كه دلالت آيه (و سارعوا ...) را بر عموم بپذيريم، در اينجا اشكال ديگرى مطرح مىشود. اين اشكال، در مورد آيه (فاستبقوا الخيرات) نيز مطرح بود و ما در ابتداى بحث از اشكال سوم، اشارهاى به آن داشتيم و توضيح آن را به آينده موكول كرديم كه در اينجا به توضيح آن مىپردازيم: توضيح: دلالت آيه شريفه (فاستبقوا الخيرات) بر عموم، جاى مناقشه نيست، اما دلالت آيه شريفه (وَ سارِعوا إلى مَغفِرة مِن ربّكم) بر عموم داراى اشكال بود. در اينجا ما از اشكال قبلى صرفنظر كرده و فرض مىكنيم كه هر دو آيه بر عموم دلالت دارند، ولى در اين صورت اشكال ديگرى مطرح مىشود كه نمىتوانيم خود را از آن رها كنيم. آن اشكال در مورد مستحبات است. زيرا مستحبات، نه در خير بودنشان ترديدى هست و نه در سبب مغفرت بودن آنها. و شايد بسيارى از مستحبات، در ارتباط با سبب مغفرت، از واجبات هم نزديكتر باشند، زيرا واجب، تكليفى است كه بر دوش انسان انداخته شده و انسان ناچار است آن را انجام دهد، بههمينجهت انسان خيلى به مغفرت نزديك نمىشود. اما مستحب، چيزى است كه انسان با ميل و رغبت خود و از روى اخلاص انجام مىدهد و غير از مسأله تقرّب به خداوند، داعى و انگيزهاى براى
[1]- رجوع شود به: مجمع البيان، ج 1، ص 503 و 504.